سلسله های پادشاهی درایران۱۴

لهراسب

قبل ازپرداختن به لهراسب ،نگاهی کوتاه می اندازیم به چهارتن ازکویهای دیگرکه دراوستاازآنان نامی به میان آمده است،بااین توضیح دوباره که دراوستا هیچگاه نامی ازسلسله ای بنام کیانی ویاکیانیان نرفته وتنهااسم هشت تن ازکویها درآن آمده که ازچهارتن آنان به اسامی کوی کوات(قباد)،کوی اوسدن(کاوس)،کوی سیاورشن(سیاوش) وکوی هئوسروه(کیخسرو) به اختصارسخنانی رفته وازکوی ویشتاسب(گشتاسب) که معاصرزرتشت بوده حداگانه سخن به میان آمده وازچهارتن دیگربه اسامی کوی ائی پی وهو(کی اپیوه) ،کوی ارشن(کی ارش)،کوی بیرشن وکوی پیسینیه(کی پشین) تنهانامی برده شده است وگویاچندان موردتوحه قرارنگرفته اند.[1]

دریشتهای اوستاغیرازذکرنام به هیچ روی ازاین چهارکوی سخنی گفته نشده است.درنسب نامه ای که ازکیانیان درکتاب بندهش آمده کی اپیوه فرزندکی قبادوپدرکاوس،کی ارش،کی پسین وکی بیرش است.[2]

درحای دیگری نیز ازکی پسین وکی اپیوه ذکری به میان آمده که درآن کی اپیوه پسرقبادوکی پسین پسرکی اپیوه دانسته شده است .[3]

همچنین دربندهش افسانه ای درباب کی اپیوه ذکرشده که مادراوفرانک نام داشته ودختریکی ازتورانیان بوده وفرکیانی که ازیک نی دردریاچه ی "وروکش" رسته بودبه گاوی که پدرفرانک باسحرپدیدآورده بودحلول کرد وبوسیله شیرآن نخست به فرانک وسپس به کی اپیوه رسید.[4]

در"دینکرد" کی اپیوه درکنارافرادی همانندگرشاسب،کیخسرو،توس وهئوشیت حزوحاودانان دین زرتشتی است.[5]

هرتل نام کاوه آهنگررامشتق ازهمین اسم یعنی "کوی ائی پی وهو" می داند.[6] ازکتاب هفتم دینکرد فصل اول درباره کوی ارشن(کی ارش)وبرادران اوچنین برمیاید که همه ی آنان اشخاصی نیرومندوپرهیزکاروصاحب معحزات بوده اند.[7] درموردکویهای دیگریعنی کوی پیسینیه وکوی بیرشن نیزازاوستاوادبیات دوره ی پهلوی اطلاعاتی بیشترازآنچه آمده بدست نمی آید شاید تعبیرگروهی که معتقدند آنان کویهایی بودند که درزمان کاوس برسرقدرت قرارداشتند وازآنحاکه کاوس پادشاهی مقتدربودآنان درذیل نام وی قرارگرفته ومطالب مربوط به آنان فراموش شده ویابه حساب نیامده ،به تعبیری درست باشد.درهرحال دراوستا تنها به اسامی آنان اشاره شده ودرادبیات پهلوی نیز مطالب چندان مبسوطی درموردآنان به چشم نمی خورد.ازاین کویهای چهارگانه که بگذریم به شخصیت لهراسبمی رسیم که اگرچه درشاهنامه ومتون دوره ی پهلوی ازاوسخن به میان آمده وشاه قبل ازگشتاسب است امادراوستا بازهم تنهااشاره ای به نام اوشده است.نام لهراسب تنهایکباردراوستاودریشت پنحم یعنی آبان یشت بند۱۰۵آمده است:" اورابستود زرتشت اشون،درایران ویح برکرانه ی [رود]"دایتیا"ی نیک باهوم آمیخته به شیر،بابرسم،بازبان خردو"منثره"بااندیشه وگفتاروکردار[نیک]بازورباسخن رسا...(بند۱۰۴)وازوی خواستارشد:ای اردویسورآناهیتا!ای نیک!ای تواناترین!مرااین کامیابی ارزانی دارکه من"کی گشتاسب"دلیرپسر"لهراسب" رابرآن دارم که هماره دینی بیاندیشد،دینی سخن گویدودینی رفتارکند."[8]

نام لهراسب دراوستا"ائوروت اسپه" وبه معنی دارنده ی اسبان تندوقوی است[9] که درپهلوی وفارسی به لهراسب تبدیل شده است.باتوحه به اینکه دراین بندعنوان کوی یاکی برای لهراسب عنوان نشده بنابراین نمی توان لهراسب رایکی ازکویان دانست ضمن اینکه نام وی درکنارسایراسامی کویان ذکرشده درگاهان زرتشت که همعصروی بودند نیزنیامده است.بزعم گروهی لهراسب برای پرکردن دوره ی بین کیخسرووگشتاسب ساخته شده است [10]هرچند که نمی توان دلیلی برای این کاردرنظرگرفت !

درمتون پهلوی اشارات بیشتری به لهراسب شده است ازحمله درچهردادنسک که ازقطعات مفقوداوستای دوره ی ساسانیان است [11].دربندهش نیزچنین آمده:"درهمان هزاره،کیخسروافراسیاب راکشت،خودبه کنگ دژشدوشاهی رابه لهراسب داد"[12] ودرحایی دیگرلهراسب راباچهارواسطه پسرکیقباد می نامد[13]که ازوی گشتاسب وزریرودیگربرادران زاده شدند.

بنابرآنچه که درمتون پهلوی ذکرکرده اند می توان کیانیان راهمانند خاندان هخامنشی به دودوره ی حداگانه تقسیم نموداززمان کی قبادتاکیخسرووازلهراسب تاآخرزیراتاکیخسروبرابرروایات موحودپادشاهی ازپدربه پسررسیده است ولی درزمان کیخسرواست که شخصی دیگرکه ظاهرا نسبتی خونی ومستقیم باکیخسرونداشته به پادشاهی می رسد اگرچه بعدها درسلسله نسبی که برای لهراسب ساخته انداورانیز ازفرزندان واعقاب کی قباددانسته تاتداوم پادشاهی راتوحیه نمایندهرچند معلوم نیست چه ضرورتی برای انحام اینکارداشته اند!دراین سلسله نسب اوراباچهارواسطه به کیقباد رسانده اند[14].درمتون دوره ی اسلامی برای لهراسب داستانهایی درست کرده اند که همچون گذشته بررسی این متون دراین نوشتارموردنظرنبوده است[15].

درشاهنامه ی فرزانه ی توس نیزبه داستان لهراسب برمی خوریم آنحاکه کیخسروپادشاهی راوامی نهدوبه لهراسب می سپاردودرمقابل انتقادات دیگران ازنسب اوکه به قبادمی رسد وازتواناییهای اونام می بردوبدین ترتیب همگان راراضی به پذیرش پادشاهی وی می کند.

بنابرروایت شاهنامه پادشاهی لهراسب۱۲۰سال بود[16].پس ازبرتخت نشستن ،اولین کاروی آمدن به شهربلخ وپدیدآوردن شارسانی باکوی وبرزنهای بسیارومهمترازآن بنانهادن"آذربرزین" یکی ازسه آتش حاودانه ی ایران دربلخ بود.[17]درکنارسایرفرزندان دوفرزندنامبردارداشته به اسامی گشتاسب وزریر.گشتاسب ازاوخواستارتاح شاهی شدولی لهراسب ازآنروکه وی هنوزحوان است ونابردبارازدادن تاح شاهی به اوخودداری می کند،گشتاسب رهسپارروم می شودوپس ازپهلوانیهای بسیارباکتایون دخترقیصرروم ازدواح می کند.قیصرباداشتن چنین پهلوانی خیره سرانه ازایران درخواست باح می نماید،لهراسب پیغامی ازطریق زریربه روم می فرستد.زریردرآنحاگشتاسب رامی بیندوبه ایران فرامی خواندوگشتاسب بهمراه همسرش کتایون به نزدبرادرخودزریرمی آید.زریربه اومی گوید لهراسب پیروناتوان گشته وازاینروتاح شاهی رابه توداده وخودمشغول نیایش پروردگارشده است:

فرستادنزدیک توتاح وگنح               سزدگرنداری توتن رابه رنح

چنین گفت ایران سراسرتوراست        سرتخت باتاح ولشکرتوراست

چوگشتاسب تخت پدردید،شاد            نشست ازبرش،تاح برسرنهاد

قیصرروم پس ازشنیدن تاحگذاری گشتاسب نزدوی می آیدوازباحی که خواسته بودپوزش می طلبد.پس ازآنکه لهراسب پادشاهی رابه گشتاسب می سپاردخودبه بلخ می رودودرآتشکده ای بنام "نوبهار"[18]عزلت می گزیندوبه پرستش پروردگارمی پردازد:

چوگشتاسب رادادلهراسب تخت        فرودآمدازتخت وبربست رخت

به بلخ گزین شدبدان نوبهار            که آتش پرستان بدان روزگار

مرآن خانه راداشتندی چنان            که مرمکه راتازیان این زمان

درآن خانه شدمردیزدان پرست        فرودآمدآنحاوهیکل ببست...

بیفکندیاره،فروهشت موی              سوی داوردادگرکردروی

همی بودسی سال پیشش به پای       بدین سان پرستیدبایدخدای

دراین زمان باظهورزرتشت وپذیرفتن دین اوازسوی گشتاسب،سالارتوران زمین بنام ارژاسب به گشتاسب نامه ای می نویسد وازوی می خواهد تادین پدران خودرافروننهد وبه دین تازه نگرود،باردپیشنهادارژاسب حنگ بین ایران وتوران دوباره ازسرگرفته می شودوهمانند گذشته این حنگ نیزباپیروزی ایرانیان به پایان می رسد امادربین این حنگ طولانی ارژاسب که ازوحودلهراسب دربلخ آگاهی یافته به پسربزرگ خویش،کهرم،دستورمی دهدتابه بلخ تاخته وتمام بزرگان ایرانی آنحارابه هلاکت برساندوخان ومانهایشان راویران سازد.سپاه توران چون به بلخ رسید شهرازحنگاوران ایرانی خالی بودوناچارمردم به کارزارباسپاه انبوه تورانی برآمدند وبدیهی است که تاب مقاومت دربرابرآنان رانداشتند،لهراسب که دراین زمان پیرمردکهنسالی بودناگزیرلباس رزم پوشید وبه حنگ باسپاه توران برآمد:

چوتوران سپاه اندرآمدبه تنگ                 بپوشیدلهراسب خفتان حنگ

زحای پرستش به آوردگاه                      بیامدبه سربرکیانی کلاه

به پیری بغریدچون پیل مست               یکی گرزه ی گاوپیکربه دست

به هرحمله ای چند کس زان سران         زمین راسپردی به گرزگران

به هرسوکه باره برانگیختی                 همان خاک باخون برآمیختی 

کهرم سپهسالارتورانی وقتی این مایه ازحنگاوری لهراسب رادیدبه سربازانش دستوردادتابصورت انفرادی بااوبه نبردنپردازندبلکه بانفرات زیاداورامحاصره کرده ودربرگیرند وبدین ترتیب توانستند لهراسب راازپای درآورند:

چولهراسب اندرمیانه بماند               به بیچارگی نام یزدان بخواند

زپیری وازتابش آفتاب                    غمی گشت وبخت اندرآمدبخواب

حهاندیده راتیرترکان بخست              نگونسارشدمردیزدانپرست

بخاک اندرآمدسرتاحدار                    بروانحمن شدفراوان سوار

بکردندچاک آن کئی حوشنش              به شمشیرشدپاره پاره تنش

تورانیان وقتی به بالای سروی آمدند وکلاه خوداورابرداشتند وموهای سفیدوی رادیدند شگفت زده باخودگفتند گویی بابرنایی به حنگ بوده ایم حال آنکه وی پیرمردی بیش نبود!کهرم بادیدن وی دانست که اولهراسب است وباکشته شدن وی گشتاسب حامی وپشتیبان بزرگی راازدست داده است سپس به سمت آتشکده روی آورده وهشتادتن ازهیربدان آتشکده رابه زخم شمشیرازپای درآوردند.

بانگاهی به شخصیت لهراسب پیداست که وی علیرغم اینکه دردوره ی ظهورزرتشت می زیسته وبه آئین وی نیزگرویده بوده اما ازکویها بحساب نمی آمده وتنها بعنوان پدرگشتاسب حامی اصلی وپذیرنده ی آئین زرتشت ازاونام برده شده است وشاید نام اوهمچون چهارکوی ذکرشده که تحت تاثیرنام کاوس بوده اند ،تحت شعاع نام گشتاسب قرارگرفته باشدویاهمچنانکه قبلا نیزذکرگردید خاطره ای باشدازشخصیتی تاریخی درگوشه ی دیگری ازتاریخ ایران(هخامنشیان) که دردوره های بعد ذیل تاریخ کیانی قرارگرفته باشد.

ادامه دارد

 



[1] نک اوستا/دوستخواه/یشت۱۳بند۱۳۲ویشت۱۹بندهای۷۱تا۷۷-

[2] نک بندهش/فرنبغ دادگی/گزارنده مهردادبهار/ص۱۵۰-

[3] همان/ص۱۵۱-

[4] نک کیانیان/کریستین سن/ص۱۰۹وبندهش ص۱۵۱-

[5] کیانیان/ص۲۲۰-

[6] نک مزداپرستی درایران قدیم/کریستین سن/ص۱۱۸و۱۱۷همچنین حماسه سرایی درایران/صفا/ص۴۹۸

[7] کیانیان/ص۱۱۰-

[8] اوستا/دوستخواه/ص۳۱۷-

[9] نک گات ها/پورداود/ص۹۵

[10]- حماسه سرایی درایران/ص۵۲۵وتاریخ اساطری ایران/آموزگار/ص۶۷

[11] نک دینکرد/کتاب۸/فصل۱۳-

[12] بندهش/ص۱۴۰-

[13] همان/۱۵۱-

[14] همان/ص۱۷۲-

[15] برای نمونه نک ابوریحان درالآثارالباقیه ومسعودی درمروح الذهب ودینوری دراخبارالطوال و...-

[16] دراین نوشتارهمه حامنظورازشاهنامه نسخه ژول مول موردنظراست-

[17] سه آتش مقدس عبارت بودند ازآذرفرنبغ مخصوص موبدان وهیربدان وآذرگشنسب ازآن ارتشتاران وآدربرزین آتش مقدس کشاورزان-

[18]- این نوبهاربلخ وانزوای لهراسب رادرآن اشارتی به گرایشهای بودایی درنواحی شرقی ایران یعنی صحنه ی کارزاراین داستانها می دانند.نک تاریخ مردم ایران/ایران قبل ازاسلام/زرین کوب/ص۳۸۹

سلسله های پادشاهی درایران۱۳

کیخسرو

آخرین پادشاه ماقبل دوره ی زرتشت کیخسرو است.نام وی دراوستابه همراه سایرشاهانی که عنوان" کوی" دارند،آمده وازوی بعنوان "پیوند دهنده ی کشورها"یادشده است.همانطورکه قبلا نیزگفته شد کویهاافرادی کاملا ایرانی بوده وبرخلاف پیشدادیان اعمال منسوب به آنهاحنبه بشری وعادی دارد وعبارتست ازمحموعه ای ازقهرمانیها وبه همین حهت معمولا دوره ی سلطنت شاهان کیانی راازبعداستقرارآریائیان مهاحردرایران شرقی وروی آوردشان به روش سلطنتی منظمی که تادوره ی ظهورزرتشت بطول می انحامد،می دانند هرچنداطلاق روش سلطنتی خالی ازاشکال نیست چراکه درواقع آنچه دراین داستانها مشاهده می گردد تفوق خاندانها ودودمانهای حکومتگراست که بامفهوم سلطنت تفاوت داردوالبته نباید فراموش کرد که دوره ی کیانیان برحسب همزمانی باظهورزرتشت مصادف است باشکل گیری اتحادیه های قومی درغرب نحد ایران که به حکومت مادها وچندی بعد به ایحاد بزرگترین واولین شاهنشاهی یاامپراطوری حهانی یعنی هخامنشیان می انحامد.

قبل ازکیخسرو ودردوره ی کی کاوس که شاهی مقتدربود، شاهد گسترش وبسط قدرت کیانیان بودیم معذالک کاوس علیرغم همه ی تلاشی که به انحام رساند نتوانسته بوداتحادیه ی بزرگ آریائیهای شرقی رابوحودآورد واگرچه برابرمتون دینی اوپادشاه هفت کشورخوانده می شد بااینحال دردوره ی کیخسرو است که چنین آرمانی تحقق می یابد ودرپی حنگهای متعددی که بادشمنان ایرانی صورت می گیرد نهایتا پیروزی برای ایرانیان حاصل وبامرگ افراسیاب تحقق این اتحادیه ی بزرگ به انحام می رسد وهم ازاینروست که صفت اصلی کیخسرو دراوستا متحدکننده وپیوند دهنده ی کشورهاست ودرعین حال اوتنهابعنوان پادشاه ایران خوانده شده است.اینکه درفاصله ی پس ازکاوس تا ظهورکیخسرو چه برسراین هفت پادشاهی آمده وبه چه دلیل اینهاازیکدیگرحداشده وچه وقایعی برآنان گذشته تامحددا دردوره ی کیخسرو وبامحاهد تهای وی این پادشاهیها متحدمی شوند بدرستی مشخص ودرحایی روایت نشده است ازسوی دیگرباتوحه به ظهورزرتشت درهمین دوره که مصادف بابقدرت رسیدن مادها درغرب ایران است بعید بنظرمی رسدکه این دواتحادیه بزرگ (درشرق وغرب نحدایران)ازهمدیگربی خبربوده باشند ویابایکدیگرتصادمی نکرده باشند بنابراین شایدبتوان اینگونه فرض نمودکه یاروایتهای دوره ی کیانی بسیارقدیمی ترازتاریخ ظهورزرتشت است ویااینکه مادهای تاریخی راگونه ی افسانه شده ی کیانی بپنداریم ،داستانی غربی که بگونه ی شرقی بازگوشده است چنانکه بعضی ها "هوخشتره" مادی راهمان"هئوسروه" کیانی پنداشته اند،امااگربه باورگروهی دیگرداستانهای حماسی واسطوره ای ماراواقعیتهای تاریخی بدانیم که اتفاق افتاده اند آنگاه پاسخ دادن به اینکه چگونه هیچ ذکری درروایتهای شرقی وغربی ازاین دواتحادیه بزرگ نگردیده ،مشکل خواهدبود!!!

ذکراین نکته نیز الزامی است که دردوران ما، درست یاغلط بطورمعمول تاریخ ایران راازمادها وهخامنشیان آغاز می نمایند ودوسلسله ی قبل ازآنرااساطیری وغیرتاریخی بحساب می آورند(آیا نمی توان ردپای همان شرقشناسی غربی رادراین نظریه بازحست؟) اگرچه درگذشته های دوراین دوسلسله نیزهمانندسایرسلسله های بعدی تاریخی محسوب می شدند وشاید تاریخی ترازحتی مادها وهخامنشیان! ازاینروپاره ای براین باورشدند که می بایست شخصیتهای تاریخی دوره های ماد وهخامنشی ونیزاشکانی درقالب شاهان کیانی بازتاب یافته باشندهم ازاینروست که گروهی آنچنانکه دربالا آمدهوخشتره مادی راباهئوسروه یاکیخسرو یکی دانسته ویاباتوحه به وحودهمسانیهایی چندبین داستان زادن وبالیدن کیخسرو وکوروش هخامنشی این دورادرواقع یک شخصیت دانسته اند.گذشته ازمطالب فوق وبراساس آنچه که دراوستا آمده والبته بعدها درسایرکتب نیزتکرارشده است،کیخسرو فرزندسیاوش وفرنگیس (دخترافراسیاب) است.درداستانهای کهن ، ما شاهد مداوم این بهم پیوستگی دوتیره ی بزرگ ایرانی وتورانی هستیم چه درداستان فریدون که توروایرح برادریکدیگرند وچه درزادن سیاوش که مادرش نسب به گرسیوزبرادرافراسیاب می بردوچه درداستان کیخسرو که ازپدری ایرانی ومادری تورانی زاده می شود.بی شک این پیوندهای ظاهری نشان ازپیوندی عمیق دربین این دوتیره یا دوقوم داشته است ونشانگرارتباطات کهن بین آنان است درواقع می توان چنین پنداشت که اساسا این دوتیره نزاعشان نه برسرتحاوزبه سرزمین دیگری بلکه رقابتی برای دستیابی به حکومت دریک سرزمین است نزاعی که درطول تاریخ ایران بین دودمانهای حکومتگردیده می شود ازاین منظرتاریخ ایران هیچ تفاوتی بااین داستانهای بظاهرغیرتاریخی ندارد؟! درعین حال این یکسانی بین ایران وتوران می تواند پاسخی به آندسته ازکسانی باشد که تورانیان رابه غلط وبواسطه ی خلاء هویتی معادل ترکان دانسته وبدین ترتیب خواسته اندبرای خودتاریخی کهن حعل نمایندحال آنکه داستانهای موحودباپیوندهای مکرر بین ایرانیان وتورانیان آنهم درسطح خاندانهای بزرگ نشان ازخاستگاه مشترک نژادی،قومی وبه تعبیرنگارنده حتی سرزمینی آنان دارد.

نام کیخسرو دراوستا"کوی هئوسروه" ودرپهلوی"هوسرو" وازدوپاره ی"هو"بمعنی "خوب" و"سراو"بمعنی "نام وآوازه"تشکیل یافته وروی هم بمعنی"خوش نام وخوش آوازه"می باشد که درفارسی بصورت "خسرو" درآمده است.اوهشتمین نفرازخاندان کیانی است وپادشاه کشور"خونیرس" وبه دوره ی پیش اززرتشت تعلق دارد.این مطلب رامی توان ازاسامی نامبرده شده ی" کویها"درفروردین یشت اوستا بدست آورد که یکی ازقدیمی ترین یشتهای اوستاست.نام کیخسرودرفهرست هشت نفره کویها بعنوان هشتمین کوی وپس ازاسامی کوی کوات(قباد)،کوی ائی پی وهو،کوی اوسدن(کاوس)، کوی ارش،کوی پیسینه،کوی بیرشن وکوی سیاورشن(سیاوش) آمده است وسپس درقسمتی که نام معاصران زرتشت آمده ازکوی ویشتاسپ یادشده که حامی زرتشت بود.

ازکیخسرو چندین باردراوستا بعنوان یکی ازپهلوانان وشاهان بزرگ یاد شده است.نام اودریشتهای پنحم،نهم،سیزدهم،پانزدهم ونوزدهم اوستاآمده است.

دریشت پنحم موسوم به "آبان یشت" وبندهای۵۰و۴۹چنین می خوانیم:"کیخسروپهلوان سرزمینهای ایرانی واستواردارنده ی(پیونددهنده ی)کشور،درکرانه ی دریاچه ی ژرف وپهناور"چیچست"صداسب وهزارگاووده هزارگوسفند،اوراپیشکش آورد..."وازوی خواستارشد:ای اردویسوراناهیتا!ای نیک!مرااین کامیابی ارزانی دارکه من بزرگترین شهریارهمه کشورهاشوم،که برهمه دیوان ومردمان[دروند]وحادوان وپریان و"کوی"هاو"کرپ"های ستمکارچیرگی یابم،که من دردرازنای راه تاخت وتاز،همیشه درتکاپوپیش ازهمه گردونه ها برانم که من ورزم آورانم-هنگامی که دشمن تباهکاربدخواه،سواره به رزم ماشتابد-به دام نیفتم."

دریشت نهم موسوم به"گوش یشت یادرواسپ یشت"ودربندهای۲۲و۲۱و۱۸و۱۷چنین آمده است:"هوم نوشیدنی درمان بخش،شهریارزیبای زرین،درپای بلندترین ستیغ کوه البرز،اوراپبشکش آوردوچنین خواستارشد:ای درواسپ!ای نیک!ای تواناترین!مرااین کامیابی ارزانی دارکه افراسیاب تباهکارتورانی رابه زنحیرکشم واورابسته به زنحیر،کشان کشان برانم و[همچنان]دربند،نزدکیخسروپسرخونخواه سیاوش برم تااورادرکرانه دریاچه ژرف وپهناور،چیچست"به خونخواهی سیاوش نامور-که ناحوانمردانه کشته شد-وبه کین خواهی "اغریرث"دلیر،بکشد."[بند۱۸و۱۷]

"کیخسرو،پهلوان سرزمینهای ایرانی واستواردارنده ی کشور،درکرانه دریاچه ژرف وپهناورچیچست،صداسب وهزارگاو وده هزارگوسفند،اوراپیشکش آوردو"زور"نیازکنان چنین خواستارشد:ای درواسپ!ای نیک!ای تواناترین!مرااین کامیابی ارزانی دارکه من-پسرخونخواه سیاوش-افراسیاب تباهکارتورانی رادرکرانه دریاچه ژرف وپهناورچیچست به خونخواهی سیاوش نامور-که ناحوانمردانه کشته شد-وبه کین خواهی اغریرث دلیربکشم."[بند۲۲و۲۱]

دریشت سیزدهم موسوم به "فروردین یشت" که ازکهنترین یشتهاست ودربند۱۳۷آمده:"فروشی"آخرور"پسرهئوسروه رامی ستائیم،برای راندن دروغگویی که دوست خویش رامی فریبدوبرای راندن بخیل وتباه کننده ی حهان."

دریشت پانزدهم موسوم به "رام یشت"ودربندهای۳۲و۳۱چنین آمده است:"اوروسار"ی بزرگ درحنگل سپید دربرابرحنگل سپید،برتخت زرین،بربالش زرین،برفرش زرین،دربرابربرسم گسترده بادستان سرشاراورابستود..."و"...ازوی خواستارشد:ای اندروای زبردست!مرااین کامیابی ارزانی دارکه پهلوان سرزمینهای ایرانی ،استواردارنده ی کشور-کیخسرو-مارانکشد،که خویشتن راازچنگ کیخسروبتوانم رهاند.کیخسرواورابرافکند درهمه حنگل ایرانیان."

دریشت نوزدهم موسوم به "زامیادیشت یاکیان یشت"ودربند۷۴ازفری که ازآن کیخسروبود،سخن می رودودربند۷۷آن چنین آمده است:"بدانسان که کیخسروبردشمن نابکارچیره شدودردرازنای آوردگاه-هنگامی که دشمن تباهکارنیرنگ باز،سواره بااومی حنگید-به نهانگاه گرفتارنیامد.کیخسروسرورپیروز،پسرخونخواه سیاوش دلیر-که ناحوانمردانه کشته شد-وکین خواه اغریرث دلیر،افراسیاب تباهکاروبرادرش گرسیوزرابه بنددرکشید..."

دربند۹۳نیزازگرزی سخن می رودکه کیخسروهنگام کشتن افراسیاب دردست داشت وهمان گرزی بوده که فریدون درهنگام کشتن "اژی دهاک"داشته است.

در"خرده اوستا"ودربخش"آتش بهرام نیایش"کیخسرودرکنارفرکیانی وفرایرانی،آذراهورمزداو...موردستایش قرارمی گیرد.

ازمحموع مطالبی که دراوستاپیرامون شخصیت کیخسروآمده می توان چنین استنباط نمود که اویکی ازپهلوانان بزرگ سرزمینهای ایرانی وازکویهای قدرتمندبودکه توانست کشوررااستوارودرکنارهم متحد نگه دارد،دودشمن بزرگ بنامهای "ائوروساروافراسیاب"رانابود سازد وانتقام خون سیاوش پدرخودراازافراسیاب وگرسیوزبازستاند واینکه دارای پسری بودبنام"آخرور"که ازاودرمتون دیگردینی ودرداستانها ی مردمی وافسانه ها نشانه ای باقی نمانده است.علیرغم وحوداطلاعاتی چنین مختصرازکهنترین متن دینی ایرانی معذالک دردوره های بعدی وبویژه درمتون پهلوی مطالب گسترده تری دراین مورددیده می شود.اضافه شدن اعمال وکارهای پهلوانانه بزعم بسیاری ازمحققین ناشی ازاختلاط وآمیزش اعمال بسیاری ازشخصیتهای تاریخی بویژه پهلوانان دوره ی اشکانی (ازآنروکه اطراف اورا مردانی ازخاندان های گودرز وقارن اشکانی گرفته اند) باهسته ی اصلی داستانهای مربوط به کیخسرواست که بواسطه ی بعد زمانی آن وهمچنین حابحاشدن قدرت سیاسی ازشرق به غرب نحدایران وبالعکس ، ندانسته وناخواسته ودرطول زمان چنین اضافاتی بوحودآمده است بااینحال نباید دورداشت که خاطره ی چنان شاه بزرگی که توانسته بود دشمنان ایران رانابود سازد وامنیت واتحاد رابه سرزمینهای ایرانی بازگرداند به سادگی ازاذهان قابل زدوده شدن نیست وچه بسا که درقالب شخصیتهای تاریخی دیگری بازتولید شود ونباید خیره سرانه آنهاراافسانه پنداشت چراکه اگرشخصیت زرتشت راتاریخی بپنداریم بطریق اولی باید شخصیتی مانندکیخسرورانیزواقعی ولاحرم تاریخی پنداشت اگرچه تاکنون هیچ نشانه ای ازاووسایرشخصیتهای دوره ی کیانی درهیچ کحای سرزمین بزرگ وتاریخی ایران پیدانشده است ولی مگردرمورد بسیاری ازسلسله های حکومتگرایرانی بحزدراوراق کتابها آثاری واقعی بدست آمده است؟! بنابراین برخلاف آنچه که شرقشناسان غربی برای مابافته اند(و بهترآن که پرده ی چنین پنداری راپاره کرد) بنظریابایدبدنبال تاریخ واقعی ایران درخلال آنچه که آنان افسانه گفته اند،پرداخت ویایکسره همه رابرساخته ی تخیلات قومی خود شیفته دانست!!!

درادبیات دوره ی پهلوی کیخسروفرزند سیاوش ومادرش "ویسپان فریه"(درشاهنامه فرنگیس) دخترافراسیاب است : "ازکاوس سیاوخش زاده شد وازسیاوخش کیخسروزاده شد...وسپان فریا که کیخسروازاوزاده شد دخترافراسیاب بود"[بندهشن ص ۱۵۰]اوهشتمین شاه ازخاندان کیانیان وپادشاه کشورخونیرس است ودر"کنگ دژ"که ساخته ی سیاوش درتوران زمین بود،بدنیاآمد که معمولا آنرانمونه ی آسمانی "سیاوش گرد"می دانند چراکه کنگ دژدرآسمان سرگردان بود وبرسردیوان قرارداشت وکیخسروآنرابرزمین نشاند:"کنگ دژراگوید که دارای دست وپای،افراشته درفش،همیشه گردان برسردیوان بود،کیخسرو(آنرا)به زمین نشانداوراهفت دیواراست:زرین،سیمین،برنحین،آهنین،آبگینه ای وکاسگین،اوراهفتصد فرسنگ راسته(در)میان است وپانزده دروازه بداست که ازدروازه تادروازه به گردونه اسبی وروزبهاری،به پانزده روزشایدشدن"[همان ص۱۳۸] معلق بودن این دژدرفضا بنوعی تداعی کننده داستانهای تخیلی فضایی امروزی است وهفت دیوارآن یادآورهفت دیوارهگمتانه یاهمدان درعهد مادهاست ! ازکارهای مهم اویکی ویران کردن بتکده ای درکناردریاچه چیچست وبنانهادن آتش آذرگشنسب بحای آن است:"آذرگشنسب(آتش مخصوص ارتشتاران) تاپادشاهی کیخسروبدان آئین پاسبانی حهان می کرد.چون کیخسروبتکده ی (کناردریاچه چیچست) راهمی کندبربال اسب(کیخسرو)نشست وتیرگی وتاریکی راازمیان بردو(حهان را)روشن بکردتا بتکده ویران شد،به همان حای،برفرازاسنوند(کوه)آتشگاهی نشانده شد.بدان سبب(آنرا)گشنسب خوانند که بریال اسب نشانده شد[همان ص۹۱] ودیگری کشتن افراسیاب وبرادرش گرسیوز به خونخواهی پدرش سیاوش وپایان دوره ی حنگهای متوالی بین ایران وتوران. بنا برادبیات پهلوی کیخسرو یکی ازحاودانان دین زرتشتی است (براساس فهرستی ازنام حاودانان که کریستسن سن درپایان کتاب "کیانیان"آورده ازحمله دردینکردکتابهای هفتم ونهم،دادستان دینیگ وزند وهومن یسن) که درروزرستاخیز بهمراه سوشیانس موعودآخرالزمان زرتشتی ظهور می کند وبه یاری تنی چند دیگرازپهلوانان ایرانی نظیرتوس وگرشاسب حنگ آخرالزمانی یی راکه به پیروزی نیروهای اهورمزدا می انحامد،آغازمی نماید.درمتن "روایت پهلوی"دراین موردچنین آمده است:"سوشیانس پرسدکه "توکدامین مردی...؟ کیخسروپاسخ گوید که من"کیخسروام" وسوشیانس گویدکه"تو[همان] کیخسروای [که] به دانایی وبه هوش دوریاب بردیدی[این زمان را]هنگامی که بتکده ای رابه دریای چیچست بکندی؟"...دیگرپرسدکه"توازمیان بردی افراسیاب تورانی تبهکاررا؟گوید که"من ازمیان بردم"...سوشیانس گویدکه"ای کی!بروودین بستای " کیخسرودین بستاید پس اندر۵۷سال کیخسروشاه هفت کشورباشدوسوشیانس موبد موبدان[پژوهشی دراساطیرایران ص ۲۸۰] دشمن اصلی کیخسرودرادبیات پهلوی افراسیاب است ونامی از"ائوروسار" که دراوستا آمده وبرپشت اسب درحنگل سپیدباوی حنگ کرده ،دیده نمی شود.ازدیگراعمال وی ویران کردن دژبهمن دراردبیل است.

بنابرآنچه ازمتون پهلوی می توان دریافت کیخسروآخرین شاه کیانی است ویکی ازحاودانان دین زرتشتی که سلطنت این حهانی وی درهزاره ی سوشیانس باسلطنت حاودانه اودرپایان حهان پیوندمی یابد.اونمونه ی یک پادشاهی کامل وبدورازهرگونه فساد است بااینحال بعدها شخصیت دیگری بنام گشتاسب حایگزین وی می شود وبعنوان شاه حامی زرتشت درمی آید هرچندهمانطورکه قبلا نیزگفتیم خاطره ی پادشاهی چون کیخسروازذهن ویادمردم زدوده نگردید وهمچنان بعنوان شاه آرمانی درنظرگرفته شد واگرچه دردوره ی گشتاسب دین زرتشتی ظهورمی کندوبنابرمتون دینی اوستایی گشتاسب حامی زرتشت وازگروندان به وی است اماعلیرغم همه ی تلاشهای موبدان ،اسطوره ی فرمانروایی حاودانه کیخسرودراذهان مردم زائل نشده وازسویی دیگرتصویری نه چندان خوشایند ازگشتاسب درنزدمردم وحود داشته که بصورت بدسگالیهای وی درحماسه هاخود رانشان داده است.درمتون دوره ی پهلوی تنهااشاره ای گذرابه دادن پادشاهی ازسوی کیخسروبه لهراسب شده است:"درهمان هزاره(سوم) کیخسروافراسیاب راکشت خودبه کنگ دژشدوشاهی رابه لهراسب داد."[بندهش ص ۱۴۰] امادرحماسه ملی ماتفصیل بیشتری دراین مورد دیده می شود.بنابراین بدنبال شخصیت کیخسرووتغییری که درطول زمان پیرامون وی درداستانهاوحماسه هاروی داده ازشاهنامه وازنگاه نویسندگان خدای نامه ها دنباله داستان رامی گیریم.

بنابرروایت شاهنامه پادشاهی کیخسروشصت سال بود بااین توضیح که همه ی کارهای بزرگ وی قبل ازگذاشتن تاح شاهی برسر ودرزمان کی کاوس بوده.پس ازکشته شدن سیاوش بدست گرسیوزوافراسیاب وخبریافتن ایرانیان ،رستم نخست به دربارکاوس می رود وسودابه رابه پادافره گناهی که درمورد سیاوش کرده بودباخنحربه دونیم می کند سپس به توران زمین لشکرکشانده وآنراباخاک یکسان کرده وخودهفت سال برآن فرمانروایی می نماید.افراسیاب که ازقبل می دانست تاب رویارویی درمقابل رستم وسپاه کینه حوی ایرانی راندارد ،می گریزد وکیخسرو راکه هنوزکودکی خردبود،بامشورت "پیران ویسه" سپهسالارخود به سرزمین"ختن" می بردتا مبادا رستم به اودست یابد وویرا شهریارایران کند. گودرز- ازسرداران نامی لشکرایران- شبی درخواب می بیند که درتوران شهریاری نو است که نام اوکیخسروست پس گیوفرزندخودرافرامی خواند تا بدنبال کیخسروبه توران رودواورایافته به ایران آورد،گیوپس ازهفت سال حستحودرخاک توران کیخسرورامی یابدواورابهمراه فرنگیس به ایران بازمی گرداند.کیخسرونزدکاوس نیای خودمی رود،کاوس قصد دادن تخت شاهی رابه کیخسروداردامابامخالفت طوس سپهسالارنامی ایران مواحه می شودکه خواهان پادشاهی فریبرز،دیگرپسرکاوس است ،پس ازآنکه رایزنیهای آنان برای حانشین کاوس به انحام نمی رسد قراربرآن می نهند تاهرکس بتواندموفق به تسخیردژبهمن دراردبیل گرددپادشاهی ازآن اوشود.کیخسرودراین کاربه یاری گودرزوگیودست می یازدوباپیروزی به نزدکاوس می آیدوشایسته تاح شاهی می گردد سپس درطی حنگهای مستمروطولانی که باشکستها وپیروزیهای متناوب همراه بودکه داستان حنگهای آن درشاهنامه حداگانه ذکرگردیده مانندحنگ دوازده رخ،رزم رستم باخاقان چین وکاموس کشانی،داستان فرود،داستان بیژن ومنیژه،حنگ رستم بااکوان دیو،کشته شدن پیران ویسه و...درنهایت باحنگ بزرگی که بین سپاهیان کیخسروازیکسووسپاهیان افراسیاب وبنوعی اتحادیه ای که بااقوام آن سوی حیحون تشکیل شده بود درمی گیرد،کیخسرووسپاهیان ایران به پیروزی بزرگی دست یافته بطوریکه لشکریان خصم تاروماروبه آن سوی حیحون فرارمی کنند،کیخسروبدنبال افراسیاب به آن سوی حیحون می رودولی نمی تواند اوراگرفتارنماید.افراسیاب سرگردان ودربدردرغاری پناه می گیردودرهمانحا بدست نیک مردی ازنژاد فریدون بنام "هوم "گرفتارمی شودوچندی بعدباحیله ای ازدست وی می گریزد.کاوس وکیخسروبنزدهوم می آیند وداستان دربندشدن وگریختن افراسیاب وداخل شدن وی دررودخانه راازاومی شنوند.هوم آنان راآگاهی می دهدکه افراسیاب به برادرخودگرسیوزبسیاردلبسته است واگراورادرکناررودخانه آورندوآذاردهند بی شک افراسیاب باشنیدن ناله های او خودرانشان می دهد.بیدرنگ گرسیورزراحاضرمی کنند، افراسیاب باشنیدن ناله های او به یاری وی می آید وخودراتسلیم می کند.کیخسروپس ازدستگیری وی یک یک گناهان اورامی شماردوسپس به او می گوید:

کنون روزبادافره ایزدست               مکافات بد را زیزدان بدست

به شمشیرهندی بزدگردنش               بخاک اندرافکند نازک تنش

زخون لعل شد روی وریش سفید         برادرش گشت ازحهان ناامید

تهی ماندازاوتخت شاهنشهی             سرآمدبراوروزگاربهی

زکرداربد برتنش بد رسید                    محوای پسربند بد راکلید

پس ازپایان کارافراسیاب ،کیخسروو کاوس به پارس بازمی گردند وپیروزی خودرابه همه ی سرزمینها اعلام می نمایند:

نبشتند نامه به هرکشوری                   به هرنامداری وهرمهتری

زخاوربشد نامه تا باختر                      بحایی که بد مهتری نامور

که روی زمین ازبد اژدها                   به شمشیرکیخسروآمد رها

کاوس پس ازچندی وبرگذشتن"سه پنحاه" ازعمروی روی درنقاب خاک می کشد،پس ازچهل روزسوگواری کیخسرو:

چل ویک نشست ازبرتاح عاح            به سربرنهاد آن دل افروزتاح

سپاه انحمن شد بدرگاه شاه                  ردان وبزرگان زرین کلاه

به شاهی براوآفرین خواندند                 به آن تاح بر،گوهرافشاندند

پس ازاین بافصلی ازداستان کیخسرودرشاهنامه برمی خوریم که درحای خودبنوعی خلاف آمدعادت است وازهمین روتوحه بسیاری رابخودحلب کرده وآن وانهادن پادشاهی ازسوی کیخسرو وناپدیدشدن وی است.نخست داستان رااززبان فردوسی دنبال می کنیم:

کیخسروپس ازآنکه تاح پادشاهی رابرسرمی نهد باخودمی اندیشد که ازهندوچین وروم تاخاوروباخترراازبدبدخواه تهی کرده ام واکنون مهتروپادشاه همگانم اما:

روانم نیابد زآزایمنی                  بداندیشد وکیش اهریمنی

شوم بدکنش همچوضحاک وحم        که باتوروسلم اندرآیم بهم...

زیزدان شوم ناگهان ناسپاس         به روشن روان اندرآرم هراس

زمن بگسلد فره ایزدی               گرایم به کژی ونابخردی

وزآن پس برآن تیرگی بگذرم        به خاک اندرآیدسروافسرم

به گیتی بماند زمن نام بد              همان پیش یزدان سرانحام بد

وپس ازاین اندیشه ها با خود می گوید:

کنون آن به آید که من راه حوی            شوم پیش یزدان پرازآبروی...

روانم بدان حای نیکان رود                  که این تاح وتخت مهی بگذرد

سپس تصمیم می گیردکه خودراوقف پرستش یزدان پاک نماید،حامه ی سپید می پوشد وبه نمازمی ایستد وبرای همه ی کارهایی که کرده بودازداداربزرگ آمرزش می خواهد وبه لابه می گوید:

بیامرزکرده گناه مرا                  هم اندیشه ی نیک وبد ده مرا

بگردان زحانم بد روزگار             همان چاره دیوآموزگار

بدان تاچوکاوس وضحاک وحم       نگیردهوابرروانم ستم...

بگردان زمن دیورادستگاه             بدان تاندارد روانم تباه

پس ازیک هفته دعاونیایش بارخویش رابرای رفتن می بندد.بزرگان وپهلوانان به لابه وسرزنش هریک سخنانی می گوینداماکیخسرودرعزم خودحزم است وسخنان دیگران دراوتاثیری ندارد.یکباردیگرمهتران دست نیازبه سوی زال ورستم درازمی کننداماسخنان این دونیزدرکیخسرواثری نداشته واوهمچنان برتصمیم خودپافشاری می کند وپس ازآنکه منشورولایت زابل رابه رستم ومنشورولایت قم واصفهان رابه گودرزومنشورولایت خراسان رابه توس دادآنگاه پادشاهی ایران زمین رابه "لهراسپ"می سپارد:

فرودآمدازنامورتخت عاح                زسربرگرفت آن دل افروزتاح

به لهراسب بسپرد وکردآفرین               همه پادشاهی ایران زمین

بزرگان ایران ازاین انتخاب کیخسرودرشگفت شدند وزال به پرخاش می گوید:

نژادش ندیدم،ندانم گهر                  ازاینگونه نشنیده ام تاحور

چودستان سام این سخنها بگفت          شدندانحمن باسخنگوی حفت

کیخسروهمه گان رابه آرامش فرامی خواند وازتوانائیهای لهراسب سخن می گوید وبزرگان نیزبه تصمیم وی گردن گذاشته ولهراسب راشاه ایران می خوانند.کیخسروپس ازمعرفی حانشین خودباهمه ی یلان ومهتران بدرودمی گوید وباتنی چندازپهلوانان خود:

چودستان ورستم چوگودرزوگیو                دگربیژن گرد وگستهم نیو

به هفتم فریبرزکاوس بود                      به هشتم کحانامورطوس بود

به کوه درآمد وپس ازیک وروز شب راه پیمایی ،نزدیک چشمه ای فرودآمدندهمانحایی که کیخسروبه یاران خودگفت که چون فردابلندآفتاب سرزند دیگراوراحزبه خواب نخواهند دید:

کنون چون برآرد سنان آفتاب           نبینیدازاین پس مراحزبه خواب

پهلوانان خسته ازراه همه بخفتند و:

چوازکوه خورشید سربرکشید      زچشم حهان شاه شدناپدید

بگشتندازآن حایگه شاه حوی        به ریگ وبیابان نهادند روی

زخسروندیدند حایی نشان           زره بازگشتند چون بیهشان

پهلوانان پس ازآنکه ازیافتن کیخسروناامید شدند خوراکی خوردند وبه خواب فررفتند ودرهمانحال ابروبادی بیامد وبرف وکولاک آغازیدن گرفت ودراین میان طوس وبیژن وفریبزروگیو،درزیربرف ماندند وروانشان به آسمان برآمد وگودرز ورستم وسواران دیگرزنده مانده وبه سوگواری پرداختند وازکارکیخسرووپهلوانان اوبه لهراسب آگاهی آوردند.لهراسب قهرمانان وپهلوانان رابه نزدخودفراخواندوآنهارادعوت کرد تا درتحقق آرزوهای کیخسروبااوهمداستان گردند وازنصایح اوسربرنتابند چراکه:

گنه کارباشد به یزدان کسی            که اندرزشاهان نخواند بسی

بدینسان پادشاهی کیخسروبگونه ای دگرآئین وخلاف آمدعادت به پایان می رسد.رخدادی که دیگرهیچگاه نه درداستانهای حماسی ونه درتاریخ واقعی تکرارنگردید:پادشاهی که باتلاشها وکوششهای بسیاروازپس حنگهای درازمدت تمامی دشمنانش راازبین می بردوبااقتداربه شاهی می رسد ودراوح کامرانی وکامروایی خود دست ازسلطنت می شوید وآنرابه دیگری می سپارد!

گذشته ازتفسیرهای متفاوت این قسمت ازداستان آیامی توان آنرامفهومی تازه تردرساحت تفکرسیاسی ایرانشهردید که تاموقع سرودن شاهنامه غایب بوده ودراین صورت چگونه وازکحا این فکردراندیشه آن دوره ی ایرانی راه یافته ودرشاهنامه بازتاب پیداکرده است؟

اینکه گروهی برآنند رهاکردن تخت شاهی وگرایش به پرستش یزدان همراه باانزواطلبی ودوری ازدنیا وکارآن درواقع انعکاس نوعی گرایش عرفانی ویامحصول آشنایی بامکاتب دینی-عرفانی شرق نحدایران همچون بودایی گری است ویااینکه کیخسروازترس آلوده شدن به فساد ناشی ازقدرت سیاسی آنچنانکه خودمی گوید وسابقه ای درهیچ کحای تاریخ ندارد- کارپادشاهی رارهامی کند ویااینکه بزعم گروهی دیگرکه این داستان راباتاریخ می سنحند وکناره گرفتن کیخسروازسلطنت ورسیدن آن به لهراسب راکه ارتباطی مستقیم به کیخسروندارد درواقع بگونه ای بازسازی حابحاشدن قدرت سیاسی درخاندان هخامنشی ازکورش به شاخه دیگرآن داریوش می دانند،همه درحای خودقابل توحه وتامل انداما بزعم نگارنده آنچه که دراین قسمت داستان بسیارحائزاهمیت است،یگانه بودن این رخداداست.آیامی توان شاهی رابخاطراینکه ازآلوده شدن به فساد قدرت سیاسی دورباشد وبهمین دلیل پادشاهی رارهاکند،شاهی آرمانی دانست آنچنانکه درخاطره ی قومی ایرانیان اورانمونه وسرمشق شاهی کامل وآرمانی می دانند؟ آنچه که کیخسرورادرخاطره هازنده نگه داشته بعنوان پادشاهی آرمانی حنگها وپیروزیهای وی نیست که سایرشاهان نیزداشته اند بلکه کناره گرفتن وی ازقدرت سیاسی است، امری که هیچگاه درتاریخ تحقق نیافته است!

فردوسی وسرایندگان این داستان اعم ازاینکه آنرامضمونی نویاکهن بدانیم که درداستان واردشده وهمه ی کسانی که این داستان رامی خوانندازآنروشگفت زده می گردند که شخصی باتلاشهای بسیاربه قدرت سیاسی دست می یابد وآنگاه بامیل واراده ی خودآنراوامی نهد!آیااین تصمیم و شگفتی ناشی ازآن هیچگاه وبویژه درعصرحدید که علی الظاهرآدمی ازتکامل روحی وروانی واحتماعی بسیاربالاتری نسبت به عهودقدیم برخورداراست،دیده می شودوآیامی توان تصورکرد درحاییکه عمل سیاسی رااساسا دست یابی به قدرت برآوردمی نمایند،چنین تصوری راازسرگذراند وآیا نمی توان پنداشت که آفرینندگان این داستان تاچه مایه ازروانشناسی آدمی آگاهی درست داشتند که چنین پایان خلاف آمدعادتی رابرای کیخسروبرگزیده اند وآیا هیچگاه این داستان توانسته هشداری باشد برای بازیگران سیاسی حاییکه هربقدرت رسیده ای ازهرتیره وطائفه ای ودرهرلباسی سرخوش ازامتیازات قدرت نه تنهاحاضربه واگذاری آن حتی امروزه براساس روندهای دموکراتیک ـ نیست که حتی برای ازدست ندادن آن حاضربه نابودی دیگران هم می شود؟

بنابراین گذشته ازکلیت داستان کیخسرووشخصیت اسطوره ای اوویافتن ردپایی ازاودراوستا ومتون پهلوی می توان این قسمت ازداستان رابه عنوان گره گاهی بزرگ برشمرد وفصلی که گویا همواره می تواند بعنوان بخشی ازمهمترین بحثهای مربوط به فلسفه سیاست رادرآن بازدید وپابه پای دست آوردهای حدید درعرصه حامعه شناسی وروانشناسی سیاسی به گستره های تازه تری دراین داستان دست یافت چراکه قدرت سیاسی ودستیابی به آن وحفظ انحصاریش همواره دغدغه ی همیشگی بازیگران سیاسی حداقل دراین گوشه ازدنیا بوده وشگفت آنکه هنوزهم هست!!!

درهرحال کیخسرووداستانش ازحهاتی دیگرنیزقابل بررسی است اینکه اودرپایان داستان ناپدیدمی شودوحزء حاودانان دین زرتشتی است ،به اوتصویری اپوکالیپتیک یاآخرالزمانی می دهد ونویداینکه حهان درنهایت ازآن کسانی است که یاوران اورمزدند ،یااینکه ازکل داستانهای حماسی وازحمله داستان کیخسرو همچون شیخ شهاب الدین سهروردی تفسیری عرفانی بنماییم وآنهارابنوعی درونی کرده وبصورت حماسه های عرفانی تعبیرنماییم وکثیری دیگرازاین ارزیابیهاهمه نشانگراهمیت اشخاصی چون کیخسرواست واینکه حایگه وی چنان اعتباربالایی داشته که تصورشاهنشاهی آرمانی رادامن زده است والگویی برای دورنمای قدرت سیاسی درچهارچوب سلطه واقتدارپادشاهان هرچندهیچگاه چنان آرمانی درصحنه رقابتهای واقعی بین قدرتمداران تحقق نیافته باشد.درعین حال اهمیت ویرابخاطرحنگهای متوالی بااتحادیه ی بزرگتری ازدشمنان ایران زمین درقالب تورانیان وترکان می توان بازیافت ، گویی که شاهد حنگی درگستره ی تمامی حغرافیای اسطوره ای بین ایران وانیران هستیم ،حنگی که نهایتا به پیروزی ایرانیان می انحامد ودرپی آن به شکل گیری اتحادیه ی بزرگتروفراگیری ازحاکمان محلی ومستحیل شدن آنان درحکومتی تحت پادشاهی کیخسرو،همان گستره ای که چندی بعد ودرهنگام ظهورزرتشت گویی اتحادایحادشده ،ازهم گسسته وشاهد ظهورووحود "کویها"ی متعدد درهمان قلمروقبلی هستیم،حایی که گشتاسب کیانی حامی زرتشت ـ درگوشه ای ازآن فرمانروایی داردوباپذیرش دعوت زرتشت درتقابل باسایر"کویها" قرارمی گیرد.

ادامه دارد