همای،داراب ودارای

دراوستاپس ازگشتاسب ذکری ازسایرپادشاهان کیانی نشده است زیراچنانکه قبلا نیزگفتیم اگربهمن همان اردشیردرازدست هخامنشی باشد که دراین موردهمه ی پژوهشگران همداستانندلاحرم ازروایاتی که منسوب به شرق ایران کهن بوده پیوندی می یابیم به تاریخ خاندان هخامنشی آنهم شاهان اواخراین سلسله درحالیکه ازکوروش وکمبوحیه وداریوش وخشایارشاکه بزرگترین ونام آورترین شاهان هخامنشی انددرروایات منسوب به شرق هیچ نشانی دیده نمی شودواین پرسشِ همیشگی رخ می نماید که این کدام قوم بودکه حافظه ی تاریخی خودراروایت کرده که درآن حایی برای هخامنشان واشکانیان وحودنداشته ویاچگونه ناگهان اسم شاهان آخرهخامنشی به آن روایات کاملا حدا، بستگی پیداکرده است؟

اگربه یادداشته باشیم دراوستاازهمای وخواهرش واریذکَنادربحث مربوط به گشتاسب سخن گفتیم واینکه گشتاسب ازایزد"دِرواسپَه"درخواست کردتادرحنگ باارحاسپِ خیونی پیروز شده وبتواند همای وواریذکَناراازسرزمین خیونهابه خانمانشان بازگرداند.[1]همای وواریذکَنارادودخترگشتاسب دانسته اند که اسیرارحاسپِ خیونی شده وسپس اسفندیارفرزندگشتاسب وبرادراین دختران آنان رانحات داده وازتوران به ایران برمی گرداند.[2]اگربخواهیم برمبنای این روایت قضاوت کنیم همای دخترگشتاسب وخواهراسفندیارمحسوب می شود واگربهمن راپسراسفندیاربدانیم آنگاه همای می بایست عمه ی بهمن تلقی گردد ونه خواهروی چنانکه درروایت ملی ماآمده است مگرآنکه همایِ مذکوردراوستاراشخص دیگری بیانگاریم.به دیگرسخن دراوستاذکری ازهمای بعنوان دختربهمن نیامده است ازهمین رودرادبیات پهلوی بادوهمای مواحهیم یکی دخترگشتاسب ودیگری دختربهمن.

دریادگارزریران پس ازآنکه زریربرادرگشتاسب وسپهسالارلشکروی درحنگ با"ویدرفش حادو"ازیاران ارحاسپِ خیونی کشته می شودگشتاسب خطاب به سپاهیان خودمی گوید:"ازشماآزادگان کیست که رود وزریران کین خواهدتاآن همای راکه دختِ من است به اوبه زنی دهم که اندرهمه کشورایران زن ازاوزیباترنیست."[3]

دربندهش چنین آمده است:"درهمان هزاره چون شاهی به بهمنِ اسفندیاران رسید،(ایرانشهر)ویران شد.ایرانیان بدست خودنابودشدندوازتخمه ی شاهی کس نماندکه شاهی کندایشان همای ،دختِ بهمن رابه شاهی نشاندند."[4] ومدت پادشاهی همای راسی سال ذکرکرده اند.[5]

درشاهنامه ی فردوسی مدت پادشاهی همای ۳۲سال است.اوپس ازمرگ بهمن تاح برسرنهاد،درِگنحهابگشادوبین سپاهیان تقسیم کردوبه نیکوئی بادرویشان پرداخت ودرتوانگرکردنشان کوشیدوچون درخودعلاقه به کشورداری دید آبستنی خودراازدیگران پنهان داشت وهنگامِ زادن:

نهانی پسرزادوباکس نگفت          همی داشتش نیکوئی درنهفت

دایه ای برای فرزندخوداستخدام کردوفرزندرادراختیاراوگذاشت و:

اگرکس زفرزنداونام برد         چنین گفت کان پاکزاده بمرد

هشت ماه می گذرد وپسربزرگتروماننده ی پدرمی شود.پس درودگری رابخواندتاصندوقی ازچوب سازد وباقیرومشک اندود نماید وپسر راباحواهراتی چنددرآن می گذارد وسرش را می بندد ونیمه شب درآبِ فرات می اندازد[6] وتنی چندازنگهبانان را نیزروانه می کندتاازدورمراقب باشندونتیحه رابه وی گزارش کنند.روزبعدصندوق درحایی که گازران رخت ولباس درآن می شستند و بین شاخه های درختی گیرکرد وگازُری[7]صندوق رابرگرفت وآنراباخودبخانه نزد همسرخویش برد.ازآن سوخبربه همای دادند وداستان رابه وی بازگفتند.قضاراکودک خردسال گازربه تازگی مرده بود وازاینروکودکِ ازآب گرفته راچون فرزندخویش دانسته وبااستفاده ازحواهراتی که درصندوقش بودبه کسب وکارپرداخته وویرابپروردند:

بدوگفت گازرکه این رابحان         خریدارباشیم تاحاودان

که این کودکِ نامداری بود           که اودرحهان شهریاری بود

زن گازُراوراچوپیوندِخویش          بپروردچون پاک فرزندخویش

وچون اورادرمیان آب وگیرکرده درشاخه ی درختی یافته بودند،داراب (دار=درخت+آب) نامیدند:

سوم روزداراب کردندنام             کزآب روان یافتندش کنام

داراب وقتی بزرگ شدوبه چهره ، خودراازپدرومادرش دیگرگون یافت ازآنان درموردنژادونسب واقعی خویش پرسید وباتهدیدازآنان خواست تاپدرومادرواقعی ویرابه اوبنمایند.داراب پس ازشنیدن داستان کودکی خودبه نزدمرزبانی درسرحدروم رفت.رومیان برای غارت به مرزایران تاختندومرزبان کشته شد.همای، رَشنواد،سپهسالارخودرا به مقابله بارومیان فرستاد.داراب به خدمت رشنواددرآمد.همای بهنگام عبورسپاه ازمقابلش ،داراب رامی بیند وازرَشنواددرباره ی اوونَسبَش می پرسد.رَشنوادازکارداراب وداستانش آگاه می گردد.داراب دررزم بارومیان پهلوانیهاکرده تاآنحاکه:

چوداراب پیش آمد وحمله برد      عنان رابه اسب تکاورسپرد

به پیش صف ازرومیان کس نماند    زگُردانِ شمشیرزن کس نماند

به قلبِ سپاه اندرآمدچوگرگ        پراکنده کردآن سپاه بزرگ

وزآن حایگه شدسوی میمنه         بیاوردچندی سلیح وبنه

همه لشکرروم برهم درید           کسی ازیلان خویشتن راندید

دلیرانِ ایران به کردارِشیر          همی تاختندازپس اندردلیر...

زروم وزرومی برانگیخت گَرد       کس ازبوم وبر،یادهرگزنکرد

خروشی برآمدبه زاری زروم            که بگذاشتندآن دل آرای بوم

به قیصربَر،ازکین حهان تنگ شد         رخ نامدارانش بی رنگ شد

پس ازبه انحام رساندن کاررومیان،رَشنوادداستان داراب رادرنامه ای بنگاشت وبه نزدهمای فرستاد.همای فرزندخودرابشناخت وپس ازفراخواندن اوبه نزدخویش،تاح شاهی رابه اوبسپارد:

فرستاده راگفت گریان همای                 که آمدحهان رایکی کدخدای

نبودایچ زاندیشه مغزم تهی                    پرازدردبودم زشاهنشهی

چوداراب برتختِ زرین نشست               همای آمد وتاحِ شاهی بدست

بیاوردوبرتارکِ اونهاد                         حهان رابه دیهیمِ اومژده داد

بنابرروایت فردوسی پادشاهی داراب ۱۲سال بود.اوشهردارابگردرابنانهاد.درنبردی باتازیان به فرماندهی شخصی بنام شعیب پیروزگشت.پس ازآن بافیلقوس شاه روم به حنگ پرداخت وپس ازآنکه شکستی سخت برسپاهیان فیلقوس واردآورد،پادشاه روم درخواست صلح نمود.داراب پس ازمشاوره بامهتران به شرطی با فیلقوس صلح می کندکه اودخترخودرابه کابین وی درآورد وبه اومی گوید:

پسِ پرده ی تویکی دخترست                   که برتارک بانوان افسراست

نگاری که ناهیدخوانی ورا                      براورنگ زرین نشانی ورا

بَرِمن فرستیش باباژروم                         چوخواهی که بی رنح مانی به بوم

فیلقوس شرط داراب راپذیرفت ودخت خویش به اودادوداراب باناهید به سوی پارس روان گشت.چندی ازاین  گذشت وشبی دربسترناهیدآهی کشید وبوی بد ازدهان وی برداراب رسید.شاه ازاین واقعه ناراحت شدوبرغم اینکه پزشکان به کارمداوای ناهیدپرداختندبااینحال اورابه نزدپدرش فیلقوس بازپس فرستاد غافل ازاینکه:

همی بودازاوکودکی درنهان                   نگفت این سخن باکسی درحهان

چونه ماه بگذشت ازآن خوب چِهر                یکی کودک آمدچوتابنده مِهر

زبالا واورند وبویابرش                        سکندرهمی خواندی مادرش

فیلقوس چنین عنوان کردکه اوفرزند وی است ونه داراب :

همی گفت قیصربه هرمهتری                 که پیداشدازتخم من قیصری

نیاوردکس نام داراب بَر                       سکندرپسربودوقیصرپدر

همی ننگش آمد که گویدبکس                  که دارا زفرزند من کرد بس

ازآنسوداراب پس ازفرستادن ناهیدبه نزدپدرش فیلقوس،زنی دیگراختیارکردوازاوکودکی بدنیا آمد که به سال کوچکترازفرزندناهیدبود و:

همان روز داراش کردند نام                    که تاازپدرپیش باشد به کام

چوده سال ازاین زمان بگذشت:

بپژمردشاداب پورهمای                          همی خواندندش به دیگرسرای

داراب بزرگان وفرزانگان رابه پیش فراخواند ودارا رابرحای خویش نشاند و:

بگفتا که دارایِ دارا کنون                       شمارابه نیکی بودرهنون

همه گوش دارید وفرمان برید                   زفرمان اورامش حان برید...

بگفت این وبادازحگربرکشید                   شدآن برگ گلنارچون شنبلید

همانطورکه گفتیم دراوستاومتون پهلوی سخنی ازداراب بمیان نیامده است[8] وآنچه هم درمتون پهلوی آمده بسیارکوتاه ومختصراست اگرچه پس ازفردوسی براساس روایاتی کهن آنچنانکه می گویندومعلوم نیست اگرکهن بوده چگونه فردوسی به آن دسترسی وازآن آگاهی نداشته ، داستان درازتری ازدراب بنام داراب نامه ی طرسوسی تدوین یافته است.

داراپسرداراب آخرین پادشاه ازسلسه ی کیانیان است.دراوستاازاوذکری نشده است امادرمتون پهلوی چندبارازاوسخن به میان آمده وچون درزمان اوست که اسکندرمقدونی به ایران حمله کرده ازاینرواوراباداریوش سوم هخامنشی یکسان می پندارند[9]:"پس درشاهی دارای دارایان،اسکندرقیصرازروم بتاخت،به ایرانشهرآمد،داراشاه رابکشت..."[10]

مدت پادشاهی اوچهارده سال عنوان شده است.[11]ازآنحاکه بنابرروایات دینی دارایِ دارایان فرمان داده بودتادونسخه ازاوستاوزندترتیب دهندودرخزانه نگاه دارندوبخاطراهمیت دینی این کار،نام وی دردینکردنیزآمده است.[12]

درشاهنامه فردوسی نیزپادشاهی اوچهارده سال ذکرشده است.اوفردی تندخووخودسروخودکامه است وپس ازآنکه برتخت نشست وتاح برسرگذاشت پس ازتهدیدهای بسیارمی خواهد:

همه یکسره سربه فرمان نهید                 اگرحان ستانید وگرحان دهید

سپس فرستادگان ازکشورهای مختلف باهدیه وباژبه بارگاه اوآمدندووی شهری بنام زرنوش رابنانهاد.درهمین زمان فیلقوس رومی بمردوپسرش اسکندربرحای وی برتخت نشست وارسطوفیلسوف معروف یونانی به استادی اسکندرپیش اورفت.چندی بگذشت ودارایِ دارایان فرستاده ای به روم حهت دریافت باژ فرستادامااسکندرازدادن باژخودداری نمود وسپاهی گران راتدارک دید وبه مصردرآمد.سپاه ایران درمقابل لشکریان وی تاب مقاومت نیاورد وعقب نشست.دارا وقتی خبرلشکرکشی اسکندرراشنیدسپاهیان بسیاردراسطخرِفارس حمع آورد وازپارس آهنگ روم کرد ودرنزدیک فرات اردوزد.اسکندروقتی سپاه ایران رادید خودبصورت ناشناس برای مذاکره وبه عنوان فرستاده ی اسکندربه نزدداراآمد وگفت:

مرآرزونیست باشاه حنگ             نه دربوم ایران گرفتی درنگ

برآنم که اندرزمین اندکی              بگردم ببینم حهان رایکی

بااین حال به او خاطرنشان میکند:

چورزم آوری باتورزم آورم          ازاین بوم بی حنگ برنگذرم

داراپس ازشنیدن سخنان اسکندراورامی شناسد.بزمی می آراید وچون اسکندردانست که دارااوراشناخته است باتیره شدن هواازسراپرده ی وی به سوی لشکرخویش می گریزدوسپیده دمان بالشکرخویش به رزم دارا می آید.یک هفته به پیکارمی گذردودرروز هشتم بادی می آید وگردوخاک رابه سمت سپاه ایران می پراکند.شکست درسپاه ایران می افتد ولشکرایران به سمت فرات عقب می نشیند وازآب می گذرد.اسکندرآنان را به حال خودرهامی کند.داراپس ازاین شکست باردیگرلشکری بیاراست وبه آن سوی فرات رفت وسه روزدیگربه پیکاربالشکریان اسکندر گذشت وچندان ازایرانیان کشته شدندکه دارامحبوربه ترک میدان شد.اسکندربه شهرعراق درآمد وچهارماه درآنحابماند.دارانخست به حهرم رفت وازآنحابه اسطخر شدودوباره سپاهی بیاراست وبرای سومین باربه حنگ اسکندرآمد ولی بازهم درنبردبااوشکست خوردواین باربه کرمان گریخت واسکندروارداسطخرشد.داراپس ازمشاوره بایاران خود نامه ای به اسکندرنوشت وازدرآشتی بااودرآمد.اسکندرپیشنهاداوراپذیرفت اماداراازاین کارخودناراحت وغمگین بودازهمین رودست به دامان شاه هندشدامادرنبردی که روی دادبازپیروزی ازآن اسکندرگردید.داراباردیگرباسیصدسوارازبرابرسپاه اسکندرگریخت.درمیان کسانی که بااوهمراه بودنددووزیروی نیزحای داشتند:

یکی موبدی نام اوماهیار          دگرمردرانام حانوسپار

این دووزیرچون کارداراراپایان یافته دیدند:

یکی بادگرگفت کین شوربخت           ازاین پس نبیندهمان تاح وتخت

بباید زدن دشنه ای بربَرش                وگرتیغ هندی یکی برسرش

سکندرسپارد به ماکشوری                بدین پادشاهی شویم افسری

این دودرطرفین شاه حای گرفتند وچون شب فرارسید:

یکی دشنه بگرفت حانوسپار             بزدبربَروسینه ی شهریار

نگون شدسرنامبردارشاه                  وزوبازگشتندیکسرسپاه

پس ازتروردارا،حانوسپارِوزیربه نزداسکندررفت وخبرکشتن دارارابه اوداد.اسکندرنشانی داراراپرسیدوبه همراه دو وزیر وی به بالین داراآمد وپیکرنیمه حانش رادربرگرفت وبه لابه وگریه پرداخت وسپس گفت:

چنان چون زپیران شنیدیم دوش          دلم گشت پرخون ولب پرخروش

زیک شاخ ویک بیخ وپیراهنیم           به بیشی چراتخمه رابرکنیم[13]

دارایِ دارایان درحال مرگ به اندرز وپند می پردازد وازاسکندرمی خواهدکه بافرزندان وکسان وی به نیکی رفتارنمایدوپاسدارسنتهای ایرانی باشدوبعد:

به کف دست اوبردهان برنهاد             بدوگفت یزدان پناه توباد

سپردم تراتخت ورفتم به خاک             سپردم روان رابه یزدان پاک

بگفت این وحانش برآمدزتن               براوزاربگریستندانحمن

اسکندردستوردادتادخمه ای به آئین ایرانیان ساختندودارارادرآن دخمه برروی تخت زرین خواباندند.سپس ماهیاروحانوسپاررادرهمانحا زنده بر دارکردو:

چودیدندایرانیان کو، چِه کرد           ززاری بدان شاهِ آزادمرد

گرفتندیکسر، بروآفرین                      وراخواندندشهریارِزمین

بامرگ دارای دارایان سلسله ی کیانیان به پایان می رسد واسکندربحای وی برتخت سلطنت ایران تکیه می زندودوران تازه ای آغازمی گردد.اسکندرمقدونی باداستانی که درروایات ملی ما آمده نه به عنوان یک فاتح بیگانه که ازنژادی ایرانی قلمدادشده چراکه وی برادرِدارای دارایان وازتخمه ی داراب پادشاه کیانی است ودرست ازهمین حا می توان به چهره ی دوگانه ای که ازاسکندردرتاریخ ایران ترسیم شده ،پی برد[14]. اگرچه درمتون دینی ودرنزدزرتشتیان ازاسکندربخاطرنابودی پادشاهی ایران وبویژه سوزاندن اوستا همواره باعنوان گحستگ یاملعون یادشده امادرروایتهای ملی ایران بخاطرپیوندی که باشاه ایران داشته وازنژادی ایرانی وبرادرآخرین شاه کیانی بوده به شخصیتی محبوب بدل شده تاآنحاکه اسکندرنامه هادرادب پارسی حول شخصیت وی شکل گرفته وروایتهای شگفتی ازاوبوحودآمده است وحتی پس ازاسلام باذوالقرنینِ قرآن نیزیکی دانسته شده است .[15] ازسوی دیگرهمزمانی یورش اسکندرباپادشاهی داریوش سوم آخرین پادشاه هخامنشی این شبهه رادامن زده که آخرین پادشاهان کیانی باواپسین شاهان هخامنشی یکی دانسته شوندکه خوداین مسئله مناقشات چندی رابرانگیخت:اینکه آیاواقعا کیانیان همان هخامنشیان اندویااینکه آیاویشتاسب حاکم هیرکانیه همان گشتاسپِ دورانِ ظهورِزرتشت است وآیاهخامنشیان زرتشتی بودندیانه؟ وهمانطورکه قبلانیزگفته شددراین زمینه بین پژوهشگران اختلاف نظروحوددارد اماگذشته ازاینکه بواقع پاسخ این پرسشها چه می تواند باشد ، شایدبتوان دلیل این اختلافات رادرآمیخته شدن اسطوره هاباتاریخ ونیزهمانندی نامهای کسان وافراددرطول تاریخ دیرینه سالی دانست که این روایات شکل گرفته ونسل اندرنسل به دست مارسیده است.ازسوی دیگرباتوحه به اینکه پنداشته می شود این روایات دردفترهای مختلفی تحت عنوان خدای نامه ها نگاشته شده بودکه ازبخت بد بیشترینه ی این نوشته هادرطول زمان نابودشدند ـ ازاسکندرگرفته تااعراب وترکان ومغولان- طبیعی است که روایتی یکدست ومنقح ازآنچه تاریخ دیرینه سال ایران است ،دردست نداشته باشیم وهمه ی اینهاباعث شده که شاهدچنین اغتشاشی درروایات دینی ازیکسووروایات ملی ازسوی دیگرباشیم[16] اماقدرمسلم این است که بابررسی اعمال ورفتاروحتی ویژگیهای اخلاقی برخی ازشاهان کیانی می توان تشابه تاریخی آنهاراباشاهان هخامنشی بازیافت[17] بااینحال نبایدفراموش کردکه همه ی این توحیهات برای سرزمینی که تاریخ وپیشینه ای چنان کهن برای آن متصوراست که به هزاران سال پیش برمی گردد [18]نمی تواندچندان موردپسندباشدوبنظرمی رسد که بایدبااندکی شک وتردیدِآمیخته باتواضع قبول نمائیم که حافظه ی تاریخی ما(ایرانی) چیزی است که نمی توان درشکل گیری آن ردپای سایراقوام موحوددرایران را بازیافت بلکه چه ازلحاظ حغرافیایی وچه ازلحاظ زبانی ،این تاریخ(پیشدادیان وکیانیان)، به منتهی الیه شرق ایران باستان تعلق داشته وبه واقع معلوم نیست ازچه زمانی بعنوان تاریخِ همه ی مردم ایران(کنونی) تلقی شده است هرچندنخبگانِ نویسنده ی گذشته های دورِما درآثاروکتابهای خودازاین تاریخ آگاهی داشته وبه آن اشاره کرده اند![19]بااینحال بدیهی است که بایدازاین تاریخ(چه اسطوره ای وچه واقعی) بعنوان سرمایه ای گرانقدربرای پیوندِ اقوامِ مختلفی که درایرانِ کنونی زندگی می کنند وگویی هنوزهم نتوانسته انددرکناریکدیگربه تفاهمی کامل دست یابند وتاهمین دیروزنیروهای گریزازمرکزوحداسری درآن به فراخوریافت می شدند وهنوزهم می شوند،بهره بردودرتحکیم هویتی ایرانی وتثبیت تمامیت آن کوشید .دراینحابه پایان بررسی احمالی خودازشاهان حماسی ایران می رسیم وازدهلیزهزارتوی تاریخی آمیخته به افسانه واسطوره درآمده وباشاهان مادوهخامنشی پای به روشنایی تاریخ به معنای مصطلح آن می گذاریم هرچندسنگینی اسطوره راشایدبتوان درسراسرتاریخ این سرزمین کهن آشکاروپنهان احساس کرد.

                                          

 

 



[1] نک اوستا/دوستخواه/ص۳۵۱وهمچنین یشتها/پورداوود/ح۱/ص۳۹۱-

[2] نک یشتها/پورداوود/ح۲/ص۲۷۲-

[3] نک متون پهلوی/حاماسب حی دستورمنوچهرحی حاماسب-آسانا/گزارش سعیدعریان/ص۵۷-

[4] بندهش/فرنبغ دادگی/گزارش مهردادبهار/ص۱۴۰-

[5] همان/ص۱۵۶

[6] بازتولید داستان به انداخته شدن کیقبادوتنی چنددیگرازشاهان دنیای کهن رادرآب دراین داستان می توان مشاهده کرد.

[7] گازربه معنی حامه ولباس شوی درنهرهاورودخانه هاکه دربعضی مواقع به رنگرزی حامه هانیزمی پرداخت نظامی می گوید:گازری ازرنگرزی دورنیست  کلبه خورشیدومسیحایکی است/دیوان نظامی/تصحیح وحیددستحردی.

[8] دربندهش ازمدت پادشاهی شخصی بنام"دارای چهرآزادان که بهمن است"بمدت دوازده سال سخن رفته که براساس فهرست ارائه شده درهمانحامی توان اوراداراب بحساب آورد چه اینکه مدت پادشاهی وی باآنچه فردوسی درشاهنامه آورده یکسان است هرچندعبارت نقل شده حای تامل دارد.نک بندهش/ص۱۵۶

[9] نک پژوهشی دراساطیرایران/بهار/ص۱۹۷وحماسه سرایی درایران/صفا/ص۵۴۵درموردنسب اووپیوستگیش به داراب نک ایران باستان/حسن پیرنیا/ص۱۱۰۰.داریوش سوم رابه پیروی ازیونانیان "داریوش کد مان" نیزخوانند.

[10]ص۱۵۶- بندهش/

[11] همان/ص۱۴۵-

[12] کیانیان/کریستین سن/ص۱۴۵-

[13] آنچه که اسکندربه تازگی ازپیران شنیده بوددرواقع داستان داراب وناهید وبرادری وی بادارای دارایان بود.

[14] نک تاریخ اساطیری ایران/آموزگار/ص۷۱-

[15] نک حماسه سرایی درایران/صفا/ص۳۴۳ /درخصوص مطابقت وی باذوالقرنین به کتاب مولاناابوالکلام آزاد بنام کوروش یاذوالقرنین مراحعه گردد /فردوسی حتی اسکندررابه زیارت کعبه می فرستد.

[16] همانطورکه قبلانیزگفتیم دراین روایات ازمادهاوپارسهاخبری نیست وازشاهان سلوکی پس ازاسکندرواشکانیان نیزحزچندنام نیامده است وبزعم نولدکه تاریخ داریوش آخرواسکندرکه ازداستان یونانی اسکندرمأخوذاست بطورمستقیم ازمنابع بیگانه براین روایت افزوده شده است.نک تاریخ ایرانیان وعربهادرزمان ساسانیان/نولدکه/ترحمه عباس زریاب/پژوهشگاه علوم انسانی ومطالعات فرهنگی/تهران/چ سوم/۱۳۸۸/ص۱۸

[17] برای مثال شباهت بین کاووس وکمبوحیه ویاکوروش باکیخسرو.دراین خصوص بویزه به کتاب حسن پیرنیاباعنوان عصراساطیری تاریخ ایران،خطوط برحسته ی داستانهای قدیم ایران مراحعه گردد.

[18] برای مثال درشاهنامه می خوانیم:یکی نامه دیدم پرازداستان  سخن های آن پرمنش راستان

فسانه کهن بودومنثوربود       طبایع زپیونداودوربود

گذشته براوسالیان شش هزار  گرایدون که برتونیایدشمار

[19] ازآنروکه خواندن ونوشتن تاهمین چند دهه پیش تنهاازافرادی محدودبرمی آمدوطبیعی است که این عده ی محدود درنوشتن وخوانش هرآنچه که می خواستندآزادبودندازحمله تاریخ!