رهایی تاریخی

میشل فوکو متفکربرجسته ومعاصرفرانسوی درجایی گفته است:"بگذاریدازهویتم بگریزم،گشایشی به من نشان دهید برای رهایشی ازاستبداد چهره ام." این سخن که مبتنی بر رهیافت تاریخی ازهستی وهویت آدمی است خودمسبوق برنوعی نگاه تاریخی است که معمولا درنزد ماغایب است .ازاینرو برای کسانی مانند ما که درجوامعی " بیرون ازتاریخ " زندگی می کنیم با تکیه برعقل تاریخی ونقد جریانهای مختلف فرهنگی است که می توانیم باتاریخ پیوندی تازه برقرارنماییم.این سخن تلویحا به این معناست که مادرجائی ازتاریخ بیرون افتاده ایم ووظیفه اصلی ماشناخت این نقطه گسست است.

درحال حاضربنظر می رسد ذهن غیرتاریخی ما نمی تواند بین دوره های مختلف گذرتاریخی مان پیوند معنی داری پیداکند.بعبارت دیگرگفتمان حاکم بردوره های سه گانه تاریخی مایعنی ایران باستان،ایران پس ازاسلام وایران معاصر،آنچنان ازهم دور است که گویی یافتن پیوندی بین آن به سختی صورت می گیرد ویا گویی این سه دوره هیچ پیوند منطقی تاریخی باهم ندارند وعلیرغم تلاشهای زیادبعمل آمده دردوره پهلوی ونیزپس ازانقلاب اسلامی در خصوص برتری دادن به هریک ازاین دوره ها بصورت جداگانه توسط حاکمیت ازیکسو ونیزتلاش مجامع روشنفکری وتحصیلکرده برای ایجاد پیوند بین آنها ازسوی دیگرتاکنون به نتیجه مسالمت آمیزی نرسیده است که این خودنشانگرعدم وجود دیدگاه تاریخی درماویا اساسا تباین ذ اتی این دوره ها برای ایجاد پیوند بین آنهاست.

برای دست یابی به چشم اندازی درست وکامل درموردهویت تاریخی خویش بااستمدادازسخن فوکوچاره ای جزشناخت خویش نداریم .این خویشتن نه آن وجودفلسفی تصفیه شده پس ازشک دکارتی ، که همان خویشتن درگیربازندگی وروندهای پیچیده آن است ،یعنی همان خودی که درتاریخ می یابیم نه آنی که میخواهیم ولی نیست .

 علیرغم میل باطنی مسلط برمابایداززمانی دست ازآن وجودی که آرمانی است برداریم وبه همین وجود معمولی ومتعارف بپردازیم ،کاری که بنظربرای ما بسیارسخت است چرا که ما غالباعادت کرده ایم همیشه به ایده آلها بیاندیشیم وآنهاراالگوقراردهیم امافراموش کرده ایم که تامعرفت درستی ازوجودواقعی خویش نداشته باشیم،غلطیدن دروادی آرمانها ماراازمسیراصلی خودمنحرف خواهد کردودرست دراینجاست که بقول میلان کوندرا نویسنده نامی مجاری" تاریخ درگوشه ای نشسته وباصدای بلند به ما می خندد."

شناخت تنگناهایی که ناشی ازرسوب خاطره های تاریخی است ازیکسو وسیاستهای نادرست وغیرواقع بینانه فرهنگی ازسوی دیگر گام نخست برای رهایی ازاستبدا دهویتی است که برماحاکم است وپس ازآن مفهوم سازی درقالب مفاهیم جدیدی که بتواند نحوه حضورواستقرارمارادربطن این جهان پرتحول توضیح داده وجایگاه مارادرکلیت نظام جهانی تبیین نمایند،گام بعدی خواهدبود.

برای دستیابی به الزامات بیرونی که برماحاکمند ونیزجستجوی هویت خویش ،باید به آگاهی رهائی بخش درونی دست یافت اگرفوکو می خواهد ازهویت خویش بگریزد،هویتی راهدف قرارداده که تمدن غربی برای اوترسیم کرده است ،تاریخ اوبرایش رقم زده وآنانکه به تمامیت و قطعیتی اعتقاد ندارند ومشروعیت هرچیزی رازیرسئوال می برند وبربنیادهای شکل گرفته وارزشهای تمدن مدرن بیرحمانه یورش می برند، بی شک قبل ازهرچیزی مرهون نگاه نقادانه به تاریخ وبازخوانی دوباره آن می باشند. بعبارت دیگر تاریخ پیوسته باماسخن می گویدویا درستتراینکه بایدتاریخ راازسکوت خارج کرد نه اینکه باورهای خودرادردهان اوگذاشت .این سخن مغایرتی ندارد باآن نظریه که که می گوید بدون داشتن پیش فرض نمی توان به سراغ تاریخ رفت.

استبداد چهره ای که فوکوازآن سخن می گویدوخواستاررهایی ازآن است چیزی جزپذیرش بی چون وجرای آنچه که به فردآدمی القا می شودنیست .مفاهیم وتصورات ازپیش ساخته شده ای که برماعرضه شده وهمه مابگونه ای اسیرآنها هستیم وتنهابانگاهی تاریخی مبتنی برنقد همه جانبه این داده هاست که می توانیم تصور واقعی تری ازچهره ی خویش بدست آوریم.

رودکی شاعر نام آشنای ایرانی درزمانی دورگفته بود"هرکه نامخت ازگذشت روزگارنیزنا موزد زهیچ آموزگار"این رهیافت قدما ازتاریخ که آنرا " آئینه عبرت " می دانستند وهدف ازمطالعه ی آنرا" پندگرفتن ازکرده پیشینیان "اگرچه هنوز نیزکارکردخودراحفظ کرده است امابرای ما زمان آن فرارسیده است که ازبطن خوانش تاریخ خود بادیدگاهی واقع بینانه،ضمن بدست آوردن تصوری دقیق ازخویش وبیرون رفتن ازاین فرایند خودویرانی ناشی ازسلطه آرمانهاو ازپس شکستن تمامی استبدادهای حاکم برخودوبرمبنای انگاره ای ازآگاهی رهائی بخش ، طرح تازه ای جهت زدودن تعارضها وتضادهای موجوددرخویش،پی افکنیم .

 

خرد ایرانی

فلسفه یا فعالیت عقلانی مستقل به معنی اندیشه درمفهوم وجودوعوارض آن، دریونان یاستان شکل گرفته است جایی که درآن قدرت سیاسی نه بصورت یک واحدفراگیرکه به شکل دولت شهرهای مستقل ظهورپیداکرد، درحالیکه سرزمین ایران درهمان زمان برغم اینکه یکی ازمراکز اصلی تمدن وفرهنگ  محسوب می گردید ودستاوردهای بیشماری برای جهانیان بجای گذاشته،فاقد جنبه های نظری اندیشه بوده وخردموجوددراین حوزه رادرمقایسه باهمتای یونانی آن بیشترویا تنها باید خردعملی دانست،این سخن رانباید با وجودداستانها ویاافسانه ها ویابه زبان علمی تر، اسطوره هایی که درمورد پیدایش جهان،انسان وکائنات درایران باستان بوده،خلط نمود زیرا اگردوران اساطیر را به ماقبل تاریخ نسبت دهیم ،وجودعقلانیت درروشنای تاریخ قرارداردعلی ایحال با توجه به آثارباقیمانده ونیزمنابع ومآخذ موجود،فعالیت ذهنی مستقل ازاسطوره وبعدها دین درایران باستان دیده نمی شود وحتی مهاجرت دانشمندان متواری ورانده شده ازسرزمینهای یونانی ورومی به ایران وعلیرغم پذیرش وبکارگیری آنان دردربارومراکز علمی به روایت بسیاری ازمنابع تاریخی ،بازشاهد شکل گیری چنان فعالیت ذهنی ومستقل عقلانی درسراسرقلمروامپراطری ایران نیستیم .اینکه چراایرانی خودرانیازمند به تفکرفلسفی نمی دیده ویاعلاقه ای به خردنظری نداشته وبیشترمعطوف به خردعملی بوده، به علت قلت منابع ومآخذ مربوط به آن دوران چندان برماآشکارنیست.آیا سلطه بیش ازحدکاهنان وموبدان ودینمردان مانع ازهرنوع نگرشی به گونه ای دیگر بوده؟ ویاساخت قدرت سیاسی وشمول آن بربیشترینه روابط اجتماعی وانتظارتبعیت بلامنازع مردم ازآن که بنوعی لازمه اداره چنان دستگاه دیوانی ونظامی عریض وطویلی که برنصف جهان متمدن آنروز حاکم بوده،باعث بوجودآمدن چنان وضعیتی شده؟دلیل هرچه باشد نتیجه حاصله جز فقدان آن فعالیت عقلی مستقل درایران رانشان نمی دهد امانکته قابل توجه این است که همین قوم ومردم پس ازتازش تازیان وفروپاشی نهادها وسازمانهای سیاسی ومذهبی وپس ازدوره نه چندان کوتاه فترت ناشی ازحیرت آن تازش،وقتی به خود می آیند،بهترین راه مبارزه با فاتحان رادرمبارزه فرهنگی می بینند ودراحیای آنچه که فرهنگ وعقاید نیاکان خود است،بیشترین تاکید رابرهمان خردی می گذارند که درنزدشان غایب بوده دودیگراینکه بواسطه بودن درحاشیه وعدم ارتباط بامرجع قدرت اینبار خرد نظری بود که برخردعملی تفوق می یابد وحتی پس ازظهورمکاتب ونحله های مختلف دینی وفلسفی،بازگرایش به آن مکتبی بوده که جنبه نظری تر وفلسفی تری داشته واین خود البته مایه شگفتی است واین پرسش راپیش می آورد که آیا قضاوت مادرخصوص فقرخردنظری درایران باستان پایه درستی داردیاخیر؟چنانچه اقوال مورخان رادرمورد کتاب سوزیهای تازیان وپس ازآن حمله مغولان وغلبه ترکان وازبین رفتن همه میراث گذشتگان درطول این تهاجمات ونهب وغارتها بپذیریم وبراین باورباشیم که چیزی ازگذشته فکری وعلمی ایران باقی نمانده مگراندکی، که این مسئله خود چندان باورپذیر نیست، آنگاه قضاوت دراین مورد براحتی نخواهد بودچراکه ارزیابی مابراساس داشته های مانبوده بلکه برمبنای آنچه که برایمان باقیمانده است،می باشد.معهذا این مایه ازتوجه به علم ودانش واندیشه های نظری ،هرچنددرجهان اسلام نیزمتاثرازنهضت ترجمه دوره عباسی وآشنایی باافکار یونانیان بوده ،درنزدایرانیان علی القاعده نمی تواند بدون هیچگونه سابقه تاریخی درنظرگرفته شود چراکه همین ایرانی حتی موقعی که می خواهد مکتبی دینی نیزبرگزیند تمایل بیشتری به مکتب اعتزالی دارد که ازهمه مکاتب دیگرهمعصرخودجنبه عقلانی بیشتری داشته وبسیاری ازآراءونظریات آن مستقیم یاغیرمستقیم درتشیع نیزحاضربوده وموردبهره برداری قرارگرفته است .پیوندآراء وعقاید شیعی ومعتزلی بامرده ریگ باقیمانده از آراءایران قبل ازاسلام ،که درآنزمان ازسوی نخبه گان ایرانی درقالب آثاربازمانده بزبان پهلوی ونیزتعالیم دین زرتشتی احیاءشده بود،مبنای تفکرتازه ای رادرایران تشکیل داد وازآمیزه ی این آموزه ها دوران نوینی آغازشد وهمچنانکه درجبهه ی سیاسی ایرانیان به تحکیم پایه های حکومتهای محلی ومستقل خودهمت گماشتند،درزمینه فرهنگی نیزتوانستند بیش ازپیش به استقلال فکری دست یافته وخود رامتمایزگردانند بنابراین هرچندآثاری ازایران باستان مبنی برنوع نگرش فلسفی مبتنی برعقلانیت مستقل دردست نداریم وآنچه را که بعدها درقرون سوم و چهارم هجری تحت عنوان آثاربازمانده پهلوی وزرتشتی نام می برند،بیشتربازسازی فرهنگی قومی مغلوب است تابازتاب واقعی آثارپیشینیان،بااینحال بنظر می رسد که پس ازغلبه بیگانگان وفروپاشی همه بنیانها وحتی درطول سده های متمادی یورش وتهاجم اقوام بدوی ونیمه وحشی،اندیشه ایرانی درپی اثبات خویش ازطریق خلق آثار ونوشته های مختلف درقالب نظم ونثربوده وباتوجه به سیروقایع تاریخی می توان سه منبع مهم رابرای بازسازی فرهنگی درنظر گرفت:تعالیم اسلامی ملهم ازقرآن،آثارترجمه شده یونانی بعنوان دوعامل خارجی که عامل پویایی وتحریک اندیشه بوده ومیراث ایران باستانی ویاشایدهم تلفیقی ازهرسه ؟

یادداشتهای یک غریبه

نمیدانم چطورشد که ناگهان به یادعلی باقرهمسایه سالهای دورمان افتادم وبه یکباره دلم گرفت ازآنچه که روزگاردرسرنوشت ما نوشته واینکه معلوم نیست دراین کره خاکی چه می کنیم وچه می خواهیم؟واینکه چرا این دنیا برای کسانی محنتکده وبرای گروهی عشرتکده است؟واین همه تفاوتها راچگونه باید توجیه کردتاپذیرفت؟درخانه قدیمی گلی ما که درست مثل یک لانه زنبوربودونمی شد اسمش راخانه گذاشت،فقیرترین افرادگردهم آمده بودند وهرخانواده ای باچندتا بچه ی ریزودرشت داخل یک اتاق محقروکوچک بقول خودشان زندگی می کردند دلیلش هم ساده بود چون بادرآمدی که داشتند جایی بهترازآن نمی توانستند پیداکنند،ماخودمان نیزدوتاازهمان اتاقهاراداشتیم واین یعنی وضع ماازآنها بهتربود.یکی ازهمین خانوده ها پیرمردی بودباپشتی قوزدار ، صورتی پهن وچشمانی درشت که گویی دارندازحدقه درمیایند،اتاق اودرپشت خانه قرارداشت ،اتاقی که وقتی واردش می شدی احساس می کردی داخل قبر قرارداری،سقفش بسیارپایین بود،عرض بسیارکمی داشت وطول آن نیزچندان نبود شاید بزحمت چهارنفر می توانستند توی آن بنشینند ویابغل هم دراز بکشند،،ایوان کوچکی هم داشت که ماوقتی خیلی کوچک بودیم موقع بازی می رفتیم آنجا قایم می شدیم چرا که جلوی آن باتخته گرفته شده بود ودرکوچکی برای رفت وآمدداشت که با یک زبانه چوبی ازپشت بسته می شد وفاصله چندانی هم با سطح زمین نداشت ومن هیچوقت نفهمیدم که برای چی آنراساخته اند وبه چه درد می خورد وقتی که مثلا حتی یک مرغ هم می توانست بسادگی بپرد توی آن ایوان ؟البته بعدها آن ایوان رااندکی بلندتر کردند.علی باقر که اسمش آن موقع برای من جالب بود وهرگز نفهمیدم که اسم فامیلی اش چی بوددرهمین اتاق زندگی می کردزنی هم داشت که نابینا بودوآنجورکه می گفتند بچه اش نمی شد وشاید هم مشکل از علی باقر بود بااینحال زندگی خوشی داشتند وراضی بنظر می رسیدند ودراین مورد مشکلی باهم نداشتند.علی باقر هرروز صبح وسایل کارش راتوی یک کیسه نایلونی می گذاشت وباحالت قوزی که داشت روی کولش قرارمی داد وباگامهای آهسته براه می افتاد تابرودسرکارش راستی یادم رفت بگویم که اوشغلش کفاشی بودجایی هم نداشت برای کارش نه مغازه ای نه دکه ای،یک ساختمان قدیمی دارایی  بود درست روبروی مغازه ما باتابلویی شکسته که رویش نوشته شده بوداداره دارایی ومالیه ونشان می داد که درزمانهای نه چندان دوراین ساختمان وکسانی که تویش کار می کردند برای خودبروبیایی داشتند ،ساختمانی که درمیان سایر ساختمانهای کوچکی که باآجرهای پهن قدیمی ساخته شده بودند و با سفالهای روی بامشان که بخاطر بارندگی ورطوبت رویشان خزه سبزشده بود ،کاملا متمایز بود،دوطبقه بود با یک پلکان بلند روباز که دربغل ساختمان قرارداشت و به طبقه دوم می رسید،آنطورکه می گفتند پس ازماجراهای مربوط به دکتر مصدق وملی شدن صنعت نفت وکودتایی که علیه وی صورت گرفته بود،این ساختمان نیز بحال خودرهاشده وسالها متروک مانده بود وبهمین خاطر درهای طبقه پایین وبالا که چوبی بودند وبسته درحال پوسیدگی بود،من نمیدانستم داخل این ساختمان چه چیزهایی قراردارد وتاآخرهم نفهمیدم یعنی چندان اهمیتی هم نداشت آنروزها ماآنقدرسرگرمی های الکی داشتیم که به اینجورچیزها زیاد توجه نمی کردیم ولی چون ساختمانی بودمتروکه بادرهای بسته وقفل شده تاحدی نیز حس کنجکاوی ماراجلب می کرد،علی باقردرست زیرهمین ساختمان که جلویش خالی بود وهم سطح با خیابان ومثل سایبانی مانع ریزش باران وبرف می شد ودرعین حال جلوی بادراهم می گرفت ،بساط خودش را پهن می کرد،دوتا چهارپایه کوتاه ویک میزکوچک همین، روی یکی ازچهارپایه هاخودش می نشست وروی دیگری مشتری واسباب کارش را هم مثل فرچه وواکس ونخ وسوزن ودرفش وازاین جورچیزها،می گذاشت روی میز،یک صندوق چوبی بسیارقدیمی هم زیر همان ساختمان قرارداشت که وسایل بدردنخورش را میگذاشت توی آن ودرش راقفل می کرد ومی گذاشت به امان خدا ،مابقی وسایل ارزشمندش را توی همان کیسه نایلونی می گذاشت و شب باخودش می برد خانه وصبح می آورد،سرکارهم کاملا جدی بودوباکسی شوخی نداشت ،عرق چین سیاهی که معلوم نبودازچندسال پیش باخودش داشته به سرمیگذاشت وپیش بندی چرمی می بست وپشت همان میز کهنه وفرسوده خودش می نشست وشروع به وصله پینه کردن کفشها می کرد،کم وبیش کارهم بهش می دادند.یکروز یادم می آید که علی باقر رابازنش دریکی ازخیابانهای رشت دیدم ،کمد کوچکی خریده بودند وعلی باقرعلیرغم سن وسال زیادش آنراگذاشته بود روی پشتش وداشت عرقریزان می آمد من ازتوی ماشین آنهارادیدم،بیشک دردلشان خیلی خوشحال بودند که توانستند چنان کمدی را بخرند چراکه علیرغم زحمت زیادی که برای حمل آن کشیده می شد،ذوق وشوقی را می شددرچهره ی هردوی آنان دید، مسافتی را که باید طی میکردندتا به ایستگاه موردنظرشان برسند خیلی طولانی بود وبی گمان بخاطر صرفه جویی درهزینه بودکه علی باقرپیرآن بارگران رابدوش می کشید،دیدن این صحنه برای من خیلی تکان دهنده بودوتمام روز ازجلوی چشمانم پاک نمی شد،ازخودم  می پرسیدم مسئول این همه نابرابری موجود درجامعه کیست؟آیا نوعدوستی وارزشهای انسانی واخلاقی فقط بدرداین می خورد که کسانی ازآن دم بزنند ودرعین حال بی تفاوت درمورد زندگی وسرنوشت آدمهایی باشند که دارای گوشت وپوست وخونندورنج می کشندونصیبی ازاین همه مواهب وثروتهای خدادادی ندارند؟ باخودم می گفتم چه کسی باید غصه علی باقرمارابخورد؟راستی آیاکسی می توانست کاری بکندونمی کرد؟بسیار کسان می آیند وباکوله باری ازرنج وغصه وحسرتهای فراوان بردل، زندگی می کنند وکسی نیست تاازآنان سراغی گیرد،بی تفاوت ازکنارشان می گذریم بعضی هاغرق درآمال وآرزوهای خودمان وبعضی نیزدرگیر دل مشغولی هایمان وبااینهمه دلمان خوش است که انسانیم؟دریکی ازروزهای زمستان بودیادم نمیاید کدام سال وچه اهمیتی داردسال وماه ،هوابسیارسرد بودوبرف سنگینی باریده بود وبه تازگی بارش برف قطع شده بود،آفتاب هم که ازپشت ابرهاسردرآورده بودباگرمایش برفها راداشت آب می کرد وجانی دوباره به زمین می داد وشوروشوق زندگی را دیگربار زنده می کرد،غروب که شد وتاریکی آرام آرام چادرخودراانداخت،همه چیز درسیاهی وسکوت فرورفت،شب فقدان هرچیزی است،همه چیزدرسیاهی محو می شود، آرامشی درماست وقتی چشمانمان جایی رانمی بیند وگوشهایمان چیزی رانمی شنود ،آخرهای شب بودکه صدای کمک آمیخته با ناله ای ازسر واماندگی بگوش آمد زن علی باقر بود ، باچشمانی اشکباروسراسیمه گفت حال شوهرش خراب شده به همسایه مان که ماشین داشت گفتند وعلی باقررا بردنددکتر،ماهم گرفتیم خوابیدیم ،صبح که بلندشدیم ،شنیدیم که علی باقرمرده است به همین سادگی،کسی فکرش رااصلا نمی کرد چون بظاهرخیلی قوی وسرحال بودوآدم سالمی بنظرمی رسید.من کوچک بودم ولی نه آنقدرکه مرگ را نفهمم ،زنش آنچنان گریه می کرد که دل همه را به درد میاورد.مادرم رفته بودمسافرت ،دقیقا یادم هست ،مادرم راکه دوروزی پس ازمردن علی باقرازمسافرت برمی گشت، درراه باریکه ی بغل خانه همسایه مان که لب رودخانه قرارداشت،دیدم وبدون هیچ مقدمه ای بالبخندی کودکانه بهش گفتم علی باقرمرده،مادرم آنقدرناراحت وپریشان شد که چادرش راازسربرداشت وباسرعت شروع کرد به دویدن ویکراست رفت درهمان اتاق کوچک پشت خانه وزارزاربناکرد به گریه کردن.من نمی فهمیدم که چرا اوداردگریه می کند وچراآنقدرازمرگ علی باقرناراحت وغمگین شده است اماالان که ازآن زمان سالها می گذرد وقتی که  بیادعلی باقربا آن قیافه اش می افتم واینکه چه زندگی یی داشت وچطورناگاه مرد وهیچ خیری هم ازاین دنیا ندید،دلم آنقدر می گیرد که گویی میخواهم بنشینم گوشه ای وزارزارگریه کنم.

درنگی شتابان ۷

۴)شکاف بین راست وچپ درعرصه اقتصادی

آخرین شکاف موجودبین جریان روشنفکری شکاف بین راست وچپ درعرصه اقتصادی است.پیشینه این تقسیم بندی به تحولات پس ازانقلاب صنعتی ،ظهورپدیده ماشینیسم وصنعتی شدن افسارگسیخته اروپادرقرون هجده ونوزده برمی گردد.آرمان عدالت اجتماعی مبتنی بر توزیع عادلانه ثروت وبرخورداری یکسان ازموقعیتهای موجود، قدمتی به درازای تاریخ بشردارد.ردپای آنرامی توان درامپراطوری ایران ،دولت شهرهای بین النهرین و حتی یونان باستان درندای پیامبران ،مصلحان وخردمندان بزرگ پی گرفت اما این آرمان رابعنوان یک عامل اجتماعی تحریک کننده وتاثیرگذاروتحت عنوان سوسیالیسم باید درتحولات اروپای صنعتی جستجوکرد. ظهورماشین وبکارگیری آن درروند تولیدکارخانه هاباعث بوجود آمدن موقعیتی متعارض گردید.گروهی آنراباخوشبینی عاملی برای رهایی انسان ازکارهای سخت وطاقت فرسادانسته که به آدمی فرصت بیشتری برای پرداختن بخودداده تا درآزادی وفراغت بدست آمده سایراستعدادهای وی شکوفا شوندوگروهی دیگربابدبینی، آنرا عاملی برای بهره کشی بیشترازانسانها،دورکردن وی ازحیطه آزادی،استثمارنیروی کارکارگران ونهایتا تباهی آدمی می دانستند،صرف نظرازارزیابی این دوگروه،روندتحولات اقتصادی بگونه ای بود که بدون توجه به آراء وعقاید موجود ،رشد وشکوفایی وگسترش کاربردماشین ،گویی امری اجتناب ناپذیروخارج ازاراده آدمی درنظرگرفته می شد.باظهورشهرهای بیشتروگسترش شهرنشینی وپدیدآمدن مناسبات شهری مبتنی برتولیدصنعتی درکارخانه های بزرگ،فئودالیسم که تاقرن هفدهم اساس صورتبندی نظام اجتماعی بود،جای خودرا به صورتبندی تازه ای بنام کاپیتالیسم یاسرمایه داری داد،نظامی مبتنی برکارخانه وتولیدروزافزون واستفاده ازنیروی کارارزان ناشی ازمهاجرت روستاییان به شهر،نظامی که بسط وگسترش آن شکافی عمیق درطبقات اجتماعی ایجادکرده ونه تنها نتواسته بودوضعیت مناسبی آنچنان که خوشبینها پیش بینی می کردند محقق سازدبلکه بدل به عاملی برای بروزبسیاری ازناعدالتیها شده وازهمین رودرست درزمانی که کارخانه داران سرمایه سالار سرمست ازنظام تازه پای صنعتی یی بودند که سودهای سرشاری برای آنان به ارمغان آورده بود،وجدانهای بیداری به پاخواستند،بافریادهایی به بلندای تاریخ، بانوید استقرار نظامی مبتنی برعدالت اجتماعی.سوسیالیسم ازپشت غبارقرون باچهره ای تازه وفروغی تابناک وبامردانی بااراده های بزرگ آشکارگردید.پیشگامان این مکتب شلاق شدیدترین انتقادها رابرپیکرسرمایه داری افسارگسیخته نواختندتاجاییکه سرمایه داری مجبورشد نظرات آنان راعلیرغم میل باطنی خوددرجهت بهبود وضعیت کارگران درنظرگیرد بخاطر تلاش اندیشمندانی انساندوست چون اوون،سیسموندی،فوریه،پرودن وکثیری دیگربودکه اولین قوانین مربوط به کارگر وکارفرما تدوین گردید،دستمزدهاتعدیل یافت،کارزنان ظابطه مندشد ومهمترازهمه بیگاری گرفتن ازکودکان درقالب کار،تاسنین خاصی ملغاگردید.بانزدیک شدن به میانه قرن نوزدهم شاهد شکل گیری مکتبی هستیم که بعدها اطلاق بلامنازع جریان چپ اقتصادی را بخود اختصاص داد:مارکسیسم.بنانگذاران این مکتب اساسا داعیه ای دیگرداشتندچراکه علیرغم تمامی مساعی صورت گرفته توسط سوسیالیستها،وضعیت توده های مردم همچنان اسف باروشکاف طبقاتی روبه تزایدبود،آنان آموزه اصلی خودرانه براساس توصیه های اخلاقی به روش سوسیالیستهای معاصرخود،بلکه مبتنی برضرورتی تاریخی بنانهادند،ماتریالیسم تاریخی آنان که آمیزه ای بودازبازخوانی سیرتاریخی جوامع اروپایی وفلسفه هگلی که آنرابرقاعده خودنشانده بودند،فارغ ازخواست آدمی نوید جامعه ای بی طبقه را می داد که درآن ابزارتولید که وسیله ی اصلی استثمارسرمایه دارازکارگر بود ،دردست طبقه پرولتاریا که حامی حقوق کارگر است وجایگزین هئیت حاکمه،خواهد بود وبدینسان شاهد پایان استثمارسرمایه داری وتشکیل جامعه ی بی طبقه بسان کمونهای اولیه درآغاز زندگی اجتماعی بشرخواهیم بود.جدای ازدرستی یانادرستی این ایده،مارکسیسم درهمه ارکان نظام سرمایه داری زلزله ای بزرگ برانگیخت ودرطول منازعات شکل گرفته بعدی وایجاد تشکلات صنفی ومبارزات کارگری ،عامل اصلی انسانی ترشدن نظام شیطانی سرمایه داری گردید وازآن زمان قطب بندی اصلی درگرایشهای اقتصادی حول دومحورمارکسیسم که سوسالیسم موجودراتخیلی می نامید ودرعوض خودداعیه علمی بودن راداشت،وسرمایه داری یاکاپیتالیسم شکل گرفت ،گرایش اولی را چپ ودومی راراست اقتصادی نامیدند.طبیعی است که همچون سایر موارد گفته شده آشنایی ایرانیان با جوامع اروپایی نمی توانست ازاین تقابل موجوددرآن بی نصیب بماند،بعبارت دیگردراین عرصه نیزماشاهد شکل گیری دوجریان عمده دربین روشنفکران ایرانی هستیم وازآنجا که جوغالب دراکثرکشورهای عقب مانده با وضعیت اجتماعی واقتصادی نامتعادل ورنجورازفقدان عدالت اجتماعی ،باجریان چپ بود،لاجرم غالب روشنفکران مانیزآرمانهای چپ جهانی رادنبال کرده ودرصدد تحقق آن برآمدندوحتی روشنفکران دینی نیزمتاثرازاین جریان قرارگرفته وقرائتی چپی ازمتون دینی ارائه نمودند.باوقوع انقلاب اسلامی جریان چپ وراست اقتصادی درمقابل هم قرارگرفتند لکن درالتهاب ناشی ازمطالبات انقلابی توده های مردم ومتاثرازجریان چپ جهانی،ابتداآرمان عدالت اجتماعی درافق برنامه های اقتصادی دولت قرارگرفت، البته نه درقالب گفتمان سوسیالیستی یا مارکسیستی بلکه درقالب قرائتی تازه ازمتون دینی،قرائتی که با گفتمان غالب درنزدرهبران روحانی انقلاب وبخش تعیین کننده ای ازجامعه ی متاثرازتعالیم آنان درتعارض قرارداشت.بدینسان شاهد فصل دیگری ازتقابل این دوجریان، اینباردروجه اقتصادی آن بودیم والبته روندطی شده نشان داد که نهایتاکدام دیدگاه اقتصادی توانست بردیگری تفوق یابد .

         پایان

درنگی شتابان۶

۳)شکاف بین دموکراسی وحکومت آمرانه

دموکراسی یا حکومت مردم رابه یک لحاظ باید طرد طبیعی انگاشتن جامعه دانست . عصر نوزایی اروپا(رنسانس)به تعبیری ازمقابله باآموزه های اسکولاستیک کلیسا، بارویکردی به تاریخ زرین یونان باستان بواسطه بازخوانی دوباره متون یونانی ازطریق آشنایی باافکاردانشمندان اسلامی ،آغازگردیدودرهمه باورهای موجودرخنه های اساسی ایجادکرد،یکی ازاصلی ترین چالشهای شکل گرفته تشکیک درحکومت ومنابع مشروعیت آن بود.هرچندتاآنزمان ، حکومت براصالت خون ونژاد والبته تاییدکلیسا استوارشده بود وتعالیم دینی جامعه را چونان انسانی درنظرمی گرفت که سری دارد برای اداره کردن وبدن وپاهایی برای فرمان بردن واین راامری طبیعی قلمدادمی کردمعذالک برابر آموزه های دوره رنسانس وسپس عصر روشنگری این طبیعی بودن طردگردید وباتوجه به پیشینه تاریخی حکومت دریونان ،طرح تازه ای ازروابط بین مردم وحاکمیت سیاسی ارائه گردید.برهم خوردن صورتبندی اجتماعی وگذارازفئودالیسم بواسطه رشدشهرنشینی وگسترش صنایع اولیه وبسط تجارت وپدیدارشدن طبقه اجتماعی تازه ای بنام بورژوازی همراه با مطالبات جدید ازجمله مشارکت درتصمیم گیریهای سیاسی ودرکنارآن شکل گیری اندیشه های نوین درخصوص حاکمیت،دولت،ملت،حقوق فردی ومدنی و...آغازعصرنوینی رااعلام کرد .حکومتهای مبتنی برخون ونژاد که مشروعیت خودراازتاییدپاپ می گرفتندموردتردید واقع شدندومنبع تازه ای برای مشروعیت عنوان گردید که همان مردم بودند،ماکیاولی باجداکردن اخلاق ازسیاست،منتسکیوبانظریه تفکیک قوای سه گانه وژان ژاک روسوباقرارداداجتماعی خود دوران تازه ای رابنانهادند،بابروزانقلاب فرانسه آرمانهای برابری،برادری،آزادی وحکومت مردم یادموکراسی بیش ازپیش قدرت گرفت وبعدها بدل به آرمانهای جهانی گردید واروپاپابه پای تحولات علمی واقتصادی ازظلمت حکومتهای استبدادی نیزرهایی یافت.اماحکایت درکشورهایی مثل ایران بگونه ای دیگربود درایران هرچه به گذشته می نگریم نشانی ازنوع حکومت دموکراسی مانند یونان باستان ،نمی بینیم ،مجلس مهستان دوره اشکانی را نیزباتوجه به اطلاعات ناقص ومبهمی که ازاین دوره مانده ،بنظرباید بیشتر دستاویزی بعدی ازسوی کسانی دانست که می خواستند بگونه ای ازنظام سیاسی درایران اعاده حیثیت نمایند،چراکه ازدیگاه کلی نظام حکومت درایران همواره  سبک وسیاقی استبدادی داشته است ،شاید بتوان عواملی نظیرخشکی آب وهوا وایجادامنیت که دورکن راهبردی درتوضیح وتبیین تاریخ ایران است رابعنوان وجود حکومتهای بشدت تمرکزگرا ولاجرم استبدادی درنظرگرفت وجالب آن است که بزعم گروهی استبداد انتخاب طبیعی وهوشمندانه ایرانی درطول تاریخ خود بوده است؟علی ایحال درسرزمینی که همواره موردتهاجم وتاراج قرارمی گرفته و"تخت سلطنت پادشاهانش برپشت زین اسبهایشان بوده"،وبایدبایک چشم بیگانگان وباچشم دیگر یاران خیانتکارخود رازیرنظرمی داشتندودرفضای فقدان اعتماد عمومی واستقلال کامل حکومتها ازمردم وطبقات اجتماعی ،شاید شکل گیری نوع دیگری ازحکومت خیال خامی بیش نبوده باشد بااین حال پس ازآشنایی باجوامع اروپایی دردوره قاجاریه وحتی وقوع نهضت مشروطه بواسطه عواملی تاریخی نظیرفقرخردگرایی وسلطه تقلید،ناامنی اندیشه وسرمایه،عقایدخرافی،دنیاگریزی ومعادگرایی افراطی،پیونددین ودولت وبعدهانیزعلیرغم آشنایی دقیقتر با افکار وعقاید آنان درحوزه سیاست دردوره پهلویها بواسطه کشف نفت وباظهورنوع تازه ای ازاستبدادکه بنام استبدادنفتی ازآن سخن می رود،بازبواسطه استقلال کامل دولت وحکومت ازمردم وطبقات اجتماعی نه تنهاگامی به سمت توسعه جامعه مدنی وبسط مشارکتهای سیاسی برداشته نشد بلکه برسرشت استبدادی حکومت افزوده شد،انقلاب اسلامی ایران طومارحکومت شاهنشاهی رابا نوید جایگزینی حکومتی مبتنی برآزادی وجمهوری،درهم پیچید وبا تثبیت گونه ای جدید ازحکومت که درآن قدرت سیاسی ودیعه ای بودالهی که توسط مردم به حاکم اعطامی گردید،باردیگرشاهد شکافی در بین خود روشنفکران ازیک سو وتوده های مردم ازسوی دیگربودیم ،درحالیکه روشنفکران لائیک ازهمان ابتدا باحکومتی تحت عنوان جمهوری اسلامی مخالف بودند ،روشنفکران دینی تعارضی بین این دومفهوم نمی دیدند اگرچه گروهی ازآنان بعدها بواسطه بازتولید ساختارهای کهن استبدادی درقالب دین به مخالفت باآن پرداختند وگروهی دیگرهمچنان نسبت به آن وفادارماندند.

                                                                                ادامه دارد

درنگی شتابان۵

باورود اندیشه های جدید درایران پرسشهای زیادی برانگیخته شد فضای رخوت آلود حاکم بردولت وجامعه که ناشی ازبیخبری وجهل مفرط ازدستاوردهای نوین درحوزه های علوم تجربی وعلوم انسانی بود ومبتنی برتکرار آراءوعقاید گذشتگان که دیگر توان پاسخگویی در برخورد ومواجهه با این موقعیت جدیدرانداشت عاملی شدتا جریان موسوم به روشنفکری بدون توجه به سنت موجود درجامعه، بدنبال راهی برای رهایی ازوضعیت اسف باری باشد که ازآن به عقب ماندگی تعبیر می شد درواقع باسرازیرشدن سیل اندیشه های فلسفی،سیاسی واقتصادی به سمت جوامعی مثل ایران نیروهای تحصیلکرده وآشنا با مبانی غرب خواستار تغییرات گسترده درهمه وجوه زندگی وخصوصا درسیاست ،جهت دستیابی به پیشرفت وترقی ،گردیدندوبدینسان مدرنیسم ودرکنارآن مدرنیته کم کم جای خودرا بازکرداماهیچیک ازاین مفاهیم برخاسته ازروندتحولات موجوددرجامعه نبوددرساختاراندیشه وتفکرغبارگرفته ایرانی هیچ مفهوم تازه ونوینی شکل نگرفته بود وآنچه که سنت نامیده می شود چنان سنگینی خودرابراین فضا تحمیل کرده بود که اساسا تکلیف هرچیزی دراین دنیاازقبل مشخص شده بود ،درچنین فضایی نه تنها سئوال تازه ای شکل نمی گیرد بلکه درمواجهه با پرسشی نوین ،رشته های ناپیدا ومستحکم سنت که دراعماق اندیشه رسوب کرده اجازه ی یافتن پاسخی نو را نداده وبرهمان پاسخهای تکراری ازقبل تعیین شده دست می یازدوچون موقعیت جدید راباارزشهای خودمغایر وحتی درتعارض می بیند بجای پرداختن به آن،یکسره به ردآن روی می آورد واین اتفاقی است که کشورمارخ دادوحاملان سنت رادرمقابل نیروهای تازه ی پا به میدان گذاشته قرارداد که همان روشنفکران بودند.ازهمان ابتدا این دوجریان درمقابل هم به صف آرایی پرداختند ودرمقابل هم قرارگرفتندوعلیرغم گذشت صد واندی سال ازاین رویارویی ناخواسته، هنوز نیز این دوجریان نتوانسته اند با یکدیگر به همزیستی مسالمت آمیز دست یابند وتقریبا درهمه مفاهیم اصلی درحوزه های فلسفه،اقتصادوسیاست باهم درتعارض قراردارند والبته اگرچه پذیرش مدرنیسم امری عادی تلقی می شوداما پذیرش مبانی ومبادی فلسفی آن که همان مدرنیته باشد همواره به عنوان گناهی نابخشودنی درنظرگرفته شده وازآن درادبیات این گروه تحت عنوان ازخودباختگی نام برده می شود،تلاش عده ای ازهردوطیف برای تلائم این دوجریان نیزعلیرغم کوششهای بسیار وصرف هزینه های گزاف باز هم راه بجایی نبرده است ،وطبیعی است درجامعه ای که هنوز به رشد وبلوغ لازم دراین دنیای پیچیده دست نیافته ودرفضای ماقبل مدرن زیست می کند وجهان وکاروبارآنراساده وآسان ارزیابی می کندوبقولی هنوزدریک رابطه اسرارآمیز باطبیعت بسر میبردوازاین راه عقل واندیشه وروح آن دربسترآرام وبدون تغییر عادتهادر آرامشی ،هرچندمرگبار،بسرمی برد،گرایش به اندیشه های سنتی وعدم رغبت به آموزه های مدرنیسم که مبتنی برفردیت،عقلانیت،قبول مسئولیت،آزادی برای تحقق خویشتن خویش وکثیری ازاین مقولات است ،چندان غیرمترقبه نباشدوالبته درچنین فضایی که سنت درمقابل مدرنیسم قرار می گیردوحتی بواسطه عوامل جانبی،این تقابل ازحالت بحث های علمی به نوعی روابط خصمانه باعواقب عملی مشخص ، منتهی می شود،ازبین بردن شکاف بوجودآمده ازسوی هردوطرف،چنانچه حتی چنین اراده ای موجودباشد ،نیاز به یک هنرمندی ظریف وحتی معجزه آسادارد.

ادامه دارد

درنگی شتابان۴

۲)شکاف بین سنت ومدرنیسم درعرصه اجتماعی

دومین شکاف موجود بین روشنفکران وجامعه ناشی ازشکاف موجود بین سنت ومدرنیسم است .بدست دادن معنایی ازسنت که مقبول همه گان قرارگیرد چندان آسان نیست اما ازدیگاهی کلی شاید بتوان گفت ، سنت عبارت است از مجموعه ی باورها،اعتقادات،رفتارها،خصلتها،روشهاومقبولاتی که درذهن مردم یک جامعه رسوب کرده وازگذشته به ارث رسیده است وبگونه ای جزئی ازسرشت و شخصیت فردبدل شده است ودرحالت معمول ازآن گریز وگزیری نیست باتوجه به این معنا، سنت دارای دوخصلت مهم می باشد نخست اینکه جامع وهمه گیر است وبیشترازآنکه متصف به صفت عقلانی باشد،عقلایی است،دیگرآنکه برای پذیرش وقبول آن نیازی به استدلال نیست این سخن بدان معنی نیست که سنت امرمذموم وناپسندی است وفاقدکارایی چرا که باتکیه بر بسیاری ازهمین سنتهای موجود می توان ازبسیاری ازبحرانها گذشت وبه پایگاههای بهترومحکمتری دست یافت که این مسئله خود متضمن برخورد انتقادی بامقوله سنت است وهنگامی می توان به این برخورد انتقادی دست یافت که درمقابلمان با پرسش نوینی مواجه باشیم جوامع زنده وپویا همواره این پرسش راازدرون سنتهای خود درآورده وبه چالش باآن می پردازند ولی جوامع درخواب رفته با ضربه ای بیرونی نخست ازخواب بیدارمی شوند وسپس درمقابل پرسشهایی قرارمی گیرند که ازبیرون به آنان تحمیل شده ومسلما آمادگی لازم برای مقابله با وضع جدید را ندارند؛چراکه باید نخست به ارزیابی داشته های خودپرداخته وسپس به پاسخی برای پرسشهای جدید بپردازند.ازدیگرسوبرسرمعنای مدرنیسم وویژگیهای آن بنظراجماع بیشتری درمقایسه بامفهوم سنت وجوددارد.دراینجاباید بین دومقوله مدرنیته ومدرنیسم تفاوت قائل باشیم زیرا وجه فکری،نظری وفلسفی مدرنیسم را مدرنیته می نامند درحالیکه مدرنیسم به جنبه های مادی وفیزیکی جریانی اشاره دارد که ویژگی اساسی اروپاازپس دوران رنسانس وعصرروشنگری است ، دراین نوشتارلفظ مدرنیسم به هردومعنا اشاره دارد .مدرنیسم جریانی است که برخلاف تصورازدل تحولات دینی قرون وسطی بیرون آمده است،رفورم دینی مارتین لوتر وجنبش پروتستانتیسم ودادن تعاریف تازه ای ازمفاهیم موجوددردین مسیحی منجر به انشقاق درکلیسای واحد ومنتهی به تزلزل جایگاه پاپ گردید،بدینسان نخستین گام درراه پیدایش دولت ملی برداشته شد،کلیساهای محلی جایگزین کلیسای مشترک گردید،زبانهای محلی جای زبان لاتین راکه زبان کلیسابود،گرفتندورشدسرمایه داری به ایجادبازارهای ملی انجامید وپیدایش طبقه ی جدیدی بنام بورژوازی را دامن زد که باخودایده های نوینی درزمینه های مختلف حیات اجتماعی به بارآورد،مفهوم فردیت وحق شهروندی ودموکراسی شکل گرفت،درمقابل تعبد ناشی ازباورهای دینی،برخردخودبنیاد تاکیدگردید وهیچ مرجعیتی غیرازعقل آدمی پذیرفته نشد،اومانیسم (انسان گرایی) وراسیونالیسم (خردگرایی) بدل به مذهب جدید اروپاییان گردید،باپیدایش انقلاب صنعتی وتولید انبوه کالاواشباع بازارهای داخلی ونیازبه موادخام لازم جهت تولیدبیشتر،پدیده ای بنام استعمارشکل گرفت ودرست درهمین زمان بود که جوامع عقب مانده درسراسر جهان با تمدن وفرهنگی روبرو شدند که ازهرلحاظ باآنان تفاوت داشت والبته درهمه زمینه ها ازآنان پیشرفته تربودوهمانطورکه قبلا نیزگفته شد حاصل این رویارویی دروهله نخست چیزی جزرعب وخودباختگی نبودامادرعین حال آنان رادرمقابل این پرسش حیاتی قراردادکه چگونه بایدبدنبال پاسخی مناسب برای این وضعیت جدیدبود؟

ادامه دارد

درنگی شتابان ۳

باورود این گروه به فرنگ رفته وآشناباتمدن وفرهنگ اروپایی درایران ،ایرانی که درآنزمان درحاشیه همه این تحولات قرار داشته وبقول اندیشمندی، درتعطیلات تاریخی به سر می برده،شاهد شکل گیری جریانی بودیم که بیش ازبیش با جامعه دینی وباخوددین زاویه پیدا می کرد درمکتوبات اکثر این فرنگ رفتگان آشکارا مخالفت وعنادی با دین (درموردایران اسلام)دیده می شد آنان درتحلیل عقب ماندگی ایران از دنیای مدرن اسلام را بزرگترین عامل قلمداد کرده ودرماتم شکوه ایران قبل ازاسلام نوحه ها سردادند وحتی چونان اسلاف خویش حساب عرب راازاسلام جدا نکرده وهردو رابا یک چوب راندند بعدها دردولت پهلوی اول وبا تحمیل نوعی ناسیونالیسم سفارشی نفرت ازعرب واسلام صورتبندی نهایی خودراپیداکرد وبرای کثیری از همان روشنفکران دست یازیدن به این ملی گرایی درواقع بنوعی مخالفت با دین بحساب می آمد درکنارآن، مدرنیزاسیون سریع جامعه وایجاد نهادها وسازمانهای جدید وگسترش آموزش وپرورش وازبین رفتن بیش ازپیش پایگاه وکارکرد روحانیت که دردولت دوم پهلوی شتاب بیشتری گرفت ،باعث گردید که درکنار نظریه قدیمی مخالفت شیعه با هرنوع حاکمیت سیاسی درزمان غیبت امام معصوم که غصب قدرت سیاسی تلقی می شد،نوعی شکاف واختلاف دیگری که ناشی ازهمان اسلام ستیزی دولت درقالب ناسیونالیسم وگسترش مدرنیزاسیون بود،نیز به آن اضافه گردد وشاهد شکل گیری تقابل عملی این دو باشیم بنابراین از یک دیگاه کلی وگذرا دین درمقابل اندیشه لائیسیسم قرارگرفت واین کشاکش بدل به اصلی ترین چالش جامعه ایرانی گردید درکنارشکل گیری تشکل های سیاسی،اجتماعی که غالبا مبتنی بر قالبهای غربی بودند وطرفداران خودرادرتشکلهای لیبرالی،سوسیالیستی وکمونیستی سامان می دادند،اندک اتدک گروهای دینی ومذهبی نیز باپذیرش ناخواسته این گونه ازمبارزه سیاسی ،اجتماعی پای به عرصه نهاده واعلام موجودیت کردند وجالب این است که هسته این گروه هارانیز کسانی تشکیل می دادند که درغرب تحصیل کرده وبادنیای جدید آشنا بودند،این مسئله بخصوص دردهه چهل نمود بیشتر پیدامی کند چرا که دراین دوره جریانهای مذهبی علیرغم وجود همه سرکوبها با قدرت بیشتری خودرابه رخ می کشندودرست ازمیان همین تشکلهای دینی، جریانی ظهور پیدا کرد که بعدها ازآن تحت عنوان روشنفکری دینی نام برده شد،جریانی که غایت اصلی آن جمع بین دموکراسی ودین بود،شاید بتوان پیروزی انقلاب اسلامی درایران را(بدون هیچگونه داوری ارزشی)بنوعی پیروزی دین برهمه گرایشهای فکری دیگرموجوددرایران دانست بااین حال عدم تحقق آرمانهای موردنظرواختلاف موجود بین گروههای اسلامی دربرداشتی که ازدین داشتند کثیری ازدوستان دیروز را درمقابل هم قرارداد واگرچه ماهیت این اختلاف علی الاصول ازجنس فکر واندیشه بود معذالک ازسوی حاکمیت رنگ سیاسی بخود گرفت،بنابراین درکنار جریان روشنفکری لاییک درایران شاهد ظهورجریانی تحت عنوان روشنفکری دینی بودیم که بزعم مخالفینشان نه روشنفکری بودونه دینی،این جریان بویژه پس ازپذیرش قطعنامه وپایان جنگ به دوشاخه تقسیم گردید گروهی که بیشتردرزمینه مسائل عقیدتی وفلسفی وفرهنگی می پرداختند که به واسطه تقابل عمیق دیگاه آنان با برداشت معمول وپذیرفته شده ،درنهایت مطرود وازحاکمیت کنارگذاشته شدند وگروه دیگر که درزمینه مسائل سیاسی فعالیت داشتند وهرنوع تغییری رادرگروبدست گرفتن قدرت سیاسی، والبته هردوی اینان خودراروشنفکرودینی می دانستند چراکه ملتزم به مبانی روشنفکری و نیز مبادی به اداب دینی بودند منتها بادو رویکرد ویا استراتژی جداگانه که البته به یک هدف واحد می انجامیدوآن ایجاد جامعه ای معنوی ودینی بود ،گروه دوم نیز علیرغم اختلافات ریز ودرشت باحاکمیت وقبول بی مهریهای بسیار همچنان درچرخه کنش سیاسی باقی ماندندوهم اینان بودند که بعدها بدنه اصلی جریان اصلاح طلبی راتشکیل داده ودرنیمه دوم دهه هفتاد قدرت سیاسی را بدست آوردند،درحالیکه گروه اول همچنان نقدهای تند خود رابرآموزه های سنتی روحانیت واردکرده وروز بروزبیشترمورد طردولعن قرارمی گرفتند،گروه دوم بواسطه بده بستانهای معمول سیاسی،همچنان حضوری فعال داشتند،دعواهای بعدی آنان با محافظه کاران نیزنوعی اختلاف نظرغیراصولی ومبنایی درنظرگرفته می شد،بااین حال دراین گروه نیز کسانی که بدنبال تغییرات بنیادی و مطالبات ریشه ای نهضت اصلاح طلبی بودند مطرود شده وهرکس به گوشه ای فرورفتند ودسته ای ازآنان که باقی ماندندوبصورت قطره ای به بیان دیدگاه های خود می پرداختند باکمترین هزینه،نشانه ای بعنوان ظرفیت نقدپذیری بالای نظام دانسته شدند،علی ایحال ازدیگاهی کلی جریان روشنفکری دینی نیزبه دوطیف کلی قابل تقسیم است،گروهی که مخالف حکومت دینی ودین حکومتی بودند که ازاین لحاظ درکنار جریان روشنفکری لائیک قرارمی گیرند،وگروهی دیگرکه صبغه سیاسی داشته،بیشترینه آنان معتقدبه نظام وحاکمیت وقانون اساسی وحکومت دینی بااندک اغماضی بوده وکمترینه آنان حداقل درسیاست معتقدبه ورود احتیاط آمیز دین درسیاست وفاصله گرفتن آن ازقدرت اند هرگاه که بعنوان وسیله ازآن استفاده شود،اینان منتقدین وضع موجود،معتقدین به اصلاح قانون اساسی وایجادفضای مناسب برای بازی کنشگران سیاسی هستند،بنابراین ازدیدگاهی واقع بینانه جریان غالب روشنفکری درایران همان جریان لائیک است که دریک جامعه کاملا دینی ومذهبی ندای کنارگذاشتن دین راسر می دهد،اینکه این جریان تاچه حدتوانسته است درجنین جامعه ای اقبالی بدست آورد،روندتاریخی طی شده خودنشانگر آن است ،ازسوی دیگر بررسی روابط این دوجریان اززمانهضت مشروطه تاکنون می تواند روشنائیهای زیادی برتاریکیهای دیروزوکجرویهای امروز بیاندازد این مسئله البته یک دستاورد دیگری نیز دارد که چندان خوشایند نمی نماید،شکاف بین این دوجریان که البته شکافهای دیگرنیزبربسترهمین دوجریان شکل گرفته،باعث شده تا این دوجریان نیروهای یکدیگرراخنثی کنند وبیش ازآنکه به فکر منافع مردم وکسب حقوق مدنی آنان باشند ،توان خودرادرتقابل با هم کاهش دهندودرکناراین وقتی پای منافع شخصی وگروهی درمیان آید،ایجاد محیطی مبتنی برتفاهم وداشتن هدفی واحدجای خودرابه برخوردهای سخیف سیاسی داده وبجای نزدیکی دیدگاهها ،شاهداختلافات وبه تبع واگرائیهای بیشتری باشیم،دراین میان عدم توجه آنان به دینی بودن جامعه،که این مسئله خود نیازبه یک برداشت واقعگرایانه ونه احساسی ازسوی روشنفکران دارد،علیرغم اقبال قشر تحصیلکرده به آنان،بدلیل همان ضعف تاریخی جدابودن روشنفکران ازبدنه اصلی جامعه که ازآن به برج عاج نشینی تعبیرشده،ازمیزان نفوذآموزه های آنان کاسته ودربیشترمواقع بواسطه تحریک احساسات مذهبی مردم از سوی کسانی که بنوعی پاسدارناآگاهی مردم اند،مورد طعن ولعن قرارگرفته ونتوانسته اند رسالت تاریخی خود رابه انجام رسانند،بنابراین بنظر می رسد، روشنفکری (عمومالائیک)درایران باید بدنبال استرازی جدیدی درنفوذ به قلب توده های مردم با نگاهی انتقادی به روندی که تاکنون ازسرگذرانده ،باشد .

ادمه دارد   

درنگی شتابان ۲                                                                                                                     

ازشکاف بین دین ولائیسیسم درعرصه اجتماعی آغاز می کنیم.جامعه ایرانی به شدت یک جامعه دینی است وارزشهای اخلاقی دینی درآن به فراخور دیده می شود مسلما بسیاری ازعقاید،سنتها،رفتارهاوباورهای غیردینی درایران برای ادامه حیات خودرنگ دینی یافته اند دین ازدیرباز یکی ازمولفه های اصلی هویتی این سرزمین بحساب میامد ورابطه تنگاتنگی با سیاست ودولت داشته است نظریه توام بودن دین ودولت به زمان اردشیر بنیانگذار سلسله ساسانی می رسد او کسی بود که برای نخستین بار از دین زرتشتی به نفع سیاست بهره برد هرچند حوادث بعدی نشان داد که دین زرتشتی نیز بنوبه خود توانست دولت رادراختیار خویش گیرد این نظر بمثابه مرده ریگی برای آیندگان باقی ماند وسایه دینمردان همواره بر روی سیاست سنگینی می کرده حتی هنگامی که آنان بظاهر درحاشیه قرا داشتند ودستشان ازقدرت کوتاه بوده ،علی ایحال ماه عسل دین باقدرت سیاسی پس ازدولت دیرینه سال سااسانی که ازقضا یکی ازعوامل اصلی فروپاشی آنرا- درکنار سایرعوامل- همین دخالت بیش ازحد روحانیت زرتشتی درامورکشوری می دانند،باردیگر وباروی کارآمدن دولت صفوی ازسرگرفته شد والبته اینبار نیز ازدین بعنوان ابزاری جهت ایجادوحدت ملی درمقابل ترکان عثمانی که تمامیت ایران راموردتهدیدقرارمی دادند،استفاده گردید، نفوذ علمای روحانی دردربارقاجارنیز ادامه می یابد وعلیرغم همه فجایعی که درزمان سلاطین صفوی وقاجاری صورت می گرفت دفاع وحمایت ازسلطان دین پناه که ازکیان شریعت اسلام درمقابل کافران دفاع می نمود،امری ضروری وازواجبات به حساب می آمد،با ورود اندیشه های جدید اروپایی وبیداری ایرانیان وآشنایی باکثیری ازمفاهیم تازه درحوزه های مختلف حیات اجتماعی به نقطه عطفی بنام نهضت مشروطه می رسیم که درآن سیر حوادث منجر به کنار گذاشتن شدن دین بعنوان یک بازیگراصلی  وغالب شدن جریانی موسوم به غربگرایی گردیداین گروه دوم که بدنه اصلی منورالفکری زمان خود راتشکیل می دادند فرآورده تحصیل درغرب ومحصول آموزش وپرورش جدید بودند آنان نه تنها باخود رفتارها ومظاهرتمدنی غرب را به ایران آوردند بلکه مهمترازآن کثیری ازآراء وعقایدوباورهای جدیدی راکه ناشی ازتحولات چمشگیر درغرب وصنعتی شدن آن بود رابداخل ایران آوردند بدینسان تفکر جدید غربی که بسیارپویا وتوفنده بوددرمقابل باورهای کهن دینی وایرانی قرارگرفت واین دوطرزتلقی ازجهان وهستی وروندهای موجوددرآن درمقابل هم به صف آرایی ایستادند وجامعه ایرانی صحنه کشاش برخورداین دو برداشت وتفکرگردید. یکی ازدستاوردهای مغرب زمینیان پس ازپشت سرگذاشتن قرون وسطی وورود به دوران  نوزایی وعصرروشنگری ایده جدایی دین ازسیاست ودولت بود که این خود مبتنی بود برنظریه بیرون انداختن دین از شمول آنچه که مقوله شناخت نامیده می شد، اینکه گزاره های دینی شناختی ازجهان واقع موجود به ما می دهند مورد تردید وحتی ممتنع اعلام گردید این ادعا که ابتدا بنوعی واکنش تند علیه آموزه های آباءکلیسا بحساب می آمد بعدها درنزد بعضی ها بیان فلسفی نیز پیداکرد درواقع پس ازدوران سیاهی که دین درغالب مسیحیت قرون وسطایی بازیچه هوسها وجاه طلبی های کشیشان قرارگرفت وبدل به عاملی برای سرکوب هرگونه نوآوری گردید،ناخودآگاه درذهن وضمیر اروپاییان نوعی ادبارنسبت به دین شکل گرفت با تحولات وسیع صورت گرفته درحوزه های مختلف حیات اجتماعی مغرب زمینیان بواسطه کشف راههای جدید آبی،تسخیر سرزمینهای آنسوی دریاها،سرازیر شدن ثروتهای عظیم ازسوی فاتحان به اروپا،ظهور طبقات جدید اجتماعی،گسترش شهرنشینی وتوسعه همه جانبه صنایع وفنون ،چهره جوامع غربی بکلی دستخوش تغییر قرارگرفت به موازات این تغییرات پیشرفت علوم ودانشهای نوظهوربارویکرد بازگشت به دوره طلایی یونان،کشفیات جدیدستاره شناسی،بهم خوردن باورهای نجومی کهن،انقلاب کپرنیکی ونیوتنی چنان زلزله ای درارکان حیات غربیان بوجودآورد که همه چیز تحت شعاع آن قرارگرفت وبیش ازهمه دین، وهنگامی که داروین نظریه انتخاب اصلح واصل انواع را مطرح کرد تلقی عمومی این بودکه آخرین ضربه برپیکره دین مسیحی کشیش باورانه واردآمده است ودرست حاصل همه این دست آوردهای علمی درعرصه اجتماعی منجر به پیدایش لائسیسم گردید ،واکنشی برخاسته ازنفرت ناشی ازدخالت دین درسیاست وصدالبته ازدخالت دین درزندگی عادی ومعمولی زندگی آدمی علیرغم میل وی،برخلاف اته ایسم ابتدایی پس ازدوره روشنگری که عقیده ای ضددینی محسوب می گردید،لائیک ها مخالفتی نه باوجودخدا داشتند ونه بادین ،آموزه اصلی آنان این بود که دین نباید درزندگی مردم وبخصوص درحوزه تصمیم گیری برای جامعه دخالت کند بلکه باید به عنوان یک امرمقدس وشخصی تلقی گردد ،درواقع اززمانی که نیوتن دستگاه کیهان شناسی عظیم خودوبویِِژه بحث خدای ساعت ساز رامطرح کرده بودوازوقتی که داروین اثبات کرده بود که انسانهاازاعقاب میمونها ومحصول تکامل طبیعی آغازیان وتک سلولیهاست دیگرنیازی به وجود خداوند احساس نمی گردید خدواوندی که طبق تعالیم کشیشان درهمه کاری حاضر بود ودرهمه چیز دخالت می کرد درواقع از دید انسان برآمده از پس همه این تحولات اینگونه تعالیم کشیشان استعاره ای برای حضورودخالت خودشان( که نماینده خدابودند) درهمه امورزندگی آدمیان درنظر گرفته می شد ولذا بر نفرت آنان از این دستگاه بیشتر می افزود بنابراین همانطورکه درطبیعت خدا به کناری گذاشته شده بود لائیکها می خواستند درعرصه اجتماعی نیز دین به عنوان اعتقادی فردی درآمده وتنهادرپستوی ذهن وروان آدمیان جای گیرد والیته سیر وقایع دراروپا نیز منجر به همین مسئله گردید نظامهای بشری کم کم جای تعالیم دینی راگرفتندوباوقوع انقلاب آمریکا وفرانسه عرصه برای یکه تازی دست آوردهای متفکرین درحوزه سیاست وجامعه بازشد ودین ازصحنه زندگی وحیات اجتماعی بعنوان یک بازیگر قدیمی ومدعی پس رانده شد وبه حوزه خصوصی زندگی رخت بربست ،طبیعی است که با چنین روند سپری شده درغرب وباتوجه به بهت وشگفتی نخستین کسانی که با تمدن جدید غرب برخورده کرده ودرمقایسه با آن ازخود بیگانه وبنوعی مرعوب آن شده بودند، دنبال کردن همان منطق تحولات درایران امری طبیعی بحساب آید بعبارت دیگر باید سالهای متمادی می گذشت تا خودباوری وبرخورد انتقادی درمقابله باغرب صورت گیرد از اینرو فرنگ رفتگان ایرانی ویا آشنایان با تفکر غربی درآن زمان به یک اعتبار درصدد انعکاس همان جریانات درایران شدند بی آنکه به تفاوتهای موجود بین این جوامع توجه کرده باشند عقب ماندگی بیش ازاندازه ایران وپیشرفتهای محیر العقول مغرب زمینیان ازیکسو واشتیاق آنان برای رسیدن به سطح زندگی اروپایی تا حدودی رهزن آنان گردید،آنان با آموزشهای طراز نوین اروپایی وباذهنیتی ازروند تحولات تاریخی اروپا،پای درجامعه سنتی ایران گذاشتند.

ادامه دارد

رویایی بود

ماندن درکنارت

ورفتن پابه پایت

شیرین تراززندگی

وبیداری

-کابوسی شد-

دوراز

جذبه آغوشی گرم

چشمانت

بازباشد یابسته

فرقی نمی کند

وقتی نمی شنوی

تپشهای رازآلود

قلبت را

 

فرصت یاتهدید

ساخت فرصتهای سیاسی پیش شرط تداوم جنبشهای اجتماعی ازجمله نوع شهری آن محسوب می گردد که باید به آن حرکت عمده خودجوش گروهی ازمردم با گستردگی متفاوت برای اعتراض به موضوعات متنوع رانیزاضافه کرد ازسوی دیگر فقدان ساخت فرصتهای سیاسی عاملی است برای مخفی ومحفلی شدن جنبشهای اجتماعی وازسطح به عمق رفتن آنهاکه چه بسا بعدها بصورت حرکات متراکم خلقی وساخت شکنانه وبا ماهیتی انفجاری سر برآورد این فرصت سیاسی درتاریخ معاصر ایران عموما شکل نگرفته وفضای مناسبی برای ابراز نظر ویادیالوگ ثمربخش بین حاکمیت وطبقات مختلف اجتماعی وجود نداشته ویااساسا به آن به دیده تردید نگریسته شده است ازسویی جامعه توده واربدون ارتباط ارگانیک باحاکمیت همواره نوعی شکاف وفاصله فی ما بین روابط خود احساس کرده وبه همین دلیل خود را قادر به اخذمطالبات ودرخواستهای مشروع خویش نمی بیند ازسوی دیگر روحیه محافظه کار وثبات گرای حاکمیت که مسلما سودخودراهمواره درحفظ ونگهداری شرایط موجود که مطلوب اونیز هست میداند ازهرگونه تحول ونوآوری گریزان است واین ارتباط دوسویه ناشی ازآن فرصت سیاسی را چندان ضروری ندانسته ولاجرم شاهد شکل گیری فضای مناسب جهت فعالیت های سیاسی نیستیم .برای یک جامعه شهری درحال گسترش که درآن با انفجار جمعیت جوان ازیکسو وزیاد شدن کارکردهای طبقات اجتماعی ازسوی دیگرمواجه ایم ودرعین حال شاهد شکل گیری طبقات حاشیه ای هستیم که روزبروز درخواستها ومطالبات تازه تری دارند وطبقات نخبه نیزخواستار هرچه بیشتر برسمیت شناختن خود ودخالت درتعیین سرنوشت خویش ازطریق مشارکتهای سیاسی ومداخله درتصمیم گیریهای کلان هستند عدم وجود فضا وفرصتی که بتوانند خواسته ها ومطالبات خودرا دریک روند کاملا مسالمت آمیز بیان نمایند خطر انباشت این مطالبات وازدیاد تاریخی آن را بدنبال داشته وعدم پاسخ مناسب به آن ،شکل گیری جنبشهای رادیکالی را دامن خواهد زد که همه چیز را درخودو باخود به نابودی خواهد کشاند لذا ازدیدگاهی آسیب شناسانه نیزضرورت دارد که چنین فرصتهای سیاسی درجامعه به رسمیت شناخته شود.

یادداشتهای یک غریبه

ازپنجره اطاقش داشت خیابان رانگاه می کرد نسیم خنکی می وزید وباددرلابلای شاخه ها گویی آوازی رازمزمه می کرد شاخه های درختان به یکدیگرنزدیک می شدند وبنظر میرسید با همدیگر به نجوا می پردازند یادرست مثل اینکه دست دردست هم داده وباحرکاتی موزون درحال گفتگو هستند آسمان آبی آبی بود وشعاع خورشید ازلابلای برگهای درختان جسته گریخته چشمهاراآذارمیداد پنجره اطاقش اوراازهمه آنچه که آنطرف قرارداشت جدا می کرد پنجره ای بامیله های آهنی عمودی که فقط می توانست دستهایش راازآن بیرون ببرد اوباخود می اندیشیدراستی حال من درست مثل زندانی یست که پشت میله هاست ونمی تواند خود رارهاسازد بعدنگاهش اندکی دوردستتر رفت وبرروی کوههایی لغزید که قله هایش رابرف پوشانده بود وفکرکردکه واقعا هم همینطوراست همه مازندانی هستیم اصلا آدمی وقتی روی زمین پا می گذارد وبه این دنیا می آید زندانی است آزادی یک توهم شیرین بیش نیست یک سوءتفاهم است اگر اندکی به خویشتن توجه کنیم خودرا درمحاصره میله های زیادی می بینیم که رهایی ازآنها بواقع ممکن نیست تمام احساس،اندیشه،شخصیت وتصوری که ازخودداریم همه وهمه میله های این زندانند وکسانی که بدنبال رهایی ازاین زندان بودند با هرچه که گفته ویا کرده اند درواقع جزاینکه همان میله ها را زیادتر کرده باشندکاری انجام نداده اند رهایی آدمی ازقید وبند تعلقات ودست یافتن به آزادی، خود بند گران دیگری است برپای آدمی ،همینطور که داشت فکر میکردباخودش گفت این چیزها ربطی به من ندارد وراست هم می گفت اوفقط داشت به احساسی که آن روزبعدازظهر ازماندن درپشت آن پنجره بهش دست داده بود توجه می کرد باخودش گفت من خودم که پادراین دنیا نگذاشتم وتاکنون هیچ نقشی وتاثیری درشکل گیری وجودم نداشتم همیشه این دیگران بودند که روی من تاثیرگذاشتند ومرا اینطور که هستم درآوردند پس آنچه من می اندیشم ویا این احساسات وگرایشاتی که دارم ازخودم نیست هرچندکه من مجموعه ای ازهمه اینهاهستم اما می دانم که اینها چیزی نبودند که من خواسته باشم وبعد ازخودش پرسید پس این منی که الان دارد صحبت می کند چیست ویاکیست؟ حوصله اش سررفت نمی توانست این بحث را دنبال کنداحساس کرد دود ازکله اش برمیخیزد وذهنش هنوزتوانایی وگنجایش این بحثهارا ندارد واصلا چه ربطی به اودارد برفرض که آدمی آزادباشدچه تفاوتی می کند حداقل برای او هیچ فرقی نداشت که آدمی آزاد باشد یا نه ولی درعین حال از لحاظ ذهنی خودش را راضی نمی دید وهرکاری میکرد باز هم ذهنش متوجه این نکته می شد که چرا آدمی باید محکوم باشد،محکوم به زندگی کردن،به بودن بادیگران ،به کارکردن دراین جهان واصلا محکوم به بودن وهستی داشتن؟ واقعا این نوعی محکومیت نیست؟درپستوی ذهنش می دانست که کسی درزمانهای دور وآنچنان دورودرمکانی غیر ازاینجایی که هستیم گناهی کرده بودوازآن پس ماگرفتار این زندگی شده بودیم درواقع محکوم به زندگی دراینجا،بنابراین زندگی اجباری است که برما تحمیل شده است،آفتاب کاملا روی صورتش می تابید واوکه غرق افکارش شده بود توجه به آفتاب وگرمای آن نداشت ،پنجره رابست وسر وصدای ناشی از عبور ومرور ماشینها وغوغای گنگ ومبهم خیابان قطع شد ویک لحظه او تازه احساس کرد که چرا چیزی تاکنون نمی شنیده است؟ برگشت وپشت میزش نشست وباز هم به فکر فرو رفت:نه اگر نتواندازلحاظ ذهنی خودش را راضی کند وجواب سئوالاتش را بگیرد نمی تواند دست به هیچ کاردیگری بزنداگرقراراست بدنبال تغییری دردیگران باشد نخست باید اختلافات وتعارضات درون خودش رابدقت حلاجی ورفع نماید وازسطح باورهای معمولی مردم بالاتررودوازروزمرگی هافاصله گیرد به زندگی دیگران توجه کند خیالبافی وآرمانگرایی را بکناری بگذارد وتغییررا با بودن درمتن زندگی دنبال کندبا این وجود زندگی خودش بگونه ای دیگربودزندگی اوخالی ازهرتنوعی و بنوعی دنباله روی ازغرایز بود زیستن درحیطه ضرورت ،دربین آنچه بود باآنچه می پنداشت باید باشد تفاوت بسیار بود وهمین مسئله اورابه تامل برمی انگیخت چراکه دردرونش احساسات دیگری رانیز بطورمبهم تجربه کرده بود وهمیشه ازخود می پرسید پس کی آن احساساتی که دردرونش می دید ومی پنداشت اوراازسطح همه این چیزهای بی جان وبی شعوری که دور وبرش هستند بالاتر می برد، آشکارخواهدشد؟اطرافش را زشتیهایی گرفته بود که از فرط عادی شدن قباحت خود رااز دست داده بودند واوبی تفاوت دراین مرداب که نامش را زندگی گذاشته بود دست وپا می زد ،زندگیش آمیزه ای بودازحرص ونیرنگ ودروغ وریاوخودباختگی وبیهودگی وهواوهوس وجالب اینکه با داشتن بسیاری از این خصوصیات، بازهم خود راآدم می پنداشت،وقتی به این موضوع فکر می کرد خنده اش می گرفت با اینحال همواره ازژرفای وجود خویش نداهایی می شنید که علیرغم سیطره غرایز متنوع براو،خودراچونان پرنده ای می دانست که می خواهد اوج گیرد وبه آسمانها پرواز کند ولی درعین حال پرهایش بسته است وحالا احساس می کرد زمان آن فرا رسیده است که این بندها را پاره کند واز سطح غرایز به اوج احساسات مبهمی که درخود می دید بال بگشاید ولی براستی چگونه او توانسته بود درمیان این غوغای برخاسته اززندگی وغریورنگانگ آن ندایی را بشنودکه ازاعماق وجودش برمی آمد واورا به سمت دیگری می خواند؟

 

 

باغ رنگ پریده

درانتهای فصلی رنگین

تب پاییزداشت

هذیان درخت است

 خش خش برگها

برروی خاک

از میان شب گذر کردیم و این آواز ماست
صبح خواهانیم و بر بال سحر استاده ایم