سلسله های پادشاهی درایران۸
منوچهر
پس ازفریدون پادشاهی به منوچهر رسید.به نظرمی رسد با توجه به اینکه دراوستا تنها یکبارازاوسخن به میان آمده واثری ازوی درروایات ودایی هماننداسلافش بچشم نمی خورد بایداورا شخصیتی جدیدترازشاهان قبلی دانست ویا چنین پنداشت که درطول زمان روایات مربوط به اوبه فراموشی سپرده شده ویا شکل گیری روایات اوپسینی وازسایرپهلوانان وشاهان متاخرترباشد معذالک تفاوت عمده ای بین روایات کهن وروایات پهلوی وبویژه شاهنامه وکتب مورخین اسلامی دراین مورد بچشم می خورد. اینکه چراازمنوچهرعلیرغم ماجراهای زیادی که به اودرشاهنامه که خودمبتنی برخداینامه های دوره ی ساسانی است ،نسبت داده شده ، دراوستا چندان اشاره ای نگریده، بروشنی معلوم نیست .درمتون ودایی تنها آنجا که ازمنشاء ونحوه ی خلقت انسان سخن می رود، آدمیان راازنیایی نخستین می دانند که اوراگاه " منو" وگاه " یمه" پسران " وی وس ونت"دانسته اند.منو یامنوس زمانی نام خاص وزمانی نام عام برای مردم است.اونخستین انسانی است که برزمین زندگی کرده وپایه گذارآئین قربانی است وچون آتش افروخت، نخست بخشی ازقربانی را فدیه ی راه خدایان کرد وعمل اوالگوی نخستین قربانی وآئین های آن است. با این وصفی که ازمنوچهردروداها شده آشکارا دیده می شود که بین منوی ودایی وآنچه که درروایات ایرانی آمده تنها ازلحاظ لفظی اشتراک وجود دارد ونمی توان آن شباهتهای موجود بین روایات هندی وایرانی درموردجمشید وفریدون رادرآن مشاهده کرد بویژه آنکه دراوستا نیز تنها نامی ازاووخاندان وی بمیان آمده است.
دریشت سیزدهم اوستا موسوم به فروردین یشت ازبند۹۶تا پایان بند۱۴۲که پایان کرده ی سی ام است فهرستی ازنامهای پهلوانان ونام آورانی می آید که فروشی آنان مورد ستایش قرارمی گیرد ازجمله دربند۱۳۱آمده است:" فروشی منوچهر ازخاندان "ای ریه" را می ستاییم" . ازاین بند چنین استنباط گردیده که منوچهرازخاندان ایرج وفریدون است.
نام منوچهر دراوستا "مئینیوش چیثره" یا "منوش چیثره" است که ازدوپاره ی "مئینیو" به معنی بهشتی که درپهلوی وفارسی بصورت " مینو" درآمده ازریشه ی اوستایی "من " به معنی فکر،روح واندیشه وپاره ی"چیثره" که درپهلوی چیهرودرفارسی بصورت چهره درآمده است ورویهمرفته به معنی دارنده ی چهره ی بهشتی وروحانی است.
برخلاف سکوت اوستا درمورد این شخصیت، درمتون بجای مانده ی پهلوی ازمنوچهر سخن بیشتری به میان آمده است.دربندهش منوچهر چندین نسل با ایرج فاصله دارد.نبردهای ایران وتوران وافراسیاب درزمان وی آغاز می شود.
دربخش نهم بندهش تحت عنوان"درباره ی رودهای نامور" کندن رودفرات به منوچهر نسبت داده می شود:" ستایم فرات پرماهی راکه منوچهر برای روان خویش کند وآب بستد وبخورانید...".
دربخش هجدهم آن تحت عنوان"درباره ی گزند(ی که) هزاره هزاره به ایرانشهرآمده" درباره ی وی چنین سخن رفته است:" دیگرهزاره آغازشد...منوچهرزاده شد وکین ایرج راخواست پس افراسیاب آمد ومنوچهررابا ایرانیان به پتشخوارگرراند وبه سیج وتنگی وبس مرگ نابود کرد و"فرش" و"نوذر" پسران منوچهرراکشت تابه نسلی دیگرایرانشهرازافراسیاب ستانده شد."
دربخش بیستم کتاب بندهش تحت عنوان"درباره ی تخمه وپیوند کیان" نسب زرتشت بواسطه چند نسل به منوچهرمی رسد.همچنین درهمین بخش آمده :" ازایرج دوپسر ودختری زاده شد...فریدون آن دخترراپنهانی بداشت، ازآن دخت دختی زاده شد... (آن دختررا) فریدون همی پنهان کرد تا ده پیوند تاهنگامی که منوش خورشید-به- بینی ازمادرزاده شد زیراهنگامی که زاده شدروشنی خورشید به بینی(او) افتاد .
دربخش بیست ویکم آن بعنوان"دوره ی موبدان" تخمه ی همه ی موبدان پارس به منوچهربازمی گردد.
دربخش بیستم ودوم بندهش تحت عنوان" درباره ی سال شمارتازیان به دوازده هزارسال" چنین آمده:" منوچهریکصد وبیست سال شاهی کرد."
در"گزیده های زاداسپرم" یکی دیگرازمتون پهلوی ودربخش زندگی زرتشت آمده:" پیدایی دین برسپندارمذ بدان گاه بود که افراسیاب آب راازایرانشهربازداشت وبرای بازآوردن آب(سپندارمذ) دوشیزه وار به خانه منوچهر، شاه ایرانشهرکه پاسخگوی بیگانگان بود،پیداآمد." ونیززرتشت وگشتاسپ کیانی راازتخمه ی او می داند:" زرتشت از"راغ" بود وگشتاسپ از"نوذر" واین دوازتخمه ی منوچهراند ."
درکتاب هفتم دینکرد نیزکه یکی ازمتون مهم پهلوی است ازاودرردیف کسانی سخن می رودکه" وخش" یاکلام آسمانی به آنان رسیده است تا به مردم بازگویند تا برسد به زرتشت که مهمترین آنان است:" وآمد به منوچهرایران دهبد وبدان کردبسی کارشگفت آوروشکست داد سلم وتوررابه کین ایرج(و) پاسخ گوینده بود خاندان فریان راازکشورانیران وآراست شهریاری ایران را(و)فراخ کرد وآباد ساخت ایرانشهررا(و)پیروزکرد کشورایران رابرانیران."
روایت مورخین اسلامی علاوه برآنچه که دروایات پهلوی آمده افزوده هایی نیزدارد که برهمان سیاق درشاهنامه ی فردوسی بازتاب یافته است که آبشخورهمه ی آنها راخداینامه های دوره ی ساسانی می دانند.
بنابرروایت شاهنامه پادشاهی منوچهریکصد وبیست سال بود.اوپس ازآنکه کین نیای خودایرج راازسلم وتورستاند پس ازمرگ فریدون وپس ازیک هفته ماتم وسوگ:
به هشتم بیامد منوچهرشاه به سربرنهاد آن کیانی کلاه...
همه پهلوانان روی زمین براویکسره خواندند آفرین
سپس اوسخنانی درمورد چگونگی پادشاهی خویش راند وپهلوانان اوراستودند ازجمله سام نیای رستم دستان به تائید اوبرخاست وسربندگی برزمین اوسائید.
دراینجا باید به نکته ای اشاره کرد ؛ اینکه یکی ازویژگیهای دوره ی پادشاهی منوچهردرشاهنامه ظهورپهلوانان بزرگی است که قبلا ازآنان سخنی درمیان نبوده است اینکه چگونه این خاندانهای بزرگ پهلوانی که نقشی بسیارمهم درحفظ ونگهداری خاندانهای شاهی داشته وحتی درپاره ای ازمواقع پادشاهانی رابرسرکارمی آورند، ناگهان دراین داستان پیدا می شوند، بازشاهدی است برمتاخربودن داستان منوچهر وشخصیت اوکه معلوم نیست بازتاب چه کسی درتاریخ است وتاریخ کدام قوم ؟ ویا نشانی است ازتدوین این داستان دردوره های بعدی که این خاندانهای پهلوانی درآن دوره دارای نفوذ وقدرت بوده تاآنجا که قادربه تعیین شاه ویاتغییراوبودند.
درزمان وی زال فرزند سام بدنیا می آید وازپیوند زال با رودابه دخترشاه کابل رستم پهلوان نامی ایران زاده می شود.درشاهنامه اثری ازجنگهای منوچهربا افراسیاب تورانی دیده نمی شودوتماما به داستان سام وزال ورودابه ودرگیریهای آنان بامهراب پادشاه کابل وپدررودابه وزادن رستم وپهلوانیهای اولیه اوپرداخته شده است وتنها درواپسین بخش، آنجا که به مرگ منوچهرمی رسیم ازکارها واعمال وی درزمان فریدون سخن گفته می شود وبنای شهرهایی به اونسبت داده می شود وبه هشداری که به پسرش نوذردرموردهجوم ویورش ترکان ونویدآمدن پیامبری ازشرق می دهد، اشاره می شود واینکه ازخاندان سام ورستم درجنگها وروزهای دشوار یاری جوید:
بگفت وفرودآمد آبش بروی همی زاربگریست نوذر بروی
دوچشم کیانی بهم برنهاد بپژمرد وبرزد یکی سرد باد
شد آن نامورپرهنرشهریار به گیتی سخن ماندازاویادگار
ازمجموع آنچه که درمورد منوچهرآمده است چنین استنباط می شود که اوچهره ای اسطوره ای همانند اسلاف خود ندارد ازخاندان ایریه است که آنرامعمولا باایرج یکی می دانند، نسب زرتشت وگشتاسپ کیانی به او می رسد وازکسانی است که کلام آسمانی به اورسیده است.نبردهایی باافراسیاب داشته ودرآن فرزندانش کشته شدند وسپس درپی انعقاد پیمانی باافراسیاب بین طرفین صلح وسازش بعمل می آید که درشاهنامه به نبردهای وی با افراسیاب اشاره ای نشده وآن جنگها به دوره ی بعد ازاو انتقال یافته است وطبیعتا نوذرفرزندش نیزکشته نشده،همچنین داستان آرش کمانگیر وتیرانداختن وی که به دوره ی منوچهرمنسوب است درشاهنامه بازتابی پیدانکرده است، هیچ جنگی بادیوان ودروغپرستان به اونسبت داده نشده ومی توان آنرا نشانه ای ازاین دانست که داستانهای منسوب به اومتاخرترازداستانهایی است که به پیشینیان وی نسبت داده شده است وحتی می توان گفت که دراین دوره با مفهومی بنام انیران یعنی غیرایرانی مواجهیم که خودنشانگر شکل گیری مفهومی فراترازقوم وقبیله است. بعبارت دیگردراین مرحله مهاجرین آریایی پس ازاستقراردرسرزمینهای تازه به مرحله ای ازاستقرار رسیده اند که بین خود ودیگران تمایزی نه تنها مبتنی برمفهوم قومیت که مبتنی بردریافتی ازمفهوم سرزمین قائل گردیده وتمامی کسانی راکه درتقابل باآنان قرارمی گرفتند اعم ازتیره های آریایی ویا بومیان محلی بعنوان کلی انیرانی درنظرگرفته وباآنان به مقابله برمی خاستند ، بدینسان بدنبال تقسیم جهان ازسوی فریدون وبوجود آمدن سرزمینهای تور وسئیریم وایران دراین دوره شاهد شکل گیری مفهومی روشن ترازسرزمین ایران درتقابل با انیران هستیم.
نوذر
همانند منوچهرنوذرنیز ازشخصیتهای مشترک هند وایرانی محسوب نمی گردد واین نشانگرجدائی کامل روایتهای مشترک قبلی درمتون هند وایرانی است . دراوستا ازاوبنام" نئوتره" یادشده است امانه بعنوان یک شخص بلکه تحت عنوان نام یک خاندان که شخصیتهای مهم تاریخ حماسی ما نظیرتوس وگستهم وویشتاسپ ازاین خاندانند. درپهلوی این اسم بصورت "نوتر" یا نوذرآمده است.
دریشت پنجم اوستا موسوم به آبان یشت بند۷۶چنین آمده:" ویست اورو ازخاندان نوذربرکرانه ی آب ویتنگوهئیتی اینچنین گفتارراست برزبان اوراپیشکش آورد..." درمیان پهلوانانی که دریشتهاازآنان سخن رفته تنها "ویست اورو" باعنوان نئوتری به چشم می خورد واین کسی است که درروایات پهلوی نام اوبصورت "ویستخم" وگستهم آمده است.
همچنین دربند۹۸همین یشت می خوانیم:" اورا(اناهیتا) نوذریان ستودند... نوذریان ازاواسبان تکاورخواستند... دیری نپایید که نوذریان کامروا شدند..."
بزعم گروهی ازآنجا که نوذریان ازاناهیتا اسبان تکاورخواستند ونام ویشتاسپ دراوستا" ائوروت اسپه" بمعنی دارنده ی اسبان رهواروتیزتک است لذا ویشتاسپ راکه شخصیتی مهم دراوستا وحامی دین بهی بوده ،ازخاندان نوذرمیدانند وگروهی دیگرنیزبرهمین سیاق نئوتره اوستایی ونوذرپهلوی را به معنی "شعبه کوچک"می دانند چراکه ویشتاسپ راپدرداریوش هخامنشی ودرمقابل کورش ازشعبه کوچکترخاندان هخامنشی دانسته اند.
دریشت پانزدهم موسوم به رام یشت بند۳۵آمده:"هوتوسا دارنده ی برادران بسیارازخاندان نوذربرتخت زرین، بربالش زرین، دربرابر برسم گسترده بادستان سرشار او (ایزد"وای" یاباد) راستود..." که این هوتوسای اوستایی درپندارگروهی همان آتوسا همسرویشتاسپ (= گشتاسپ) ومادرداریوش هخامنشی وازخاندان نوذراست.
درارت یشت یااشی یشت(یشت هفدهم ) بند۵۵نیزچنین آمده است:" هنگامی که تورانیان ونوذریان تیزتک، ازپی من(اشی) بتاختند، من خودرادرزیرپای ورزاوی (بنام) برمایون پنهان کردم..."
درموارد ذکرشده ی بالا ملاحظه می گردد که درهمه جا "نئوتریه " نه نام شخصی خاص بلکه اشاره به خاندانی بزرگ دارد.
دربندهش ازمتون مهم پهلوی نیزازنوذر درچند جا سخن به میان آمده است.دربخش چهاردهم تحت عنوان"درباره ی سروری کشورها" چنین آمده:" ...ایشان رانیزگوید که بی مرگ اندچون:...توس نوذران..."
دربخش هجدهم ذیل عنوان"درباره ی گزند(ی که) هزاره هزاره به ایرانشهرآمده" می خوانیم:"...پس افراسیاب آمد... فرش ونوذر، پسران منوچهرراکشت..."
دربخش بیستم باعنوان"درباره ی تخمه وپیوند کیان" آمده:" ازمنوچهر فریا ونوذر...زاده شدند."
درمتون پهلوی برخلاف اوستا تمایل بیشتربرآن است که نوذرتشخص یابد ونه اینکه عنوانی برای یک خاندان تلقی شود.
درشاهنامه اما باروایت دیگری ازنوذرمواجهیم.اوپسر منوچهراست وپس ازمرگ پدرتاج شاهی برسر می نهد.پادشاهی اوهفت سال بود که درابتدا راه بیدادگری درپیش می گیرد ولی پس ازپند واندرز بزرگان به خود می آید:
براین برنیامد بسی روزگار که بیدادگرشددل شهریار
ره مردمی نزد اوخوارشد دلش بنده ی گنج ودینارشد
مردم بدنبال بیدادگری نوذربرعلیه وی می شورند، اوسراسیمه نامه ای به سام پهلوان سترگ دوران که درمازندران بود می نویسد وازاومی خواهد چون جهان پرآشوب گشته وپادشاهی اودرخطراست به یاری اوبشتابد، سام بالشکرخویش به پیش نوذر می آید، بزرگان ومهتران ایران به پیشوازاومی روند وازبیداد نوذرمی گویند وازسام می خواهند که بجای وی تاج شاهی رابرسرنهد وبرتخت کئی بنشیند، سام پیشنهاد آنان را نمی پذیرد وبه آنان می گوید با پند واندرز نوذررا به راه خواهدآورد سپس به نزد نوذرمی رود وازعهدهای کهن سخن بمیان می آورد،ازدیگرسوهنگامی که خبرمرگ منوچهروبرتخت نشستن نوذربگوش پشنگ سالارتورانیان می رسد اوموقع را برای تاختن به ایران مناسب می یابد بهانه ی او درتازش به ایران انتقام خون " تور" نیای وی است که بدست منوچهرکشته شده بود، پشنگ تمامی سرداران وبزرگان توران راجمع کرد و:
سخن راندازتوروازسلم گفت که کین زیردامن نشاید نهفت
که با ما چه کردند ایرانیان بدی را ببستند یکسرمیان
کنون روزتیزی وکین جستن است رخ ازخون دیده گه شستن است
افراسیاب پسرپشنگ پس ازشنیدن سخنان پدربه خشم می آید ومی گوید:
که شایسته ی جنگ شیران منم هماورد سالارایران منم
پشنگ اوراسالار سپاه توران کرده وسایربزرگان وپهلوانان رانیز به اطاعت ازاومی گمارد.افراسیاب بالشکری بزرگ قصد ایران می کند:
سپاهی برآمد زترکان وچین همان گرزداران خاورزمین
که آنرامیان وکرانه نبود همان بخت نوذرجوانه نبود
سپاهیان توران وقتی به رود جیحون می رسند نوذرآگاه ازحرکت سپاهیان دشمن، آهنگ جنگ باتورانیان می کند ونامه ای به سام می نویسد وازاویاری می طلبد اما سام دراین زمان مرده وفرزند وی زال درسوگ پدرنشسته بود، افراسیاب ازخبرمردن سام خوشنود وبیشترترغیب به جنگ می شود، پس ازهماوردیهای اولیه پهلوانان دوگروه که منجر به شکت ومردن تنی چند ازپهلوانان ایرانی می گردد، دولشکر برهم یورش می برند،افراسیاب دلیریها می کند تاجائیکه نوذر مجبورمی شود شخصا به مقابله بااوبپردازد:
سرانجان نوذرزقلب سپاه بیامد به نزدیک اوکینه خواه
ودرنبرد بین این دو:
چنین تاشب تیره آمد به تنگ برو چیره شد دست پورپشنگ
سرانجام پیروزی ازآن تورانیان می شود وسپاه ایران گریزان صحنه نبرد را ترک می کنند. نوذرکه شرایط راخطرناک می بیند به بزرگان لشکرخویش می گوید به سمت البرزروند تا شاید ازتخمه ی فریدون چند تنی زنده بماند وخود روزبعد دوباره به جنگ با افراسیاب می روداما باردیگرشکست می خورد واین بار به سمت پارس روی می نهد،افراسیاب وقتی ازفرارنوذرآگاهی یافت باسپاه خویش درپی اومی تازد، نوذر چاره رادرجنگ وگریز می بیند اما این کارسودی برای اوندارد:
شب تیره تا شد بلند آفتاب همی گشت با نوذرافراسیاب
زگرد دلیران جهان تارشد سرانجام نوذرگرفتارشد
افراسیاب لشکری برای دستگیری بزرگان لشکرایران می فرستد که گروهی ازآنان قبلا به فرمان نوذربه داخل کشورعقب نشینی کرده بودند اما سپاه توران درنبردهایی که با این گروه می کنند، شکست می خورند، افراسیاب خشمگین ازکشته شدن لشکریان خود نوذررابه نزد خود می خواند، نوذررا دست بسته به پیش افراسیاب می برند اوازکین سلم وتوریاد می کند و:
بدوگفت هرچه که آید رواست بگفت وبرآشفت وشمشیرخواست
بزد گردن نوذرشهریار تنش را بخاک اندرافکند خوار
شد آن یادگارمنوچهرشاه تهی ماند ایران زتخت وکلاه
افراسیاب پس ازکشتن نوذر درصدد کشتن سایربستگان وبزرگان ایرانی برمی آید امااغریرث برادروی اوراازاین کارباز می دارد وآنان رامیان غاری درساری به بند می کشد.افراسیاب به سمت ری می رود وازآنجا که تخت شاهی ایران بی صاحب مانده بود تاج کیانی برسر گذاشت و:
به شاهی نشست اندرایران زمین سری پرزجنگ ود لی پرزکین
زو
نام زودراوستا " اوزاوا" بمعنی یاری رساننده است که درپهلوی "اوزو" و"زاب" و" زو" شده است. نام پدروی "توماسپ" بمعنی دارنده ی اسبان فربه است که درفارسی به تهماسپ وتهماسب تبدیل یافت.
دراوستا نام زو درکرده ی ۳۰فروردین یشت آمده وفروشی وی درکنارسایرنام آوران ایرانی مورد ستایش قرارگرفته است:" اینک اشونی وفروشی "اوزاوا" پسر"توماسپ" را می ستائیم."
دراوستا نام اودرعداد پهلوانان آمده است اما بعنوان پادشاه ازاوسخنی نرفته است. درمتون پهلوی ازاوبیشترنام برده اند.دربندهش بخش هجدهم چنین می خوانیم:"...چون منوچهردرگذشته بود دیگربارافراسیاب آمد برایرانشهرآشوب وویرانی کرد، باران راازایرانشهربازداشت تا"زاب" تهماسبان آمد،افراسیاب رابسپوخت وباران آورد، که آن رانوبارانی خوانند..."
همچنین دربخش بیستم چنین آمده است:" زاب پسرتهماسب...پسرنوذرپسرمنوچهراست.اززاب سه پسرودختری زاده شد: قباد نابرنای درصندوقی بود(اورا) به رود بهشتند به محفظه بیفسرد،زاب بدید، بستد، بپرورد وفرزند یافته نام نهاد..."
دربخش بیست ودوم بندهش تحت عنوان"درباره ی سال شماری تازیان به دوازده هزارسال" مدت پادشاهی زاب پسرتهماسب سه سال عنوان شده است.دراوستا ومتون پهلوی زوپسر تهماسب است ونه نوذر.
بنابرروایت فردوسی درشاهنامه افراسیاب پس ازکشته شدن نوذرخود تاج شاهی ایران رابرسرنهاد.پهلوانان وگردان ایرانی ازاین خبرآگاه شدند وبه پیش زال درزابلستان رفتند وبه سرکردگی وی سپاه بزرگی تدارک دیدند وبه سمت ساری جائیکه بستگان ونزدیکان نوذر به بند کشیده شده بودند، شتافتند، بندیان راآزاد کردند وبه جنگ باافراسیاب پرداختند. علیرغم وجود توس وگستهم فرزندان نوذر، بزرگان ایران به یاری زال بدنبال فردی ازتخمه ی فریدون برای جایگزینی نوذررهسپارشدند:
زتخم فریدون بجستند چند یکی شاه زیبای تخت بلند
ندیدند جزپورتهماسب ، زو که زورکیان داشت وفرهنگ گو
بزرگانی چون قارن ومرزبان به همراهی موبد سپاهی فراهم کردند و:
یکی مژده بردند نزدیک زو که تاج فریدون به توگشت نو
همه ازانتخاب اوبه شاهی که درآن زمان هشتادساله بود خوشنود گشتند و:
به شاهی براوآفرین کرد زال نشست ازبرتخت، زوپنج سال
کهن بود برسال هشتاد مرد به داد وبه خوبی جهان تازه کرد
پس ازآن خشکسالی بزرگی پدید می آید اما دوسپاه متخاصم همچنان به نبرد با یکدیگرادامه می دهند تا آنکه بناچارپیمان صلحی بین آنان منعقد می گردد ورود جیحون مرزبین ایران وتوران تعیین می گردد وقراربرآن گذاشته می شود که ترکان برطرف دیگررود که سرزمین ایران است، قدم نگذارند، پس ازاین زولشکربه پارس می برد وباران به فراوانی می بارد وجهان پرازسبزی وخرمی می گردد وزمانی که زوبه هشتاد وشش سالگی می رسدچشم ازجهان می بندد:
چوسال اندرآمد به هشتادوشش بپژمردسالارخورشید فش
بشد بخت ایرانیان کندرو شد آن دادگسترجهاندارنو
گرشاسب
ازگرشاسب وپادشاهی اونه دراوستا ونه درمتون پهلوی سخنی نرفته است وبنظر می رسد که تنهادرخداینامه های دوره ی ساسانی وهمچنین درکتابهای مورخین اسلامی به اواشاره شده باشد.درشاهنامه اوبعنوان نهمین پادشاه وآخرین آنان درسلسله ی پیشدادی است که شخصیت وی هیچ نسبتی با گرشاسبی که دراوستا ومتون پهلوی ازاوسخن رفته وازپهلوانان بزرگ دین زرتشتی ونیای خاندان رستم وازنوادگان جمشید ودخترشاه کابلستان است،ندارد.
درروایتی که فردوسی درشاهنامه آورده اوپسرزو دانسته شده که پس ازمرگ پدربه شاهی می رسد وبه مدت نه سال درایران فرمانروایی می کند. افراسیاب پس ازآگاهی ازمرگ زو دوباره آهنگ ری کرده ودرهمین سال گرشاسب چشم ازدنیا فرومی بندد وباردیگرایرانشهردرمعرض یورش تورانیان قرارمی گیرددرحالیکه تخت شاهی تهی مانده است.
با درگذشت گرشاسب دوره ی سلسله ی پادشاهی پیشدادیان به پایان می رسد وما شاهد برتخت نشستن قباد خواهیم بود که بنیانگذار سلسله ی تازه ای ازپادشاهی است: کیانیان
ازپیگیری داستانهای آخرین پادشاهان پیشدادی چنین برمی آید که دراین دوران بامفهوم جدیدی ازایران برمی خوریم که بطورکلی سرزمینی راشامل می شود که جایگاه مشخصی رادربرمی گیرد واگرچه درشاهنامه بدرستی معلوم نیست ایران شامل کدام قسمت ازجغرافیای زمان خود است معذالک آنچه که حائزاهمیت است دراین داستانهای آخرین شاهان پیشدادی بدست آوردن مفهومی ازخود دربرابردیگری است مفهومی که مبتنی برخاک وجغرافیاست ونه فقط تیره ونژاد.اگردربخشهای قدیمترسرگذشت شاهان پیشدادی شاهدبرخورد وجنگ آنان بادیوان ودروغ پرستانیم به این دلیل است که هنوزمفهومی ازایران بمثابه ی یک سرزمین مشخص بوجود نیامده بودبلکه اساس آن دوران برجدایی قوم وتیره ونژاد ازیکدیگربوده است اما دراواسط دوره ی پیشدادی یعنی پس ازتقسیم جهان توسط فریدون دربین سه فرزند خویش بتدریج شاهد شکل گیری جغرافیای مستقلی برای هریک ازنژادها(توران وروم وایران) هستیم وازآن زمان به بعداست که ایران درمقابل آنان قرارمی گیرد وازهمه ی آنان تحت عنوان کلی انیران نام برده می شود، به عبارت دیگر این شکل گیری هویت براساس خاک وجغرافیا نه تنها درایران که درسرزمینهای دیگرنیزبوجود می آید آنچنانکه ازآن پس ایران همواره درمقابله وجنگ با توران است که براین مبنا سرزمینی است بامرزهای مشخص وفرمانروایانی مجزی ومتمایزازایران واگرچه هنوز جغرافیای ایران همانند دوره ی تاریخی خود مرزهای ثابتی ندارد ومدام درجنگها بدنبال شکستها وپیروزیهای بدست آمده ، تغییر می کند با این وجود باشندگان آن وکسانی که برآنها فرمان می راندند محدوه ای راایران فرض می کردند که ازسوی مرزهای تعیین شده باهمسایگان، تعین وتشخص می یافت.
دردوره ی سلسله پادشاهان کیانی نیزشاهد گسترش مفاهیمی ازقبیل سرزمین وکشورخواهیم بود وملاحظاتی کلی تررادرخصوص تشابه این دوسلسله وپادشاهان آن که تاریخ اساطیری وحماسی مارا تشکیل می دهند، با دیگرسلسله های تاریخی پادشاهی ایران دنبال خواهیم کرد.
ادامه دارد