درنگی شتابان۴

۲)شکاف بین سنت ومدرنیسم درعرصه اجتماعی

دومین شکاف موجود بین روشنفکران وجامعه ناشی ازشکاف موجود بین سنت ومدرنیسم است .بدست دادن معنایی ازسنت که مقبول همه گان قرارگیرد چندان آسان نیست اما ازدیگاهی کلی شاید بتوان گفت ، سنت عبارت است از مجموعه ی باورها،اعتقادات،رفتارها،خصلتها،روشهاومقبولاتی که درذهن مردم یک جامعه رسوب کرده وازگذشته به ارث رسیده است وبگونه ای جزئی ازسرشت و شخصیت فردبدل شده است ودرحالت معمول ازآن گریز وگزیری نیست باتوجه به این معنا، سنت دارای دوخصلت مهم می باشد نخست اینکه جامع وهمه گیر است وبیشترازآنکه متصف به صفت عقلانی باشد،عقلایی است،دیگرآنکه برای پذیرش وقبول آن نیازی به استدلال نیست این سخن بدان معنی نیست که سنت امرمذموم وناپسندی است وفاقدکارایی چرا که باتکیه بر بسیاری ازهمین سنتهای موجود می توان ازبسیاری ازبحرانها گذشت وبه پایگاههای بهترومحکمتری دست یافت که این مسئله خود متضمن برخورد انتقادی بامقوله سنت است وهنگامی می توان به این برخورد انتقادی دست یافت که درمقابلمان با پرسش نوینی مواجه باشیم جوامع زنده وپویا همواره این پرسش راازدرون سنتهای خود درآورده وبه چالش باآن می پردازند ولی جوامع درخواب رفته با ضربه ای بیرونی نخست ازخواب بیدارمی شوند وسپس درمقابل پرسشهایی قرارمی گیرند که ازبیرون به آنان تحمیل شده ومسلما آمادگی لازم برای مقابله با وضع جدید را ندارند؛چراکه باید نخست به ارزیابی داشته های خودپرداخته وسپس به پاسخی برای پرسشهای جدید بپردازند.ازدیگرسوبرسرمعنای مدرنیسم وویژگیهای آن بنظراجماع بیشتری درمقایسه بامفهوم سنت وجوددارد.دراینجاباید بین دومقوله مدرنیته ومدرنیسم تفاوت قائل باشیم زیرا وجه فکری،نظری وفلسفی مدرنیسم را مدرنیته می نامند درحالیکه مدرنیسم به جنبه های مادی وفیزیکی جریانی اشاره دارد که ویژگی اساسی اروپاازپس دوران رنسانس وعصرروشنگری است ، دراین نوشتارلفظ مدرنیسم به هردومعنا اشاره دارد .مدرنیسم جریانی است که برخلاف تصورازدل تحولات دینی قرون وسطی بیرون آمده است،رفورم دینی مارتین لوتر وجنبش پروتستانتیسم ودادن تعاریف تازه ای ازمفاهیم موجوددردین مسیحی منجر به انشقاق درکلیسای واحد ومنتهی به تزلزل جایگاه پاپ گردید،بدینسان نخستین گام درراه پیدایش دولت ملی برداشته شد،کلیساهای محلی جایگزین کلیسای مشترک گردید،زبانهای محلی جای زبان لاتین راکه زبان کلیسابود،گرفتندورشدسرمایه داری به ایجادبازارهای ملی انجامید وپیدایش طبقه ی جدیدی بنام بورژوازی را دامن زد که باخودایده های نوینی درزمینه های مختلف حیات اجتماعی به بارآورد،مفهوم فردیت وحق شهروندی ودموکراسی شکل گرفت،درمقابل تعبد ناشی ازباورهای دینی،برخردخودبنیاد تاکیدگردید وهیچ مرجعیتی غیرازعقل آدمی پذیرفته نشد،اومانیسم (انسان گرایی) وراسیونالیسم (خردگرایی) بدل به مذهب جدید اروپاییان گردید،باپیدایش انقلاب صنعتی وتولید انبوه کالاواشباع بازارهای داخلی ونیازبه موادخام لازم جهت تولیدبیشتر،پدیده ای بنام استعمارشکل گرفت ودرست درهمین زمان بود که جوامع عقب مانده درسراسر جهان با تمدن وفرهنگی روبرو شدند که ازهرلحاظ باآنان تفاوت داشت والبته درهمه زمینه ها ازآنان پیشرفته تربودوهمانطورکه قبلا نیزگفته شد حاصل این رویارویی دروهله نخست چیزی جزرعب وخودباختگی نبودامادرعین حال آنان رادرمقابل این پرسش حیاتی قراردادکه چگونه بایدبدنبال پاسخی مناسب برای این وضعیت جدیدبود؟

ادامه دارد