سلسله های پادشاهی درایران۱۲
سیاوش
یکی دیگرازشخصیتهای مهم دوره ی کیانی سیاوش است که اطلاعات بسیاراندکی ازاودراوستا یافت می شودولی دردوره های متاخرودرمتون پهلوی وبخصوص شاهنامه داستان بلندودلکشی ازاوبچشم می خوردکه حاصل انباشت روایتهای شفاهی درگوشه وکنارسرزمین بزرگ ایران ونیزفرهنگهای همسایه آن است.دراین داستانهای روایت شده ،سیاوش جزء شاهان کیانی بحساب نمی آید واگرچه فرزند کاوس است اماهیچگاه به شاهی نمی رسد.
وجودافسانه های مشابه سرگذشت سیاوش درسایرفرهنگها وتمدنهایی نظیرهند وبین النهرین ومصرویونان واسکاندیناوی گروهی رابرآن داشته که این شخصیت راازاسطوره های کهن ومشترک هندواروپایی بدانند.اینکه واقعا هسته ی اصلی این داستان به هندواروپائیان موهومی برمی گردد که ازبرساخته های پژوهشگران غربی است ویااینکه داستانی بوده که بعدها بواسطه ی گسترش روابط بین انسانها ازسویی به سوی دیگررفته ومتناسب باداستانهای قومی هرمنطقه رنگ وبو وشکل خاص خودرایافته امری است نه چندان مشخص زیرااگربخواهیم چنان به ژرفای هرداستانی که درگوشه ای ازاین جهان روایت شده بپردازیم دورنیست که درآن همسانیهایی باروایتهای سایرنقاط بیابیم،دراین صورت بنظر بهترمی رسد ازآنجاکه راوی همه این داستانهاآدمی است با ذهنی که ژرف ساخت آن یکی است دست به دامن همه گانیهای انسانی همچون همه گانیهای زبانی چامسکی بزنیم تااینکه بانشان دادن همسانیهای داستانهای مختلف درنقاط تمدنی متفاوت آنچنان که شرق شناسان غربی به ماآموخته اند همه ی آنهارامجتمع درجغرافیایی محدود بدانیم وسپس هرگروهی راروانه ی گوشه ای ازاین کره ی خاکی نمائیم وآنگاه بامجاهدتهای بسیاروپرده برانداختن ازرازهای موجود درداستانها احاله به هویت موهومی چون هندواروپایی نمائیم واگرآدمی توانسته است درچهارگوشه ی این جهان به موضوعاتی بیاندیشد که خاستگاه ذهنی یکسانی داشته است پس چرا نتواند برای پاسخ به همان سئوالات خودداستانهایی مشابه خلق نماید! واگرچه کسی نمی تواند تاثیروتاثرتمدنها رابریکدیگردرگذرزمان کتمان نماید ولی بی شک تعیین اینکه کدام روایت ازلحاظ زمانی ویاحتی ساختارادبی می تواند بردیگری تقدم داشته باشد تقریبا ناممکن است ازآنروکه همه ی این داستانهاآنچنان ازروشنای تاریخ دورند وازپس غبارزمانها می آیند که حتی تصورطرح وبافت چنین داستانهایی باساختارهای محکم درآن برای آدمی آنهم دردورانهایی که ذهن تربیت نایافته ی اوهمه چیزرادرقالبهای مبهم اساطیری می ریخت چه بسا بعید بنظربرسدچراکه آیابراساس همین اساطیرموجود که درقالب داستانهای متعددی به مارسیده است، باآنچنان نظم موجوددرساختارآنها ، می توان ذهنی امروزین راپیدانمود تاچنین مجموعه ای راخلق کند؟ واگرماامروزه قادربه خلق چنان آثارپیچیده نیستیم آیانباید درآن مجموعه ها با توجه به ذهن ابتدایی انسان تمدنهای کهن که هنوزروابط موجود بین پدیده هارانمی شناخت وقادربه توضیح منطقی آنها نبودانتظارداشت چنان مجموعه های عظیمی ازمفاهیم خلق نماید؟ وآیانمی توان فرض کردکه آنچه اساطیرمی نامیم به معنای علمی آن درواقع چیزی جزبازسازی ذهن مدرن وامروزی ازیافته های ابتدایی ودرهم ذهنی ماقبل تاریخی نیست که درنزد میراث بران آن تغییری چنین پیچیده یافته که حتی ذهن آدمهای امروزی رانیزشگفت زده وخیره می سازد؟ازاین گذشته این داستانهاآنچنان درپس تاریخ قراردارند که لاجرم خالق آنهابرکسی معلوم نیست وبابیان اینکه داستانهایی اینگونه فاقدراوی بوده وخاستگاه آنان سنت شفاهی وباورمردم است ،آنچنانکه پاره ای ازمحققان می پندارند،خودودیگران رابه نشیبی سخت نیانداخته ایم وآیا مفاهیمی چون سنت شفاهی،باورواعتقادات مردم مسئله راپیچیده ترنمی کند؟ ومگرغیرازاین است که همین سنتها وباورهارادرزمانی ومکانی کسی یاکسانی نشسته وروایت کرده اندوآیااحاله به راویان عینی ناشناخته بهترازسنت وباورغیرعینی نیست ؟واگراین سنت شفاهی می تواندبرجای راوی بنشیندآیا بهترنیست مثلا متونی هماننداوستارانیزحاصل این سنت شفاهی واعتقادات مردم بدانیم تاحداقل خودراازمعضلی چون تعیین زمان ومکان خالق آن ،زرتشت(حداقل گاثاها)، رهاسازیم؟
همانطورکه قبلا نیز ذکرگردید ازمیان هشت تن ازشاهان کیانی پیش اززرتشت تنهابه سه تن ازآنها دراوستا اشارات مبهمی شده که عبارتندازکوی اوسدن یاکی کاوس،کوی سیاورشن یاسیاوش وکوی هئوسروه یاکی خسرو.
نام سیاوش دراوستابصورت"سیاورشن" آمده است که ازدوپاره ی "سیاو" یاسیاه و"ارشن" بمعنای نریامرد ترکیب یافته وبرای آن دومعنی آورده اند:"دارنده ی اسب سیاه" ویاقهوه ای(بارتلمه) و"دارنده ی موی سیاه"(یوستی).
درپهلوی این نام بصورت "سیاوخش" ودرفارسی بصورت سیاوش درآمده است.دراوستاازسیاوش دریشتهای نهم،سیزدهم،هفدهم ونوزدهم نام برده شده ومی توان ازاین یشتهااطلاعات اندکی درمورداین شخصیت بدست آورد.
دربند۱۸و۱۷یشت نهم موسوم به گوش یشت یادرواسپ یشت(درواسپ بمعنی دارنده ی اسب درست که ایزدبانوی پاسدارنده ی رمه های اسبان وگاوها ست) چنین آمده":هوم،نوشیدنی درمان بخش،شهریارزیبای زرین،درپای بلندترین ستیغ کوه البرزاورا(درواسپ)پیشکش آورد وچنین خواستارشد:"ای درواسپ!ای نیک!ای تواناترین!مرااین کامیابی ارزانی دارکه افراسیاب تباهکارتورانی رابه زنجیرکشم واورابسته به زنجیر،کشان کشان برانم و(همچنان)دربند،نزدکیخسرو پسرخونخواه سیاوش برم تااورادرکرانه دریاچه ژرف وپهناور"چیچست"به خونخواهی سیاوش نامورـ که ناجوانمردانه کشته شد ـ وبه کین خواهی"اغریرث" دلیر،بکشد."
عین همین مطالب دربند۳۸و۳۷یشت هفدهم موسوم به"ارت یشت یااشی یشت"تکرارشده است.
دربند۲۲یشت نهم نیزآمده"...مرا(کیخسرو)این کامیابی ارزانی دارکه من ـ پسرخونخواه سیاوش ـ افراسیاب تباهکارتورانی رادرکرانه ی دریاچه ژرف وپهناورچیچست به خونخواهی سیاوش نامورـ که ناجوانمردانه کشته شد ـ وبه کین خواهی اغریرث دلیربکشم."
دربند۱۳۲یشت سیزدهم موسوم به "فروردین یشت " فروشی سیاوش درکناراشونان ونام آوران ایرانی ستوده می شود.
دربند۷۱یشت نوزدهم موسوم به"زامیادیشت یاکیان یشت"نیزازفری سخن به میان می آید که ازآن "کی اپیوه"،"کاوس"،"کی ارش"،"کی پشین"،"کی بیارش"و"کی سیاوش"بود.ودربند۷۷همین یشت آمده":..کیخسرو سرورپیروز،پسرخونخواه سیاوش دلیر- که ناجوانمردانه کشته شد- وکین خواه اغریرث دلیر،افراسیاب تباهکاروبرادرش گرسیوزرابه بنددرکشد."
ازآنچه دراوستا آمده چنین برمی آید که سیاوش ناجوانمردانه کشته شد وپسری داشت بنام کیخسرو که به کین خواهی ازپدر،افراسیاب وبرادرش گرسیوزرا- که می بایست کشندگان سیاوش باشند- به بندکشیده ومی کشدوالبته دراین میان باشخصیت دیگری بنام هوم نیزبرمی خوریم که درشاهنامه بایاری اواین کارتحقق می یابد.دراوستا به نام پدرومادرسیاوش واینکه اودرعداد"کوی"ها بوده هیچ اشاره ای نشده است.
این مطالب اندک درموردسیاوش بعدها دستمایه ی پرداخت داستان بلندی گردیده که بی شک نمی تواند درجزئیات خودازاوستا نشات گرفته باشد بنابراین یا باید پنداشت اوستای کنونی ازآنروکه ناقص است ودرتمامیت خودبدست مانرسیده لاجرم فاقد جزئیات بیشتری درموردسیاوش است یااینکه داستان سیاوش آنچنان محبوب بوده که درطی نسلها سینه به سینه گشته وبدست مصنفین بعدی ،درنمی دانیم چه زمانی رسیده وبه شکل کنونی تدوین یافته ویااینکه داستانهای شخصیتهای دیگری راباآن درآمیخته وشکل نهایی کنونی رابه آن بخشیده اندوازآنروکه می دانیم نگارش اوستای کنونی ،باتوجه به زمان پیدایش خط اوستایی ، پس ازاسلام صورت گرفته آیا می توان چنین پنداشت که شکل گیری نهایی داستان سیاوش به پس ازنگارش اوستای کنونی یعنی درپس ازاسلام باشد چراکه اگرقبل ازآن بودعلی الظاهرمی بایست این داستان بصورت کاملتری دراوستا ذکرمی گردید واگرسیاوش وکاوس وکیخسروو...فاقد اهمیت بودند ازچه رودراوستا ازآنان نام برده شده ومورد ستایش قرارگرفته اند ودراین موارد باید اوستاراچگونه کتابی دانست؟ کتابی که ازتاریخ سخن می گوید ودرصددارائه ی الگوی مردان مقدس ونام آوری چون شاهان کیانی است یا یادآوری آنان ازروی تفنن است ازآنرو که اطلاعات چندانی ازاین اشخاص درآن یافت نمی شود؟
وارون آنچه دراوستاآمده درمتون پهلوی شرح وتفصیل بیشتری ازسیاوش به چشم میخورد وهرچه جلوترمی آئیم شاهد شکل گیری کاملتراین داستان درخدای نامه ها که منشاء وماخذاصلی شاهنامه اند،بوده ووقتی به شاهنامه می رسیم باداستان کاملتری مواجه می شویم؟!
درمتون پهلوی سیاوش راپسرکی کاوس دانسته اندوپدرکیخسرو:"...ازکی کاوس سیاوخش زاده شدوازسیاوخش کیخسروزاده شد."(بندهش)،ساختن کنگ دژرابه اونسبت داده اند(همان)
درآغازکتاب دینکردهفتم نیزآمده:"وآمد به کی سیاوخش بامی،بدان ساخت کنگ دژشگفت سازرابرای نگاهداری (کشور) ازانیران (و) پاسداری،بی ورج(=اعجاز)وفره ورازدین که ازآن،ویرایش روزگار(بود)وبازآراستاری شهریاری ایران(و) بازپیوستاری نیرومندی(و) پیروزگری(ازاو)دردین هرمزدپیدا(است)."
وصف این کنگ دژ درمتون پهلوی به تفصیل آمده است ودرعین حال "دژکنگهه" که دربند۵۴یشت پنجم اوستا بدان اشاره شده راعموماباهمین کنگ دژیکی می دانند.
دربخش هجدهم کتاب بندهش نیزمی خوانیم:"(باری) دیگرافراسیاب کوشید،کی سیاوش به کارزارآمد.به بهانه سودابه- که زن کاوس سودابه بود- سیاوش به ایرانشهربازنشد،بدین روی که افراسیاب زینهار(آوردن سیاوش)به وی راپذیرفته بود،(سیاوش)به کاوس نیامد،بلکه خودبه ترکستان شد.دخت افراسیاب رابه زنی گرفت.کیخسروازاوزاده شد.سیاوش راآنجای کشتند."
سایرمتون پهلوی مانند" مینوی خرد"و"بهمن یشت" و"دادستان دینیگ"و..نیزدرهمین حدازسیاوش سخن بمیان آورده اند که می توان مطالب آنهارا درچندقسمت خلاصه کرد:
سیاوش پسرکاوس بود،بخاطر سودابه زن کاوس به نزدافراسیاب رفته،فرزندی بنام کیخسروداشته،جایی بنام کنگ دژرابناکرده ونهایتا توسط افراسیاب کشته شد.
ازهمین مطالب کلی درموردسیاوش درگذرزمان ومتاثرازوقایع وحوادث بعدی ویحتمل آشنایی باداستانهای سایراقوام واختلاط آنهابایکدیگردرذهن خیال پرور کسانی که درگستره ی رواج این داستانها می زیستند،روایت بلند ودلکش سیاوش پدید آمد که بازتاب آن رادرشاهنامه می بینیم ،شاهنامه ای که خودراوی داستانهای "خدای نامه ها"ست.
هسته اصلی داستان سیاوش درشاهنامه رامی توان درچندمحوربازنمود:
۱) بدنیا آمدن سیاوش ومردن مادرش وپرورش یافتن اوتوسط رستم درزابلستان.
۲) بازآمدن به کاخ کاوس درجوانی وعاشق شدن سودابه – زن کاوس- به اوومورداتهام نامادری خودقرارگرفتن وگذرازمیان آتش برای اثبات بیگناهی خود.
۳) پناه بردن نزدافراسیاب وازدواج بادختراوفرنگیس وزاده شدن کیخسروازاو.
۴) کشته شدن سیاوش توسط افراسیاب ورستن گیاه ازخون او.
۵) کین خواهی کیخسروازخون سیاوش وکشته شدن افراسیاب.
درشاهنامه سیاوش حاصل ازدواج کاوس بازنی نژاده وزیبا ازتخمه ی فریدون وخویش گرسیوزبرادرافراسیاب است.زنی که نام آن درداستان نیامده است ودرشکارگاهی توسط توس وگیو وگودرزپهلوانان نامی ایران بطورتصادفی پیدا وبه دربارکاوس آورده شد .کاوس پس ازآگاهی ازنژاد وی اورابه همسری خویش برمی گزیند:
بدوگفت خسرونژاد توچیست که چهرت بمانندچهرپریست
بگفتا که ازمام خاتونیم بسوی پدرزآفریدونیم
نیایم سپهدارگرسیوزست بدان مرزخرگاه اوپروزست...
بت اندرشبستان فرستادشاه بفرمود تا برنشیند بگاه
زمانی گذشت وبه کاوس خبرآوردن دکه فرزندی ازوی بدنیا آمده است:
جداگشت ازاوکودکی چون پری به چهره بسان بت آذری
جهان گشت ازآن خوردپرگفتگوی کزآنسان نبیند کسی روی وموی
جهاندارنامش سیاوخش کرد بدوچرخ گردنده رابخش کرد
اگراینجاواژه سیاوخش راهمانندیوستی مرکب ازسیاه ووخش اوستایی بمعنی موبدانیم خاستگاه این داستان رابایدکجا دانست ویاحداقل قومی ونژادی که این داستان راروایت کردند،کدامند؟ازآنرو که به گفته ی فردوسی کسی چنان روی وموی(سیاه)راندیده بود به این معنی که خاستگاه این داستان ،باشندگانی بودند که ظاهرا روی ومویی نه برنگ سیاه داشته که چنین نوزادی برایشان آنقدرعجیب بوده که نامش را"سیاه مو" گذاشته اند درست همانند نامگذاری زال برای موی سپیدش بااین وصف آیا میتوان پنداشت که هسته ی اصلی این داستان تعلق به جغرافیای ایران نداشته وره آورداقوامی دیگراست وسپس دراین منطقه رشد وگسترش یافته وشکل نهایی کنونی رایافته است؟ یا همانطورکه گروهی معتقدند ازداستانهای مربوط به تمدنهای میانرودان است که به داستانهای ایرانی راه یافته ،ایرانیانی که نوزاد با روی وموی سیاه برایشان شگفت بوده! بویژه آنکه درهمین ابیات ازاوچون پری(ازریشه ی "پئیریکا"ی اوستایی به معنای جادو گروافسونگر) باچهره ای بسان بت آذری(منسوب به پدریاعموی ابراهیم)وروی وموی سیاه نام برده می شود که می توان همه ی این شواهدرانشانه ای به عنوان خاستگاه میانرودانی آن تلقی نمودواگرچه نام سیاوش درکنارسایرکویها دراوستا آمده است وداستانهای آنان رامربوط به شرق ایران بزرگ می دانند آیا می توان پنداشت که تنهازبان اوستاازگروه زبانهای شرقی ایران است ومحتوی آن متاثرازروایتهای سایراقوام وتیره هایی است که درگستره ی وسیعی زندگی می کردند:ازمدیترانه تامصرومیانرودان وهندتاهرجایی که می توانسته اختلاط فرهنگی بوجودآید.
ازسوی دیگرحضورواژه سیاه درنام سیاوش که حتی درنام اسب او،شبرنگ(به رنگ شب = سیاه)،نیزدیده می شودمی تواند درپیوند باداستانهایی نظیرآن درگستره ی بزرگی ازدره ی سند تا مصررادربرگیرد مانند داستان رامایانه(سیاه)درهند، داستان دموزی یاتموزدرمیانرودان،داستان بعل درسوریه،داستان ادونیس درفنیقیه،داستان اوزیریس درمصر،داستان اتیس درآسیای صغیرویونان،داستان بالدردراسکاندیناوی،داستان یوسف درتورات وحتی داستان "دا-جی وبو-گااو"درادبیات چینی که همگی مبتنی بریک درونمایه اصلی بوده: شهادت وبازگشت خدای برکت بخشنده وحیات مجدداو،خدایی که بن مایه ی گیاهی ونباتی دارد.گروهی بااستفاده ازنظریه ی "اسطوره شناسی تطبیقی"ژرژدومزیل خاورشناس بزرگ فرانسوی که براساس آن درورای همه ی این داستانها معتقد به وجود نظام مشترکی بوده وبراساس شباهتهای موجود بین این داستانها والبته با پس زمینه ی وجوداسطوره ی جدیدتری بنام هندواروپاییها براین باورند که این داستانها می بایست به دورانی بسیارکهن وبه زمانی تعلق داشته باشد که هنوزمهاجرت این اقوام وجدائیشان ازهمدیگرصورت نگرفته بود.
بازاده شدن سیاوش ستاره شماران اختراورانحس دیده وکاوس آنرانشانه ای نامیمون دانسته وسیاوش رابه رستم می سپاردتااورابه رسم شاهان وپهلوانان تربیت نماید.رستم اورابه زابلستان می بردوهمه گونه هنرها رابه اومی آموزاند تا آنجا که:
سیاوش چنان شد که اندرجهان بماننداوکس نبودازمهان
رستم پس ازبالندگی سیاوش ،اورابه نزدکاوس می آورد .کاوس ازدیدن برزوبالاوچهراوغرق سرورگشته وبه جشن وپایکوبی می پردازد.سودابه زن کاوس بادیدن سیاوش عاشق اوشده وازاومی خواهد تاکام دل روادارند اماسیاوش پیشنهاد اوراردمی کند وعلیرغم اصرارسودابه فریب اغوا وتهدیداورانمی خورد:
بهانه چه داری توازمهرمن چه پیچی زبالا وازچهرمن
که من تا تورادیده ام مرده ام خروشان وجوشان وآذرده ام
یکی شاد کن درنهانی مرا ببخشای روزجوانی مرا
...
وگرسربپیچی زفرمان من نیاید دلت سوی درمان من
کنم برتواین پادشاهی تباه شود تیره برروی توهوروماه
...
سیاوش بدوگفت هرگزمباد که ازبهردل من دهم سربه باد
چنین با پدربی وفایی کنم زمردی ودانش جدایی کنم
سودابه خشمگین ازپاسخ سیاوش بااودرآویخت وسپس جامه ی خویش پاره کردوروی خودباناخن چاک وبه اوتهمت ناپاک چشمی زدوشکایت به پیش کاوس برد.سیاوش برای اثبات بی گناهی خویش به آزمایش آتش تن می دهد وازمیان دوکوه بزرگ آتش افروخته می گذرد:
سیاوش سیه رابه آتش بتاخت توگویی که اسبش به آتش بساخت...
زآتش برون آمدآزادمرد لبان پرزخنده ورخ همچوورد(گل)
بزعم گروهی ارتباط سوارواسب وبنوعی اتحادآنان یکی ازبن مایه های اصلی این چنین داستانهایی است یعنی مسئله سواروتوتم اسب درپیوندباشخصیت او(مقایسه شودبارخش ورستم)واینکه اسب یکی ازعناصراصلی ومشترک درهمه ی اساطیرهندواروپایی است.
علیرغم اینکه سیاوش ازآزمایش آتش موفق بیرون می آیدوهمگان بربیگناهی اواعتراف می نمایندوسودابه رابرای این اتهام ناروا موردعتاب وسرزنش قرارمی دهند بااینحال سیاوش ازپس این تهمت علاقه ای به حضوردرکاخ کاوس نداشته وبدنبال یورش افراسیاب به خاک ایران بااصرار خود به سالاری سپاه منصوب وبه جنگ باافراسیاب می رود وبجای جنگ بااومتارکه کرده وبااین کارموردخشم کاوس قرارمی گیرد وبه پیشنهادافراسیاب به توران می رود.درابتدابا"جریره" دختر"پیران ویسه" سپهسالارتوران ازدواج می نماید و"فرود"ازاین پیوند زاده می شودوسپس فرنگیس دخترافراسیاب رابه همسری می گیرد.فرنگیس ازاوباردارمی شود.افراسیاب سرزمینی به سیاوش می بخشدواودرآنجا "کنگ دژ"یا"سیاوشکرد" را بنا می نهد.گرسیوزبرادرافراسیاب بخاطرمحبوبیت سیاوش وارتباط دوستانه اش باسایرشاهان همسایه به سعایت وبدگویی سیاوش درنزدافراسیاب می پردازد.درنبردی که بین افراسیاب وسیاوش درمی گیرد،سیاوش دستگیرمی شودوعلیرغم زاری فرنگیس درنزد پدربرای درگذشتن ازخون شویش، به دستورافراسیاب وبادخالت گرسیوزوبدست "گروی زره"سیاوش راسرازتن جدامی کنند:
یکی طشت بنهادزرین،گروی بپیچیدچون گوسفندانش روی
جداکردازسروسیمین سرش همی رفت درطشت، خون ازبرش...
بجایی که فرموده بدطشت خون گروی زره بردوکردتن نگون
گیاهی برآمدهمانگه زخون بدانجا که آن طشت شدسرنگون
گیا را دهم من کنونت نشان که خوانی همی خون اسیاوشان
رویش گیاه ازخون سیاوش رادراین داستان گروهی موید بنمایه ی ایزد گیاهی سیاوش دانسته وصورت اولیه این داستان راویژگی گیاهی-آبی آن قلمدادکرده اند ونمادی ازرویش جدید که درهربهارتکرارمی شود وآیینهای مربوط به سیاوش رادرآغازسال نودرزمانهای گذشته ناشی ازاین باوروشکل دیگری ازهمان ایزد شهید شونده ودوباره زنده شونده می دانند ودرپیوند با سایرداستانهایی که درنقاط دیگروجود داشته وقبلا به آن اشاره شده است.
رستم به انتقام کشته شدن سیاوش،سودابه رادرکاخ کاوس به پادافره ی گناهش می کشد وسپس به توران لشکرکشیده وتورانیان راازدم تیغ می گذراند.پیران ویسه سپهسالارافراسیاب،فرنگیس رانجات می دهد.کیخسروازاوزاده می شودودورتازه ای ازنبردهای ایران وتوران آغازمی گردد.
داستان سیاوش بدانگونه که درشاهنامه آمده ،فردی پاک نهاد ونیک نفس ومعصوم وصلح دوست ازسیاوش تصویرمی کند که مظلومانه بدست کسانی که به آنهااعتمادواطمینان کرده بود به قتل می رسدوهمین مظلومیت وی ازاوچهره ای محبوب درنزد مخاطبین داستان اوساخته است وچنانکه روایت کرده اندداستان وی قبل ازآنکه درشاهنامه فردوسی جاودانه گردد،درشرق ایران بزرگ درنواحی بلخ واطراف رودآموی رواج داشته ومراسم سوگ وعزاداری وی معروف ومرسوم بوده واینکه تامدتها مردم درسوگ اومویه می کردندوحتی به باورکسانی گونه هایی ازآئین سوگ اودرشهادت امام دوم شیعیان نیزبازتولید شده وشکلی مذهبی یافته است.بااینحال نمی توان بدرستی بازنمود که این داستانها بواقع به چه دوره وزمانی تعلق داشته وکدامیک دردیگری تاثیرگذاشته است بویژه آنکه شرح این داستان دراوستاومتون پهلوی بسیاراندک است .
باروی کارآمدن کیخسرو وکین خواهی وی وکشته شدن افراسیاب فصل تازه ای دردنیای کیانی آغازمی شود.اگرچه سیاوش درداستانهای روایی هیچگاه به شاهی ایران نرسیدوشخصیتی ناکام ومظلوم وستمدیده داشت، وارون اوکیخسرو نماد دورانی است که باازبین رفتن دشمن دیرینه ی ایران(افراسیاب) شاهد شکل گیری اتحادیه ی بزرگ آریاییها حداقل درهمان شرق ایران کهن می باشیم.
ادامه دارد