سلسله های پادشاهی درایران۷

فریدون

بزرگترین پادشاه وفرمانروای پس ازجمشید فریدون است.اونیز ازشخصیتهای اساطیری مشترک درهند وایران است.نام اودرریگ وداکتاب مقدس هندیان بصورت "تریته اپتیا " بمعنی "سومین فرزند آب "آمده است وپیونداین اسطوره رابامظاهرطبیعی نشان می دهد.اوازخدایان دلاور وبرکت دهنده ی ودایی است وکسی است که بااژدهای سه سروشش چشم به نبرد می پردازد.اوگیاه مقدس سومه (هوم درایران) را که دارای شیره ای سکرآوربود، می فشرد . لقب اودرودایعنی "اپتیا" دراساطیرایرانی بصورت یک شخصیت مستقل بنام "اثویه" که پدرفریدون است ،درمی آید ونبرداوبااژدهای خشکی به شکل نبردبااژی دهاک یاضحاک تبدیل می گردد.

فریدون دراوستا شخصیتی ستودنی دارد ولقب اواژدهاکش است.اوپسر"اثویه" است ؛ دومین نفری که هومه(گیاه سکرآور) رافشرد وبه پاس این کار اورمزد، فریدون رابه اوارزانی داشت.نام فریدون دراوستا ازدوپاره ی "ثرا" بمعنی سه که در"تری"انگلیسی و"تروا " فرانسوی وسه فارسی بجای مانده و"اتونه" تشکیل یافته که بعضی آنراباتوان فارسی ازیک ریشه می دانند ورویهمرفته به معنای کسی است که دارای سه نیرو وسه قدرت است ."تریته اپتیا"ی ودایی و"ثرااتونه"ی اوستایی درزبان پهلوی به فریتون ودرفارسی به فریدون و"اپتیا"ی ودا و"اثویه" ی اوستا درپهلوی وفارسی به آتبین ویاآبتین تبدیل شده است .

دراوستا ازفریدون بعنوان زننده ی ضحاک نام برده می شود وازاینجا می توان دریافت که بین جمشید واوفاصله ای وجود دارد که مربوط به دوران فرمانروایی ضحاک است هرچند دراوستا اشاره ای به این مطلب نشده است. نام ضحاک دراوستا بصورت"اژی دهاک" آمده است که درزبان اوستایی اژی بمعنی ماروافعی است ومرادازدهاک مخلوقی است اهریمنی. ابن ندیم درالفهرست خود ضحاک رامعرب دهاک واین نام را ازدوپاره ی "ده" و"آک" بمعنی ده عیب وآفت می داند.

اژی دهاک دراوستا بصورت موجودی خطرناک که دارای سه پوزه وسه سروشش چشم است تصویرشده است برای نمونه دریشت پنجم موسوم به آبان یشت کرده ی نهم بند۳۴چنین آمده است:"ای اردویسورآناهیتا!ای نیک ! ای تواناترین : مرااین کامیابی ارزانی دارکه من بر"اژی دهاک" سه پوزه ی،سه کله ی،شش چشم،آن دارنده ی هزار(گونه) چالاکی،آن دیوبسیارزورمند دروج ، آن دروندآسیب رسان جهان وآن زورمند ترین دروجی که اهریمن برای تباه کردن جهان اشه ، به پتیارگی درجهان استومند بیافرید- پیروزشوم وهردوهمسرش "سنگهوک" و"ارنوک"- که برازنده ی نگاهداری خاندان وشایسته ی زایش وافزایش دودمانند- ازوی بربایم ".

درقسمتهای دیگراوستا نیز ازجمله یشت نهم (درواسپ یشت یا گوش یشت) ، یشت چهاردهم (بهرام یشت)، یشت پانزدهم(رام یشت)، یشت هفدهم(ارت یشت)، یشت نوزدهم(زامیادیشت) ودرچهرداد نسک که ازنسکهای گمشده ی اوستای دوره ی ساسانیان است، ازضحاک سخن به میان آمده وهمه جا ازاوبعنوان موجودی خطرناک ودارای نیروهای مخرب وشرذکرشده است ودرهیچ کجا ازاوبعنوان پادشاه یاد نشده ونیز سخنی ازاینکه اوبجای جمشید به پادشاهی رسید ویااینکه فریدون پادشاهی راازاوگرفته باشد،به میان نیامده است.

بطورکلی ازمطالب موجود دراوستا چنین برمی آید :

۱) فریدون کسی است که در"ورنه" (گیلان) به دنیا آمده است .دربند۱۸فرگردیکم وندیداد آمده: "چهاردهمین سرزمین وکشورنیکی که من-اهورمزدا-آفریدم ،"ورنه"ی چهارگوشه بود که فریدون- فرد کوبنده ی اژی دهاک- درآن زاده شد...".

۲) پدرش "اثویه" است این نام دربعضی مواقع به عنوان خاندان وی نیزمی آید که بواسطه فشردن گیاه هوم این موهبت به اوداده شد تا پسری توانا بدنیا آورد.دریسنای نهم موسوم به هوم یشت بندهای۸و۷چنین آمده است: "...دومین باردرمیان مردمان جهان استومند"آبتین"ازمن نوشابه برگرفت واین پاداش بدوداده شد واین بهروزی بدورسید که اورا پسری زاده شد: "فریدون"ازخاندان توانا...آنکه "اژی دهاک"رافروکوفت، سه پوزه ی سه کله ی شش چشم را، آن دارنده ی هزار(گونه) چالاکی را...".

۳) فریدون پس ازآنکه دومین بارفرازجمشید گسسته شد آنرا بدست می آورد،اژی دهاک رافرومی کوبد ودربند می کند وپیروزترین مردمان پس اززرتشت است.دریشت نوزدهم(زامیاد یشت) کرده ی ششم بند۳۶چنین آمده است: "این فر(ازجم گسسته) رافریدون پسرخاندان آتبین برگرفت که- بجززرتشت- پیروزترین مردمان بود".

باتوجه به مطالب بالاآشکارادیده می شودآنچه که ازفریدون دراوستا تصویرشده است باآنچه که درریگ ودا وبعدها درروایات ایرانی آمده تفاوتهایی دارد که ناشی ازدورشدن اقوام حامل این روایات ازیکدیگر وازجایگاه اولیه شکل گیری آن است ودرعین حال محصول آمیخته شدن آن با سیروقایع وحوادثی است که درطول زندگی برای آنان درمواجهه بااقوام محلی وبومی پیش آمده وعناصری به داستانهای اولیه اضافه ویا کم گردیده اگرچه هسته اصلی وآن تصویربنیادین اسطوره بگونه ای دیگرخودرادرداستانهای بعدی نشان می دهد که به آن اشاره ی مختصری خواهد شد.

گذشته ازاوستا درمتون پهلوی نیزازاژی دهاک وفریدون سخن بسیاررفته است واین نشاندهنده ی اهمیت وجایگاه ویژه ی اودرنزد قومش می باشد. درپهلوی صفت او"بیوراسب" است یعنی دارنده ی ده هزاراسب. برای نمونه دربندهش بخش هجدهم تحت عنوان" درباره ی گزند(ی که) هزارهزاره به ایرانشهرآمد" چنین می خوانیم:" دیگرهزاره آغاز شد،ضحاک پادشاهی بد فرازکردن گرفت ویکهزارسال بکرد.چون هزاره سر(شد) ، فریدون (اورا) گرفت وبست. سه دیگرهزاره آغازشد.چون فریدون کشوررابخش کرد، سلم وتور،آنگاه ایرج رابکشتند(بسیاری از) فرزندان واعقاب (او) راازمیان بردند...".

دردینکرد وسایرمتون پهلوی نیزازفریدون ونبرداوبا دیوان مازندران وبخش کردن جهان دربین سه فرزند خویش سخن بمیان آمده است ؛ بعدها این داستانها درخداینامه ها نیزراه یافت وباآمیخته شدن با بعضی ازروایات واساطیردیگروآنچه که درنوشته های مورخین دوره ی اسلامی آمد، درشاهنامه ی فردوسی بازتاب کاملتری پیداکرد، گویی فردوسی برای بازسازی داستان ضحاک ودربند شدن وی توسط فریدون وبخش کردن جهان بین سه فرزند خود وآغازاختلاف ودرگیری بین ایران وانیران ازهمه ی منابع ومآخذ کتبی وشفاهی دوره ی خودسود برده وسپس به نظم ونگارش آن پرداخته است .

روایت شاهنامه ازداستان فریدون بسیارجامع وبرآیندی ازروایات مختلف ومتعدد است که می توان درآن هسته اصلی داستان وهمچنین تغییرات راه یافته درآنرا مشاهده کرد:

پس ازآلوده شدن جمشید به دروغ (طبق روایات پهلوی) ویاخوراندن گوشت به مردم (برابرروایت اوستا) ، فره ایزدی یا همان تایید الهی پادشاهی ازوی گسسته شد وپادشاهی او که نمادی ازبهشت گمشده ی اقوام ایرانی محسوب می گردد، به زوال گرایید ونهایتا خود وی بدست ضحاک کشته شد وازپس آن فرمانروایی هزارساله ضحاک آغاز گردید.پادشاهی ضحاک درابتدا همانند تمامی صاحبان قدرت ازاقبال عمومی برخورداربود اما پس ازگذشت سالیانی دراز، سرشت همیشه گی قدرت- استبداد وخودرایی- که چون اهریمنی درروح وروان صاحبان قدرت نفوذ میکند وآنها را دردام هایی می اندازد که ازقبل برسرراهشان تعبیه کرده وکمترکسی می تواند درزمان سرمستی ازباده ی قدرت آنرا ببیند ! بسراغ وی می آید.کبر وغروروبی تفاوتی نسبت به خواست عمومی وترجیح منافع شخصی وگروهی برمنافع توده های مردم ، ضحاک رادرکام خویش می کشاند واوبجای پرهیزازوسوسه های اهریمن بد نهاد نفس خویش وبیزاری ودوری جستن ازاوچونان همیشه ی تاریخ وبمانند تمامی صاحبان خیره سرقدرت درمقابل آن وسوسه ها تسلیم گردید وقدرت وبرخورداری ازلذات آنرا برخدمت ورضایت مردم ترجیح داد. درچنین فضایی بود که :

نهان گشت آیین فرزانگان                   پراکنده شد کام دیوانگان

هنرخوارشد جادویی ارجمند                نهان راستی آشکارا گزند

شده بربدی دست دیوان دراز               به نیکی نبودی سخن جزبه راز

آیا این توصیف ازحاکمیت دروغ وسرکوب ضحاک تصویری نیست که ازپس هزاره ها هنوزنیزدراطراف خویش می بینیم ؟ گویی آدمی راازاین دام وحیله ی اهریمنی هرگزگریزی نخواهد بود؟!

ضحاک که قبل ازاین درسرزمین خویش- دشت سواران نیزه گذار- (عربستان) به اغوای اهریمن پدرش رابه قتل رسانده وبه پادشاهی رسیده بود وپس ازآن نیز اهریمن بد کنش خودرابه شکل خوالیگری(آشپز)چربد ست به اونمایانده ودرمقابل آماده کردن خورشهای رنگارنگ ازاوخواسته بود تا برشانه هایش بوسه ی زند وازجای آن بوسه ها دوماررسته ومایه های آذار اورافراهم کرده بود، برای رام کردن آنها باز به اغوای اهریمن که این باربصورت پزشکی درآمده بود می بایست هرشب مغزدوجوان را ازسرشان درآورده وبرایشان خورش سازدتاآنان آرام گیرند، سپس شبی درخواب می بیند که مرد جنگی یی می آید وباگرزگاوسر برسرش می کوبد.موبدان خواب اوراچنین تعبیر میکنند که کسی خواهد آمد بنام فریدون،اوسرت رابه خاک خواهد آورد ولی هنوزازمادرزاده نشده است اماپس اززادن وبه مردی رسیدن تاج وتخت تورامی گیرد وتورابه بند می کشد:

اگرباره ی آهنینی به پای                    سپهرت بساید نمانی بجای

کسی رابودزین سپس تخت تو               به خاک اندرآرد سربخت تو

کجا نام اوآفریدون بود                         زمین راسپهری همایون بود

هنوزآن سپهبدزمادرنزاد                     نیامد گه ترسش وسرد باد

بمردی رسد برکشد سربه ماه                کمرجوید وتاج وتخت وکلاه

زند برسرت گرزه ی گاو روی              به بندت درآرد زایوان بکوی

موبدان دلیل اینکارفریدون راکشتن پدرش توسط ضحاک عنوان می کنند . ضحاک پس ازشنیدن این سخنان به جستجوی خانواده ی فریدون می پردازد، پدرش آبتین رامی کشد ، فرانک که قبلا ازاوباردارشده بود پس ازآگاهی ازکشته شدن شوی خود، نوزادش رابرمی دارد وبه مرغزاری می رود واورابه نگهبان مرغزار می سپارد تاازاونگهداری نماید مرغزاری که درآن گاو"پرمایه"بود. فریدون سه سال ازشیرگاو"پرمایه" تغذیه می کند تاآنکه ضحاک به این ماجرا پی می برد ، فرانک با آگاهی ازاینکه ضحاک به رازاودست یافته است شتابان به مرغزارمی رود وفریدون رابه مرد پاک دینی که درکوه زندگی می کرد می سپارد،ضحاک آن گاورا می کشد اما به فریدون دست نمی یابد. شانزده سال می گذرد وفریدون برای یافتن اصل ونسب خویش ازکوه (البرز) پائین می آید، مادرش به او می گوید که نام پدرش آبتین وازنژاد تهمورث بود که بدست ضحاک کشته شد، فریدون پس ازشنیدن سرگذشت پدروزادن وپروریدن خویش اندوهناک گشته و:

چنین داد پاسخ به مادرکه شیر                نگردد مگربآزمودن دلیر

کنون کردنی کرد جادوپرست                  مرابرد باید به شمشیردست

بپویم به فرمان یزدان پاک                    برآرم زایوان ضحاک خاک

ازسوی دیگرضحاک همه شب ازاندیشه فریدون وخوابی که دیده بود،آرام وقرارنداشت ازاینروبا موبدان گفت باید برای مقابله با فریدون لشکری آماده نمود ونیز باید محضری( سندی) تهیه کنید ودرآن بنویسید که ضحاک سخنی جزبه راستی نمی گوید وجزتخم نیکی نمی کارد وهمه ی بزرگان ومهتران باید آنراامضا کرده وازپادشاهی من اظهاررضایت نمایند، موبدان محضری آماده می کنند وبزرگان و مهتران آنراامضا می نمایند اما آهنگری کاوه نام که هفده تن ازهجده پسرش راقبلا کشته ومغز سرشان راخورش مارهای ضحاک کرده بودند،ازامضای محضرسربازمی زند وبراومی شورد وبابستن چرم آهنگری خود برسرنیزه،بیرقی می سازد ومردم رابه شورش علیه ضحاک برمی انگیزاند:

همی برخروشید وفریاد خواند                   جهانرا سراسرسوی داد خواند

ازآن چرم کاهنگران پشت پای                  بپوشند هنگام زخم درای

همان کاوه آن برسرنیزه کرد                    همانگه زبازاربرخاست گرد

ودراین راه ازآنروکه خودازخاندان شاهی نبوده ونسب عالی نداشته به سراغ فریدون می رود :

خروشان همی رفت نیزه بدست                که ای نامداران یزدان پرست

کسی کوهوای فریدون کند                      سرازبند ضحاک بیرون کند

یکایک بنزد فریدون شویم                      بدان سایه ی فر اوبغنویم

فریدون که خود قربانی ستمگریهای ضحاک بود وقتی اقبال عمومی را می بیند با ساختن گرزی گاوسربه جنگ ضحاک می رود.ضحاک باشنیدن این خبر کاخ وخواسته وهمسران خودرا وامی گذارد ومی گریزد.فریدون پیروزمندانه وارد کاخ ضحاک می شود، دختران جمشید راکه ضحاک به زنی گرفته بود،آزاد میکند وبه عقد خویش درمی آورد. وزیر ضحاک به اوخبرمی دهد که فریدون کاخ توراگرفته وبرتخت تونشسته وهمسرانت رابزنی گرفته است ،ضحاک ازشنیدن این خبرخشمگین وآشفته سازجنگ آماده می کند، به شهرمی تازد ووارد کاخ می شود وچون می بیند همسرانش به نازبا فریدون نشسته اند، بی هیچ گفت وگویی :

همان تیزخنجرکشید ازنیام                         نه بگشاد رازونه برگفت نام

به چنگ اندرش آبگون دشنه بود                بخون پریچهرگان تشنه بود

اما فریدون براومی تازد :

زبالاچوپی برزمین برنهاد                        بیامد فریدون به کردارباد

بدان گرزه ی گاوسردست برد                  بزدبرسرش ترگ راکرد خرد

امازمانی که می خواست ضحاک رابه هلاکت رساند :

بیامد سروش خجسته ، دمان                      مزن گفت کورا نیامد زمان

همیدون شکسته ببندش چوسنگ                ببرتا دوکوه آیدت پیش تنگ

بکوه اندرون به بود بند اوی                     نیاید برش خویش وپیوند اوی

بدین ترتیب ضحاک به بند کشیده شده رابه کوه می برد تا درآنجا به سزایش برساند اما باردیگر سروش خجسته می آید ورازی به او می گوید وفریدون پس ازشنیدن آن ضحاک رادرکوه دماوند آویزان به بند می کند:

بیاورد ضحاک راچون نوند                      بکوه دماوند کردش به بند ...

بکوه اندرون جای تنگش گزید                   نگه کردغاری بنش ناپدید

فروبست دستش بدان کوه باز                     بدان تا بماند به سختی دراز

بماند اوبرین گونه آویخته                          وزوخون دل برزمین ریخته

درشاهنامه ازرازی که سروش به فریدون گفته وعلت نکشتن وی ، سخنی بمیان نیامده است درروایات پهلوی ضحاک دربند خویش درکوه دماوند تا پایان جهان زنده می ماند وسپس درآنزمان توسط گرشاسب پهلوان نامی زرتشتی که خودازجاودانان دین بهی است کشته می شود.دربیان عدم کشتن ضحاک تفسیرهای گوناگونی بعمل آمده است که جای آن دراین مقال نیست.

فریدون پس ازدربند کردن ضحاک تاج پادشاهی برسرمی گذارد، پادشاهی اوپانصد سال بود، روزبرتخت نشستن وی مصادف با اول ماه مهربودوبه این مناسبت جشنی بزرگ برپا کردند وآتشی افروختند که جشن مهرگان یادبود این روزاست، اوسپس به داد ودهش وآبادانی پرداخت وپس ازپنجاه سال دوفرزند پسرازشهرنازویک فرزند پسرازارنواز(دختران جمشید) بدنیا آمدند. فریدون نام آنان راباتوجه به خصلتهای درونیشان انتخاب کرد، برادربزرگترراکه به خواسته وثروت علاقه داشت ومظهرخردمندی ودرنگ وبرد باری بود بنام "سلم" برادرمیانی را که خوی تندی داشت وبه جنگ ودرگیری ونزاع مایل بود ومظهرشتاب وتعصب" تور" وبرادرکوچک را که به داد ودین ونرمخویی گرایش داشت ومظهرمیانه روی ،هوشمندی ودلیری "ایرج" نام نهاد وسه د خترازپادشاه یمن رابرای آنان به همسری برگزید وسپس جهان رابین سه پسرخویش تقسیم کرد:

نهفته چوبیرون کشیدازنهان                   به سه بخش کرد آفریدون جهان

یکی روم وخاوریکی ترک وچین            سوم دشت گردان ایران زمین

روم وخاور رابه پسربزرگ خود سلم داد ؛ ترک وچین یا توران زمین رابه فرزند میانی خود توروایران رابه فرزند کوچک خود ایرج .

زمانی براین کاربرآمد وفریدون ازپس گذرسالها ،پیروسالخورده، نیرو وتوان خودراازدست می دهد وسلم وتور که نسبت به تقسیم قلمرووی ناراضی بودند وبه ایرج حسادت می کردند ، به اوایراد می گیرند که دربخش کردن سرزمین خود انصاف وعدالت رارعایت نکرده است وازفریدون می خواهند تا تاج ایران راازایرج بگیرد ومانند آنها اورا به سرزمینهای دوردست گسیل دارد ، ایرج مطابق سرشت پاک وذاتی خود درصدد آشتی وصلح با برادران خود برمی آید ولی آنان با ناجوانمردی سراوراازبدن جدا کرده وبه نزد فریدون می فرستند، پدربا دیدن این منظره ی دلخراش ازخدا می خواهد که اوراتا گرفتن انتقام پسرش زنده نگه دارد.ازایرج فرزند دختری به یادگارمانده بود که فریدون اورا درخفا پرورش می دهد وآنگاه که به سن بلوغ رسید اورابه ازدواج برادرزاده اش پشنگ درآورد ازاین وصلت "منوچهر" زاده شد، اوپس ازبالندگی بهمراهی نیای خویش- فریدون- به کین خواهی ازخون پدربزرگ خود-ایرج- برمی خیزد و سلم وتورراازپای درمی آورد، فریدون پس ازانتقام کین ایرج ازآنروکه هرسه فرزند خویش راخفته درخاک می دید پس ازاند کی باچشمانی گریان دیده ازجهان فروبست وازپس مرگ وی منوچهر برتخت شاهی ایرا ن تکیه زد.

شخصیت فریدون اگرچه به دوره ی زندگی مشترک هند وایرانی برمی گردد وبازتاب آن درریگ ودا واوستا دیده می شود اما شکل گیری داستانهای بعدی حول وی ازاوشخصیتی دیگرگون درداستانهای ایرانی می سازد. دورنمایی ازآنچه درودا واوستا آمده را می توان درشاهنامه بازیافت :

 اژی دهاک سه سروسه پوزه ی شش چشم ودایی واوستایی بصورت شخصیت ضحاک با دوماربرشانه هایش نمودیافته است تااونیزدارای سه سر وسه پوزه وشش چشم باشد.

اژی دهاک بنابرروایت اوستا درسرزمین "بوری" ازآناهیتا( ایزدبانوی آب وباروری ) می خواهد اورایاری نماید تا هفت کشورراازمردمان تهی کند(بند۳۰و۲۹کرده ی هفتم آبان یشت) که "بوری" همان "بابیرو"ی هخامنشی و" بابل"است . درروایت شاهنامه ضحاک پادشاه دشت سواران نیزه گذاریا عربستان است واین خود نمادی ازسلطه دولتهای بین النهرین (آشوروبابل) برقسمتهایی ازایران دانسته می شود .

اژی دهاک پس ازغلبه ی فریدون کشته نمی شود بلکه آویزان درکوه دماوند به بند کشیده می شود که این قسمت نیز ناشی ازروابط آریاییها با مردمان بومی سرزمینهای جنوب دریای کاس پی است واین دونمونه ی اخیربهترین نشانه ازآمیخته شدن داستانهای نقاط دیگربه اصل داستانی است که ریشه هند وایرانی دارد وقاعدتا مربوط به نواحی شرقی یعنی مناطق ماوراءالنهرمی باشد .

 بخش کردن جهان بین سه فرزند نیز بزعم گروهی ازپژوهشگران برابرروایتی ازهرودت ، برگرفته ازداستانی سکایی است ؛ قومی آریایی وهمسایه باسرزمین اولیه آریاییهای ایرانی همان که درروایات پهلوی به عنوان تورانیان ازآنها یاد شده است. سه شخصیت ایرج وسلم وتوربرپایه سه نام قوم باستانی ایران ، توران وسرمت (اسکیت یاسکا) ساخته شده اند واین داستان اشاره ای به منشاء مشترک نژادی این اقوام باستانی است .

درکنارمسئله مهم پیروزی فریدون برضحاک که نماد غلبه عناصرآریایی برتمدنهای میانرودان است ونیزبنیان گذاردن جشن مهرگان که یکی ازاعیاد بسیارمهم پس ازجشن نوروز درایران باستان بوده ؛ کلیدی ترین بخش داستان فریدون همانا تقسیم کردن قلمروی وی بین سه فرزند اوست. فراموش نکنیم که فریدون پس ازبدست آوردن فره ی جمشید ودربند کردن ضحاک دراوستا ناپدید می شود اما درروایات حماسی ایران درست همانند جمشید فرمانروایی نمونه وباشکوه باقی می ماند وازاوبه نیکویی تمام یاد می گردد :

فریدون فرخ فرشته نبود            به مشک وبه عنبرسرشته نبود

زدادودهش یافت این نیکویی       تودادودهش کن فریدون تویی

درعین حال اونیای مشترک نژادهای آریایی تلقی شده است وحتی نام ایران را منسوب به فرزند کهتراوایرج وسجایای ایرج رامظهرکامل ایرانی وریشه ی هویت قومی ایران می دانند واگرکشته شدن وی را بدست برادارنش که سلم وتوربودند وفرمانروای سرزمینهای روم وخاور وچین وترک وتوران که بنوعی نخستین توطئه بزرگ تاریخی علیه ایران باهمدستی کشورهای غربی وشرقی است وآغازکینه توزی میان سه بخش جهان یعنی ایران وروم و توران ، درنظرداشته باشیم وبخواهیم آن سیرتکاملی رادراین داستان پی بگیریم وسرگذشت مهاجرین آریایی را دنبال کنیم ؛ دیده می شود که آنان درطول مهاجرت خود که قرنها بطول انجامیده ،بصورت قبایل وعشیره های جداگانه درسرزمینهای متفاوت وارد شده وهمه جا بومیان راازمیان برداشته ویامطیع خویش ساختند،درگستره ی وسیعی ازفلات ایران پراکنده شدند ودرعین تفاوتهای بعدی ناشی ازآمیزش با بومیان ، یاد وخاطره ی مشترک خودرانیز حفظ کردند ودرگیریهای آنان با بومیان و بعدا با تیره هایی ازهم نژادان خویش درقالب داستانهای حماسی درآمد ؛حال اگرازاین دیدگاه به داستان فریدون نگاه کنیم منظری تازه ترودرعین حال تکامل یافته تری بدست می آوریم. درواقع دوره ی فریدون را باید دوره ی ایجاد پیمانهای سیاسی وخویشاوندیهای قراردادی بین اقوام مجاورآریایی وهم نژاد بدانیم ودرعین حال شکل گیری اتحادیه ی بزرگتری که به سه بخش تقسیم گردید.ازهمین روست که جنگهای داخلی بین این تیره ها درروایات حماسی بصورت داستان برادرکشی نمود یافته ودراین داستان کشته شدن ایرج بدست برادران خود، دستمایه ی جنگهای دایم وطولانی ایرانیان تحت عنوان "کین ایرج" باتورانیان گردیده است.

دراوستا نیزدریشت سیزدهم موسوم به فروردین یشت ،کرده ی۳۱،بندهای۱۴۴و۱۴۳به فروشی های اشون (روانهای پاک) مردان وزنان سرزمینهای ایرانی ، تورانی ، سیریم یاسلم ، سائینی وداهی اشاره شده وموردستایش قرارگرفته اند که درداستان فریدون سه سرزمین اولیه بصورت نام سه فرزند فریدون درروایات حماسی تغییریافته اند وخودپایه گذارسه کشور ایران وتوران وروم شناخته شدند که اشاره ای است به اینکه این سه نژاد یا قبلا با یکدیگر همسایه ویا ازیک نژاد بودند .

نباید فراموش کنیم که درپیگیری این داستانها باحقایقی تاریخی آشنا می شویم که بدلیل قدمت بسیار زیادشان وازآنرو که ریشه درگذشته های کهن داشته و روایاتی بودند که سینه به سینه دربین اقوام نقل شده وازگذر قرنها حوادث ووقایع تاریخی مختلف وازپس امتزاج اقوام وتیره های متفاوت ، گذشته و درقالب داستانهایی درآمده که فشرده ای ازهمه ی تاریخ طولانی این نژادها وتیره هاست لذا تنها می توان بابرداشتن حجابهای داستانی وروایی ازروی آن ، به هسته ی اصلی داستان راه یافت . بعبارت دیگر همچون موارد گذشته تنها با شکستن پوسته ی ظاهری آن است که ژرفای اصلی داستان بدست می آید ومی توان آن خط سیر تکاملی راپی گرفت ؛اینکه فریدون شخصیتی است اسطوره ای، فرمانروایی مقتدر، ناجی قوم خویش ازبند بیگانگان ،صاحب قلمروی آنچنان بزرگ که بین سه فرزند خود تقسیم می نماید وقسمت مرکزی آن رابه فرزند کوچکش ایرج می دهد که این درمرکز قرارداشتن خود حکایتی دیگراست ؛بدینسان درپایان این داستان مفهومی دقیق ترازایران بدست می آوریم که خود نشاندهنده ی جدایی این نژادها وتیره ها ازیکدیگروتشخص یافتن هریک ازآنان است .

ادامه دارد

 

 

 

 

 

 

 

سلسله های پادشاهی درایران۷سلسله های پادشاهی درایران۷ فریدون بزرگترین پادشاه وفرمانروای پس ازجمشید فر


سلسله هاس پادشاهی درایران۶

جمشید

بی تردید یکی ازبزرگترین وباشکوهترین شاهان پیشدادی جمشید است .وجود افسانه ها وداستانهای هم عرض دراساطیرهند وایرانی ازیکسو،جایگاه ویژه وی دربین سایرشاهان ونیزخاطره ای بس عمیق ازدوران وی که درنزد ایرانیان بجای مانده وبعدهادرادب پارسی نیز بازتاب یافته همگی نشاندهنده اهمیت او درنزد هند وایرانیان است.

ازدیدگاه پژوهشگران وجود داستانهای مشابه دراساطیر هندی وایرانی خود یکی ازدلایل اثبات همان نظریه مهاجرت آریاییانی است که درهزاره های دورباهم می زیستند ولاجرم دارای پیوندهای تنگاتنگی بایکدیگر بودند وسپس بواسطه عواملی که قبلا ذکرگردید مجبوربه مهاجرت شده ودرطی این مهاجرت ازیکدیگرجدا وهریک درسرزمینی ماواگرفتند. این زندگی مشترک درهزاره های دوربصورت یک رشته ازخاطرات درذهنشان باقی ماند وبواسطه جدایی آنان ازهم وتلفیق آن خاطرات با بعضی ازباورهای قومی ومحلی سرزمینی که به آن وارد شده بودند،بصورت ناخودآگاه ودرپاره ای ازمواردخودآگاه تغییریافت وکارکرد واعمال مربوط به دورانهای متفاوت وشخصیتهای مختلف درعین حفظ هسته ی اصلی خاطرات اولیه ،شکل دیگرگونی بخود گرفت .

برای نمونه آریاییهای هند وایرانی درزمان زندگی مشترکشان خدایان واحدی را می پرستیدند وپهلوانان واحدی داشتند.خدایان آنان بطورکلی به دودسته آسوراها ودئوه ها تقسیم می شدند که مظاهری ازنیروهای خیر وشر محسوب می گشتند همچنین شخصیتهایی نیزنظیر یمه(جمشید) وثرائتونه(فریدون)و...داشتند (هرچندکه بزعم گروهی اینان نیز خدایانی بسیارکهن بودند که بعدها جنبه انسانی یافتند)که پس ازجداشدن آنان ازیکدیگر درنزد ایرانیان دئوه ها ی کهن که اززمره خدایان بودند تبدیل به دیوومظهر نیروهای شرشدند درعوض آسورا(ها)بصورت اهورا درآمده وبدل به خدای برتردرآیین مزدیسنا وزرتشتی گردید.کلمه دیوباتلفظ های مختلف درزبانهای اروپایی هنوز به معنی خدابکارمی رود.

برهمین قیاس است موقعیت پهلوانان واعمال منتسب به آنان که پس ازجدایی علیرغم حفظ آن هسته اصلی واسامی مشترک ،اعمال ووقایع وکارکرد آنان تاحدودی تغییریافت.بدین ترتیب اگرچه یمه یا همان جمشید نامی مشترک دراساطیر هند وایرانی است ولی بایکدیگر تفاوت دارند واین تفاوت هرچه به دوران متاخر یعنی متون پهلوی نزدیک می شویم بیشتر می شود وتنهادورنمای مبهمی ازآنچه بنام یمه یاجمشید شناخته می شد، باقی می ماند که دستیابی به آن هسته اصلی جزباساختارشکنی ازداستانها ی مربوط به آن ورفتن درژرفای اساطیر منتسب به اوامکان پذیر نیست.

اولین متنی که درآن ازیمه یا جم ذکری به میان آمده است یک متن کهن دینی هندی وبه زبان سنسکریت موسوم به "ریگ ودا" ست.براساس این متن اوپسر"وی وس ونت" است کسی که آتش رابرای آدمیان تهیه کرده. یمه نامیرازاده شده اماخدانیست بلکه همسان خدایان پنداشته می شود،زندگانی دراز به آدمیان می دهد،به مردمان پارسا جایگاه های درخشان درآسمان می بخشد،شاه قلمرومردگان است ودربعضی ازمتنها یمه خود مرگ است ویامرگ راپیک یمه می دانند.آنچنان که درتوصیفات ریگ ودا دیده می شود یمه خدا یا انسان- خدایی است که باجهان مردگان درارتباط بوده ولاجرم می بایست چهره ای هراس انگیز داشته باشد.

درمتن هندی دیگر موسوم به مهابهاراته نیزروایتی ازیمه آمده و مربوط به دوره ای است که درآن مرگ درجهان ناشناخته بوده .این مطلب دراوستا ومتون پهلوی نیز دیده می شود ومتعلق به دوره متاخرتری می باشد.

پس ازجدایی هند وایرانیان وجابجایی اسطوره ها، یمه یاجم دراساطیرایرانی بگونه ی دیگری ظهورمی یابد وبه یکی ازشخصیتهای محبوب بدل می گردد وخاطره آن به صورتهای گوناگون درذهن وضمیر ایرانیان برجای می ماند.

دراوستا جم تنهاکسی است که درمیان شاهان وقهرمانان افسانه ای درگاهان(کهنترین بخش اوستا وسروده های منسوب به زرتشت)ازاویاد می شود.نام اوهمواره باصفت درخشان آمده است وبهمین خاطر درمتون ایرانی ازاوبنام جمشید یاد شده است که صورت پهلوی نام اوستایی اوست. واژه جمشید دراوستا ازدوپاره ی" یمه" به معنی همزاد و"خشایته" به معنی درخشان تشکیل یافته که "یمه "و صفت "خشایته" درپهلوی به ترتیب تبدیل به "جم" و"شید" گردیده وبصورت"جمشید" درآمده است .

اوپسر"وی وه ونت" اوستایی("وی وس ونت" درسنسکریت و"وی ون گهان "درپهلوی) است. دراوستا اودارای صفت زیبا وخوب رمه است یعنی"کسی که گله ها ورمه های خوب دارد" واین صفت اخیر درداستان جمشید مذکوردروندیداد(یکی ازبخشهای اوستا) درهمه جابدنبال نام وی آمده است.شخصیت جم دراوستا ودرداستانهای روایی جنبه مثبت ومنفی راتوامان داراست.

دریسنا هات۳۲بند۸چنین آمده :"جم ویونگهان نیز- که برای خشنودی مردمان وخویشتن،خداوندجهان راخوارشمرد-ازاین گناهکاران نامبرداراست".

درسایر بخشهای اوستا که ازجمشید وداستان اوسخن به میان آمده چنین ارزیابی یی رادرموردشخصیت او نمی یابیم بلکه همه جا(بجز زامیادیشت) ازاوبعنوان فردی باشکوه وهیبت نام برده می شود ونشان می دهد که علیرغم تلاش زرتشت درگاهان برای مطرودکردن جم معذالک تلاش وی برای زدودن خاطره ی باشکوه جمشید آنچنان که درباور قوم خودجای داشته کافی بنظر نرسیده واودوباره باهمان شکوه وعظمت دردیگر بخشهای اوستا ظاهر شده است.

دروندیداد که فرگرد دوم آن کاملا به داستان جمشید اختصاص یافته جایگاه وی تاحد پیامبری بالا می رود اگرچه بعضی ازپژوهشگران وندیدادرا بکلی جداازدیگربخشهای اوستا وبرساخته ی مغان مادی می دانند.

دربخش یکم،بنداول ودوم ازفرگرددوم وندیدادچنین آمده : "زرتشت ازاهورامزداپرسید:...کدامین کس بودکه تودین اهوره وزرتشت رابدوفرازنمودی، اهورامزداپاسخ گفت: ای زرتشت اشون ! جم هورچهرخوب رمه نخستین کسی ازمردمان بودکه پیش ازتو-زرتشت- من-اهورمزدا- بااوهمپرسگی کردم وآنگاه دین اهوره وزرتشت رابدوفراز نمودم".

براساس همین روایت جم پیامبری رانپذیرفت ودرعوض اهورامزدا پادشاهی وشهریاری رابه وی اعطا کرد.

ذکرجمشید وداستان اودراوستادریسنای۹معروف به هوم یشت، یشت پنجم (آبان یشت) ،یشت نهم(گوش یشت یادرواسپ یشت) ، یشت سیزدهم(فروردین یشت)، یشت پانزدهم(رام یشت)، یشت هفدهم(اشی یشت)، یشت نوزدهم(زامیادیشت) ونیزفرگرددوم وندیداد آمده است.

بدون درنظرگرفتن آنچه درگاهان ازجمشید آمده وآنهم فقط یکبار که اوراازگناهکاران بحساب می آورد وبند۳۴اززامیاد یشت که اوراآلوده به دروغ معرفی می کند تصویری که درسراسر اوستا وبخشهای مختلف آن ازجمشیدارائه شده کاملا مثبت است وازاینجا می توان نتیجه گرفت که این داستانها مقدم برظهورزرتشت دربین اقوام هند وایرانی وجود داشته وجمشید چنان شخصیت مهم ومحبوبی بوده که حتی درعداد داستانهای دینی نیزواردشده است.

ماحصل آنچه که درمورد وی دراوستاآمده چنین است: اوبرفراز کوه بلند"هوکئیریه "که بزعم پورداوود ازبلند ترین قلل کوه البرزاست برای خدایان گوناگون قربانی می کند تااورا بردیوان وآدمیان وجادوان وجباران وکاویان وکرپانان چیره گی دهد وازدیوان مال وسود وفراوانی ورمه وخشنودی وشکوه رابرگیرد ،اهورمزدا به اوپیشنهاد می کند تادین اورابه میان آدمیان ببرد ولی اونمی پذیرد ودرمقابل قبول می کندتا جهان اوراگسترش دهد وشهریاری را می پذیرد، درشهریاری اونه مرگ است ونه درد ونه باد گرم ونه باد سرد، هیچکس پیرنمی شود وپدروفرزند چون جوان پانزده ساله می مانند، مردمان وچهارپایان ومرغان و...همه جارافرامی گیرند بطوریکه جای کافی برای آنان وجودندارد ، جمشید با یاری اورمزد ودرسه نوبت زمین رافراختر وگسترده ترمی کند اواینکاررا پس ازگذشت هرسیصد سال انجام می دهد باسوفار(حلقه ی زرین) واشتری(تازیانه ی زرنشان) که اهورامزدابه اوداده بود:" آنگاه جم فراز شد به روشنی ها به نیمروز به راه خور،اواین زمین راابرسفت باسوفارزرین وابرسفت بااشتر، چنین گویان:ای اسپندارمذ فریده(زمین) فراز شو وخودرابگستر برای پایان وستوران ومردمان". (وندیداد)

سپس اهورامزدا درانجمنی که باجمشید درکناررود"وه دایتی" وبابهترین مردمان درایرانویج برپا می کند به اوهشدارمی دهد که زمستانی سخت وهراس انگیز درپیش است که براثرآن همه مردمان وحیوانات روی زمین می میرند واورا راهنمایی می کند تا دژی بسازد برای حفظ آفریدگان اورمزد درمقابل سرمای اهریمن آفریده ،جمشید این دژرا درایرانویج ودرزیرزمین بنا می کند(که بنوعی بازتاب اسطوره هندی مربوط به جم است که اورافرمانروای قلمرومردگان می داند) که معروف به "ور جمکرد" یا دژجمشید ساخته است.اوازهمه ی آدمیان وستوران وچهارپایان وآتشان سرخان وازهرچه که دراین دنیاست بهترین وبرترین رافراهم کرده وبه این دژمی برد تا آنجازندگی کرده وازگزندزمستان اهریمنی درامان باشند.

علیرغم جایگاه برترجمشید دراوستا،درزامیادیشت پس ازذکرشهریاری وی که باتحسین همراه است اوبه دروغ آلوده می شود وبهمین دلیل فر(مشروعیت قدرت بواسطه تاییدالهی)بصورت مرغی ازاوبیرون می آیدواوافسرده وسرگشته دربرابر دشمنی (دیوان) فرومی ماند وبه زمین پنهان می شود.این گسستن فرازجمشید که درواقع پایان کاراوبود وپادافره گناهی که مرتکب شده درسه نوبت صورت می گیرد،نخستین باربه مهرفراخ چراگاه(ازایزدان محبوب آریاییان) رسید واوفرمانروای تمام سرزمینهای مزداآفریده گردید، دومین باربه فریدون پسرآتبین که کوبنده اژی دهاک (ضحاک) بودوسومین باربه گرشاسب فرزندنریمان ونیای رستم.درسنت اوستایی گناهی که جمشید به آن متهم گردیده خوراندن گوشت به آدمیان ودرسنت پهلوی بی زاری ازخالق وخداپنداشتن خویش است.

درمتون پهلوی آنچه که درموردجمشید دراوستاآمده کم وبیش تکرار شده ، اوپسرویونگهان وازاعقاب هوشنگ وبرادرتهمورث است والبته اورا پسرتهمورث نیزدانسته اند، کارمهم دیگری هم به اونسبت داده شد وآن ایجاد چهارطبقه اجتماعی بود: آذربانان یا روحانیان ،ارتشتاران یاجنگجویان ، واستریوشان یا کشاورزان وهوتوخشان یا پیشه وران وصاحبان حرفه .

دربندهش پهلوی ازاوبعنوان بنیانگذار بزرگ شهرهایی بردامنه کوه بگیر(که جایگاه آن معلوم نیست) سخن رفته وهمچنین به اره کردن وی توسط دیوان اشاره شده است.

درمینوی خرد- یک متن دیگرپهلوی – اوجزء کسانی است که فناناپذیر وجاودانی خلق شده اند. دردادستان دینیگ – متن دیگرپهلوی- اوازکسانی است که نقشی درنوآرایی جهان(فرشگرد) نقش دارند . دردینکرد پهلوی ازاوبعنوان بهترین شاه درکنارگشتاسب نام برده شده واززمستان مرکوشان وورجمکرد نیز سخن رفته است.

درخداینامه ها ومتون مورخین اسلامی نیز مطالبی نظیرآنچه دربالا آمده ذکرگردیده وازهمه ی روایات اوستایی وپهلوی استفاده شده که بازتاب آن درشاهنامه فردوسی قابل رویت است .

بنابرروایت شاهنامه جمشید پسرتهمورث است وپادشاهی وی بمدت هفتصد سال بطول می انجامد. درزمان شهریاری وی زمانه ازداوری او آسوده گشت ودیو ومرغ وپری به فرمان اودرآمدند، به نرم کردن آهن پرداخت وازآن کلاه خود وزره وخفتان وجوشن ساخت :

به فرکئی نرم کردآهنا                چوخود وزره کرد وچون جوشنا

اواین کارهارادرپنجاه سال انجام داد.درپنجاه سال دوم به مردم آموخت که چگونه پشم بریسند وباکتان ودیبا برای خویش جامه ببافند ودوختن وشستن جامه رابه آنها یاد داد:

بیاموختشان رستن وتافتن                 به تاراندرون پودرابافتن

درپنجاه سال سوم به تعیین چهارگروه یاطبقه اجتماعی پرداخت. گروهی رابرای پرستش کردن وآموزش یافتن جداکرد که درنسخه های مختلف شاهنامه بصورت کاتوزیان وآموزیان آمده که بنظرصحیح آن آتوربان باشد بمعنی پرستنده ی(نگهبان) آتش یا روحانیان دینی ،آنها را درکوهها مسکن دادتابه عبادت خدا وکسب علوم مشغول شوند:

گروهی که آموزیان خوانیش              برسم پرستندگان دانیش

جداکردشان ازمیان گروه                  پرستنده راجایگاه بود کوه

بدان تاپرستش بود کارشان                 نوان پیش روشن جهاندارشان

گروهی را تحت عنوان نیساریان یامردان جنگی تعیین نمود:

صفی بردگردست بنشاندند                 همی نام نیساریان خواندند

کجاشیرمردان جنگ آورند                فروزنده ی لشکروکشورند

گروه سوم نسودیان یا کشاورزان ودهقانان بودند:

نسودی سه دیگرگروه راشناس           کجانیست برکس ازایشان سپاس

بکارند وورزند وخود بدروند               بگاه خورش سرزنش نشنوند

چهارم اهنوخوشی ها یا پیشه وران وصاحبان حرفه های مختلف بودند:

چهارم که خوانند اهنوخوشی               همان دست ورزان باسرکشی

کجاهمگنان کارشان پیشه بود              وزآنسان همیشه پراندشه بود

درپنجاه سال چهارم جمشید به آبادانی جهان پرداخت وبه کمک دیوان کاخهای بلند وگرمابه بناکرد، گوهرهای تازه همچون یاقوت وسیم وزرازدل سنگ بدست آورد، بوی های خوشی چون بان وکافور وعود وعنبر وگلاب بارآورد، پزشکی ودرمان دردرا به مردم ارزانی داشت وبادرانداختن کشتی برآب سرزمینهای مختلف رادرنوردید.

پس ازانجام همه این کارها وبه سامان شدن جهان ودرآمدن روزگاری خوش ،تختی برای خویش ساخت وآنراباگوهرهای مختلف بیاراست وهرگاه می خواست به دیوان فرمان می داد تاآنرا بدارند وحمل نمایند وچون مردم اورادراین تخت دیدند:

جهان انجمن شدبرتخت او               فرومانده ازفره ی بخت او

به جمشیدبرگوهرافشاندند                مرآن روزراروزنوخواندند

که این روزمصادف بااولین روزبهاریاماه فروردین بودوبه همین خاطربنیانگذاری جشن نوروز به روزگارجمشید نسبت داده می شود.

همه چیز وهمه کاربه رامش وآرامش می گذرد ، رنج وبدی رخت برمی بندد وازآدمی ودیوهمه چیز وهمه کس  به فرمان جمشید درمی آیند، جزخیر وخوبی ازشهریاردیده نشد وتمام جهان به بندگی اومعترف گردیدند، سیصد سال ازپادشاهی جمشید می گذرد ودرشرایطی که ظاهرا همه چیز به نیکی وخوبی روان بود،کبروغروروخودخواهی به سراغ جمشید می آید واوکه خودرادرمسند قدرت شاهی یکه وتنها وبی رقیب وجهانی رابنده ورهی خویش می بیند، قدرتی رابرتر وبالاتر ازخود نمی انگارد وبدینسان مقدمات سقوط خودرافراهم می کند:

منی کرد آن شاه یزدان شناس                زیزدان به پیچید وشدناسپاس

آیا این سرنوشت تمام کسانی نیست که وقتی به قدرت می رسند گذشته رابه فراموشی می سپارند،خودخواه وخودرای می شوند ودرمقابل مردمی قرار می گیرند که زمانی برای سعادت وخوشبختی آنان بپاخاسته بودند؟

جمشید بزرگان کشوررافرا می خواند وتمام کارهایی راکه کرده بودبرای آنان برمی شمارد وسپس می گوید:

گرایدون که دانید که من کردم این                مراخواند باید جهان آفرین

بزرگان وموبدان ازشنیدن این سخن سرافکنده شده ویارای سخن گفتن نداشتند.این رفتارموبدان وبزرگان نیزدرجای خود مورد تامل است ودرست درزمانی که باید سخن گویند سکوت اختیار می کنند تاکارازکاربگذرد .آیا پژواک سکوت آنان درتمام طول تاریخ ایران بگوش نمی رسد وبه چشم نمی آید؟

با این ادعای جمشید، فره ی ایزدی که نوعی تایید الهی برمشروعیت قدرت زمینی وشهریاری است ازاو گسسته می شود:

چون این گفته شد فریزدان ازاوی            گسست وجهان شد پرازگفتگوی

به تدریج سپاهیان وملازمان جمشیدازاودورمی شوند واوبیش ازپیش تنها می ماند وتنهایی هراس ودلهره ای شدید برای اوبدنبال می آورد . اوهمانند بسیاری ازقدرتمداران عالم زمانی به اشتباه خود پی می برد که دیگرخیلی دیرشده است:

به جمشیدبرتیره گون گشت روز               همی کاست آن فرگیتی فروز

همی راندازدیده خون درکنار                    همی کرد پوزش درکردگار

همی کاست ازاوفره ایزدی                     برآورده بروی شکوه بدی

سپس ازهرسوی ایران سپاهی برای مقابله با جمشید گرد می آید وازآنجا که شنیده بودند درنزد تازیان شاه اژدهاپیکری ظهورکرده به سمت اوشتافتند ، اورابه شاهی شناختند وبه ایران تاختند !

جمشیدچون تاب مقاومت نداشت تخت شاهی وکشوررارهاکرد وراه فراردرپیش گرفت وبه مدت یکصد سال ازدیدگان مردم پنهان بود،پس ازآن روزی به کناردریای چین برآمد ودرهمانجا ضحاک که برجای وی برتخت شاهی نشسته بوداورادستگیر وبااره به دونیم کرد:

چوضحاکش آوردناگه بچنگ                  یکایک ندادش زمانی درنگ

به اره مراورابه دونیم کرد                     جهانراازاوپاک بی بیم کرد

بدینسان دوران بسیارباشکوه جمشید به پایان می رسد وضحاک که اورانمادی ازسلطه تمدنهای میانرودان برایران می دانند به مدت هزارسال درایران فرمانروایی می کند تاآنکه بدست فریدون دستگیر ودرکوه دماوند به بند کشیده می شودتا درآخرالزمان گرشاسب پهلوان مقدس آیین زرتشتی وخفته دردشت "پیشانسی" باگرز گران خویش اورابه پادافره گناهان کرده ازپای درآورد.

اگربخواهیم دراین داستان نیز آن خط سیرتکاملی راپی بگیریم ، دوره جمشید دنباله ی منطقی دوره های قبل ازخوداست . اودرسه نوبت زمین رافراخ می کند که اشاره ایست به مهاجرت چندین باره ی این اقوام به سمت نواحی جنوبی وغربی فلات ایران، جانوران رام می شوند وازگوشت وپوست آنها استفاده می گردد ، درساختن خانه ها وکاخها ازعلوم وفنون مهندسی بهره برده می شودوبناها تنوع می یابند ،تقسیم کاراجتماعی با ایجاد چهارطبقه بوجود می آید، با پیشرفت مظاهرمادی ودسترسی به سطح بالاتری اززندگی زیورآلات وعطرها کاربرد می یابند،دانش پزشکی پی ریخته می شود وراههای آبی با ساختن کشتیها موردبهره برداری قرار می گیرد.

روزگارجمشید دوران رونق صنایع وسازمانهای اجتماعی است دراین دوران دیگرمهاجرین به برتری کامل بربومیان محلی رسیده اند چراکه جمشید درقربانیهای خویش همچون اسلافش خواستار پیروزی ونابودی دیوان نیست بلکه ازایزدان می خواهد تاازدیوان مال وسود ورمه وخشنودی وشکوه بدست آورد،دیوانی که درانقیادکامل اوقرارگرفته اند وبه دستوراوبرایش کاخ وگرمابه وساختمان براساس فنون هندسی برپا می کنند:

بفرمود دیوان ناپاک را               به آب اندرآمیختن خاک را

هرآنچه زگل آمدچوبشناختند         سبک خشت را کالبد ساختند

به سنگ و به گچ دیودیوارکرد         نخست ازبرش هندسی کارکرد

چوگرمابه وکاخهای بلند              چوایوان که باشد پناه ازگزند

درزبان فارسی کلمه دیوار منسوب به دیو دانسته شده است چرا که ازدوپاره ی دیووپسوند فاعلی "آر" ساخته شده بمعنی آنچه دیو می آوردوشاید ازآنروکه دیوارعامل جدایی بین دوچیز است !

دراینجا نیزدیوان درست همانند داستان تهمورث ازهرجهت بر مهاجرین آریایی برتری دارند.آنان علم مهندسی می دانند با اینحال به کارخشت زنی گماشته می شوند !

درکتیبه ای بجای مانده ازداریوش درکاخ شوش عنوان گردیده که دربنای این کاخ ازهمه ی هنرمندان ساتراپهای امپراطوری استفاده شده است وجالب آن که بابلیها به کارخشت زنی گمارده شده اند .آیا این مسئله نوعی تحقیرازسوی قوم فاتح نسبت به کسانی نبود که بنیانگذاران علم هئیت ونجوم وهند سه بودند وسپس به بیگاری گرفته می شدند؟ آنچنان که دراینجا نیزعلیرغم اشراف دیوان به علم هندسه نهایتا به کارخشت زنی مشغولند؟

داستان جمشید وخاطره ای که ازاودرذهن قوم حامل آن داستانها باقیمانده آنچنان باشکوه وباعظمت بود که بعدها همواره موردتوجه قرارگرفته ودرجغرافیای فلات ایران نیزازبسامد بالایی برخوردارگردید ودرادبیات کلاسیک ایران نیز بازتاب ویژه ای پیداکرد که این خود می تواند موضوع بررسی جداگانه ای قرارگیرد .

درمتون تاریخی پس ازاسلام گروهی اورابا سلیمان نبی یکی پنداشتند ، ورجمکرداورابا داستان نوح وکشتی وی سنجیدند ، قصرهای بجای مانده ازشاهان هخامنشی رابه اونسبت دادند وپرسپولیس را تخت جمشید خواندند !

براستی این اشخاص چه کسانی بودند که توانستند جای وخاطره ی پادشاهان واقعی وبزرگی چون کورش، کمبوجیه ،داریوش ،خشایارشاو... رابگیرند؟ آیا این داستانها که بزعم پژوهشگران ریشه در روزگارانی بسیار کهن داشته وازسرزمینهای واقع درورارود (ماوراءالنهر) وآسیای میانه نشات می گیرند ،چگونه جایگزین وقایع تاریخی مرکز وغرب ایران گردیدند؟ وچگونه فردایرانی اکنون می تواند باآنها احساس یگانگی کند وآنراداستانهای خودبیانگارد؟ ازآنروکه هیچ نشانه ای ازپادشاهان مقتدر تاریخی ایران دراین داستانها دیده نمی شودوهیچ عنصر بومی نیزازداستانهای محلی اقوامی همچون کرد ولر وگیلک و... که همه سابقه ای چندهزار ساله ! دراین جغرافیا دارند درآن بچشم نمی آید وبااینحال آنراتاریخ دوره ای ازایران تحت عنوان تاریخ اساطیری می دانیم ؟!!!

با آغاز فرمانروایی فریدون که یکی دیگرازشخصیت های بسیارکهن وازپادشاهان مقتدر پیشدادی است ضمن پایان یافتن سلطه دیربازاقوام سامی که به شکل پادشاهی ضحاک عنوان شده، شاهد شکل گیری دقیقتری ازمفهوم "ایران"می باشیم .

ادامه دارد

 

 

 

سلسله های پادشاهی درایران۵

تهمورث

سومین پادشاه سلسله ی پسشدادیان تهمورث است .نام اودراوستا "تخمه اروپه" وازدوپاره ی "تخمه" به معنی قوی وستبر( درزبان پهلوی وفارسی دری تهم وتخم وبازمانده دراسامی تهمتن وتهمینه ) و"اروپه" یا"اروپی" به معنی نوعی سگ یاروباه ،تشکیل یافته ورویهرفته به معنی روباه قوی وتیزرومی باشد.استفاده ازاسامی حیوانات به عنوان اسم اشخاص به دوره های بسیارکهن وبه تمدنهای ابتدایی برمی گردد امری که درنزد سایراقوام بدوی وابتدایی نیزبفراخوردیده می شودازاینرواطلاق عنوان سگ یاروباه تیزروبرای کسی درواقع بنوعی ایجاد تشخص برای آن فرد بوده است ضمن اینکه برای نمونه بین کلمه سگ که درزبان مادی وتالشی فعلی به آن اسپا یااسپه گفته می شود با کلمه سپاه فارسی ازآنروکه هردوواژه به امرنگهبانی وپاسداری ازکیان گله وقبیله برمیگردد پیوندی تنگ برقراراست.

دراوستا نام تهمورث همیشه باصفت "زئناوند"آمده است که درفارسی بصورت زیناوند به معنی مسلح ودارای سلاح است.کلمه "زین" رادرفارسی مشتقی از"زئنه" اوستایی می دانند.همچنین این کلمه با پسوندمکان "دانه" وبصورت "زئنه دانه" یعنی جای سلاح ویامکانی که درآن سلاحها رانگهداری می کنند بصورت واژه "زندان" درفارسی کنونی والبته درمعنایی دیگربکارمی رود.

نام تهمورث دراوستا دریشتهای پانزدهم(رام یشت)و نوزدهم(زامیاد یشت) آمده است .اوازایزد وایو(باد) می خواهد که اورایاری کند تابراهریمن پیروزشود وبراوهمچون اسبی سوارگردد.

دررام یشت کرده۱۳تا۱۱چنین می خوانیم: "تهمورث زیناوند برتخت زرین،بربالش زرین،برفرش زرین،دربرابربرسم گسترده بادستان سرشاراورابستود...وازوی خواستارشد ای اندروای زبردست : مرااین کامیابی ارزانی دارکه برهمه ی دیوان ومردمان برهمه ی جادوان وپریان پیروزشوم ،که اهریمن رابه پیکراسبی درآورم وسی سال تادوکرانه ی زمین تاخت آورم. اندروای زبردست این کامیابی رابدوارزانی داشت وتهمورث کامرواشد".

درزامیاد یشت نیزدرکرده های۲۸و۲۱همین موضوع تکرارشده واینکه اوپادشاه هفت کشوراست. دراوستا اشاره ای براینکه تهمورث فرزند هوشنگ است ،دیده نمی شود بلکه اویکی ازپهلوانان بزرگ وشاه پس ازهوشنگ است که برهفت کشور وبرآدمیان وپریان وکاویان وکرپانان فرمانروایی داشته واهریمن نیز درهئیت اسب دراختیاراوبوده است .

درمتن پهلوی بندهش ودربخش هجدهم نام تهمورث درکنارنام هوشنگ آمده است : درهمان هزاره (هزاره نخست) به هفتاد سال هوشنگ وتهمورث هردو، دیوان رابکشتند...".

درمینوی خردنیز که یکی ازمتون بازمانده پهلوی است چنین آمده است: "سودی که ازتهمورث بلندبالا بود این است که گنای بدکار(اهریمن) ملعون راسی سال باره ی خودکرد وهفت گونه خط راکه آن بدکار پنهان داشته بود،آشکارکرد".

بطورکلی مطالبی که درسایر متون پهلوی وپس ازآن درمتون مورخین اسلامی آمده بنوعی تکرارهمان چیزی است که دراوستا پیرامون وی وکارهایش ذکرشده است بابیان این نکته که درمتنهای پهلوی رفتن نژادهای مختلف ازخونیرث-سرزمین اصلی ومرکزی آریائیان هند وایرانی- به کشورهای دیگردرزمان تهمورث انجام می گیرد.

درروایت شاهنامه که مبتنی برخداینامه های دوره ساسانی است ،تهمورث پسرهوشنگ وملقب به د یوبند است که این عنوان تصحیفی ازصفت زیناوند اوستایی است ویابه تعبیری دیگرازهمان بن مایه اوستایی مرکوب بودن اهریمن نشات می گیرد.

اورشتن پشم وبریدن ودوختن جامه را به مردم یاد می دهد :

پس ازپشت میش وبره پشم وموی            برید وبرشتن نهادند روی

بکوشش ازآن کرد پوشش بجای                بگستردنی هم بد اورهنمای

چهارپایان رااهلی می کند، وزیر پاک رایی بنام شید اسب دارد که درهمه ی کارهای نیک اورایاور وراهنماست.اوپس ازآنکه ازبدی پالوده گشت وفرایزدی دراوتابید، توانست اهریمن رابه بند کند وبشکل اسب درآورد وبرآن بنشیند وبه هرسوبرود:

برفت اهرمن رابه افسون ببست                 چوبرتیزروبارگی برنشست

دیوان وقتی ازپیروزی وپیشرفتهای اوآگاه می شوند باهم اجتماع کرده وبه جنگ بااومی پردازنداما تهمورث دراین جنگ براحتی بردیوان پیروزمی شود و:

ازایشان دوبهره به افسون ببست                دگرشان بگرزگران کردپست

دیوان وقتی خودراشکست خورده ودربند می بینند به زاری وناله نزدتهمورث می روند ومی گویند:

که مارامکش تایکی نوهنر                       بیاموزی ازماکت آید ببر

تهمورث نیز به آنان زینهار می دهد تا به وعده ای که کردند عمل نمایند،دیوان نیزپس ازآزادی :

نبشتن به خسرو بیاموختند                       دلشرابدانش برافروختند

فراموش نکنیم که صحنه وقایع مربوط به دوران هوشنگ وتهمورث سرزمینهای واقع درجنوب البرزیادریای کاس پی است ودرعین حال می دانیم که اختراع خط تعلق به تمدنهای بسیار پیشرفته دارد چراکه خط محصول حدی ازتوسعه وتکامل جوامع انسانی است تااز آن طریق درصدد انتقال تجارب ،دانش وآموخته های خود به نسل آینده برآیند .ازاینجا معلوم می شود که آریائیان درسفرخویش به سرزمینهای دیگر همه جابا تمدنهای پیشرفته تر ازخود برخورد می کردند وازآنان نکات تازه ای می آموختند اما اینکه چگونه بومیانی که ازآنان بنام دیو یاد می شود علیرغم داشتن سطح بالاتری ازتمدن مغلوب وگرفتار این مهاجرین می شدند خود داستان دیگری است،با اینحال نباید فراموش کرد که این داستانها فشرده ای ازتاریخی بس طولانی است ازآنرو که دراینجا دیوان اسیر شده به تهمورث تنها یک خط نمی آموزانند بلکه آنچنان که درمتون کهن اوستایی وپهلوی آمده هفت نوع خط وآنچنان که درشاهنامه آمده نزدیک به سی نوع خط:

نبشتن یکی نه که نزدیک سی                 چه رومی چه تازی وچه پارسی

چه سغدی چه چینی وچه پهلوی               نگاریدن آن کجا بشنوی

هسته اصلی این داستان آموختن خط ازدیگران است که بصورت د یو ودیوان معرفی شده اند ومیدانیم که درتاریخ واقعی نیزهمواره ایرانیان ازلحاظ خط وامدارتمدنهای میانرودان بوده اند !

تهمورث پس ازآنکه همه ی کارهای برشمرده رادرطول سی سال فرمانروایی خودانجام داد، نهایتا راهی راپیمود که درانتظارهمگان است :

برفت وسرآمد بروروزگا ر           همه رنج اوماندازاویادگار

اگربخواهیم آن خط سیرتکاملی رادراین داستان پی گیریم به مراحل دیگری ازتکامل جامعه ی بشری می رسیم: اهلی کردن چهارپایان وحشی ، رشتن پشم حیوانات ودوختن لباس والبته مهمترازهمه آموختن خط وسیله ای که فکر ومعانی وتجربه ودانش راازنسلی به نسل دیگرمنتقل می کند ودرعین حال باعث انباشت علم می گردد وعامل شکل گیری فرهنک وتکامل تمدن است . ازمسیر این داستانها ماپابه پای این پادشاهان گویی سرگذشت آدمی رابرروی این کره خاکی پی می گیریم.

پس ازتهمورث نوبت به فرمانروایی جمشید رسید. شخصیتی بسیارکهن ومربوط به دوره ای که هنوز هند وایرانیان ازایرانویچ یاسرزمین مشترک خویش جدانشده بودند، شخصیتی آنچنان محبوب که پس ازجدایی این دوگروه ، ازیاد وخاطره هیچیک زدوده نشد وبویژه درنزد شاخه ایرانی نمادی ازیک پادشاهی آرمانی گردید .

ادامه دارد                                                           

 

 

سلسله های پادشاهی درایران۴

هوشنگ

دومین پادشاه سلسله پیشدادی هوشنگ، پسرسیامک ونوه کیومرث است.دراوستا هوشنگ هم پهلوان وهم پارسا مردی بزرگ است که ملقب به "پراذاته"است .این عنوان دراوستاخاص اوست وهمین است که درزبان پهلوی تبدیل به پیشداد شده است.بعدها درمآخذ پهلوی وتالیفات مورخین اسلامی عنوان پیشدادبردسته ای ازشاهان اطلاق گردید.

درموردنام وی بین محققین اختلاف نظر وجوددارد ماحصل این نظرات آن است که "پراذاته"درواقع نام اولیه واصلی هوشنگ بوده که سپس لقب اوگردید وبعدها بعنوان نامی برای مجموعه ای ازشاهان یک دوره درنظرگرفته شد که همان پیشدادیان می باشند .

هوشنگ درزبان اوستایی "هائوشینگهه"وبنابرنظریوستی اوستاشناس معروف ازریشه "شی" به معنی "سکونت داشتن"مشتق شده است

این وازه ازسه پاره تشکیل یافته ، پیشوند"هائو" به معنی خوب ونیکو که درپهلوی بصورت "هو"درآمده مانندهومن ، مصدر"شی"به معنی ساختن وبناکردن وپسوندصفت فاعلی:ینگهه" ورویهمرفته به معنی "کسی که منازل خوب می سازد"یا"سازنده خانه های خوب" می باشد.

دراوستا اوپادشاه هفت کشوراست ودریشتهای پنجم (آبان یشت)، نهم (گوش یشت یادرواسپ یشت)، سیزدهم (فروردین یشت) وپانزدهم (رام یشت) ازاونام برده شده است ومضمون قریب به همه آنها این است که هوشنگ درپای کوه بلند ومقدس هرای برز(البرز) باتقدیم هدایا ونثارقربانیهای زیاد ازایزدان درخواست می نماید تااورابردیوان،آدمیان،جادوان،پریان،کاویان،کرپانان وبویزه بردوثلث ازدیوان مازندران ودروغ پرستان وبدکاران ورنه (گیلان)برتری دهد تاآنان را ازمیان ببرد.

برای نمونه دربندهای۲۱و۲۲و۲۳یشت پنجم ازاوستا معروف به آبان یشت چنین آمده است: "هوشنگ پیشدادی درپای (کوه) البرز صداسب وهزارگاووده هزارگوسفند ، او(آناهیتا ایزدبانوی آب وباروری) راپیشکش آورد... وازوی خواستارشد: ای اردویسور آناهیتا ! ای نیک ! ای تواناترین ! مرااین کامیابی ارزانی دار که من بزرگترین شهریار همه کشورها شوم ، که برهمه دیوان ومردمان(دروند) وجادوان وپریان وکوی ها وکرپ های ستمکار چیرگی یابم ، که دوسوم ازدیوان مزندری ودروندان ورن رابرزمین افگنم . اردویسور آناهیتا ... اوراکامیابی بخشید ".

ازآنجا که این دعاها ونثارهدایا برای ایزدان مختلف درپای کوه هرای برزیاالبرزوبرای پیروزی بردیوان مازنی ودروغ پرستان ورنی(گیلانی) انجام می گیرد لذا اغلب محققان صحنه اصلی وقایع زمان هوشنگ را صفحات جنوبی البرز یادریای کاس پی (خزر) می دانند واین همان خط سیری است که قبلا برای مهاجرت آندسته ازآریائیانی ترسیم شده که ازسمت مشرق فلات ایران یعنی ازورارود به سمت غرب حرکت کردند ازسرزمینهای جنوب دریای کاس پی گذشتند وتا دامنه های زاگرس پیشروی کردند .

درسراسر متون دینی وزرتشتی وشاهنامه که مبتنی برروایتهای قومی برگرفته ازخداینامه هاست ،شاهد برخورد شاهان اساطیری با این دیوان ودروغزنان خواهیم بود که این خودنشانگر مقاومت دیرپای آنان درمقابل مهاجرین وعدم پذیرش آنان دربین خود ازیکسوویابیانی دیگرازهمان مهاجرت طولانی وتسخیر تدریجی سرزمینهای مختلف توسط آریائیهاست .

روندوقایع دوران هوشنگ راازشاهنامه پی می گیریم . اوپس ازکشتن شدن دیو سیاه ومرگ کیومرث به پادشاهی می رسد وبه آبادانی جهان وگسترش عدل وداد درسراسرگیتی می پردازد:

وزآن پس جهان یکسرآبادکرد                همه روی گیتی پرازدادکرد

سپس آهن راازسنگ جداکرد وآهنگری را پی افکند ونیزساخت تبرواره وتیشه را، باکندن جوی وایجادرود آب را به هامون وصحرا آورد وکشاورزی را به مردم یادداد:

نخستین یکی گوهرآمدبچنگ                   بدانش زآهن جداکردسنگ

چوبشناخت آهنگری پیشه کرد                 کجا زوتبر،اره وتیشه کرد

چواین کرده شد چاره آب ساخت              زدریابرآوردوهامون نواخت    

بجوی وبرود آبراراه کرد                       به فرکئی رنج کوتاه کرد

چوآگاه مردم بروبرفزود                       پراکنده تخم وکشت ودرود

بسیجید پس هرکسی نان خویش               بورزید وبشناخت سامان خویش

اما مهمترین دستاورد دوران هوشنگ همانا کشف آتش بود وازپس آن بنیان نهادن جشن سده . بنابرروایت شاهنامه روزی هوشنگ با ملازمان خویش ازراهی می گذشت که ناگهان ماری تیره تن که دودازدهانش خارج می شد درمقابلشان ظاهر می شود، هوشنگ سنگی برمی دارد وبطرف آن مارپرتاب می کند ولی مارفرار می کند وسنگ برسنگ دیگری می خورد وازآن جرقه ای می جهد وبه علفهای خشک اطراف می افتد وآتشی برپا می شود :

برآمد به سنگ گران سنگ خرد                   همان وهمین سنگ بشکست خرد

فروغی پدیدآمدازهردوسنگ                        دل سنگ گشت ازفروغ آذرنگ

نشد مارکشته ولیکن زراز                           پدید آمد آتش ازآن سنگ باز  

سپس به پاس دستیابی به این فروغ روشنایی بخش وایزدی :

یکی جشن کردآن شب وباده خورد                  سده نام آن جشن فرخنده کرد

البته درروایت فردوسی ظاهرا می بایست جای این داستان با قسمت قبل عوض شود زیرا چندان روشن نیست که قبل ازکشف شدن آتش چگونه هوشنگ توانست آهن راازسنگ جداکند وتیشه واره بسازد وآهنگری نماید !

سپس هوشنگ پرورش گاو وخروگوسفند رابه مردم یادداد تاازگوشت آنها استفاده نمایند چراکه :

ازآن پس که این کارها شدبسیج                   نبد خوردنیها جزازمیوه هیچ

پس ازآن به مردم یادداد تاچگونه پوست جانورانی همچون سنجاب وقاقم وروباه وسمور رادرآورند وباآن برای خودجامه درست کنند زیرا قبل ازآن :

همه کارمردم نبودی به برگ (سامان ونظم)               که پوشیدنی شان همه بود برگ

اکنون ازپس داستان هوشنگ می توان خط سیری ازسرگذ شت مهاجرت آریائیها ودرمقیاس کلی ترازآنروکه این داستانها خصلتی اسطوره ای دارند روایتی کلان ازروند تحولات زندگی بشررا مشاهده کرد.باتوجه به لقب هوشنگ تحت عنوان"پراذاته" به معنی نخستین قانونگذار ونیز نام هوشنگ به معنای کسی که مساکن وخانه های خوب می سازد بنظر شاهد ورود به یک دوره تازه ای ازتحول مهاجرین آریایی هستیم به این معنی که باساخت مساکن خوب دوران کوچ ومهاجرت حداقل بطورموقت سپری گردیده ومهاجرین نیاز به ساخت خانه های بهتری داشتند ودیگراینکه دریکجااستقراریافته وازحالت پراکندگی درآمدند ودراین حالت نیاز به قانون ومقرراتی که بتواند وضع تازه راکنترل نماید وداوری بین مردم راسامان دهد ،احساس می شود.

بدینسان با کشتن شدن دیوسیاه که نمادی از درهم شکستن مقاومت بومیها بوده جایگاه مناسبی هرچند موقت بدست آمد ودرهرحال نیاز به قانون وایجاد مساکن خوب نشانگر رسیدن به حدی ازآرامش جهت تشکیل اجتماع وزندگی مشترک ویکجانشینی است .

باپیگیری کارهایی که به هوشنگ نسبت داده می شود نظیر کشف آتش،بکارگیری آهن ،کشاورزی ،درست کردن لباس ازپوست حیوانات ، درواقع ما یک دوره طولانی ازتاریخ تکامل انسان را طی می کنیم .فراموش نکنیم که هوشنگ ازپس کیومرث آمده وکیومرث همانطور که گفتیم اولین انسان درمتون دینی زرتشتی واولین پادشاه درتاریخ روایی ماست بنابراین صرف نظر ازاختلافی که درخصوص نام هوشنگ ولقب وی تحت عنوان "پراذاته" که عده ای آنرا بمعنی اولین مخلوق وگروهی بعنوان اولین قانون گذار می دانند، تاریخ وقوع کارهای منتسب به اودرواقع ازروشنایی تاریخ خارج شده وبه پیش ازتاریخ منتقل می شود وبازبه همین دلیل است که این دسته ازپادشاهان را درتاریخ اساطیری ایران جای می دهند ومی دانیم که اساطیر فشرده تاریخی است که دیگر به یادکسی نبوده ونمی دانسته اند چگونه آنراتقریر نمایند که خصلت ارجاع واقعی داشته باشد وبهمین جهت دوره های متما دی تکامل آدمی رابصورت فشرده درشخصی ویاگروهی جمع کرده ومسیرطولانی زندگی آدمی رادرآن خلاصه کرده اند.

هم ازاینروست که بسیاری براین باورند که اعمال ووقایع کثیری ازحکمرانان وسرکردگان طوایف اولیه مهاجر درقالب داستانهایی حماسی واسطوره ای ودراسا می کسانی مانند هوشنگ جمع شده وبازتاب یافته اند.

با اینحال وعلیرغم همه ی کارهای منتسب به هوشنگ وحتی معنای اسم وی که "سازنده خانه های خوب" است ،بنای هیچ شهری رابه وی نسبت نداده اند(مگردربعضی ازتالیفات دوره اسلامی نظیربلعمی) واین خوددلیلی دیگر برکهن بودن این دوره است .دوره ای آنچنان کهن که هنوز اگرچه بشر بواسطه شناخت کشاورزی به یکجانشینی رسیده بود ولی هنوز به مرحله ساخت وظهوروشکل گیری شهرها واردنشده بود .بدینسان می توان ازخلال این دوره دانست که آریائیان دردسته های نه چندان بزرگ انسانی به مهاجرت پرداخته بودند وعلیرغم دستیابی به ماوا ومکان مناسب درسرزمینهای جدید ازآنجا که بصورت جمعیتهای پراکنده ودردهکده های کوچک زندگی می کردند هنوز به چنان تجمع انسانی نرسیده بودند که به ایجاد شهربپردازند.

هوشنگ نیزازپس همه کارهای مهمی که به اونسبت داده اند سرانجام زمانش به سررسید :

زمانه نه دادش زمانی درنگ            شد آن شاه هوشنگ باهوش وسنگ

پس ازاوتهمورث زیناوند برتخت شاهی تکیه زد وبرگ دیگری ازتاریخ ورق خورد.

ادامه دارد

 

 

 

 

سلسله های پادشاهی ایران۳

پیشدادیان

نخستین وکهنترین دودمان پادشاهی ایران دودمان "پراذاته"(دراوستایی) یاپیشدادیان (درپهلوی) است.درزبان اوستایی" پرا"به معنی پیش وجلوو"ذاته"به معنی آیین وقانون است ورویهمرفته این کلمه به معنی"نخستین قانونگذار" می باشد.

این سلسله به دسته ای ازشاهان اطلاق می شود که میان دوره کیومرث تاکیقباد که سرسلسله شاهان کیانی است آیین شهریاری داشته اند. درتفسیر وندیداد که یکی ازمتون پهلوی میانه است چنین عنوان گردیده "ازآنجهت پیشدادیان رابه این نام خوانند که ایشان نخستین کسانیند که آیین پادشاهی رامعمول داشته اند."

تاریخ اساطیری ایران که شامل دوسلسله پادشاهی پیشدادیان وکیانیان و اعمال پهلوانان این دودوره می گردد وذکرآنرادرمیان آثارمولفان عرب وایرانی می یابیم خود مبتنی بریک تاریخ روایی بوده که به عنوان تاریخ رسمی دراواخردوره ساسانی ودردربارشاهان ساسانی تدوین یافته است که ازآن به خداینامه نام می برند.واژه خدا تاقبل ازمسلمان شدن ایرانیان به معنی صاحب،دارنده،سرورومجازا"شاه بکارمی رفته که بازمانده آن درواژه کد خدا به معنی صاحبخانه دیده می شود.اصل این کلمه درزبانهای باستانی ایران ازدوپاره "خود" و"تاوا" تشکیل یافته که رویهمرفته به معنی چیزی است که به قدرت خودمتکی است که پس ازاسلام بجای واژه الله عربی بکارگرفته شد.ایرانیان نیزمانند سایرتمدنهای کهن خدایان متعددی داشتند که نمادی ازمظاهر طبیعی ویا مفاهیم مجرد بودند ودرراس آنها اهورمزداقرارداشت .

متن پهلوی خداینامه که به معنی کتاب شاهان بوده دردسترس قرارنداشته وگفته می شود که ابن مقفع درقرن دوم هجری آنرا ازپهلوی به عربی ترجمه کرده ودردسترس مولفان قرارداده است وازاینروست که مورخانی نظیر یعقوبی،طبری،بلعمی،مسعودی و...همه جا درتواریخ خودازآن سود جسته اند وازترتیبی که درخداینامه برای تقریر تاریخ افسانه ای ایران وجودداشته ،بهره برده اند، هرچند که ازمتن ترجمه شده ابن مقفع نیز چیزی باقی نمانده است!

سلسله پسشدادیان براساس روایات ایرانی وشاهنامه باکیومرث آغاز می شود درحالیکه درروایت دینی زرتشتی کیومرث نخستین بشراست وهوشنگ اولین فرمانروای ایرانشهر.بنابراین به تبعیت ازروایات ایرانی وشاهنامه وبااحتساب کیومرث وبدون درنظرگرفتن ضحاک(که بیگانه بود وغاصب پادشاهی)این سلسله دارای نه تن پادشاه می باشد که به ترتیب عبارتند از:

۱)کیومرث ۳۰سا ل

۲)هوشنگ ۴۰سا ل

۳)تهمورث ۳۰سا ل

۴)جمشید ۷۰۰سال (دردوران جمشید است که ضحاک به ایران می تازد وپس ازکشتن وی به مدت هزارسال برایران فرمانروایی می کند)

۵)فریدون ۵۰۰سا ل

۶)منوچهر ۱۲۰سا ل

۷)نوذر۷سا ل

۸)زو ۵ سا ل

۹)گرشاسب ۹سا ل

 

که جمعا به مدت ۲۱۴۱سال پادشاهی می کنند وبااحتساب دوره هزارساله ضحاک طول مدت این سلسله ۳۱۴۱ سال می باشد.

باید بخاطر داشته باشیم که روایات اساطیری نه حکایت ازتاریخ واقعی بلکه تنها درخوداشاراتی ازدوره های بسیارکهنی دارند که تنها خاطره ی مبهمی ازآن درطول اعصاردرذهن مردم باقی مانده است که بعدها به شکل روایات شفاهی سینه به سینه برای نسلهای بعدی نقل شده است بااین حال نباید فراموش کرد که همین روایات برای راویان آنان ارزشی معادل آنچه که ماتاریخ می خوانیم داشته است .دراین مورد بعدا نیزبه بحث خواهیم پرداخت.

درطول وقایعی که درمدت زمان پادشاهی هریک ازاین شاهان اتفاق می افتد درواقع ما بنوعی روایتی ازچگونگی سیرتمدن بشری راآنگونه که درباورآریائیهای مهاجرمیگنجید،می بینیم ازاینروبا بیان خلاصه ای ازدوران هریک ازپادشاهان فوق به نظاره این سیر وتحول می نشینیم.

 

کیومرث

کیومرث دراوستا اولین انسان وموجودخلق شده توسط اهورمزداست ونیای همه انسانها ومعادل حضرت آدم درباوراعراب وهوشنگ اولین پادشاه وقانونگذار محسوب می گردد که طبق همان روایات دینی نسل دوم ودربعضی ازمواردنسل سوم کیومرث است.

کیومرث درزبان اوستایی ازدوبخش"گیه" بمعنی جان وزندگی و"مرته" ازمصدر"مر"بمعنی مردن است ورویهمرفته به معنای "حیات مردنی" یا"جان فانی" است وباصطلاح زنده ای که می میرد معنی می دهد.ظرافت موجود دراین نام نشان ازهوش بسیار راویان آن است وبیانگر حقیقتی تلخ که همواره ذهن وضمیر آدمی را بخود مشغول داشته است: مرگ . مسئله ای که بزعم کارل یاسپرس فیلسوف نامی معاصرآلمانی ریشه وبنیان شکل گیری تمامی اساطیرملل مختلف است.

بررسی موقعیت کیومرث درمتون دینی زرتشتی وتفاوتهای آن بامتون پهلوی داستان دیگری است مقصود اینکه درروایات دینی کیومرث اولین انسان است اما درروایات ایرانی یعنی همان خداینامه ها که البته اصل هیچکدامش دردسترس نیست! وهمچنین درشاهنامه اونخستین پادشاه است .

حکیم طوس پادشاهی اورابعنوان اولین شاه ایران سی سال عنوان کرده :

پژوهنده نامه باستان                 که ازپهلوانان زندداستان

چنین گفت کآیین وتخت وکلاه         کیومرث آورد واوبودشاه...

به گیتی درون سال سی شاه بود        بخوبی چوخورشید برگاه بود

درزمان وی پوشیدنی وخوراک نوپدید آمد،همه به اطاعت اودرآمدند وکیش اورا پذیرفتند.اوپسری نیرومند ونامجو بنام سیامک داشت که درنبردبادیوسیاه پسراهریمن کشته شد و"جگرگاهش دریده". کیومرث ازپس کشته شدن فرزند به یاری پسر سیامک ونوه ی خود،هوشنگ، دیوسیاه راازپای درمی آورد :

بیازید هوشنگ چون شیرچنگ            جهان کردبردیونستوه تنگ

کشیدش سراپای یکسردوال                 سپهبد بریدآن سربی هما ل

باپیروزی هوشنگ بردیوسیاه پادشاهی سی سا له کیومرث نیزبه پایان می رسد:

چوآمد مرآن کینه راخواستار                سرآمد کیومرث راروزگار            

وهوشنگ بجای اوبرتخت شاهی می نشیند.

آنچه دردوره کیومرث ودرآن خط سیرتکامل حیات بشری اهمیت دارداین است که اوابتدادرکوهها ساکن بود سپس پلینگه پوش شد .دراین داستان زندگی غارنشینی ودرست کردن جامه وپوشاک ازپوست حیوانات که مراحلی اولیه و اساسی ازرشد وتکامل زندگی بشر است وباداده های تاریخی نیزمطابقت دارد،آشکارادیده می شود:

کیومرث شدبرجهان کدخدای          نخستین بکوه اندرون ساخت جای

سرتخت وبختش برآمدزکوه             پلنگینه پوشید خودباگروه

ازاواندرآمدهمی پرورش                 که پوشیدنی نوبد ونوخورش                      

ادامه دارد                           

 

 

 

سلسله های پادشاهی در ایران ۲

قبل ازورود به مبحث پیشدادیان اشاره ی مختصری به بحث دیگرلازم است وآن مسئله مهاجرت آریائیان وورودآنان به فلات ایران است.

بطورمعمول وبراساس تاریخنگاری (ودرپاره ای مواقع تاریخ سازی) مورخین غربی (ازآنروکه نه تنها آشنایی ماباتاریخ خودمان دردوره معاصرازطریق نوشته های غربی بوده بلکه چنانکه بعدها اشاره خواهدشد اولین آشنایی ماازدولتهای مادوهخامنشی نیزدردوران باستان بازبراساس متون سامی ویونانی است) فلات ایران تاقبل ازمهاجرت آریائیان کیفیت لازم برای وروددردالان تاریخ راندارد واگرچه درسالیان دورونزدیک درگوشه وکناراین سرزمین براساس حفاریهای مجازوغیرمجازانجام گرفته معلوم شدتمدنهایی بسیارکهن باقدمتی نزدیک به پنج تاهفت هزارساله نیزدراین سرزمین وجود داشته معذالک تاریخ نویسی غربی چنین القا می نماید که همه چیز باورودآریائیان به فلات ایران آغازشده است بطوریکه نام این سرزمین نیز برگرفته ازنام آنان است . دراین سناریو،آریائیان هیچ پیوندی بامردم محلی وبومی که چنان تمدنهای بزرگی رانظیرسیلک،مارلیک،زیویه ،حسنلوو...بوجودآورده بودند،ندارند بلکه وقتی ازمنشاء وخاستگاه آنان سخن به میان میآید بااجماعی تقریبی برآنند که آریائیان ازدشتهای جنوب روسیه بدلیل بدی آب وهوا،ازدیادجمعیت،فقدان زمینهای مناسب برای کشاورزی وچرای احشام والبته فشار اقوام دیگر به سمت سرزمینهای جنوبی تر حرکت کردند وپس ازمدتی زندگی مشترک ،گروهی ازراه شرق افغانستان وتنگه خیبر به درون شمال وغرب شبه قاره هند رفتند وبعدها پس ازیکسری جنگ وگریزها بابومیان که خاطره آن درکتابهایی نظیرمهابهاراته واوپانیشادها آمده موفق به پی ریزی تمدن هندگردیدند ،بخشی دیگر ازآریائیها روانه آناتولی وسواحل شام شدند وتمدنهای حیتی،میتانی وفینیقی راپایه نهادند،گروهی دیگر به شبه جزیره بالکان رسیدند وبعدها تمدن یونان رابنانهادند وگروهی نیزدرفلات ایران سکنی گزیدند ،تاریخی راهم که برای این مهاجرت تخمین زده اند هزاره دوم قبل ازمیلاد است بااین توضیح که این مهاجرتها به یکباره صورت نگرفته بلکه تدریجی بوده وازاینروورودآریائیها به فلات ایران راهزاره اول قبل ازمیلاد می دانند .

درواقع هزاره اول قبل ازمیلاد راحاوی دوتحول مهم برای فلات ایران دانسته اند:ورودآریائیان وکاربرد آهن توسط آنان .بدینسان تمام تمدنهای ماقبل آریایی باآهن آشنایی نداشتند وشاید برخورداری آنان ازهمین آهن وجنگ افزارهای آهنی بود که پیروزی آنان رابربومیان وساکنین محلی امکان پذیر کرد چرا که می دانیم حضوراین مهاجرین (یابه تعبیردقیقترمهاجمین) وجایگزینی آنها بابومیان طبیعتا باصلح وآرامش صورت نگرفته است چنانکه براساس افسانه های کهن برای این پیروزی بانثارهدیه برای خدایان ازآنان یاری خواسته شده است والبته طبق تاریخ نگاشته شده غربی بومیان لابد با چوب وسنگ به مقابله باآریائیان مجهز به سلاحهای آهنی پرداختند!حتی این مورخین توانسته اند خط سیرمهاجرت آنان رابراساس همین افسانه ها پیداکنند:آنان ازمشرق که آسیای میانه یا مناطق خوارزم وورارود است مهاجرت خودراآغازکردند،ازسواحل جنوبی دریای خزرعبورکردند وبه زاگرس رسیدند.

بدین ترتیب تاریخ نگاری غربی نمی تواند ونمی خواهد پذیرای نقش بومیان ایران درپایه گذاری تمدنهای ایرانی باشد بلکه بدنبال پیداکردن شریکی ازجنس خودبرای آن است .بعبارت دیگر شرقشناسی غربی که مبتنی برایجادفاصله بین خود و"دیگری" است واین "دیگری" را بمثابه یک موضوع تحقیق می دیده تابقول ادواردسعید ازطریق تحقیقات مختلف به اداره آن بپردازد وباجداکردن شرق وغرب درجایی میان یونان وترکیه پیش ازآنکه به واقعیتی تاریخی اشاره نماید درپی اختراع "جغرافیایی خیالی"ازآن بوده، نمی توانسته وجه استعماری خویش رادراینجاهم پنهان نماید وهمچنان به سرکوب وتحقیر این"دیگری" پرداخته وسعی داشته ودارد که برای بومیان ایرانی هیچ حظی درایجاد تمدنهای بعدی درنظر نگیرد وآنراحاصل مهاجرت آریائیها یی بداند که ازدشتهای جنوب روسیه آمده اند تابنوعی بااروپائیان پیوندیابند.آیا بیهوده نیست که درمتون دینی زرتشتی وحتی روایتهای ایرانی بجای مانده ،همه جاازاین بومیان تحت عنوان دیو ودروغزن نام برده می شود،کسانی که همین پادشاهان اساطیری که ازآنان سخن خواهیم راند باهدیه ونثارکردن قربانی به خدایان خوددرصددشکست وانهدام آنان هستند.

بنظرمی رسدبدلیل فقدان منابع ومآخذ دست اول وازآنروکه اطلاعات مادرموردتمدنهای کهن ایرانی-چه برسد به تمدنهای پیشاتاریخی-بسیارناقص واندک است، ذکرمسائلی چون مهاجرت آریائیها وازپس آن تشکیل دولتهای ماد وهخامنشی بیشترشبیه به همان داستانهای اساطیری می نماید تاتاریخ بمعنای مصطلح آن وشاید دیدگاه کسانی که این مهاجرت رانه ازخارج فلات به داخل آن بلکه ازداخل به داخل می داند بواسطه خشکسالیها وآبسالیهای متمادی که مهاجرت ازدشت به کوه وبالعکس رادامن می زد ،ازقابلیت بیشتری برای پذیرش برخوردارباشد،هرچندکه وفور تحقیقات غربی ورونویسی آنان ازدست یکدیگر وبسامد این گفتارها درقالب تاریخ،برای منتقد این مجال رافراهم نمی نماید تا به همه آنها ازنظر علمی به دیده تردید بنگرد ودراین میان جالب آن است که وجود تشابهات داستانی وزبانی بین اقوام مختلف هندی،ایرانی واروپایی رانه امری برآمده ازآشنایی موخراین اقوام بایکدیگرکه دلیلی برزیست مشترک باشندگانی مجهول الهویه بنام هند وژرمنی وهند واروپایی وتقسیمات دیگری ازاین نوع می دانند بی آنکه بتوانند نشان دهند که کجا مرزداستان،افسانه واسطوره ازتازیخ جدا می گردد.

درنزدمورخین غربی این سرزمین نام ونشانی نداشته بلکه پس ازورود مهاجرین آریایی بود که نام آن ایران نامیده شدوزبانی هم که بدان تکلم نمودند شاخه ای اززبانهای هند واروپایی گردید. این سخن بدین معناست که اروپا نمی خواهد خودراوامدارهمان"دیگری" بداند که موضوع تحقیق اوبوده وازآن طریق دلیلی برای اثبات وجودخود ! آیا براستی حتی درتحقیقات اندیشمندان آنان نیز نمی توان این اروپا محوری رامشاهده کرد؟

درهرحال باپذیرش همین تواریخ نوشته شده اروپائیان، تنهاباورود آریائیان به فلات ایران است که مقدمات تشکیل دولتهای بزرگی نظیرماد وهخامنشی فراهم می گردد، دولتهایی که درحافظه تاریخی مردم جایی نداشته وحتی امپراطوریهای اشکانی وساسانی نیزازآنها بی اطلاع بوده اند ضمن اینکه روایت دینی وروایات ایرانی تاریخ داستانی خودرانه ازآنها بلکه ازپیشدادیان آغاز وتاساسانیان وحمله اعراب پایان می دهند ودراین میان ازمادها وهخامنشیان واشکانیان هیچ سخنی به میان نمی آید هرچند بعدها کسانی برای حل این مسئله به ترفند تازه ای دست یازیدند وچنین گفتند که اعمال شاهان این دوره ها درقالب داستانهای پهلوانی وحماسی پیشدادیان وکیانیان گنجانده شده است والبته معلوم نیست برای چه مردم ویا راویان این داستانها دست به چنین کاری زده اند واگرتاریخ باستانی ماباتاریخ رسمی یی که غربیان برای مانگاشته اند این مایه ازتفاوت راداراست پس نباید بپرسیم که راویان تاریخ داستانی ما یا مردمانی ساکن دراین سرزمین نبوده اند یا امپراطوریهای بزرگی که ازآن سخن بمیان میآورند جایی دیگر وجودداشته که درخاطره مردم این سرزمین بازتابی نیافته اند ازآنرو که متصورنیست فرمانروای مقتدر وبزرگی چون کورش که شرق وغرب عالم متمدن زمان خودرافتح کرده درخاطره قومی جای نگیرد مگراینکه قوم راوی اساسا دراین سرزمین حیات وسکنی نداشته ولاجرم ازآن همه شکوه وعظمت بی اطلاع بوده باشد؟

علیرغم مطالب فوق آنچه که درتوصیف سلسله های پادشاهی دراین نوشتار ذکرخواهدشد برپایه همین داشته های تاریخی است که فعلا موردقبول وپذیرش همگان است .

ادامه دارد

سلسله های پادشاهی در ایران

تاریخ ایران دردرازنای خود فرازونشیبهای بسیاری راپشت سرنهاده است.وضعیت خاص این سرزمین که ازدیربازهمچون پلی بین شرق وغرب عالم وچهارراه حوادث درنظرگرفته می شد ومحل عبورومروراقوام وملتهای مختلف،ویژگی خاصی به فرهنگ وتمدن این منطقه داده که می توان ازآن به شکل گیری" فرهنگی التقاطی" نام برد.

هاضمه قوی فرهنگ ایرانی توانست درطول سده های متمادی ازنخستین زمان تشکیل خودازهمه این تحولات به نفع خویش استفاده نماید وبیش ازپپیش به تکامل داشته های خود بپردازد.

با ظهورنخستین سلسله های پادشاهی شاهد تاثیر شگرف ایران درروند تحولات تاریخی هستیم. اگرچه تاریخ ایران به دوره های متفاوتی تقسیم می شود بااوج وفرودهای شگرف که درطی آن گاه بربیشترعالم متمدن زمان خود سروری داشته وگاه درحد یک فرمانبردارمطیع درآمده معذالک رشته ای نامرئی هویت یگانه ودیرپایی رابرای این سرزمین حفظ کرده وتاکنون به مارسانده است ؛آنچه که حاصل تلاش نیاکانمان درحفظ این مرده ریگ بوده همانا آگاهی ازپیوند تاریخی یی است که علیرغم تنوع اقوام وگروههای موجود درایران توانست تداوم وپایداری آن رادرطول زمان حفظ نماید.

نگاهی اجمالی به سیراین تاریخ پرحادثه که ناشی ازدیرزیوشی این منطقه است ،همراه باظهوروافولهای متمادی دولتها ومردان بزرگی که روند تحولات تاریخی نه تنها سرزمین خویش بلکه دنیای زمان خودراتغییرداده اند می تواند نشانگر جایگاه برترویگانه ما درایجاد وحفظ تمدن انسانی وگسترش مفاهیم والای بشری باشد.

دراین نوشتارسعی شده تصویری شتابان وگذرا برایران ازآغاز ظهورتازمان حال انداخته والبته دراین میان چنانچه فرصتی دست دهد به گوشه هایی ازوجوه دیگری ازفرهنگ ایران نیزپرداخته شود بنحوی که تطویل کلام ملال خاطرنیاورد وقلت بضاعت حظی رامنغص نگرداند.

جغرافیای فلات ایران:

با نگاهی به نقشه ایران مشاهده می گردد که فلات ایران بین دوفرورفتگی بزرگ قراگرفته است :دریاچه کاس پی (خزر) درشمال وخلیج فارس درجنوب. منطقه مابین این دوفرورفتگی رافلات ایران تشکیل می دهد .دورشته کوه بزرگ نیزدراین منطقه قراردارد:سلسله جبال زاگرس که ازشمالغربی به جنوب شرقی امتدادیافته که درجنوب به سمت دشت میانرودان(بین النهرین) متمایل می شودوسلسله جبال البرزکه ازغرب به شرق امتداد داشته با قله معروف دماوند که انتهای غربی آن به آذربایجان شرقی ودریاچه ارومیه ودرشرق به سلسله جبال خراسان وازآنجا به رشته کوههای هندوکش منتهی می گردد.البرزنواحی جنوب دریای کاس پی راازمنطقه مرکزی فلات جدا می کند وهمچون سدی درمقابل آن است .نواحی غربی وشرقی مناطقی بودند که اقوام مجاورمانند باشندگان جنوب روسیه وقفقاز ونیزساکنین دشتهای ورارود(ماوراءالنهر)ویاآسیای میانه درزمانهای متفاوت به داخل ایران حمله کرده وآنراموردتهاجم قرارمی دادند.دو بیابان بزرگ وگرم وسوزان نیزدر منطقه مرکزی فلات ایران به چشم می خورد :دشت کویرودشت لوت.

سواحل جنوبی دریای کاس پی نوارباریکه ی سبزی راتشکیل می دهد که بخاطربارندگی فراوان ازحاصلخیزی فوق العاده ای برخورداربوده ودارای اهمیت بسیاری ازلحاظ شکل گیری تمدن می باشد همچنین دشت خوزستان درجنوبغربی ایران یکی ازقدیمی ترین نواحی شکل گیری تمدن است .این دشت ازلحاظ طبیعی درامتداد دشت میانرودان قراردارد ویا آنطورکه گروهی معتقدند دشت میانرودان راباید امتداد طبیعی فلات ایران دانست.

بنابراین باتوجه به جغرافیای ذکرشده وازآنجاکه مرکزاین فلات دارای بیابانهای سوزان ومناطق بی آب وعلف بوده لذا تمد نهای شکل گرفته اولیه طبیعتا می بایست درمناطق کوهستانی ویا دشتهای مجاورآن که دارای آب وهوای مناسب برای کشاورزی وپرورش احشام بوده،شکل گرفته باشدالبته باظهوردولتهای بزرگ وایجاد شبکه های آبیاری منظم،شاهد بوجودآمدن مدنیت دربخشهایی ازمرکز ایران نیزهستیم که این امرموخربرتمدنهایی است که ازلحاظ طبیعی درمناطق فوق شکل گرفته اند.

ذکراین نکته نیزضروری است که آنچه فعلا بنام جغرافیای ایران می شناسیم بسیارکوچکترازجغرافیای ایران درگذشته ی تاریخی آن است .اگرمبنارامحدوده ایران کنونی بدانیم وبااین تصوربه تاریخ ایران کهن بنگریم آنگاه سلسله های آغازین پادشاهی ایران که درتاریخ اساطیری ماازآن ذکری به میان آمده وعموما به نواحی ورارود ارجاع می یابد،خارج ازاین جغرافیا جای می گیرند اگرچه درهمین جغرافیای فعلی نیز پادشاهیهای بزرگی نظیر ماد وهخامنشی و..شکل گرفته وبالیده اند.

بررسی پیوندبین آنچه تاریخ اساطیری گفته می شودباتاریخ واقعی بدلیل عدم ارتباط ظاهری آنهاازیکدیگر،بحث دامنه داردیگری است که به آن نیزاشاراتی خواهدشد.

همانطور که گفته شد بطورمعمول تاریخ ایران به دو دوره اساطیری وواقعی تقسیم می گردد وازبین پادشاهی ایران دوسلسله مهم به دوران اساطیری تعلق دارند ویا می پنداشتند که این دوسلسله وجودداشته که ذکر آنها درمتون مذهبی زرتشتی ،خدای نامه های دوره ساسانی ودرهمه تاریخهای نگاشته شده پس ازاسلام ونیزدرشاهنامه به تفصیل آمده است: پیشدادیان و کیانیان

ادامه دارد