رهایی تاریخی
میشل فوکو متفکربرجسته ومعاصرفرانسوی درجایی گفته است:"بگذاریدازهویتم بگریزم،گشایشی به من نشان دهید برای رهایشی ازاستبداد چهره ام." این سخن که مبتنی بر رهیافت تاریخی ازهستی وهویت آدمی است خودمسبوق برنوعی نگاه تاریخی است که معمولا درنزد ماغایب است .ازاینرو برای کسانی مانند ما که درجوامعی " بیرون ازتاریخ " زندگی می کنیم با تکیه برعقل تاریخی ونقد جریانهای مختلف فرهنگی است که می توانیم باتاریخ پیوندی تازه برقرارنماییم.این سخن تلویحا به این معناست که مادرجائی ازتاریخ بیرون افتاده ایم ووظیفه اصلی ماشناخت این نقطه گسست است.
درحال حاضربنظر می رسد ذهن غیرتاریخی ما نمی تواند بین دوره های مختلف گذرتاریخی مان پیوند معنی داری پیداکند.بعبارت دیگرگفتمان حاکم بردوره های سه گانه تاریخی مایعنی ایران باستان،ایران پس ازاسلام وایران معاصر،آنچنان ازهم دور است که گویی یافتن پیوندی بین آن به سختی صورت می گیرد ویا گویی این سه دوره هیچ پیوند منطقی تاریخی باهم ندارند وعلیرغم تلاشهای زیادبعمل آمده دردوره پهلوی ونیزپس ازانقلاب اسلامی در خصوص برتری دادن به هریک ازاین دوره ها بصورت جداگانه توسط حاکمیت ازیکسو ونیزتلاش مجامع روشنفکری وتحصیلکرده برای ایجاد پیوند بین آنها ازسوی دیگرتاکنون به نتیجه مسالمت آمیزی نرسیده است که این خودنشانگرعدم وجود دیدگاه تاریخی درماویا اساسا تباین ذ اتی این دوره ها برای ایجاد پیوند بین آنهاست.
برای دست یابی به چشم اندازی درست وکامل درموردهویت تاریخی خویش بااستمدادازسخن فوکوچاره ای جزشناخت خویش نداریم .این خویشتن نه آن وجودفلسفی تصفیه شده پس ازشک دکارتی ، که همان خویشتن درگیربازندگی وروندهای پیچیده آن است ،یعنی همان خودی که درتاریخ می یابیم نه آنی که میخواهیم ولی نیست .
علیرغم میل باطنی مسلط برمابایداززمانی دست ازآن وجودی که آرمانی است برداریم وبه همین وجود معمولی ومتعارف بپردازیم ،کاری که بنظربرای ما بسیارسخت است چرا که ما غالباعادت کرده ایم همیشه به ایده آلها بیاندیشیم وآنهاراالگوقراردهیم امافراموش کرده ایم که تامعرفت درستی ازوجودواقعی خویش نداشته باشیم،غلطیدن دروادی آرمانها ماراازمسیراصلی خودمنحرف خواهد کردودرست دراینجاست که بقول میلان کوندرا نویسنده نامی مجاری" تاریخ درگوشه ای نشسته وباصدای بلند به ما می خندد."
شناخت تنگناهایی که ناشی ازرسوب خاطره های تاریخی است ازیکسو وسیاستهای نادرست وغیرواقع بینانه فرهنگی ازسوی دیگر گام نخست برای رهایی ازاستبدا دهویتی است که برماحاکم است وپس ازآن مفهوم سازی درقالب مفاهیم جدیدی که بتواند نحوه حضورواستقرارمارادربطن این جهان پرتحول توضیح داده وجایگاه مارادرکلیت نظام جهانی تبیین نمایند،گام بعدی خواهدبود.
برای دستیابی به الزامات بیرونی که برماحاکمند ونیزجستجوی هویت خویش ،باید به آگاهی رهائی بخش درونی دست یافت اگرفوکو می خواهد ازهویت خویش بگریزد،هویتی راهدف قرارداده که تمدن غربی برای اوترسیم کرده است ،تاریخ اوبرایش رقم زده وآنانکه به تمامیت و قطعیتی اعتقاد ندارند ومشروعیت هرچیزی رازیرسئوال می برند وبربنیادهای شکل گرفته وارزشهای تمدن مدرن بیرحمانه یورش می برند، بی شک قبل ازهرچیزی مرهون نگاه نقادانه به تاریخ وبازخوانی دوباره آن می باشند. بعبارت دیگر تاریخ پیوسته باماسخن می گویدویا درستتراینکه بایدتاریخ راازسکوت خارج کرد نه اینکه باورهای خودرادردهان اوگذاشت .این سخن مغایرتی ندارد باآن نظریه که که می گوید بدون داشتن پیش فرض نمی توان به سراغ تاریخ رفت.
استبداد چهره ای که فوکوازآن سخن می گویدوخواستاررهایی ازآن است چیزی جزپذیرش بی چون وجرای آنچه که به فردآدمی القا می شودنیست .مفاهیم وتصورات ازپیش ساخته شده ای که برماعرضه شده وهمه مابگونه ای اسیرآنها هستیم وتنهابانگاهی تاریخی مبتنی برنقد همه جانبه این داده هاست که می توانیم تصور واقعی تری ازچهره ی خویش بدست آوریم.
رودکی شاعر نام آشنای ایرانی درزمانی دورگفته بود"هرکه نامخت ازگذشت روزگارنیزنا موزد زهیچ آموزگار"این رهیافت قدما ازتاریخ که آنرا " آئینه عبرت " می دانستند وهدف ازمطالعه ی آنرا" پندگرفتن ازکرده پیشینیان "اگرچه هنوز نیزکارکردخودراحفظ کرده است امابرای ما زمان آن فرارسیده است که ازبطن خوانش تاریخ خود بادیدگاهی واقع بینانه،ضمن بدست آوردن تصوری دقیق ازخویش وبیرون رفتن ازاین فرایند خودویرانی ناشی ازسلطه آرمانهاو ازپس شکستن تمامی استبدادهای حاکم برخودوبرمبنای انگاره ای ازآگاهی رهائی بخش ، طرح تازه ای جهت زدودن تعارضها وتضادهای موجوددرخویش،پی افکنیم .