یادداشتهای یک غریبه

نمیدانم چطورشد که ناگهان به یادعلی باقرهمسایه سالهای دورمان افتادم وبه یکباره دلم گرفت ازآنچه که روزگاردرسرنوشت ما نوشته واینکه معلوم نیست دراین کره خاکی چه می کنیم وچه می خواهیم؟واینکه چرا این دنیا برای کسانی محنتکده وبرای گروهی عشرتکده است؟واین همه تفاوتها راچگونه باید توجیه کردتاپذیرفت؟درخانه قدیمی گلی ما که درست مثل یک لانه زنبوربودونمی شد اسمش راخانه گذاشت،فقیرترین افرادگردهم آمده بودند وهرخانواده ای باچندتا بچه ی ریزودرشت داخل یک اتاق محقروکوچک بقول خودشان زندگی می کردند دلیلش هم ساده بود چون بادرآمدی که داشتند جایی بهترازآن نمی توانستند پیداکنند،ماخودمان نیزدوتاازهمان اتاقهاراداشتیم واین یعنی وضع ماازآنها بهتربود.یکی ازهمین خانوده ها پیرمردی بودباپشتی قوزدار ، صورتی پهن وچشمانی درشت که گویی دارندازحدقه درمیایند،اتاق اودرپشت خانه قرارداشت ،اتاقی که وقتی واردش می شدی احساس می کردی داخل قبر قرارداری،سقفش بسیارپایین بود،عرض بسیارکمی داشت وطول آن نیزچندان نبود شاید بزحمت چهارنفر می توانستند توی آن بنشینند ویابغل هم دراز بکشند،،ایوان کوچکی هم داشت که ماوقتی خیلی کوچک بودیم موقع بازی می رفتیم آنجا قایم می شدیم چرا که جلوی آن باتخته گرفته شده بود ودرکوچکی برای رفت وآمدداشت که با یک زبانه چوبی ازپشت بسته می شد وفاصله چندانی هم با سطح زمین نداشت ومن هیچوقت نفهمیدم که برای چی آنراساخته اند وبه چه درد می خورد وقتی که مثلا حتی یک مرغ هم می توانست بسادگی بپرد توی آن ایوان ؟البته بعدها آن ایوان رااندکی بلندتر کردند.علی باقر که اسمش آن موقع برای من جالب بود وهرگز نفهمیدم که اسم فامیلی اش چی بوددرهمین اتاق زندگی می کردزنی هم داشت که نابینا بودوآنجورکه می گفتند بچه اش نمی شد وشاید هم مشکل از علی باقر بود بااینحال زندگی خوشی داشتند وراضی بنظر می رسیدند ودراین مورد مشکلی باهم نداشتند.علی باقر هرروز صبح وسایل کارش راتوی یک کیسه نایلونی می گذاشت وباحالت قوزی که داشت روی کولش قرارمی داد وباگامهای آهسته براه می افتاد تابرودسرکارش راستی یادم رفت بگویم که اوشغلش کفاشی بودجایی هم نداشت برای کارش نه مغازه ای نه دکه ای،یک ساختمان قدیمی دارایی  بود درست روبروی مغازه ما باتابلویی شکسته که رویش نوشته شده بوداداره دارایی ومالیه ونشان می داد که درزمانهای نه چندان دوراین ساختمان وکسانی که تویش کار می کردند برای خودبروبیایی داشتند ،ساختمانی که درمیان سایر ساختمانهای کوچکی که باآجرهای پهن قدیمی ساخته شده بودند و با سفالهای روی بامشان که بخاطر بارندگی ورطوبت رویشان خزه سبزشده بود ،کاملا متمایز بود،دوطبقه بود با یک پلکان بلند روباز که دربغل ساختمان قرارداشت و به طبقه دوم می رسید،آنطورکه می گفتند پس ازماجراهای مربوط به دکتر مصدق وملی شدن صنعت نفت وکودتایی که علیه وی صورت گرفته بود،این ساختمان نیز بحال خودرهاشده وسالها متروک مانده بود وبهمین خاطر درهای طبقه پایین وبالا که چوبی بودند وبسته درحال پوسیدگی بود،من نمیدانستم داخل این ساختمان چه چیزهایی قراردارد وتاآخرهم نفهمیدم یعنی چندان اهمیتی هم نداشت آنروزها ماآنقدرسرگرمی های الکی داشتیم که به اینجورچیزها زیاد توجه نمی کردیم ولی چون ساختمانی بودمتروکه بادرهای بسته وقفل شده تاحدی نیز حس کنجکاوی ماراجلب می کرد،علی باقردرست زیرهمین ساختمان که جلویش خالی بود وهم سطح با خیابان ومثل سایبانی مانع ریزش باران وبرف می شد ودرعین حال جلوی بادراهم می گرفت ،بساط خودش را پهن می کرد،دوتا چهارپایه کوتاه ویک میزکوچک همین، روی یکی ازچهارپایه هاخودش می نشست وروی دیگری مشتری واسباب کارش را هم مثل فرچه وواکس ونخ وسوزن ودرفش وازاین جورچیزها،می گذاشت روی میز،یک صندوق چوبی بسیارقدیمی هم زیر همان ساختمان قرارداشت که وسایل بدردنخورش را میگذاشت توی آن ودرش راقفل می کرد ومی گذاشت به امان خدا ،مابقی وسایل ارزشمندش را توی همان کیسه نایلونی می گذاشت و شب باخودش می برد خانه وصبح می آورد،سرکارهم کاملا جدی بودوباکسی شوخی نداشت ،عرق چین سیاهی که معلوم نبودازچندسال پیش باخودش داشته به سرمیگذاشت وپیش بندی چرمی می بست وپشت همان میز کهنه وفرسوده خودش می نشست وشروع به وصله پینه کردن کفشها می کرد،کم وبیش کارهم بهش می دادند.یکروز یادم می آید که علی باقر رابازنش دریکی ازخیابانهای رشت دیدم ،کمد کوچکی خریده بودند وعلی باقرعلیرغم سن وسال زیادش آنراگذاشته بود روی پشتش وداشت عرقریزان می آمد من ازتوی ماشین آنهارادیدم،بیشک دردلشان خیلی خوشحال بودند که توانستند چنان کمدی را بخرند چراکه علیرغم زحمت زیادی که برای حمل آن کشیده می شد،ذوق وشوقی را می شددرچهره ی هردوی آنان دید، مسافتی را که باید طی میکردندتا به ایستگاه موردنظرشان برسند خیلی طولانی بود وبی گمان بخاطر صرفه جویی درهزینه بودکه علی باقرپیرآن بارگران رابدوش می کشید،دیدن این صحنه برای من خیلی تکان دهنده بودوتمام روز ازجلوی چشمانم پاک نمی شد،ازخودم  می پرسیدم مسئول این همه نابرابری موجود درجامعه کیست؟آیا نوعدوستی وارزشهای انسانی واخلاقی فقط بدرداین می خورد که کسانی ازآن دم بزنند ودرعین حال بی تفاوت درمورد زندگی وسرنوشت آدمهایی باشند که دارای گوشت وپوست وخونندورنج می کشندونصیبی ازاین همه مواهب وثروتهای خدادادی ندارند؟ باخودم می گفتم چه کسی باید غصه علی باقرمارابخورد؟راستی آیاکسی می توانست کاری بکندونمی کرد؟بسیار کسان می آیند وباکوله باری ازرنج وغصه وحسرتهای فراوان بردل، زندگی می کنند وکسی نیست تاازآنان سراغی گیرد،بی تفاوت ازکنارشان می گذریم بعضی هاغرق درآمال وآرزوهای خودمان وبعضی نیزدرگیر دل مشغولی هایمان وبااینهمه دلمان خوش است که انسانیم؟دریکی ازروزهای زمستان بودیادم نمیاید کدام سال وچه اهمیتی داردسال وماه ،هوابسیارسرد بودوبرف سنگینی باریده بود وبه تازگی بارش برف قطع شده بود،آفتاب هم که ازپشت ابرهاسردرآورده بودباگرمایش برفها راداشت آب می کرد وجانی دوباره به زمین می داد وشوروشوق زندگی را دیگربار زنده می کرد،غروب که شد وتاریکی آرام آرام چادرخودراانداخت،همه چیز درسیاهی وسکوت فرورفت،شب فقدان هرچیزی است،همه چیزدرسیاهی محو می شود، آرامشی درماست وقتی چشمانمان جایی رانمی بیند وگوشهایمان چیزی رانمی شنود ،آخرهای شب بودکه صدای کمک آمیخته با ناله ای ازسر واماندگی بگوش آمد زن علی باقر بود ، باچشمانی اشکباروسراسیمه گفت حال شوهرش خراب شده به همسایه مان که ماشین داشت گفتند وعلی باقررا بردنددکتر،ماهم گرفتیم خوابیدیم ،صبح که بلندشدیم ،شنیدیم که علی باقرمرده است به همین سادگی،کسی فکرش رااصلا نمی کرد چون بظاهرخیلی قوی وسرحال بودوآدم سالمی بنظرمی رسید.من کوچک بودم ولی نه آنقدرکه مرگ را نفهمم ،زنش آنچنان گریه می کرد که دل همه را به درد میاورد.مادرم رفته بودمسافرت ،دقیقا یادم هست ،مادرم راکه دوروزی پس ازمردن علی باقرازمسافرت برمی گشت، درراه باریکه ی بغل خانه همسایه مان که لب رودخانه قرارداشت،دیدم وبدون هیچ مقدمه ای بالبخندی کودکانه بهش گفتم علی باقرمرده،مادرم آنقدرناراحت وپریشان شد که چادرش راازسربرداشت وباسرعت شروع کرد به دویدن ویکراست رفت درهمان اتاق کوچک پشت خانه وزارزاربناکرد به گریه کردن.من نمی فهمیدم که چرا اوداردگریه می کند وچراآنقدرازمرگ علی باقرناراحت وغمگین شده است اماالان که ازآن زمان سالها می گذرد وقتی که  بیادعلی باقربا آن قیافه اش می افتم واینکه چه زندگی یی داشت وچطورناگاه مرد وهیچ خیری هم ازاین دنیا ندید،دلم آنقدر می گیرد که گویی میخواهم بنشینم گوشه ای وزارزارگریه کنم.