درنگی شتابان ۳
باورود این گروه به فرنگ رفته وآشناباتمدن وفرهنگ اروپایی درایران ،ایرانی که درآنزمان درحاشیه همه این تحولات قرار داشته وبقول اندیشمندی، درتعطیلات تاریخی به سر می برده،شاهد شکل گیری جریانی بودیم که بیش ازبیش با جامعه دینی وباخوددین زاویه پیدا می کرد درمکتوبات اکثر این فرنگ رفتگان آشکارا مخالفت وعنادی با دین (درموردایران اسلام)دیده می شد آنان درتحلیل عقب ماندگی ایران از دنیای مدرن اسلام را بزرگترین عامل قلمداد کرده ودرماتم شکوه ایران قبل ازاسلام نوحه ها سردادند وحتی چونان اسلاف خویش حساب عرب راازاسلام جدا نکرده وهردو رابا یک چوب راندند بعدها دردولت پهلوی اول وبا تحمیل نوعی ناسیونالیسم سفارشی نفرت ازعرب واسلام صورتبندی نهایی خودراپیداکرد وبرای کثیری از همان روشنفکران دست یازیدن به این ملی گرایی درواقع بنوعی مخالفت با دین بحساب می آمد درکنارآن، مدرنیزاسیون سریع جامعه وایجاد نهادها وسازمانهای جدید وگسترش آموزش وپرورش وازبین رفتن بیش ازپیش پایگاه وکارکرد روحانیت که دردولت دوم پهلوی شتاب بیشتری گرفت ،باعث گردید که درکنار نظریه قدیمی مخالفت شیعه با هرنوع حاکمیت سیاسی درزمان غیبت امام معصوم که غصب قدرت سیاسی تلقی می شد،نوعی شکاف واختلاف دیگری که ناشی ازهمان اسلام ستیزی دولت درقالب ناسیونالیسم وگسترش مدرنیزاسیون بود،نیز به آن اضافه گردد وشاهد شکل گیری تقابل عملی این دو باشیم بنابراین از یک دیگاه کلی وگذرا دین درمقابل اندیشه لائیسیسم قرارگرفت واین کشاکش بدل به اصلی ترین چالش جامعه ایرانی گردید درکنارشکل گیری تشکل های سیاسی،اجتماعی که غالبا مبتنی بر قالبهای غربی بودند وطرفداران خودرادرتشکلهای لیبرالی،سوسیالیستی وکمونیستی سامان می دادند،اندک اتدک گروهای دینی ومذهبی نیز باپذیرش ناخواسته این گونه ازمبارزه سیاسی ،اجتماعی پای به عرصه نهاده واعلام موجودیت کردند وجالب این است که هسته این گروه هارانیز کسانی تشکیل می دادند که درغرب تحصیل کرده وبادنیای جدید آشنا بودند،این مسئله بخصوص دردهه چهل نمود بیشتر پیدامی کند چرا که دراین دوره جریانهای مذهبی علیرغم وجود همه سرکوبها با قدرت بیشتری خودرابه رخ می کشندودرست ازمیان همین تشکلهای دینی، جریانی ظهور پیدا کرد که بعدها ازآن تحت عنوان روشنفکری دینی نام برده شد،جریانی که غایت اصلی آن جمع بین دموکراسی ودین بود،شاید بتوان پیروزی انقلاب اسلامی درایران را(بدون هیچگونه داوری ارزشی)بنوعی پیروزی دین برهمه گرایشهای فکری دیگرموجوددرایران دانست بااین حال عدم تحقق آرمانهای موردنظرواختلاف موجود بین گروههای اسلامی دربرداشتی که ازدین داشتند کثیری ازدوستان دیروز را درمقابل هم قرارداد واگرچه ماهیت این اختلاف علی الاصول ازجنس فکر واندیشه بود معذالک ازسوی حاکمیت رنگ سیاسی بخود گرفت،بنابراین درکنار جریان روشنفکری لاییک درایران شاهد ظهورجریانی تحت عنوان روشنفکری دینی بودیم که بزعم مخالفینشان نه روشنفکری بودونه دینی،این جریان بویژه پس ازپذیرش قطعنامه وپایان جنگ به دوشاخه تقسیم گردید گروهی که بیشتردرزمینه مسائل عقیدتی وفلسفی وفرهنگی می پرداختند که به واسطه تقابل عمیق دیگاه آنان با برداشت معمول وپذیرفته شده ،درنهایت مطرود وازحاکمیت کنارگذاشته شدند وگروه دیگر که درزمینه مسائل سیاسی فعالیت داشتند وهرنوع تغییری رادرگروبدست گرفتن قدرت سیاسی، والبته هردوی اینان خودراروشنفکرودینی می دانستند چراکه ملتزم به مبانی روشنفکری و نیز مبادی به اداب دینی بودند منتها بادو رویکرد ویا استراتژی جداگانه که البته به یک هدف واحد می انجامیدوآن ایجاد جامعه ای معنوی ودینی بود ،گروه دوم نیز علیرغم اختلافات ریز ودرشت باحاکمیت وقبول بی مهریهای بسیار همچنان درچرخه کنش سیاسی باقی ماندندوهم اینان بودند که بعدها بدنه اصلی جریان اصلاح طلبی راتشکیل داده ودرنیمه دوم دهه هفتاد قدرت سیاسی را بدست آوردند،درحالیکه گروه اول همچنان نقدهای تند خود رابرآموزه های سنتی روحانیت واردکرده وروز بروزبیشترمورد طردولعن قرارمی گرفتند،گروه دوم بواسطه بده بستانهای معمول سیاسی،همچنان حضوری فعال داشتند،دعواهای بعدی آنان با محافظه کاران نیزنوعی اختلاف نظرغیراصولی ومبنایی درنظرگرفته می شد،بااین حال دراین گروه نیز کسانی که بدنبال تغییرات بنیادی و مطالبات ریشه ای نهضت اصلاح طلبی بودند مطرود شده وهرکس به گوشه ای فرورفتند ودسته ای ازآنان که باقی ماندندوبصورت قطره ای به بیان دیدگاه های خود می پرداختند باکمترین هزینه،نشانه ای بعنوان ظرفیت نقدپذیری بالای نظام دانسته شدند،علی ایحال ازدیگاهی کلی جریان روشنفکری دینی نیزبه دوطیف کلی قابل تقسیم است،گروهی که مخالف حکومت دینی ودین حکومتی بودند که ازاین لحاظ درکنار جریان روشنفکری لائیک قرارمی گیرند،وگروهی دیگرکه صبغه سیاسی داشته،بیشترینه آنان معتقدبه نظام وحاکمیت وقانون اساسی وحکومت دینی بااندک اغماضی بوده وکمترینه آنان حداقل درسیاست معتقدبه ورود احتیاط آمیز دین درسیاست وفاصله گرفتن آن ازقدرت اند هرگاه که بعنوان وسیله ازآن استفاده شود،اینان منتقدین وضع موجود،معتقدین به اصلاح قانون اساسی وایجادفضای مناسب برای بازی کنشگران سیاسی هستند،بنابراین ازدیدگاهی واقع بینانه جریان غالب روشنفکری درایران همان جریان لائیک است که دریک جامعه کاملا دینی ومذهبی ندای کنارگذاشتن دین راسر می دهد،اینکه این جریان تاچه حدتوانسته است درجنین جامعه ای اقبالی بدست آورد،روندتاریخی طی شده خودنشانگر آن است ،ازسوی دیگر بررسی روابط این دوجریان اززمانهضت مشروطه تاکنون می تواند روشنائیهای زیادی برتاریکیهای دیروزوکجرویهای امروز بیاندازد این مسئله البته یک دستاورد دیگری نیز دارد که چندان خوشایند نمی نماید،شکاف بین این دوجریان که البته شکافهای دیگرنیزبربسترهمین دوجریان شکل گرفته،باعث شده تا این دوجریان نیروهای یکدیگرراخنثی کنند وبیش ازآنکه به فکر منافع مردم وکسب حقوق مدنی آنان باشند ،توان خودرادرتقابل با هم کاهش دهندودرکناراین وقتی پای منافع شخصی وگروهی درمیان آید،ایجاد محیطی مبتنی برتفاهم وداشتن هدفی واحدجای خودرابه برخوردهای سخیف سیاسی داده وبجای نزدیکی دیدگاهها ،شاهداختلافات وبه تبع واگرائیهای بیشتری باشیم،دراین میان عدم توجه آنان به دینی بودن جامعه،که این مسئله خود نیازبه یک برداشت واقعگرایانه ونه احساسی ازسوی روشنفکران دارد،علیرغم اقبال قشر تحصیلکرده به آنان،بدلیل همان ضعف تاریخی جدابودن روشنفکران ازبدنه اصلی جامعه که ازآن به برج عاج نشینی تعبیرشده،ازمیزان نفوذآموزه های آنان کاسته ودربیشترمواقع بواسطه تحریک احساسات مذهبی مردم از سوی کسانی که بنوعی پاسدارناآگاهی مردم اند،مورد طعن ولعن قرارگرفته ونتوانسته اند رسالت تاریخی خود رابه انجام رسانند،بنابراین بنظر می رسد، روشنفکری (عمومالائیک)درایران باید بدنبال استرازی جدیدی درنفوذ به قلب توده های مردم با نگاهی انتقادی به روندی که تاکنون ازسرگذرانده ،باشد .
ادمه دارد