نويسنده : cyrus sangari - ساعت 12:35 روز دوشنبه نهم تیر 1393
  عيلامي نو

دوره ي عيلامي نو ( حدود 1100 – 539 ق م ) ازآنجا كه به لحاظ صورتبندي وبازسازي داراي پيچيدگي است معمولا به سه بخش تقسيم كرده اند : 1) عيلامي نو اول ( حدود 1100 تا 743 ق م ) 2) عيلامي نو دوم ( حدود 743 تا 646 ق م ) 3) عيلامي نو سوم ( حدود 646 تا 539 ق م ) دركتيبه هاي برجاي مانده ، از بخش نخست ذكري به ميان نيامده است ومستندي درباره ي آن وجود ندارد . از بخش دوم اطلاعات بهتري دردست است اما اين اطلاعات مأخوذ از منابع ومآخذ آشوري است يعني از كساني كه درنبرد و كشمكش دائم با عيلام واز دشمنان هميشگي آن بوده واز اينروروايتي است كه باصطلاح از سوي فاتحان درمورد شكست خوردگان نوشته شده و چه بسا رعايت انصاف درآن صورت نگرفته وآلوده به اغراق هائي باشد . بخش سوم نيز به زماني اختصاص دارد كه قلمروهاي پادشاهي عيلامي بطورمستقل وجود داشته وهنوز درامپراطوري پارس ها ( هخامنشيان ) هضم وجذب نشده بودند .

دوره ي اول عيلامي نو

اين دوره به دوره ي اغتشاش نامبردار است كه بازه اي زماني درحدود 350 سال را دربرمي گيرد واطلاعات اندكي از آن موجود است . هيچيك از شاهان عيلامي اين دوره شناخته شده نيستند . اين دوره با ورود مادها درصفحات شمال غرب ايران ( اطراف درياچه ي اروميه وهمدان ) ونيز پارس ها ( درفارس كنوني واَنشان ) همراه است . اين اقوام تازه وارد موفق به برپائي چندين قلمرو پادشاهي كوچك درمناطق تحت نفوذ خود شده واندك اندك به توسعه آنها پرداخته وبا قدرتهاي آن دوره نظير آشور وعيلام مجاورگرديدند . حضورپارس ها در" اَنشان" كه از مراكز اصلي سكونت عيلامي ها بوده ، نشاندهنده ي كاسته شدن قدرت عيلام وبه انقياد درآمدن بخشي از عيلام كهن ودرعين حال نشانگر تغييري اساسي درمنطقه ي جنوب غرب ايران است . عيلام دراين دوره به ايجاد اتحادي با بابل درمقابل قدرت رو به تزايد آشور دست يا زيد . براساس يكي از متون وقايع نگاري بابلي درسال 984 – 978 ق م شاهِ بابل يكي از جنگ سالاران عيلامي بنام " مار- بيتي - اَپلا- اُزور" بود كه هفتمين سلسله ي پادشاهي بابل را تاسيس كرد اگرچه اين سلسله پس از او دوام چنداني نيافت . همچنين درسال 819 – 813 ق م عيلامي ها دركنار شاهِ بابل " مردوك - با لاتسو – ايكبي " به مقابله با " شمشي اَداد " پنجم ( 824 – 800 ق م ) امپراطور آشور پرداختند . عيلامي ها درنبرد با آشور شكست خورده و" شمشي اَداد " پنجم پس از اين پيروزي حمله ي تازه اي را عليه بابل طرح ريخت . درآغاز قرن هشتم ق م امپراطوري آشور پس از جنگهاي بزرگ توانست بابل وحتي بخشي از مناطق زاگرس رابه انقياد خود درآورد . با اين پيروزي ها عيلام نيزمورد تهديد آشوري ها قرارگرفت . دراين دوره عيلام بصورت پادشاهي هاي كوچك ومجزي درآمده بود . شوش همچنان بعنوان يكي از مهمترين شهرهاي عيلام باقي ماند اما ساير شهرها نيز بصورت مراكز وپايتخت پادشاهي هاي مختلف عيلام درآمدند ؛ شهر هائي نظير "هيدالو" و" ماداكتو" . درواقع پس از دوره اي كه عيلام درمحاق قرارگرفته بود ، حدود اواسط قرن هشتم ق م باري ديگر واين بار از شوش ، گام درروشنائي تاريخ مي گذارد .

دوره ي دوم عيلامي نو

دراين دوره شاهد تقريبا يك قرن جنگ ونبرد با امپراطوري آشورمي باشيم . اين دوره درعين حال مصادف است با مهاجرت گسترده ي اقوام ايراني يا با صطلاح آريائي وجايگزين شدنشان درفلات ايران واز جمله درمنطقه ي جنوب غربي . درحدود سال 800 ق م به نام ما دها ي قدرتمند درمنابع آشوري برمي خوريم كه هم شامل مادها ي ساكن درغرب ايران وهم مادهاي دوردست است ، همانهائي كه بعدها با نامهاي مشخص تري نظير "پارت "ها ، "ساگارتي" ها ، "باختري" ها ، "سغدي" ها و . . . درتاريخ نامبردارگرديده اند . درميان اين اقوام قبيله ي پارس كه قبلا درساحل جنوب شرق درياچه ي اروميه ساكن بود ، درپايان همين دوره درمنطقه ي جنوب غرب ايران ودرمنطقه ي اَنشان سكني گزيده وبا تثبيت خود مقارن سال 844ق م وفزوني يافتن از عيلامي ها ، كمي بعد موفق به تاسيس امپراطوري هخامنشي گرديدند . نخستين شاه شناخته شده ي اين دوره ي عيلامي نو ، " هومبان تارا " اول ( 760 ؟ ق م ) است . ازاو وجانشينش يعني " هومبان نيكش " اول ( 743-717ق م يا همان " اومَنيگَش " درمنابع آشوري ) اطلاعات بيشتري دردست است . براي مثال او از شورشي كه درجنوب ميانرودان درگرفته بود حمايت كرد . همچنين به دفاع از شاه بابل " مردوك اَپلا ايدينا " دوم ( يا " مِروداخ با لادان " 722-710ق م ) درمقابل " سارگن " دوم امپراطور آشور پرداخت . "سارگن " دوم موفق به شكستن اين اتحاد شده درنتيجه " هومبان نيكش " اول مجبور به عقب نشيني وشاه بابل نيز مجبور به فرارگرديد . شاه بعدي عيلام " شوتروك ناهونته " دوم (717-699 ق م ) است كه درمتون آشوري وبابلي ونيز كتيبه هاي موجود درشوش ازاو سخن رفته است . متون شوش حكايت از اشتغال وي به ساخت معابد مختلف درشهردارد . او نيز همانند اسلاف خويش وبنابردلايل استراتژيك ازبابل درمقابل آشور حمايت مي كرد . اوبهمراه شاه بابل شهر " دور- اَتَرا " را تسخيركرده وتعداد زيا دي از ساكنين آنرا اسير وتبعيد مي نمايد سپس شهرهاي " سَم اونا " و" باب دوري " را تسخير ونهايتا شهر "بيت ايمبي " را مقرخودقرارداده ومنطقه ي فرات رانيز جهت دنبال كردن اهداف ديگرخود ضميمه ي فتوحاتش مي كند . همچنين هنگامي كه " مردوك اپلا ايدينا " دوم از بابل رانده وبه عيلام پناهنده مي شود " شوتروك ناهونته " دوم درسال 703 ق م با فرستادن هشتادهزارتيرانداز وسواره نظام اورا دربازپس گرفتن بابل ياري مي رساند . باروي كارآمدن " سناخريب " ( 705-689 ق م ) درآشور ، بابل بارديگر توسط آشوري ها اشغال و" مردوك اپلا ايدينا " دوم مجبور به ترك تاج وتخت خويش مي شود . " سناخريب " ابتدا " بل ايبني " بابلي راكه درآشور بزرگ شده وتربيت يافته بود بعنوان حاكم بابل منصوب مي كند ." مردوك اپلا ايدينا " دوم درسال 700ق م يكبار ديگر وتحت حمايت " شوتروك ناهونته " دوم به بابل حمله برده ولي با مداخله ي مجدد " سناخريب " مجبور به عقب نشيني مي گردد . سناخريب پسركوچك خود " آشور نادين شومي " (700 – 693 ق م ) رابعنوان حاكم بابل منصوب كرده وسپس به عيلام مي تازد . " شوتروك ناهونته " دوم اندك زماني پس ازاين واقعه توسط برادرش "كالوتوش اينشوشيناك " دوم به قتل مي رسد ." شوتروك ناهونته " دوم آخرين پادشاه عيلامي بود كه خود را با عنوان قديمي " شاهِ اَنشان وشوش " مي ناميد . "كالوتوش اينشوشيناك " دوم ( 693 – 699 ق م ) درسال 699 ق م بقدرت رسيد . اوشمال بابل را به اشغال خود درآورد وبنظر مي رسد شهرهاي منطقه راچند صباحي دراختيار داشته است . " آشور نادين شومي " بمدت طولاني دربابل باقي ماند ودرسال693ق م توسط بابلي ها سرنگون وبه شاه عيلام تسليم گرديد . "كا لوتوش اينشوشيناك " دوم اورابا خود به عيلام برد ومورد آذاروشكنجه قرارداد . اين مسئله باعث شد تا " سناخريب " حمله ي شديدي را عليه عيلام آغاز نمايد ودرهمين زمان بود كه "كا لوتوش " توسط "كوتيرناهونته " چهارم (693 – 692 ق م ) به قتل رسيد . آشوري ها درحملات متعدد خود موفق به تسخير"ماداكتو" شدند شهري كه بنظر مي رسد مركز عيلام بوده است . دوره ي سلطنت "كوتيرناهونته " چهارم بسياركوتاه بود وبه نفع "هومبان اومنا " سوم (692 – 689 ق م ) قدرت رارهاكرد . "هومبان اومنا " سوم براي مقابله با آشور دست به ايجاد اتحاديه اي با سايرشاهان جنوبِ غرب ايران مانند اَنشان ، " اليپي " و" پارسوا " زد . وي درسال 691 ق م با ارتش جديدي كه حاصل اتحاديه ي فوق بود به حمايت شورش بابلي ها درساحل رود دجله ودرجنوب ميانرودان پرداخت . نتيجه ي اين جنگ معلوم نيست زيراهردو طرف درسالنامه هايي كه تنظيم كرده اند مدعي پيروزي بررقيب خود شده اند . اما چنين بنظرمي رسد كه " هومبان اومنا" سوم شكست قاطعي را برارتش آشور تحميل كرده باشد زيرا " سناخريب " خشمگين از مقاومت بابلي ها ونيز مرگ پسركوچك خود مصمم گرديد تا ضربه اي مهلك وكشنده به بابل وعيلام وارد آورد . اويكبار ديگر به بابل حمله كرد وپس از تسخير شهر آنرا مورد غارت وتاراج قررارداد وساكنين آنرا تبعيد نمود وخود را بعنوان شاه بابل تحميل نمود . پس از اين شكست بار ديگر عيلام درميانرودان بدون حامي ومتحد باقي ماند ومدت زماني دراز تنها ومنزوي درمنطقه بسر برد . با به قدرت رسيدن " هومبان هلتش " اول ( 689 – 680 ق م ) درعيلام بارديگربابل ازدست آشوري ها باز پس گرفته شد . با اينحال "هومبان هلتش " اول مقبول با بلي ها قرار نگرفته وطرد گرديد . درحالي كه عيلام ناتوان از درگيري با آشور وحتي ايجاد اختلاف واغتشاش در امپراطوري آشور بود ، " سناخريب " توسط يكي از پسرانش بنام " اَرَد موليسو " درجريان شورشي دريكي از معابد به قتل رسيد . روابط عيلام وبابل عليرغم تسخيرشهر" سيپار " به وخامت گرائيد . از آنجا كه درجنوب بابل يك حاكم عيلامي بنام " نبو – زر- كيتي – ليشير" شورش كرده وشهر " اور" را تسخير ودرآن مستقر شده بود ، " اسرحدون " معاهده اي با مادها جهت مبارزه عليه عيلام امضا كرده وبدنبال اين معاهده ، حاكم عيلامي توانائي مقابله با ارتش آشور راعملا ازدست داده وبه عيلام مي گريزد . " هومبان هلتش " دوم ( 680 – 675 ق م ) جانشين پدرش درعيلام گرديد . درزمان حكومت وي عيلام دچار جنگ داخلي شد وبراي اوچاره اي جز اين نماند تا حكومت را با " شيلهاك اينشوشيناك " دوم و" اورتاكي " تقسيم نمايد .پس از مرگ " هومبان هلتش " دوم بدست "شيلهاك اينشوشيناك " دوم ، " اورتاكي " توانست با تبعيد وي قدرت رابراي مدتي دردست گرفته وروابط مناسبي با امپراطور جديد آشور يعني " آشوربانيپال " برقرارمي كند تا آنجا كه پس از بروز قحطي درعيلام امپراطور آشور مواد غذائي نظيرگندم به شوش ارسال نمود . حدود سال 664ق م " اورتاكي " به بابل حمله كرد . آشوري ها برغم آنكه درجنگ با مصري ها بودند به بابل كمك كرده ودرنتيجه عيلامي ها درمقابل نيروهاي آشور عقب نشيني كردند ." اورتاكي " براي تحكيم موقعيت خود وپرهيز ازحمله ي آشور با فرستادن سفيري دائمي به " نينوا " پايتخت آشور خود را به عنوان متحد آشور معرفي كرد . ساير شاهان عيلامي رفتار" اورتاكي " را مردود دانسته ويكي از آنان بنام " تپ هومبان اينشوشيناك " ( 663 – 653 ق م ) يا " تي اومان " اوراخلع وتاج وتخت سلطنتي اش را از او گرفت . " اورتاكي " به دربارآشور ونزد " آشوربانيپال " پناهنده شد ." تپ هومبان اينشوشيناك " ( يا تي اومان ) درخواست استرداد ويرا از شاه آشوركرده اما درخواست وي رد گرديد . " تپ هومبان اينشوشيناك " ناراحت وناراضي از رد درخواستش توسط " آشوربانيپال" شورش بزرگي را دامن مي زند اما " آشوربانيپال " موفق به سركوب شورش مي گردد . درسال 653 ق م " تپ هومبان اينشوشيناك " درنبرد ساحل رودخانه ي " اولاي " ( كرخه يا كارون درشوش فعلي ) كشته مي شود وشوش به اشغال آشوري ها در مي آيد . اين واقعه برروي نقش برجسته اي دريكي از سالنهاي قصر " نينوا " به يادگار نقر گرديد . پسر" تپ هومبان اينشوشيناك " يعني " اَتا – هومبان – اينشوشيناك " ( 648-653 ق م ) جانشين وي گرديد . ازاين شاه عيلامي اطلاعات چنداني بدست نيامده است . مقارن شكست عيلامي ها درساحل رودخانه ي " اولاي" ، درشمال غرب ايران دولت ماد به اشغال "سكا " ها در آمد . اين امر منجر شد تا قبيله ي " پارسوا " به منطقه ي " اَنشان" نقل مكان كند هرچند كه شاه آنان " تس پس " اول ( 640 =675 ق م ) اسيرسكاها شده بود . برغم جايگزيني پارس ها در" اَنشان " معذالك شاهان عيلامي همچنان از عنوانِ " شاه اَنشان وشوش " استفاده مي كردند . " آشوربانيپال " پس از اشغال شوش به بازسازي دولت آن پرداخت . اودوتن از پسران " اورتاكي " را به حكمراني دوقلمرو پادشاهي عيلام منسوب كرد : "‌هومبان نيكش " دوم ( 652 – 653 ق م ) را در" ماداكتو" و" تامريتو" اول ( 651 – 648 ق م ) را در"هيدالو" . بدينسان عيلام تحت انقياد آشور قرارگرفته ويكي از دست نشاندگان آشور گرديد . درسال 651 ق م " تامريتو " اول با كمك آشوري ها توانست " هومبان نيكش " دوم راشكست داده ونابود كند وبه عنوان تنها حكمران وشاه عيلام درآيد . اوپس از يك دوره حكومت كوتاه مدت جايش را به پسرش " تامريتو " دوم ( 648 – 647 ق م ) داد . " تامريتو" دوم مانند پدرش به آشور وفادار نبود . اودرسال 652ق م از شاه بابل " شمش – شوما اوكين " ( 668 – 648 ق م ) ، برادر آشوربانيپال ، وقتي كه وي به شورش عليه آشور پرداخته بود ، حمايت كرد . " تامريتو" دوم نتوانست مدت زيادي بعنوان شاه عيلام درراس قدرت بماند وتوسط ژنرال خود " ايندَبيگاش " ( 647 – 649 ق م ) سرنگون گرديد . "تامريتو" دوم به " نينوا " ونزد آشوربانيپال پناه برد ." ايندبيگاش " نيزمدت چنداني قدرت رادردست نداشت زيراتوسط " هومبان هلتش " سوم ( 647 – 642 ق م ) درسال 647 خلع گرديد . درطول اين مدت " آشوربانيپال " پس ازمدت دوسال اقامت دربابل اين شهررابازسازي وسروسامان بخشيد . " آشوربانيپال " كه هنوز عيلام رابصورت تهديدي براي خود مي ديد به بهانه ي بازگرداندن " تامريتو " دوم كه درقصر وي پناهنده بود ، به عيلام حمله كرده وآنرا اشغال نمود ." هومبان هلتش " سوم مجبور به فرارگرديد و" تامريتو" دوم به قدرت رسيد اما خيلي زود با شورشي كه درقصروي رخ داد كشته شد ومجددا " هومبان هلتش " سوم قدرت رادردست گرفت . " آشور بانيپال " ناراحت وخشمگين ازاين واقعه جنگي سهمگين راعليه عيلام ترتيب داد . اومناطق " بيت ايمبي " ، " رشي " و" همنور" رانابود كرد و وارد سرزمين عيلام شد وبه سرعت آنرا تسخير نمود . شهرهاي بزرگ عيلام بدست آشوري ها افتاد ومورد غارت ونابودي قرارگرفتند . "هيدالو" ، "ماداكتو" و" شوش " درسال 646 نابود شدند . عيلام به كلي تخريب گرديد ونتوانست ازاين شكست مهيب جان بدر برد وكاملا دركنترل واختيار آشوري ها قرارگرفت . درسنگ نبشته اي كه درسال 1845 كشف گرديد " آشوربانيپال " از آنچه كه درعيلام كرده به خود مي بالد : شوش ، شهر بزرگ مقدس ؛ جايگاه خدايان ومقر اسرارعيلامي ها رافتح كردم . من وارد قصر آن شدم وگنجهاي آنرا گشودم ، جائي كه نقره و طلا ، اشياي قيمتي وثروتهاي انباشته شده قرارداشت . من زيگورات شوش رانابود كردم ومعابد عيلام راباخاك يكسان كردم . خدايان والهه هاي آنانرا دربادها پخش كردم ، قلمروشاهان قديمي وجديدشان رانابود كردم واستخوانهايشان رابه سرزمين آشور حمل كردم . من سرزمينهاي عيلام رانابود كردم وبرروي خاك آنها نمك پاشيدم .

دوره ي سوم عيلامي نو

از سومين قسمت ازدوره ي عيلامي نو ( 646 – 539 ق م ) اطلاعاتي كلي دردست است . پس ازتسخيرعيلام توسط آشوري ها درزمان " آشوربانيپال " عيلام بصورت چندين منطقه ي شاهي كوچك نظير" مالمير" ، شوش ، "سماتي" ، "زامين " و. . . درآمد . تجزيه عيلام به شاه نشينهاي كوچك موجب شد كه آنان نتوانند عليرغم سقوط امپراطوري آشور درسال 609 ق م جاي خالي آنراگرفته وقدرت رادرمنطقه بدست آورند ؛ زيرادراين زمان هرچند آشور بواسطه ي اتحاديه ي ماد وسكاها نابود شده بود اما درمنطقه ي عيلام شاهان پارسي " اَنشان " دروهله ي نخست وسپس شاهان هخامنشي موفق به ايجاد يك قدرت بزرگ وپيشرونده شده بودند كه اتفاقا براي پي ريزي قدرت شاهنشاهي خود ازميراث عيلامي ها استفاده كرده واز اين لحاظ به آنان شبيه بودند . درزمان "كوروش " دوم يا "كوروش بزرگ " ( 550 – 529 ق م ) قلمروهاي پادشاهي عيلام يكي پس از ديگري به تسخير وي درآمد وبا تسخير ساير مناطق نظير ماد ، ليدي وبابل پايه هاي امپراطوري بزرگي موسوم به امپراطوري هخامنشي بنيان نهاده شد . درواقع سقوط بابل درسال 539 ق م وفتح آن توسط كوروش بزرگ آخرين سرزمين عيلامي نيزبه امپراطوري هخامنشي پيوست . حاكمين بسيار معروف پادشاهي ها يا قلمروهاي پادشاهي عيلام درزمان ظهور قدرت پارس ها عبارتند بودند از " اومانونو" درشرق ، " شوتورناهونته " درمالمير( ايذه كنوني درخوزستان) ، " هومبان شوتروك " در"گيزت" ، " پاهوري " در" زامين " ، " شيلهاك اينشوشيناك " و" تپتي – هومبان اينشوشيناك " ، شاهان " سَمَتي " ، " زري" ، " پارسَ " و" اَنشان " . باتجزيه ي عيلام به پادشاهي هاي فوق بديهي است كه آنان قدرت وتوان مقابله بانيروهاي تازه اي كه درمنطقه پيدا شده وكمي بعد قدرت وسلطه ي خود را برهمه ي دولت شهرهاي مجاور تحميل كردند را نداشتند . درواقع جنگهاي متعددآنان با آشوري ها تنها نتيجه اي كه دربرداشت قدرت گرفتن مادها درابتدا ونابودي آشوروسپس ظهور پارس ها ونابودي خود عيلامي ها بود . شايد اين راهم بايد امري طبيعي درتاريخ دانست ! جائي كه شاهد ظهور وافول هاي متعدد وپي درپي اقوام وتمدنهاي مختلفي هستيم كه زماني آمدند وفتوحاتي كردند وبعد توسط نيروي تازه وارد وجوان تري با آرمانها وخواسته هاي تحريك شده ازميدان بيرون رانده شدند .

ازديدگاه تاريخي بقدرت رسيدن مادها وپارس ها درگوشه اي ازفلات ايران مي تواند نقطه ي عطفي بنظرآيد زيراگروههاي مهاجري كه از سده ها قبل درجاي جاي فلات ايران جاي گرفته بودند نهايتا درجريان تضادها واتحادهايي كه با مردمان محلي وبومي داشتند توانستند وارث سرزميني گردند كه از آن آنان نبوده ، هرچند چنين ديدگاهي براي آن دوره نمي تواند چندان معناي محصلي داشته باشد . نكته ي قابل توجه اما اين حقيقت تاريخي است كه تمدني درجنوب غرب ايران براي هزاره ها تداوم داشته وعليرغم شكستهاي متعدد همواره توانسته بود بارديگر برخيزدوقدرت خودرا درمنطقه به رخ همسايگان هميشه مهاجم خود بكشد . با اين وجود درزمان پارس ها اين نيروها چنان به تحليل رفته بودند كه ديگرهيچگاه شاهد برخاستن مجدد عيلام نيستيم والبته اين واقعيت رانيزنبايد فراموش كرد كه تمامي جنبشهاي استقلال طلبانه ي بعدي درمنطقه به شديدترين وجهي توسط پارس ها سركوب گرديد . سركوبي با ابعادي بسياربزرگ وفجيع كه براي هميشه خاك سكوت وفراموشي بر صفحاتي از سرزمين ايران پاشاند تاجائي كه هيچگاه ديگر صدائي از آن برنيامد . سركوبي همه جانبه وتماميت خواه كه بعنوان راه كاري هميشگي براي تمامي خودكا مگاني قرارگرفت كه تا امروز نيزآنرا بهترين راه حل تثبيت وتدام خودكا مگي خود مي دانند وبكار مي گيرند .

با وجود نابودي واضمحلال همه ي پادشاهي هاي كوچك عيلامي توسط كوروش بزرگ وضميمه شدن عيلام به امپراطوري هخامنشي ، اگرچه قدرت پارس ها مورد تعرض هيچ پادشاهي از عيلام قرارنگرفت ولي توده هاي مردم هرجا كه توانستند نارضايتي خودرا ازاين تازه به قدرت رسيدگان ابرازكردند تا آنجاكه داريوش اول يا همان داريوش بزرگ (516-486 ق م ) مجبورگرديد با چندين شورش برخاسته عليه وي درعيلام به مقابله بپردازد درست مانند شورشهايي كه درسايرقلمرو سلطنت وي عليه او صورت گرفته بود . كتيبه ي بيستون درواقع شرح اين شورشها ونيز چگونگي سركوب اين شورشها ومجازاتهاي سران اين شورشها ست وتنها پس از سركوب شورش هاي درگرفته درعيلام بود كه عيلامي ها سرخورده وناچار از پذيرش قدرت وي جذب امپراطوري پارس ها شده وبويژه به اموراداري ومالي آنها پرداختند . لوحه هاي كشف شده درتخت جمشيد نشانه اي ازحضوركاتبان عيلامي دردستگاه اداري داريوش بزرگ است . اين لوحه ها به خط عيلامي نگاشته شده وبيشترمربوط به مسائل اداري ومالي است واين نيز شايد از شگفتي هاي تاريخ است كه پارس ها حتي خطي ازخود نداشتند وهنوز به آن مرحله از تمدن وفرهنگ دست نيافته بودند وازاينرومي توان پنداشت كه نيرويي بودند جنگجو كه با تدبيرسرداربزرگشان توانستند تمدنهاي دوران خود را پي درپي فتح نمايند . آنان حتي نحوه ي زمامداري وكشورداري را نيزازبابل وآشوراخذ نمودند والبته با بهره برداري از آن مواريث وپس از مدتي توانستند امپراطوري خودراوسعت داده واداره نمايند . درهرحال ظهور پارس ها وقدرت گيري آنها عملا مصادف بود با اضمحلال هميشگي عيلام اما اين اضمحلال رابابد بگونه اي ديگر دانست زيرا چنانكه گفتيم آشوربانيپال آنگونه كه دركتيبه ي خود آورده درواقع عيلام راباخاك يكسان كرده بود معذالك بازشاهد شكل گيري قلمروهاي شاهي كوچك عيلامي درتمام سرزمين موسوم به عيلام هستيم ولي با روي كارآمدن پارس ها ديگرازعيلام هيچ اثري بجزهمان لوحه ها باقي نماند كه آنهم ناشي ازنيازواحتياج پارس ها به خط عيلامي بود . بنابراين يا بايد بگوئيم پارس ها كه ازمدتها قبل درمنطقه ي اَنشان ساكن شده بودند درطول زمان با عيلامي ها پيوند خورده وبين آنان چنان آميزه اي صورت گرفته بود كه بين خود چندان تفاوتي احساس نمي كردند وخود را درتقابل با پارس ها نمي ديدند وبهمين سان قدرت گرفتن پارس ها براي عيلامي ها نيزدرواقع بمنزله ي قدرت گرفتن قومي بيگانه ومتجاوز نبوده وشورشهاي بعدي عليه داريوش را درراستاي كودتا شمردن عمل داريوش درقتل برديا پسركوروش بزرگ وغصب حكومت وي دانست ؛ هم ازاين روشايد فتح آسان وبدون خشونت بابل توسط كوروش بزرگ را، آنچنانكه نقل شده ، ناشي ازاين واقعيت دانست كه بابل تا سده ها بصورت يكي از شهرهاي عيلامي شناخته مي شد وهمواره بين آشور وعيلام دست بدست مي گشت ، بارها به تسخيرعيلامي ها درآمده بود وشاهان عيلامي سده ها براين شهرحكم مي راندند وبهيمن دليل كوروش بزرگ راكه از منطقه ي اَنشان عيلام برخاسته بود بعنوان يك عيلامي وحتي ناجي آنان از دست آشوري هاي متجاوز درنظرگرفته وفتح بابل رابنوعي بازپس گرفتن شهري عيلامي از فا تحين آشوري توسط نيروهاي عيلامي مي دانستند ،كه البته چنين برداشتهائي بيشتر به مذ اق مورخ ايراني مي نشيند ؛ يا سكوت عيلامي ها وجذب شدنشان درقوم پارس را ناشي ازهمان سركوب شديد وفجيعي بدانيم كه پارس ها نه تنها درمقابل عيلامي ها كه درمقابل همه ي اقوام ديگرساكن درفلات ايران وحتي ساير تمدنهاي آن دوره درآورده اند ؟ ويا مي توان حتي پارس ها را بمانند ناجياني براي منطقه ي ميانرودان دانست منطقه اي كه درطول سده ها قبل از ظهور آنان درآتش جنگ وخونريزي مداوم وبي امان قرارداشته وتنها درزمان داريوش بزرگ بود كه توانستند حداقل دو سده اي را درآرامش وصلح بسر برند ؟ بهرحال آنچه كه مسلم است طومارحيات عيلام وعيلامي ها با ظهور پارس ها براي هميشه درهم پيچيده شد وديگراز آنها درتاريخ خبري نيامد . اشاراتي هم كه بعدها درزمان سايرپادشاهان هخامنشي وسلوكي ها وپارتها وحتي مورخين وجغرافي دانان وسياحان عرب پس از اسلام ، از مردمان وساكنين جنوب غربي ايران واهواز ولرستان به ميان آمده ، درواقع تنها اشاراتي است به مردماني كه گمان مي رود بازمانده ي قومي باشند كه قرنها قبل از آن چنان تمدني را درآن مناطق بوجود آورده وچنان قدرتي داشتند كه با بزرگترين امپراطوري دنياي كهن ( آشوري ها ) بارها جنگيده وحتي به پيروزيهاي درخشان وبزرگي نيز نائل شده بودند ، مردماني كه بزرگي وعظمت هنر وتمدنشان از پس هزاره ها همچنان فريبنده وشگفت انگيز وتحيرآوراست ونمي توان آنان را دربررسي تاريخ ايران صرفا بدان دليل كه آريائي نيستند از نظردورداشت وسهمشان را درتكوين فرهنگ وهنر وتمدن وهويت ايران وايراني درنظرنگرفت . ادامه دارد


نويسنده : cyrus sangari - ساعت 13:46 روز جمعه دوم خرداد 1393

 دوره ي عيلامي ميانه[1]

با اضمحلال سلسله ي اِپَرتي ( يا سوكل ما ه) دوره ي معروف به عيلامي كهن درحدود1500ق م پايان مي يابد . هرچند در اين دوره از لحاظ منابع باستانشناختي ونيزكتيبه اي شاهد گسستي با دوره ي بعدي هستيم معذالك مرحله ي معروف به عيلامي ميانه (1500 – 1100ق م) با به قدرت رسيدن سلسله اي ازانشان درحدود سال1500ق م آغاز مي گردد .

ويژگي اصلي اين دوره حركتي است كه از آن به " عيلامي كردن " نام مي برند كه نشانه هاي آن ، عيلامي شدن شهرشوش كه همواره متاثرازفرهنگ تمدنهاي ميانرودان بوده و نيز عدم استعمال عنوان " سوكل " و بكاربردن عنوان " شا هِ انشان وشوش " مي باشد .

 دراين دوره شاهد روي كارآمدن سه سلسله ازپادشاهان عيلامي هستيم كه به ترتيب ظهورشان عبارتند از كيدي نوئي ها[2] ، ايگي ها لكي ها[3] وشوتروكي ها[4] . اگرچه كيدي نوئي ها به كاربرد زبان اَكَدي دركتيبه هاي خود پرداختند با اينحال شاهان بعدي سلسله هاي ايگي هالكي وشوتروكي نه تنها زبان اكدي را كنار گذاشته  وبه زبان عيلامي روي آوردند بلكه به رواج فرهنگ عيلامي علي الخصوص درشهر شوش كه ازمراكز مهم عيلامي ها بود ، كمك بسياري كردند .

سلسله ي كيدي نوئي (حدود 1400-1455ق م )

اين سلسله ي پادشاهي درشهرانشان شكل گرفت . بنيانگذ ار آن فردي بنام كيد ونو[5] ( ياكيد ينو 1445-1455ق م ) بود وبهمين دليل به سلسله ي كيد ي نوئي نامبردارگرديد . اين سلسله داراي پنج شاه بود كه با توجه به داده هاي موجود از اعضاي يك خاندان سلطنتي نبودند زيرا هيچ دليلي دردست نيست كه چهارتن شاه بعدي از اعقاب كيد ونو بوده اند  مضافا  اينكه نحوه ي جانشيني آنان نيز مشخص و معلوم نيست .آنان خودرا "خد متگذ ار كيرواشير[6]" يكي ازخد ايان عيلامي مي دانستند وبهمين دليل معابد متعد دي براي خد ايان مختلف عيلامي درشوش برپا كردند .

شناخت ما ازشاهان اين دوره نيز چند ان زيا د نيست با اينحا ل شناخته ترين شاه اين دوره آخرين پادشاه اين سلسله يعني " تپتي- اَهَر"[7] (1400ق م) است . منابع ومتون اين دوره به شاه ديگري همزمان با " تپتي – اَهَر" درشهري بنام " هوهنور"[8] اشاره مي كند شهري عيلامي درشرق شوش . اين مطلب نشان مي دهد كه عيلام دراين دوره از لحاظ سياسي به مراكز پادشاهي متعددي تقسيم شده بود .

كاوشهاي انجام گرفته وجود " تپتي-اَهَر" را تائيد مي نمايند و محققين براساس همين كاوشها ، مركز حكومت وي را شهر" كَبناك "[9] (هفت تپه درخوزستان فعلي) واقع درنزديك شوش مي دانند . اودراين شهر مجموعه اي از آرامگاهها وبناهاي مهم راتاسيس نمود .كاوشهاي انجام گرفته درسال هاي1960و1970 ميلادي ، به كشف مجموعه اي شامل معبد ي با چندين اسكلت وآلات وادوات مربوط به آئين هاي تدفين ونيزبناهاي اداري وكارگاههاي پيشه وري انجا ميد . دراين مجموعه همچنين استوانه ها ولوحه هاي زيا د وگوناگوني كشف شدند كه بعضي از آنها مربوط به آئين هاي تدفين وسايرامورمذهبي بودند .اين كشفيات را عموما مربوط به زمان حكومت " تپتي – اَهَر" ولي درعين حال قسمتي از آنرا به يكي از شاهان قبلي بنام " اينشوشيناك – زونكير – نَپي پير"[10] مي دانند .

 پس از اكتشافات صورت گرفته واشياء بدست آمده درمورد اينكه آيا شهركبناك بعنوان مركز وپايتخت پادشاهي " تپتي- اَهَر" بوده بين محققين اختلاف نظربوجودآمد .

درنظربعضي ازپژوهشگران "كبناك " نه مركز سياسي بلكه شهري براي برپايي آئين هاي مذهبي بوده است همانند تخت جمشيد پارس ها كه هنوز درمورد اينكه يكي از پايتخت هاي هخا منشيان بوده يا معبدي براي انجام مراسم ديني دربين محققين اختلاف نظروجود د ارد . با اينحا ل بدست آمدن مهرهايي از " تپتي- اَهَر" كه درآن خود را خدمتگذار خداي " كيرواشير و اينشوشيناك " مي نامد اين گمان رابرانگيخته كه شهركبناك بيشترشهري براي انجام آئين هاي مذهبي بوده است . اينشوشيناك خداي اصلي شهرشوش است . همچنين " تپتي- اَهَر"براساس چندين لوح گلي بجاي مانده بناهاي متعددي درداخل شهركبناك احداث كرده بود .

 بنظرمي رسد كه قلمرو پادشاهي وي چندان گسترده نبوده وتمام عيلام را دربرنمي گرفته است . متوني كه اززمان حكومت وي يافت شده بيشتر مربوط به بايگاني هاي اداري است .

حكومت " تپتي- اَهَر" بدنبال نبردي با پادشاه بابل " كوريگا لزو"[11] اول (1388-1401ق م) كه منجربه تسخير شهركبناك وشوش از سوي بابلي هاگرديد ، خاتمه يافت . با سقوط " تپتي- اَهَر" پادشاه بابل شخصي بنام " ايگي ها لكي "[12] رابرتخت حكومت عيلام نشاند وبدينسان سلسله ي جديدي درعيلام مستقر گرديد .

سلسله ي ايگي هالكي (حدود1400-1312ق م )

درحدود سال1400ق م سلسله جديدي درعيلام بقدرت رسيد كه دست نشانده ي بابل بود . اولين پادشاه اين سلسله ايگي ها لكي (1400-1385ق م) نام داشت . اين سلسله داراي ده پادشاه بود كه همگي عنوان " شاه انشان وشوش " را براي خود برگزيده بودند . شاهان اين سلسله ازروي فهرستي كه درزمان سلسله ي بعدي يعني شوتروكي ها تنظيم گرديده قابل شناسائي اند .

درزمان اين سلسله روابط سياسي خوب ومسالمت آميزي با حاكمين سومين سلسله ي كاسي بابل برقرارگرديد تا آنجا كه بعضي از شاهان سلسله ي ايگي هالكي با شاهزادگان كاسي بابل ازدواج كردند . براي نمونه يكي از شاهان ايگي ها لكي بنام " پهير- ايش شان "[13] اول (حدود1375-1385ق م) با يكي از دختران (خواهران) " كوريگالزو" اول شاه بابل ازدواج كرد .

 مهمترين واصلي ترين شاهان اين دوره عبارتند از " هومبان اومِنا "[14] اول كه ازخود آثاري برجاي گذاشته ومرزهاي پادشاهي خود را بطور قابل ملاحظه اي وسعت داده بود ونيز پسر وجانشين او" اونتاش نپيريشه "[15] يا " اونتاش گال "[16] كه مادرش يكي ازشاهزاده خانمهاي كاسي بود . نام اصلي واوليه ي وي " اونتاش كومبان "[17] بود اما بعدا آنرا به نپيريشه كه بمعني خداي بزرگ است تغيير داد . شهرت وي بيشتر بخاطرآن است كه درچند كيلومتري شهرشوش مبادرت به ساخت شهر" دوراونتاش "[18] (چغازنبيل) نمود كه بعنوان معبد ومركزي آئيني وقف شده به " اينشوشيناك" خداي شوش وهمتاي انشاني آن " نپيريشه " بود . دوراونتاش " (چغازنبيل) بدنبال هجوم " آشوربانيپال "[19] (669-631ق م ) پادشاه مقتدرآشوردرسال640ق م اشغال ونابود گرديد .

بعضي ازمحققين بواسطه ي وجود معابد بسيار زياد ومحرابهاي متعدد در" دوراونتاش " (چغازنيبل) براين با ورند كه " اونتاش نپيريشه " درصدد بود تا براي ايجاد اتحاد بين عيلامي ها مركز مذهبي جديد ي بنا نهاده وبا گردآوردن خدايان مختلف عيلامي آنراجايگزين شهرشوش نمايد .

" اونتاش نپيريشه " معابدي درشوش وسايرشهرها نيزبنا نمود . يك اثرهنري بسيارنفيس ازدوره ي وي بجاي مانده كه مجسمه ي برنزي همسرش " نَپير- اَسو"[20] مي باشد واينك درموزه ي لورپاريس قراردارد . اين مجسمه با ظرافتهاي هنري بكاررفته درآن نشانگر غنا ومهارت فني سازندگان آن است . حكومت " اونتاش نپيريشه " ازلحاظ سياسي چندان شناخته شده نيست . بنظر روابط خوبي با شاهان بابل داشته تا آنجا كه با دختر " بورنابورياش "[21] دوم ( يكي از شاهان بابلي ) ازدواج مي نمايد .

درزمان وي بجاي خط اَكَدي ازخط عيلامي براي نوشتن كتيبه ها ولوح ها استفاده گرديد . جانشين وي شخصي بنام "كيدين هوتران "[22] دوم (1305-1275ق م ) بودكه ازدوره ي وي و شاهان بعد ي نيز اطلاعات بسياراندكي دردست است .

شاه بعدي " نپيريشه- اونتاش "[23] (حدود1275-1245ق م ) به بابل حمله برد وبا تسخير وتاراج  شهر " اِشنونا "[24] شكست سختي رابرشاه بابل "كَدَ شمَن- اِنليل "[25] دوم وارد آورد .

 حدود سال130ق م "كيدين هوتران " سوم ( حدود1245-1215ق م ) حملات يكي از شاهان كاسي بابل يعني " كَشتيلياش " [26]چهارم را دفع نمود ولي نتوانست درمقابل امپراطورآشور" توكولتي- نينورتا "[27] اول درشما ل مقاومت نمايد . كمي بعد اوبه بهانه ي انتقام شكست خود به بابل حمله وشاهان كاسي را نابود كرد و چندين شهربزرگ مانند " نيپور"[28] و" ايسين "[29] را درمعرض غارت وتاراج قرارداد . دردوره ي سلسله ي ايگي ها لكي كتيبه هاي نوشته شده بخط اَكَد ي بسيارنا درند وخداياني كه مورد ستايش كوه نشينان عيلامي بود درشهرشوش استقراريافتند .

سلسه ي شوتروكي ( حدود 1100-1215ق م)

دردوران شاهان اين سلسله عيلام به اوج قدرت وشكوه خود رسيد . نخستين شاه اين سلسله " كا لوتوش- اينشوشيناك "[30] اول(حدود1215-1185ق م ) بود . گروهي سلسله ي ايگي هالكي و شوتروكي را درواقع  يك سلسله مي دانند .

درزمان " كا لوتوش –  اينشوشيناك " اول امپراطوري آشور همانند كاسي هاي بابل بطور قابل ملاحظه اي تضعيف شده بود وتصور مي شود كه وي از اين خلاء قدرت بوجود آمده توانست استفاده كرده وسلطه ي خود را با تاسيس يك سلسله ي جديد درعيلام تحكيم بخشد .جانشين وي نيزبا استفاده از ضعف اين دو رقيب يكي از مهمترين وبزرگترين فتوحات اين سلسله رارقم زد .

" شوتروك ناهونته "[31] اول ( حدود1185 – 1155 ق م ) با سلطه ي دراز مدت خود باعث شد تا عيلامي ها يكي از بهترين دوره هاي خود را تجربه نمايند . شوش بصورت پايتختي ثروتمند درآمد . او عنوان "شاه انشان وشوش " رابراي خود برگزيد و خودرا دركتيبه هاي مختلف ومتعدد فرزند "كالوتوش – اينشوشيناك " اول ناميد امري كه درهيچ منبع ديگري به آن اشاره نشده است .

ازاو وپسران وجانشينانش كتيبه هاي متعددي برجاي مانده است كه درآن به ساخت معابد وبناهاي مختلف درشهر شوش تصريح شده است . دوران حكومت اين پادشاهان بواسطه ي آثارهنري متعددي كه از سايرشهرهاي عيلام وبويژه از غارتهاي منظم بابل درشهر شوش گردآوري شده بود كاملا بصورت مستند باقي مانده است .

" شوتروك ناهونته " اول به منطقه ي " اِشنونا " وشهرهاي واقع دردره ي ديا له حمله كرد . پيروزي درخشان وي درحدود سال 1160 ق م بود زماني كه ارتش قدرتمند وي توانست درتقابل با شاه كاسي بابل " زَبوبا – شوما – ايدينا "[32] به پيروزي دست يابد . شاه بابل كشته شد وشهر نيز غارت گرديد . آثار مشهوري نظير استوانه ي قانون "حمورابي"[33] ، مجسمه ي "مردوك"[34] خداي بابل ، ستون "مانيشتوسو"[35] يا استوانه ي پيروزي " نارام – سين "[36] اكدي ونيز بسياري از اشياي ديگر به غنيمت گرفته شد .

كتيبه هاي مختلفي از " شوتروك ناهونته " اول بجاي مانده كه درهمه ي آنها  وي خود را با القاب زيرمي نامد : " شوتروك ناهونته پسر هلوتوش اينشوشيناك ، خدمتگذاردوست داشتني اينشوشيناك ، شاه انشان وشوش وگسترنده ي امپراطوري وشاهنشاهي ، حامي عيلام ، شاهزاده ي عيلام " .

دربعضي از اين كتيبه ها بدنبال عناوين فوق به ذكر پاره اي از اعما ل وي نيز پرداخته شده است . " شوتروك ناهونته" اول با " ملي سيپا "[37] دختر شاه بابل ازدواج نمود كه سه پسر حاصل اين ازدواج بود . اوپسركوچك خود " كوتيرناهونته "[38] سوم رابعنوان حاكم بابل منصوب كرد وتا زمان حيات خود توانست قلمروي راكه بدست آورده بود حفظ نمايد .

" كوتيرناهونته " سوم كه كوچكترين پسر" شوتروك ناهونته " اول بود دراواخر حكومت پدرش اورا درنبردهاي واقع درميانرودان همراهي وياري مي كرد . اوكه بعنوان حاكم بابل منصوب شده بود پس ازمرگ پدرش بابل را ترك تا جانشين وي درعيلام گردد .

 درزمان غيبت وي " انليل – نادين اهه "[39] از فرصت استفاده وخود را پادشاه بابل عنوان كرد . اين امر موجب گرديد تا بابل درسال 1155ق م يكبارديگر واين بار تحت رهبري "كوتيرناهونته " سوم به تسخير عيلامي ها درآيد . " انليل – نادين اهه " اسير و به عيلام گسيل ودرآنجا كشته شد . با اين شكست سومين سلسله ي كاسي هاي بابل كه چهارسده دوام يافته بود ، بطور قطع نابود گرديد .

 پس از فتح بابل مجسمه ي مردوك خداي بزرگ بابل به عيلام منتقل گرديد . وجود همين مجسمه درعيلام باعث شد تا بابليها به فكر باز پس گرفتن آن بيافتند . "كوتيرناهونته " سوم نيز بناهاي متعددي را پي افكند . درشوش محرابي براي اينشوشيناك خداي بزرگ شوش  ودروازه ي بزرگي براي معبد الهه " لاگمار" [40]( لاگمال) وقف نمود ودربوشهر معبد بزرگي رابازسازي كرد .

"كوتيرناهونته " سوم پس از يك سلطنت كوتاه درسال 1150ق م ازدنيا رفت وبرادرش " شيلهاك اينشوشيناك "[41] اول ( 1150 -1120 ق م ) جانشين وي گرديد . اودومين فرزند " شوتروك ناهونته " اول بود .بعضي از محققين اورا حاصل ازدواج پدرش با دختر خود " ناخونته – اوتو"[42] وبعضي ديگر "ناخونته – اوتو" راخواهر وهمسر " شيلهاك اينشوشيناك " اول مي دانند كه نه تا فرزند براي وي بدنيا آورد ازجمله " كوتولوتش اينشوشيناك "[43] كه بعدا جانشين وي گرديد .

"شيلهاك اينشوشيناك "اول اقدامات پدرخود را ادامه داد وعيلام درزمان وي نيز بصورت يك قدرت نظامي بزرگ باقي ماند . اوكه برميانرودان سفلي نيزسلطه يافته بود بدنبال ضعف آشور تصميم گرفت تا به شمال ميانرودان نيز حمله كند . اومناطق واقع درزاگرس غربي را تحت انقياد خود درآورد ودولت شهرهاي مختلف با شاهك هاي آنان را به رعاياي خود افزود سپس به دجله دست يافت وشهر" اَرَپَه "[44]را كه جزء مستملكات آشور بود مورد غارت قرارداد . دراين زمان امپراطوري عيلام دراوج گسترش مرزهاي خود قرارداشت وبصورت تهديدي جدي براي تمامي ميانرودان درآمد .

" شيلهاك اينشوشيناك " عليرغم فتوحات متعدد بدست آورده هيچگاه به بابل توجهي نشان نداده بود تا اينكه درگرفتن شورشي بزرگ دربابل ، وي رابرآن داشت تا به دفع آن بپردازد .

شاه "نينورتا – نادين – شومي "[45] (1131  - 1125 ق م ) كه درشهر " ايسين "[46] استقلال خود راحفظ كرده بود درسال 1130ق م حمله ي سختي عليه عيلامي ها ترتيب داد . عيلامي ها شكست بزرگي رامتحمل شده ومجبور گرديدند تابه منطقه ي خود عقب نشيني نمايند . با اين شكست عيلام دچاربحران بزرگي گرديد وتمامي فتوحاتي راكه بدست آورده بود يكي پس ازديگري ازدست داد .

" شيلهاك اينشوشيناك " اول تنها يك جنگجو وجنگ سالار نظامي نبود . اوبا الهام از نحوه ي اداره دولت شهرهاي ميانرودان تغييراتي را دراداره ي دولت خود اعمال كرد . درزمان وي قلمرو او به 22ايا لت تقسيم شده بود . كتيبه هاي بجاي مانده از او نشاندهنده ي آن است كه وي علاوه برنبوغ نظامي وفتوحاتي كه بدست آورد مردي پارسا ومذهبي نيز بوده ومعابد متعددي رابازسازي كرده است ازجمله درشهر شوش ، معبد خداي بزرگ يعني اينشوشيناك ومعبد "نينورساگ "[47]را بازسازي نمود . بسياري از كتيبه هايي كه مربوط به ساخت بناهاي مختلف هستند به اوتعلق دارند . يكي از اين كتيبه ها كه درمعبد اينشوشيناك يافت شده ازاهميت بسيار با لايي برخورداراست زيرا درمتن آن به حاكمين قبل از وي اشاره شده است .درشهرها ئي نظيرانشان وچغازنبيل نيز آثار وابنيه ي ساخته شده ي منسوب به وي ديده شده است .

پس از" شيلهاك اينشوشيناك " فردي بنام " كوتولوتوش اينشوشيناك " ( يا هوتولوتوش اينشوشيناك 1120 – 1110 ق م ) جانشين وي گرديد كه دوره ي حكمراني بسيار كوتاهي داشت . اودرنبردي با شاه " ايسين " وبابل يعني " نبوكد نصر"[48] اول به پيروزي تقريبا آساني دست يافت وتوانست اورا درساحل رود كارون شكست داده وفراري نمايد معذالك نبوكد نصر اول بدنبال خيانت يكي از روساي عيلام توانست ارتش "كوتولوتوش "را منهدم واورامجبور به فرار نمايد . "كوتولوتوش " به اَنشان پناهنده شد . قلمرو وي مورد تاخت وتاز بابلي ها قرارگرفت و شوش پس از غارت وتاراج ، ويران گرديد . مجسمه ي مردوك خداي بزرگ بابلي ها كه سالها قبل از بابل به عيلام منتقل شده بود با زپس گرفته شد ومجددا به بابل ومعبد خود منتقل گرديد . اين شكست پاياني بود برامپراطوري شكوهمند عيلام .

"كوتولوتوش " پس از مدتي به شوش بازگشت وپس از وي برادرش "شيلهَنَ – هَمرو – لاگَمَر"[49] ( 1110 -1100 ق م ) جانشين وي شد . " شيلهَنَ "  آخرين شاه سلسله ي شوتروكي بود . عيلام پس از اين پادشاه به قهقرا وخاموشي تاريخ افتاد معذالك اين پايان كار عيلام نبود .

                                                                                  ادامه دارد



[1] - Medio Elamite

[2] - Kidinuide

[3] - Igehalkide

[4] - Shutrukide

[5] - Kidunu

[6] - Kirwashir

[7] - Tepti-Ahar

[8] - Huhnur

[9] - Kabnak

[10] - Inshushinak-Zunkir-Napipir

[11] - Kurigalzu

[12] - Ige-Halki

[13] - Pahir-Ishshan

[14] - Humban-Umena

[15] - Untash-Napirisha

[16] - Untash-Gal

[17] - Untash-Khumban

[18] - Dur-Untash

[19] - Assurbanipal

[20] - Napir-Asu

[21] - Burna buriash

[22] - Kiddin-Hutran

[23] - Napirisha-Untash

[24] - Eshnunna

[25] - Kadashman-Enlil

[26] - Kashtiliash

[27] - Toukoulti=Ninourta

[28] - Nippur

[29] - Isin

[30] - Khallutush-Inshushinak

[31] - Shutruk-Nahhunte

[32] - Zabuba- Shuma- Iddina

[33] - Hammourabi

[34] - Marduk

[35] - Manishtusu

[36] - Naram-Sin

[37] - Melisipah

[38] - Kutir-Nahhunte

[39] - Enlil – Nadin - Ahhe

[40] - Lagmar/Lagmal

[41] - Shilhak - Inshushinak

[42] - Nakhkhunte - Utu

[43] - Khutelutush - Inshushinak

[44] - Arrapha

[45] - Ninurta- Nadin- Shumi

[46] - Isin

[47] - Ninhursag

[48] - Nabuchodonosor

[49] - Shilhana - Hamru- Lagamar


نويسنده : cyrus sangari - ساعت 12:42 روز جمعه دوازدهم اردیبهشت 1393


Normal 0 false false false EN-US X-NONE FA /* Style Definitions */ table.MsoNormalTable {mso-style-name:"Table Normal"; mso-tstyle-rowband-size:0; mso-tstyle-colband-size:0; mso-style-noshow:yes; mso-style-priority:99; mso-style-parent:""; mso-padding-alt:0cm 5.4pt 0cm 5.4pt; mso-para-margin-top:0cm; mso-para-margin-right:0cm; mso-para-margin-bottom:10.0pt; mso-para-margin-left:0cm; line-height:115%; mso-pagination:widow-orphan; font-size:11.0pt; font-family:"Calibri","sans-serif"; mso-ascii-font-family:Calibri; mso-ascii-theme-font:minor-latin; mso-hansi-font-family:Calibri; mso-hansi-theme-font:minor-latin; mso-bidi-font-family:Arial; mso-bidi-theme-font:minor-bidi;}
پادشاهان ایرانی 5 / عيلام 4
دوره ي عيلامي اوليه[1]
سلسله ی اَوان[2]
دوره ی عیلامی کهن به با ور برخی از پژوهشگران با دوره ی عیلامی اولیه یکی بوده ونمی توان آن دو را از یکدیگر جدا نمود و درواقع یک دوره را تشکیل می دهند .
ازدوره ی عیلامی اولیه بواسطه ی کمبود منابع نوشتاری چندان اطلاعی دردست نیست وتنها اطلاعات محدودی بدست مارسیده است اما می دانیم که محدوده ی جغرافیایی آنان درشرق دجله وفرات ودشتهای رسوبی آن وجنوب غرب ایران درخوزستان تا نزديكي هاي شيراز وارتفاعات زاگرس بوده است . درواقع منطقه ی زیرنفوذ عیلامی های اولیه شامل زمینهای جلگه ای ودشتهای رسوبی دردشت شوش و مناطق کوهستانی ومرتفع درشما ل آن بوده است .
درمتون میانرودانی ، عیلام را بعنوان " سرزمین بالا " می خواندند و این مسئله باعث اختلاف نظربین محققین برسرموقعیت جغرافیایی آن شده است وبهمین دلیل گروهی شوش ودشت سوزیانا راکه جزء اراضی جلگه ای محسوب می گردد عیلام واقعی نمی دانند وارتفاعات زاگرس واطراف شيراز ویا حتی دورتریعنی کرمان را موضع واقعی عیلام بحساب می آورند .
 دردوره ی عیلامی اولیه سه دولت یا سه شهر باهم مجتمع ومتحد شدند که عبارت بودند از اَوان ، اَنشان[3] وسیما شکی[4] . با توجه به منابع ومتون برجای مانده ، پیشینه ی شهر اَوان عموما کهن تر از شهر اَنشان است وبه با ورگروهی از پژوهشگران این دو دولت دردورانهای مختلف بریک سرزمین ومنطقه حکمرانی می کردند . درعین حال بعضی از سکونتگاهای عیلامی اولیه درخارج ازاین منطقه وعمدتا درداخل فلات ایران مانند وَرَخش[5] ، سیلک وجیرفت دراستان کرمان نيزمشاهده شده اند.
 مداخلات وتجاوزات مداوم پادشاهان میانرودانی وبخصوص دراین دوره پادشاهان سومری را شايد بتوان بعنوان یکی ازدلایل شکل گیری اين اتحادیه بین سه دولت شهر مذكوربحساب آورد .
همانطورکه قبلا گفته شد دوره ی عیلامی اولیه با روی کار آمدن سلسله ی اَوان پایان یافت که استقرار این سلسله را مصادف با دوره ی عیلامی کهن درحدود سا ل۲۷۰۰ – ۲۲۱۰ ق م می دانند .دراین دوره عیلام بصورت یک قدرت سیاسی قابل توجه درآمده وبه مقابله با دولتهای میانرودانی می پردازد .
نخستین سلسله ی پادشاهی شناخته شده ي عیلامی ، مربوط به شهراَوان است . اگرچه جایگاه قطعی ویقینی این شهرتا کنون مشخص نشده است اما بطورمعمول براین با ورند که این شهردرتَل مَلیان نزدیک شیراز فعلی قرارداشته است .
حاکمین این سلسله توانستند سایرمناطق وقلمروهای پادشاهی عیلام را زیرسلطه ی خود درآورند . نخستین شاهی که به وی اشاره وبنای شهر اَوان نیزبه اونسبت داده شده ، پِلی[6] ( ۲۴۵۰ -۲۴۰۰ ق م ) نام دارد . اما طبیعی است که این فرد اولین شاه یا حاکم عیلامی نباشد چراکه قبل از آن دوره ی عیلامی اولیه بوده وجنگهایی که بین آنان وپادشاهان میانرودان صورت پذیرفته وبدلیل عدم وجود نوشتار ذکری از اسامی آنان به میان نیامده است . برای نمونه فهرست پادشاهی سومری خاطرنشان می کند که " اِنمِن بَرَگسی"[7] شاهِ دولت شهرکیش[8] موفق به شکست یکی از شاهان عیلامی شده که این واقعه مربوط به حدود ۱۵۰ سال پیش ازحکومت وحکمرانی پِلی بود . همچنین براساس همین فهرست سومری بدست می آید که شاهِ دولت شهرِ لاگاش[9] بنام " اِ- آنا – توم "[10] ( ۲۴۵۵- ۲۴۲۵ ق م ) با چند اتحادیه ي عیلامی به مقابله برخاسته بود وحتی این فهرست اشاره می کند که حاکمین اَوان درزمانی موفق به تسخیر میانرودان سفلی شده بودند .
بنابراین آشکاراست که عیلامی ها درزمانهایی بسیاردورتر چندین باربه جنگ ونبرد برعیله پادشاهان سومر واَکَد پرداخته بودند . دریکی ازاین فهرستهای یادشده بنام ۱۲تن از پادشاهان عیلامی سلسله ی اَوان اشاره شده است که بدلیل قلت منابع نمی توان همه ی نامهای ذکر شده را دقیقا درست دانست . دراین دوره عیلام مبادلات تجاری زیا دی با شهرهای میانرودان نظیرلاگاش برقرارکرد وبه مبادله ي محصولات غذائی ، چهارپایان ، پشم ، نقره وحتی برده مي پرداخت . همچنین عیلام ازمنابع معدنی بویژه سنگهای قیمتی برخورداربود ویکی از تجارت اصلی آنان با میانرودان ونیز تمدنهای داخل فلات ایران صادرات سنگهای تزئینی بود .  شهرشوش دراین زمان به یکی از شهرهای مهم تجاری منطقه بَدَ ل گرديد . شاید یکی از دلایل تجاوزات ومداخلات میانرودانی ها به سرزمین عیلام موقعیت اقتصادی آن بود.
 متون باقیمانده مربوط به این دوران روایتگر نبردهای متعدد شاهان سومر ، اَکَد ، بابل وآشورعلیه عیلام وفلات ایران است . درواقع یکی ازدلایل نبرد عیلامی ها با سومر واَکَد ظاهرا هجوم سومریها به قلمرو پادشاهی وَرَهش ( وَرَخش ) ازمتحدین مهم عیلام درشرق فلات ایران بود . محدوه ی جغرافیایی وَرَهش یا وَرَخش هنوز بدرستی معلوم نشده است . درنبردهای اولیه بین شاهان اَکَدی وعیلامی این عیلامی ها بودند که شکست را پذیرا شدند . یکی از نخستین شاهان اکدی که به عیلام حمله کرد سارگن ( ۲۲۷۹ – ۲۳۳۴ ) نام داشت که توانست شاه عیلامی اَوان " لوهی – ایش شان "[11] ( یا لوه – ایشان یا لوهیش شان حدود۲۳۲۰ ق م ) رامغلوب نماید . ازاین زمان به بعد است که درمنابع ومآخذ میانرودانی ازعیلام بسیاریاد می گردد . دلیل این تهاجم سارگن را نیز می بایست از نوع اقتصادی دانست زیرا همانطور که گفتیم گسترش مبادلات تجاری ووجود اقلامی نظیرسنگهای قیمتی ، چوب وفلز وتبدیل شدن شهرشوش به یک مرکز مهم تجاری و وجود بازرگانان متعدد وتجارت سودبخش درشوش همگی توجه ی همسایگان عیلام را بخود جلب می نمود .
 پس ازتهاجم سارگن وشکست عیلام وبعد از روی کارآمدن " کیتا "[12] ( هیتا ۲۲۵۰-۲۲۸۰ ق م ) عیلامی ها به رهبری وی وبا کمک وحمایت "سید گا ئو"[13] شاه وَرَخش به شورش علیه " ریموش " [14]( یا اورموش ۲۲۷۰- ۲۲۷۹ ق م ) پسرسارگن برخاستند .
 بعضی ازعیلام شناسان این شاهِ عیلام را نه " کیتا " بلکه "هیشِب راتِپ "[15]می دانند . براساس منابع بجای مانده ، "ریموش"حدود ۱۶۲۱۲نفر از عیلامی ها راکشته و۴۲۱۶نفر را نیز زندانی واسیرکرد ؛ با اینحال اَوان توانست استقلال خود راحفظ نماید وحتي تا دوره ی پادشاهی " نارام سین " ( ۲۲۱۸ – ۲۲۵۵ ق م ) بصورت تهدیدی علیه اَکَدی ها باقي بمانَد .
درحدود سال ۲۲۵۰ ق م "نارام سین" معاهده ی صلحی با "کیتا " منعقد نمود كه بدنبال آن ، اَوان بصورت یکی از دست نشاندگان اَکَد درآمد . این معاهده ، قدیمی ترین سند نوشته شده به خط عیلامی است که تاکنون یافت شده است . اگرچه سلسله ی اَوان شکست رادرمقابل اَکَدی ها پذیراشد اما عیلام همچنان به حیات خود ادامه داد وبهیچوجه درتمدن میانرودان هضم نگرديد ، ضمن اینکه مرکز این سلسله یعنی شهراَنشان که درقسمت کوهستانی قرارداشت یعنی درمناطق مرتفع ترازشهر شوش هرگز به تسخیراَکَدی ها درنیامد وبه آن دسترسی حاصل نشد وعلاوه براین همواره برای اَکَدی ها تا سقوطشان بدست " گوتی" ها بعنوان تهدیدی بالفعل وبالقوه محسوب مي گرديد .
 پس از " نارام سین " جانشین وی بنام "شار – کالی – شاری "[16] ( ۲۱۹۵ – ۲۲۱۸ ق م ) نتوانست امپراطوری ئی را که به ارث برده بود حفظ نماید . " لولوبی" ها و"گوتی" ها مردمانی که درناحیه ي زاگرس ایران سکنی داشتند با تهاجما ت پی درپی خود موجبات ضعف امپراطوری اورا دامن زدند وبرغم نبردهای چند ی كه وي برعلیه عیلامی ها ومتحدین آنان صورت داد معذالک نتوانست کنترل خود رابر شهرشوش حفظ نماید وناچار به عقب نشینی و وانهادن شوش گردید و شوش درمدت کوتاهی تحت سلطه ی سلسله ی سوم " اور" ونیز اَکَد قرارگرفت که جنوب عیلام را تحت اداره وکنترل خود داشتند .
 با سقوط امپراطوری اَکَد بدنبال تهاجم گوتی ها ، " پوزوراینشوشیناک "[17] شاه جدید اَوان از موقعیت بوجود آمده استفاده کرد وتوانست یک دولت قوی را درشوش بنا نهاده وشوش رابعنوان پایتخت خود برگزیند . قبل ازاین و درحدود سال۲۲۵۰ ق م " نارام سین" وی را بعنوان حاکم شوش منصوب کرده بود مشروط براینکه از سرزمین وی درمقابل گوتی ها دفاع نماید . اما پس ازمرگ نارام سین ، پوزوراینشوشیناک آزادی خود رابدست آورد وضمن قراردادن شوش بعنوان مرکز پادشاهی خود ، سایرقلمروهای پادشاهی عیلام را تحت سلطه ی خويش درآورد و شهرهای مجاور" سیماش "[18] و"هورتوم" [19]راکه برعلیه وی به شورش برخاسته بودند تخریب ونابود کرد . سپس تهاجماتی رابه سمت میانرودان ترتیب داد وشهرمهم " اِشنونا "[20] را به تسخیر خود درآورد . حتی براساس کتیبه ای از شاهِ اور بنام " اور- نمو"[21] ( ۲۱۱۲ - ۲۰۹۵)  وی موفق به تسخیر چندین شهر در دره ی دیا له گرديد .
پوزوراینشوشیناک  پس از فتوحات متعد دي كه  بدست آورد ، خود را "شاه قدرتمندِ اَوان" و"حاکم چهارمنطقه " ناميد ؛ عنوانی که قبل از وی به نارام سین تعلق داشت .
درفهرست سلطنتی عیلامی بجای مانده ب از او عنوان دوازدهمین وآخرین شاه سلسله ی اَوان نام برده شده است . دریکی ازکتیبه های وی به فتوحات چندی که درفلات ایران بدست آورده بود اشاره شده است .
پوزوراینشوشیناک تنها یک جنگ سالار وفاتح نظامی نبود وهمه ی نبوغ خود راصرف جنگ وکارزار نکرد بلکه درکنارفتوحات خود به بازسازی عیلام نیز پرداخت . درکنار متونی که به زبان اَکَدی برشته تحریردرآوَرد ، درزمان حکومت خود یک شکل جدید نوشتاری براسا س زبان عیلامی بوجود آورد هرچند كه پس از وی ادامه نيافت درست مانند خط میخی پارسي باستان که بدستور داریوش ابداع گردید ولی پس از اودوامی پیدا نکرد .
 اکثر کتیبه ها ي باقي مانده به زبان عیلامی خطی مربوط به دوره ی حکومت وی است . دردوره ی پادشاهی او شهرشوش با ساخت معابد وبناهای بزرگ وباشکوه درآن ، بَدَل به مهمترین شهرعیلام گردید. با اینحال دوران حکومت ونیزاوج پادشاهی وی چندان دوامی نداشت . تهاجم گوتی ها به عیلام نه تنها به دوره ی پادشاهی وی پایان داد بلکه باعث نابودی سلسله ی اَوان نیزگردید .
درمورد سقوط سلسله ی اَوان وپادشاهی پوزوراینشوشیناک بعضی از پژوهشگران نظریه ي دیگری دارند ومعتقدند که قدرت گرفتن شوش وفتوحات متعدد پوزوراینشوشیناک درمیانرودان سفلی ، بطورطبیعی وی را درمقابله با مقاصد گسترش طلبانه ی حاکمین نوسومری یعنی شاهِ لاگاش وشاهِ اور بنام " اورنامو" قرارداد که هردو ی آنها معتقد بودند که می بایست باهم متحد وعلیه عیلام وارد نبرد شوند . اتحاد این دو نهایتا منجربه فروپاشی عیلام وشوش درزمان حکومت پسرِ پوزوراینشوشیناک یعنی " شولگی "[22] ( ۲۰۴۷ – ۲۰۹۴ ق م ) گردید . پس ازفتح شوش وروی کارآمدن یک دولت سومری در آن ، شولگی به حملاتی علیه انشان وشوش كه بصورت دولتهای وابسته درآمده بودند ، دست يا زيد . بدینسان پادشاهی پوزوراینشوشیناک که زمانی شامل چندین شهر درمیانرودان سفلی نیز می گردید درحمله ویورش حاکمین سومر و اور نابود شد . پس از مرگ پوزوراینشوشیناک عیلام توسط گوتی ها تسخیرگردید وچند تن ازاعقاب وبازماندگان وی که بعدها ظهورکردند شناخته شده نیستند . از پوزوراینشوشیناک درمحموع ۱۲کتیبه برجای مانده است . متن اصلی این کتیبه ها عموما درمورد ستایش خدایان مختلف است اما در یکی از آنها به تسخیر۸۱ شهر توسط وی دریکی ازحملات نظامی وهمچنین دریکی ديگربه کندن کانالی اشاره شده است .
 پادشاهان عيلامي دراین متون مختلف القاب متفاوتی نظیر اِنسی شوش ، حاکم ، لوگا ل وشاه داشتند . با توسعه ی سلسله ی سوم اور، غربِ عیلام باردیگر زیرسلطه ی یک سلسله ی میانرودانی قرارگرفت ولي درشرق ، جوهر سیاسی عیلام مستقل ودست نخورده باقی ماند . تاریخ این منطقه دراین دوره با سلسله ی سیما شکی ادامه می یابد . شاهان سیما شکی موفق به تسخیر سایر پادشاهی های عیلامی شده وسپس درسقوط پادشاهی اور نیز شرکت نمودند .  
سلسله ي سيما شكي  2030- 1900ق م
خاستگاه اين سلسله شهر ( يا منطقه ي ) سيماشكي ( يا سيماش ) واقع درلرستان ياكرمان بود وبه همين نام يعني سلسله ي سيماشكي نامبردار گرديد . جايگاه ومحل اين شهر هيچگاه بصورت دقيق ومطمئن شناسائي نشده است اما غالبا آنرا درحوالي كرمان دانسته اند . فهرستي از اين سلسله برجاي مانده كه متشكل از12شاه است .
سلسله ي سيماشكي توسط گير – نام [23]( حدود2300ق م ) بنا نهاده شد كه مصادف بود با شكوفائي سلسله ي سوم اور . سيماشكي تحت قيادت ورهبري گير – نام درهمان زمانهاي اوليه توانست برساير قلمروهاي شاهي عيلام برتري يابد وسپس بصورت رقيبي جدي درمقابل شاهان اور قرار گيرد .
پادشاهان اور چنين مي پنداشتند كه سيماشكي خود را از قيموميت وتبعيت آنها رهانده ويا درحا ل رهاندن است . بخش غربي عيلام شامل شوش همچنان زيرنفوذ شاهان اور قرارداشت . آنان توانسته بودند تا شاهان انشان ، ورهش ( يامرهشي ) وزابشالي[24] رابه انقياد خود درآورند و از آنجا كه زابشالي را تهديدي براي خود مي دانستند به دفعات مختلف آنرا مورد تهاجم قراردادند .
 اين جنگها احتمالا باعث تحكيم قدرت سيماشكي شد وآنان چندين جنگ راعليه سلطه ي اور باحمايت سايرشاهان عيلامي ترتيب دادند .
درخلال نخستين سالهاي پادشاهي سيماشكي ، عيلام بطور متناوب از سوي گوتي ها وميانروداني ها مورد حمله قرار گرفت كه همراه با مذاكرات سياسي وصلح نيز بود . درهمين راستا براي نمونه "شوسين"[25] شاهِ اور دختر خود را به ازدواج يكي از شاهزادگان اَنشان درآورد . معذالك با روي كار آمدن شاهِ بعدي يعني " ايبي سين " [26]امپراطوري اور وارد جنگهاي بي وقفه اي گرديد كه نهايتا منجر به ضعف وفتور آن گرديد .
حاكمين سيماشكي به علت عدم مد اومت شاهان درحكومت خود نتوانستند ازچنين وضعيتي استفاده كنند . درواقع درطول 25سال چهارتن از شاهان متناوبا جايگزين هم گرديدند كه اين به معناي ضعيف شدن قدرت شاهي بود كه درراس حكومت قرارداشت درحاليكه وجود تداوم شاهي وتوافق برروي يكي از آنها ومتحد كردن همه ي قوا بهترين فرصت براي سيماشكي بود تا خود را از سيطره ونفوذ اور رهايي دهد . چراكه غلبه وبرتري سومري ها دراين زمان امكان افزايش نداشته و رو به كاهش بود .
" ايبي سين " بيشتر درگير مبارزه عليه پادشاهان هوري وميتاني بود كه بيش ازپيش قدرت گرفته وتهديدي براي مرزهاي امپراطوري اور درآمده بودند . با اينحال با ضعف دولت اور ، دولت شهرهاي ديگر مانند اِشنونا ، شوش ، لاگاش واومّا  استقلال خود را با زپس گرفته ومستقل مي شوند. درهمين دوره آموري ها سومر رااشغال مي كنند .
 در شهر " ايسين "[27]، " ايشبي اِرا "[28] درسال2017ق م با دفع اشغالگران آموري موفق به كسب استقلال سرزمين خود مي شود . سپس شهرهاي نيپور[29] ، كيش و اشنونا را اشغال وبه كمك عيلامي ها دولتهاي مجاور را نيزفتح مي نمايد . درسا ل 2009ق م " ايبي سين " درشهر" اور" و" ايشبي اِرا " درشهر" ايسين " ، ميانرودان رابه اشغال خود درمي آورند .
 حدود سال 2007ق م " كينداتو"[30] پسر " اِبَرت " [31]اول بعنوان شاهِ جديد سيماشكي انتخاب مي گردد . او از ضعف " ايبي سين " بهره برده نخست شهرخود را آزاد وسپس به " ايبي سين " يورش مي برد . درسال 2007- 2006ق م وارد شوش شده وپس از عبور ازدجله به شهر" اور" جائيكه " ايبي سين " به آن پناه برده بود ، حمله مي كند .
" ايشبي اِرا " با درك خطر عيلامي ها به حمايت از " ايبي سين " آمده وشهر را از اشغال عيلامي ها درمي آورد . اما اين اتحاد باعث گرديد تا عيلامي ها يكبارديگر واين بار با شدت بيستري به تدارك حمله بپردازند ودرنهايت درسال2004ق م شهر" اور" به تسخير "كينداتو" درآمده وشهرمورد تاخت وتاز وغارت قرارگرفت وكساني كه موفق به فرار نشده بودند بي محابا ازدم تيغ گذرانده شدند ." ايبي سين "اسير وبه انشان تبعيد گرديد . غنائم بسياري بدست آمد كه موجب ثروت عيلامي ها گرديد .
 با تسخير " اور" از سوي عيلام سلسله سوم اور نيز پايان يافت . كينداتو پس ازاين پيروزي درخشان تمامي سرزمين عيلام را به سلطه ي خود درآورد . اونظام تازه اي را پي افكند وتحرك نويني به تجارت وبازرگاني بخشيد . با اينحال كينداتو نتوانست سلطه ي خود را برميانرودان سفلي كه بين پادشاهان " ايسين " و " لارسا " تقسيم شده بود ، حاكم گرداند . دراين دوره برغم قدرت وسلطه ي شهر سيماشكي ، شهرهاي شوش وانشان نيز ازجايگاه بالائي برخورداربودند . زبان اَكَدي كه همواره مورد استفاده قرارمي گرفت دراين زمان بتدريج كنارگذاشته شد وزبان عيلامي با خطي كه برگرفته از خط ميخي ميانرودان بود جايگزين آن گرديد .
با اينحال بنظر مي رسد كه سلسله ي سيماشكي بيشتر بخش شرقي عيلام را زير سلطه ي خود داشته است . اوج اين سلسله به زمان پادشاهي " اينداتو – اينشوشيناك " [32]اول (1960-1980ق م ) برمي گردد .او پسركينداتو بود وپس ازوي جانشين پدرش گرديد .
 " تن رهوراتير"[33] (1960-1950ق م ) پس ازاينداتو جانشين وي گرديد وبا جنگها وعقد پيمانهاي متعدد سياست خارجي جاه طلبانه اي را درسرمي پروراند . دراين زمان روابط با ميانرودان كه به چندين قلمروپادشاهي مستقل تقسيم شده بود ، آرام وصلح طلبانه بود . براي نمونه تن رهوراتير با " مِكوبي " [34]يكي از دختران " بيلالاما "[35] شاهِ اشنونا ازدواج كرد ويا يكي از شاهان ديگر كه اسمش معلوم نيست شايد " ابرت " دوم با يكي ازدختران " ايدين دَگَن "[36] شاهِ ايسين ازدواج كرد . اين آرامش البته چندان بطول نيانجاميد .
شاهان آموري ايسين ، لارسا ، سومر واَكَد شكستهاي متعددي رابر" تن رهوراتير"  تحميل كردند . شاهِ لارسا بنام "گونگونوم " [37]عيلام را مورد تاخت وتاز قرارداد واندكي بعد نيزشهرهاي بَشيم [38]، اَنشان وشوش به تسخيرآنان درآمد واين پاياني بود برسلسله ي سيماشكي وروابط دوستانه بين عيلام وميانرودان .
سلسله ي اِ پَرتي ( سوكل ماه )[39] حدود1500-1850ق م
درزماني كه آخرين پادشاهان سلسله ي سيماشكي درنبرد با پادشاهان ميانرودان شكست خورده ونابود گرديدند ، سلسه ي جديدي دراَنشان شكل گرفت كه بنام سلسله ي اِپَرتي معروف ونا مبردارگرديد . نام اين سلسله ازنام بنيانگذ ار آن يعني " اپرتي " اول ( يا اپرتي دوم ) اخذ گرديده است . پاره اي ازمحققين بنيانگذ ار آنرا پدر اپرتي يعني " شيلكاكا " يا " شيلهاها "[40]مي دانند .همچنين گروهي از پادشاهان اين سلسله خود را سوكل ماه ( عنوان سومري بمعني وزير بزرگ يا نائب السلطنه اول ) مي ناميدند وبهمين دليل اين سلسله بنام سلسله ي سوكل ماه نيز شهرت دارد .
 به باور بعضي از پژوهشگران نخستين شاهان اين سلسله برهمان منطقه اي حكم مي راندند كه آخرين حاكمين سيماشكي درآنجا حكومت داشتند وسپس قدرت خود را بتدريج برساير نقاط عيلام گسترش دادند .
 اپرتي اول پس از آنكه تمام قلمروهاي پادشاهي عيلام را بدنبال فتوحات درخشانش تحت فرمان خويش درآورد خود را شاه " اَنشان وشوش " ناميد . از آنجا كه اَنشان وشوش از مراكز مهم عيلام محسوب مي شدند چنين عنواني نشان دهنده ي سلطه ي وي برمناطق بسيارمهم وكليدي عيلام بود .
 پسراو "شيلهاها "[41](1840-1835ق م ) دنباله ي كارهاي پدرخودراگرفت معذالك وي عنواني راكه پدرش براي خود انتخاب كرده بود را كنار گذاشت وعنوان سومري " سوكَل ماه " را انتخاب كرد كه بمعني وزيربزرگ بود . اين مسئله مي تواند نشانگر آن باشد كه وي تحت نفوذ وسلطه ي سومين سلسله ي اور قرارداشت وبهمين دليل خود را نه شاه بلكه جانشين شاه يا همان وزيربزرگ يا نائب السلطنه مي دانست عنواني كه البته از سوي شاهان بعدي نيز مورد استفاده قرارگرفت . سايرحاكمين اين سلسله نيزعناويني ديگرر امورد استفاده قراردادند كه ازبين اين عناوين مي توان به عنوان " شبان مردم شوش " و" شبان خداي اينشوشيناك " اشاره كرد .
نخستين حاكمان اين سلسله اَنشان را بازسازي كرده وآنرا بعنوان مركز و پايتخت پادشاهي خود انتخاب كردند . عيلام تحت رهبري آنان قدرت زيادي بدست آورد . يكي از حاكمين قدرتمند اين سلسله " شيروكدو "[42](1792-1773ق م ) بود . معاصرين وي از اوبعنوان حاكمي برتر يادكرده اند . شاهان آموري بابل ، اشنونا ، لارسا يا ماري همديگر را برادرخطاب مي كردند درحاليكه اورا بعنوان پدرموردخطاب قرارمي دادند .
" شيموت- وارتاش " [43]پسر شيروكدوه مدت كوتاهي حكمراني كرد . درعوض جانشين وي" سيو- پلر- هوپك " [44](01770-1745ق م ) پادشاهي مقتد ربود وبنوعي برشاهان ميانرودان برتري وحاكميت داشت تا آنجا كه وي را با عنوان پدر وگاهگاهي نيز "شاه بزرگ " مورد خطاب قرارمي دادند . اوحتي درسال 1765-1766بعنوان ميانجي به حكميت درمورد اختلاف بين حمورابي شاهِ بابل و" زيمري – ليم "[45] شاهِ "ماري "[46] درشهر"هيت "[47] انتخاب گرديد .
"سيو- پلر- هوپك " حمله اي رابراي تسخيرشهراشنونا درميانرودان سفلي ترتيب داد .پادشاهان بابل وماري نيز كه بعنوان رعاياي وي محسوب مي شدند اورا دراين حمله ياري كردند ؛ هرچند كه بابل وماري نبرد مزبور را بعنوان وسيله اي براي آزادي از دشمني بزرگ كه درمقابل دروازه هاي شهرشان قرارگرفته بود ، ارزيابي مي كردند .
اِشنونا درمقابل اين اتحاد سه گانه بلافاصله شكست خورد وتسخيرگرديد . شاه اشنونا به قتل رسيد وحاكمي از سوي فاتحين براي اشنونا تعيين شد . ارتش عيلام درشهر مستقر گرديد واز آنجا به فتح منطقه ي دجله ي عليا وسپس " كابور" يا "خابور"[48] پرداخت .
" سيو – پلر- هوپك " سپس ارتش خود را به دوقسمت تقسيم كرد . يك بخش ازارتش را تحت فرماندهي ژنرالي عيلامي بنام "كونام " [49]ويك آموري بنام " اَتامروم " [50]درشمال مشرف برشهر" اِكَلَتِه " [51]( يا اكلتوم ) گمارد . اين شهرداراي قلعه اي بود وبرمنطقه ي شرق دجله حكومت داشت ومركز يكي از پادشاهي هاي جديد آشور بود كه توسط "شمشي اداد"[52] اول (1814-1775ق م ) بنا نهاده شده بود . شمشي اداد زودتر از آنچه كه فكرش رابكنند مي ميرد وقلمرو او بصورت لقمه ي آساني درمي آيد ؛ شهر همانند شهر "شكنا "[53] ( شوبات اِنليل[54] ) بسرعت تسخيرومورد غارت قرارگرفت .
بخش دوم ارتش وي به سمت جنوب وبطرف بابل يعني عليه متحدين سابق خود به حركت درآمد . بابل با غافلگير شدن حمورابي و زيمري – ليم تسخير شد . شاهِ ماري كه با اين پيشروي مستقيما درمعرض تهاجم عيلامي ها قرار مي گرفت وارد اتحادي با شاهِ بابل وچندين شاه آموري ديگر نظير شاهِ " اَلِپ "[55] ، " سومو- اِ پوك " [56] گرديد ودرتقابل با عيلام قرارگرفت .
 درسال 1764 اين اتحاديه دردوجبهه موفق به جلوگيري از تهاجمات عيلام گرديد . حمورابي ارتش عيلام را زماني كه آماده رفتن بطرف بابل بود متوقف كرد . زيمري- ليم نيز درمنطقه ي خابور با نيروهاي نظامي ارسا ل شده توسط حمورابي در"هِريتوم"[57] با "سيو- پلر- هوپك "به مقابله برخاست . " اَتا مروم " آموري باخيانت به سيو- پلر- هوپك به زيمري –ليم پيوسته وعيلامي ها براحتي شكست را پذيرا شدند .
 ارتش عيلام به اشنونا بازگشت . سيو- پلر-هوپك هدايت ارتش عيلام رابه پسرخود ( يابرادرش ) " كودو زولوش " [58] اول وبه ژنرالهايش سپرد . با اين شكست عيلام درميانرودان حاميان خود را ازدست داد اما نه به آن اندازه كه بابلي ها بتوانند عيلام را مورد تهاجم قراردهند .
 كودوزولوش اول جانشين پدرش گرديد ودرتمام طول سلطنت خويش به كاربا زسازي وسا زماندهي مجدد عيلام پرداخت . اودراين كار به موفقيت بسياري دست يافت وبراي پسرش " كوتير- ناهونته " [59]اول (1730-1700ق م ) يك پادشاهي قدرتمند برجاي گذاشت . كوتير-ناهونته اول از شورشهاي بوجود آمده درشهر" اروك "[60] استفاده برده وبه تسخيرآن نائل آمد وآنرا مورد تاراج قرارداد . سپس موفق به شكست خيلي آسان شاهِ بابل " سَمسو- ايلونا " [61]گرديد معذالك پس از اين آخرين فتح درخشان ، عيلام درسراشيبي سقوط وتاريكي فرو غلطيد .
 درمورد سالهاي پاياني اين سلسله اطلاعات بسياراندكي دردست است . منابع ومآخذ پراكنده اي ازاين دوره وجود دارد كه متعلق به دوره ي سلطنت شاهانِ كاسي سومين سلسله ي بابل است . براساس اين منابع چنين دانسته مي شود كه بدنبال حكومت كوتير- ناهونته اول هفده تن بعنوان شاه بقدرت رسيدند ودرزمان سلطنت كوتير- ناهونته دوم (1500-1505ق م ) كه آخرينِ اين شاهان بود ، سلسله ي اِپَرتي نابود گرديد . عيلام دچار بحران بزرگي مي گردد كه آميخته با تهاجمات آموري ها ي ميانرودان است . دوره ي بعدي كه به عيلامي ميانه معروف است با بقدرت رسيدن سلسله اي از اَنشان درحدود سال 1500ق م آغاز مي گردد .
                                                                                                              ادامه دارد
 
[1] Proto-Elamite
[2] Awan
[3] Anshan
[4] Simashki
[5] warahsh(waraksh)
[6] peli
[7] Enmen-Baragesi
[8] Kish
[9] Lagash
[10] E-Anna-Tum
[11] Luhi-Ishshan
[12] Khita
[13] Sidgau
[14] Rimush
[15] Hishep- RateP
[16] Shar-kali-sharri
[17] Puzur-Inshushinak
[18] Simash
[19] Hurtum
[20] Eshnunna
[21] Our-Nammou
[22] Shulgi
[23] Gir-namme
[24] Zabshali
[25] Shu-Sin
[26] Ibbi-Sin
[27] Isin
[28] Ishbi-Erra
[29] Nippur
[30] Kindattu
[31] Ebarat
[32] Indattu-Inshushinak
[33] Tan-Ruhuratir
[34] Mekubi
[35] Bilalama
[36] Iddin - Dagan
[37] Gungunum
[38] Bashime
[39] Sukkalmah
[40] Shilkaka
[41] Shilkhakha/Shilhaha
[42] Shirukduh
[43] Shimut-wartash
[44] Siwe-Palar-Khuppak
[45] Zimri-Lim
[46] Mari
[47] Hit
[48] Khabur
[49] Kunnam
[50] Atamrum
[51] Ekallate
[52] Shamshi-Adad
[53] Shekhna
[54] Shubat-Enlil
[55] Alep
[56] Sumu-Epukh
[57] Hiritum
[58] Kuduzulush
[59] Kutir-Nahunte
[60] Ourouk
[61] Samsu -Iluna
نويسنده : cyrus sangari - ساعت 12:37 روز جمعه دوازدهم اردیبهشت 1393

Normal 0 false false false EN-US X-NONE FA /* Style Definitions */ table.MsoNormalTable {mso-style-name:"Table Normal"; mso-tstyle-rowband-size:0; mso-tstyle-colband-size:0; mso-style-noshow:yes; mso-style-priority:99; mso-style-parent:""; mso-padding-alt:0cm 5.4pt 0cm 5.4pt; mso-para-margin-top:0cm; mso-para-margin-right:0cm; mso-para-margin-bottom:10.0pt; mso-para-margin-left:0cm; line-height:115%; mso-pagination:widow-orphan; font-size:11.0pt; font-family:"Calibri","sans-serif"; mso-ascii-font-family:Calibri; mso-ascii-theme-font:minor-latin; mso-hansi-font-family:Calibri; mso-hansi-theme-font:minor-latin; mso-bidi-font-family:Arial; mso-bidi-theme-font:minor-bidi;}

پادشاهان ایرانی ۴

عیلام ۳

دوره ی عیلامی اولیه چنانکه گفته شد با استقرار سلسله ی اَوان درشوش پایان می یابد . می توان چنین پنداشت که پویشهای بسیار زیادی ازلحاظ سیاسی ، اجتماعی ، فرهنگی وقومی لازم است تا نهایتا مردمی به درجه وحدی از تمدن وفرهنگ دست یابند وبتوانند یک نظام اجتماعی متمرکز بهمراه یک دولت برقرارنمایند . بدلیل فقدان آگاهی وهمچنین قلت منابع  ومستندات درمورد دوره ی عیلامی اولیه ، اطلاعات چندانی از این دوره دردست نیست وتنها ازروی حدس وگمان والبته اشاراتی برگرفته از قرارگاه های باستانی می توان به حقائقی هرچند نامطمئن دست یافت .

این مسئله درمورد دورانهای بعدی تفاوت دارد زیرا درمتون وسنگ نبشته های باقی مانده ازتمدنهای میانرودان اشارات مستقیمی به عیلامی ها شده است . شاید به یک معنی سرزمین عیلام راباید بعنوان کانون نخستین تمدن شهری درایران دانست .

داستانها واسطوره های ایرانی قدمت شهرنشینی و تمدن درفلات ایران رابه گذشته هایی بسیاردور و به اعماق تاریخ می رسانند . از طرف دیگر با شناسائی تازه ازقرارگاه های تمدن درفلات مرکزی ایران که چه بسا بدون طرح وبرنا مه ی قبلی و از روی اتفاق صورت گرفته و اطلاعات تازه ی بدست آمده ، پیشینه ی تمدن درایران به هزاره هائی بسیار دورتر می رسد . برای مثال سایت تاریخی جیرفت  بزعم  پژوهشگران به ده هزارسال قبل برمی گردد که با توجه به اشیاء کشف شده درآن وهنربکاررفته دربقایای باستانشناختی آن ، مسلم است که مردمانی با آن مایه ازهنر نمی توانستند بناگاه درتاریخ ظهوریابند بلکه مستلزم طی کردن راهی بسیاردورو دراز بوده است .

اطلاعات ما درخصوص تمدنهای پیشاهخا منشی وماد بسیاراندک بوده وتوجهی هم به آن تمدنها نمی شود گویی که بین مورخین ومحققین یک تفاهم ازپیشی دراین مورد وجود دارد که ملت سا زی وگردهم آوردن اقوامِ مختلفِ ساکن درایران که با فرهنگ ها وآداب ورسوم متفاوت خود دورهم جمع شده اند تنها با وجود یک امپراطوری قابل توجیه می باشد ؛ زیرا دریک نظام سیاسی موسوم به امپراطوری است که می توان قائل به یک قدرت مرکزی مقتدرگردید وسپس اقوام مختلف را باحفظ تفاوتهايشان درآن جای داد تا بتوان ملتی راهرچند بزرگ اما متفاوت ظاهرکرد و لابد به همین دلیل سایرتمدنها که برمنطقه ی جغرافیایی کوچک یا بزرگی ازفلات ایران حاکم بودند نمی توانستند چنین آرمانی را تحقق بخشند .

همچنین عدم اطلاع ما از تمدنها ی پیشا هخامنشی وماد وفاصله ی دور زمانی آنها با ما ونیزعدم دریافت ارتباطی بین آنان ومیراثهای فرهنگی و دینی شان با تمدنهای بعدی مانع ازآن شده است که بتوانیم به آن تمدنها توجهی نشان دهیم . منابع بسیارکهن تاریخی ما نیزدرسیربررسی خود ازتاریخ ایران هیچ اشاره ای به این تمدنها نکرده اند . درداستانهای اساطیری ما نیزآنچنانکه دیدیم میراثِ شرق ایران بعنوان تاریخی واقعی برای همه ی ایران درنظرگرفته شد وکسانی که بعدها به دریافتی ازتاریخ واقعی ایران براساس یافته های باستانشناختی رسیده اند برای پرکردن چنین خلائی  دست به تفسیر وتعبیر زده ومعتقد شده اند که خاطره ی همه ی این تاریخِ گسترده درفلات ایران به اشکالی دیگرگونه درهمان داستانهای اساطیری ونیمه افسانه ای ما آمده است .

بقایای باستان شناسی ، حضورعیلامی ها را درمنطقه ی جنوب غرب ایران تا سال۶۰۰۰ق م تائید وتصدیق می نمایند . این بقایا مانند انواع گورستانها ونوع تدفین مردگان وابزاروآلات مختلف ، نشان می دهد که این منطقه  از ایران جایگاه مردمانی ازقوم ونژاد مختلف بوده است . همچنین ازاین بقایا می توان به این نکته پی برد که درمنطقه ی عیلام ازبرنز و مس توسط هنرمندان استفاده می شده است . عیلامی ها ازلحاظ هنری نیز توسعه یافته وبویژه درهنرمجسمه سازی به پیشرفتهای بسیاری دست یافتند .

 مرکزعمده ی تمدن عیلامی دردوره ی عیلامی اولیه که ازحدود۳۲۰۰ تا حدود۲۷۰۰ق م را دربرمی گیرد دراطراف دو شهرعمده یعنی شوش واَنشان شکل گرفته بود .

شهرشوش درحدود چهارهزارق م بنا نهاده شد و می توان گفت که قدیمی ترین شهر پا برجای جهان است . این شهر از زمان تاسیس خود همواره بین شاهان میانرودان وعیلام دست بدست می گشت  .

درمورد جایگاه شهر اَنشان نیز اگرچه هنوزتوافقی بین محققین صورت نگرفته ولی معمولا آنرا درمحل کنونی تَل مَلیان درنزدیکی شیراز می دانند .

رابطه ی این دومرکز تمدنی با تپه ی سیلک ( حومه ی کاشان ) وتپه یحیی ( درمنطقه ی جیرفت کرمان ) پس ازکاوشهای انجام شده اثبات گردیده است . این سکونت گاهها زمینه های باستانشناختی بسیارنزدیک ومشابهی با هم دارند واین نشان دهنده ی آن است که دراین دوره ، تمدنهای مذکور مجموعه ی فرهنگی یکنواخت ومشابهی راشکل می دادند وبدین ترتیب می توان پیشینه ی تاریخی عیلام را حتی تا ده هزارسال به عقب راند .

 دوره ی عیلامی اولیه شدید ا ازفرهنگ تمدنهای میانرودان متاثربوده است . درمورد این ادعای محققین نیزباید اندکی درنگ نمود زیرا براساس یک توافق نا نوشته گویی همه اذعان و اقراردارند که میانرودان وتمدنهای شکل گرفته درآن از لحاظ زمانی واز لحاظ فرهنگی برسایرتمدنها ی منطقه تقدم ولذا برتری دارد ؛ البته شاید بتوان این قضاوت را از آنجا که اطلاعات ومنابع ومستندات ومآخذ ما ازمیانرودان به مراتب بیشترازداخل ایران است ، بنوعی قبول کرد اما با توجه به کشفیات جدید درسایرمناطق فلات ایران وعدم پیگیری درانجام کاوشهای باستانشناختی دراین مناطق ، بواقع نمی توان چندان به برتری تمدنهای میانرودان با ورداشت ؛ برای نمونه چگونه می توان هنرمند مارلیکی یا جیرفتی ویا سیلکی ویا زیوه ای و... را ازلحاظ دانش فنی  ، مهارت وغنای فرهنگی کمترازهنرمند میانرودانی دانست ؟

شاید یکی از چیستانهای حل نشده درمورد تمدنهای کهنِ فلاتِ ایران عدم وجود خط ونوشتاراست . این مسئله نیزبا توجه به داستان طهمورثِ دیوبند وغلبه ی وی بردیوان ویاد گرفتن سی گونه خط ازآنان واینکه طهمورث ازشاهان پیشدادی بوده که نشانی از پیشینه ی بسیارکهن آن است ، نیازمند درنگ بیشتری است ؛ بویژه آنکه درسایتِ تاریخی جیرفت خطوطی یافت شده که معروف به خط هندسی بوده ولی هنوزرمزگشائی نشده است .

 بطورمعمول اختراع خط راهمواره به میانرودانی ها منتسب کرده اند . خط عیلامی معروف به پروتوعیلامی یا همان عیلامی اولیه نیزبرگرفته ازخط مرسوم درمیانرودان و الهام گرفته  از آن بوده است والبته همانطور که گفتیم تفاوتهایی نیزبا آن داشته تا آنجاکه علیرغم خوانش متون میانرودانی هنوزموفق به رمزگشایی کامل خط عیلامی نشده اند . درکنارتمدنهای میانرودانی نظیرسومر ، اَکَد ، بابل و آشور ، تمدنهای داخل فلات ایران نیزشکل گرفته ورشد یافتند هرچند اطلاعات ما از آنها اندک است .

سقوط تمدن اروک دراواخرهزاره ی چهارم ق م باعث گردید تا این فرهنگهای شکل گرفته درمنطقه ظهوروبروزی بیابند وبه بازسازی وتکمیل خود براساس بده بستانهای فرهنگی بپردازند .

 تَل مَلیان با وسعتی درحدود دویست هکتار دراستان فارس کنونی یکی ازمناطق مهم مربوط به تمدن عیلامی است . محققین براین نظرند که حدود ۱۳۰هکتارازاین محوطه دارای بنا ومسکونی بوده است . دیوارهای بجا مانده ازاین سایت مزین به نقاشی هایی با رنگهای سفید ، خاکستری وسرخ وبه شکل اجسام هندسی نظیرمثلث ودایره است .

چنین پنداشته می شود که تمدن عیلام ازاین منطقه توسعه ی خود را آ غاز و سپس به بخشهای وسیعتری تا میانرودان دست یافته است .

منطقه ی شوش قبل ازاین وحتی بعد از آن همواره درارتباط تنگاتنگ با میانرودان سفلی بوده است . شوش بدنبال هجوم کوه نشینان عیلامی موسوم به "سرزمین بالا " تسخیرودراختیار آنان قرارگرفت .

 بدنبال پیداشدن لوحه های نوشته شده به خط عیلامی ونیزکشفیات بدست آمده درچندین سایت تاریخی مانند شهرسوخته ی سیستان ، شوش ، تپه اُزبَکی درنزدیکی تهران ، تپه ی سیلک کاشان وتپه یحیی وغیره ، معلوم شد عیلامی ها روابط تجاری وبازرگانی گسترده ای با تمدنهای داخل فلات ایران ونیز با میانرودانی ها داشته اند وطبیعی است که دراین داد وستدهای تجاری شاهد بده بستانهای فرهنگی نیزباشیم .

توسعه ی شبکه های تجاری خود نشانگرپویایی اقتصادی آنان از یکسو ومیزان پیشرفت نهادهای اجتماعی وسیاسی آنان بود هرچند دراین زمینه ها اطلاعات بسیاراندکی بدست ما رسیده است .

چگونگی اداره ی سیاسی عیلام دراین دوره نیزچندان برای ما شناخته شده نیست وهمانطور که گفتیم نخستین اطلاعات تاریخی ما ازعیلام مربوط به منابع ومآخذ میانرودانی وازحدود۲۶۰۰ق م است یعنی اززمانی که این منطقه تحت سلطه ی سلسله ی اَوان قرارگرفت .

مدارک ومستندات نوشتاری موجود درمیانرودان اطلاعاتی درمورد موقعیت سیاسی جنوب غربی ایران درنیمه ی هزاره ی سوم ق م بدست می دهد وبه چندین جنگ وستیزبین پادشاهی های میانرودان ونیزحاکمین ایرانی اشاره دارد . هم ازاین دوره است که نامگذاری عیلام بر این منطقه صورت می گیرد . درمتون سومری بجای مانده از پایان هزاره ی چهارم ق م عیلام با علامت NIM  مشخص شده که بمعنی "سرزمین بالا " ست .

 نخستین اشاره ی روشن وصریح در منابع میانرودانی وبه تبع آن اطلاع درست ما ازعیلام مربوط به فهرست شاهنشاهی سومری ها ست که درحدود آخرهزاره ی سوم ق م نوشته شده ودرآن به نبردی بین عیلامی ها ویکی از پادشاهان دولت شهرِکیش یعنی " اِنمِن بَرَگسی " (حدود ۲۶۱۵-۲۵۸۵ق م ) اشاره شده است . این فهرست بویژه به شاهنشاهی اَوان اشاره دارد .

 عیلام چندین باروارد نبرد با شاهان میانرودان شده وفهرست مزبورروایت می کند که یکی از پادشاهان عیلامی موفق گردیده بود تا میانرودان سفلی را نیزتسخیرنماید . معذالک همانطورکه درابتد ا نیزگفته شد اطلاعات ما پیرامون این دوره  یعنی عیلامی اولیه که با ظهورسلسله ی اَوان پایان می پذیرد ، بسیاراندک وناچیز می باشد .  

 


نويسنده : cyrus sangari - ساعت 12:34 روز جمعه دوازدهم اردیبهشت 1393

Normal 0 false false false EN-US X-NONE FA /* Style Definitions */ table.MsoNormalTable {mso-style-name:"Table Normal"; mso-tstyle-rowband-size:0; mso-tstyle-colband-size:0; mso-style-noshow:yes; mso-style-priority:99; mso-style-parent:""; mso-padding-alt:0cm 5.4pt 0cm 5.4pt; mso-para-margin-top:0cm; mso-para-margin-right:0cm; mso-para-margin-bottom:10.0pt; mso-para-margin-left:0cm; line-height:115%; mso-pagination:widow-orphan; font-size:11.0pt; font-family:"Calibri","sans-serif"; mso-ascii-font-family:Calibri; mso-ascii-theme-font:minor-latin; mso-hansi-font-family:Calibri; mso-hansi-theme-font:minor-latin; mso-bidi-font-family:Arial; mso-bidi-theme-font:minor-bidi;}

پادشاهان ایرانی ۳

عیلام ۲

شناخت ما ازتاریخ عیلام وآنچه که آنان درطول چند هزاره ازحضورخویش برحای گذاشته ووقایع بسیاری که برآنها گذشته اعم ازروابط سیاسی ویا نبردهای نظامی آنان با تمدنهای داخل فلات ایران ونیزتمدنهای میانرودان ، چندان زیاد نیست وحتی درمقایسه با دوران طولانی ظهورو افول آنان بسیاراندک وناچیز است وهمانطورکه قبلا نیزگفته شد آگاهی ما ازعیلامی ها مرهون متون ومنابع بجای مانده ازدشمنان آنان یعنی تمدنهای آشور، بابل ، سومر و اَکَد است و اگرچه سنگ نگاره ها ولوحه هایی نیز از خود عیلامی ها  بجای مانده اما بدلیل عدم رمزگشائی کامل زبان عیلامی ، اطلاعات ما محدود به همان منابع گفته شده می باشد .

مطالعه ی مطالب این متون ومنابع موجود ، روشنائیهای اندکی براین دوره انداخته است . درکتابها ومقالات تحقیقی نه چندان زیادی که درمورد عیلامی ها به رشته ی تحریردرآمده با انبوهی ازاطلاعات مواجهیم که عموما به ذکروقایع بگونه ای پرداخته اند که بدست آوردن تصویری جامع وکلی ازخط سیراین تمدن اندکی مشکل بنظرمی رسد . ازآنجا که برای دریافت بهترهرمدخلی لازم است تا ابتد ا تصوری مرتبط وپیوسته ازموضوع بدست آورد ، به همین خاطرتلاش شده است تا با ایجاد نوعی نظم ، هرچند نه چندان محکم وپیوسته اما چونان رشته ای نگه دارنده ، نگاهی به تاریخ سیاسی عیلام انداخته تا نهایتا اطلاعات اندکِ مربوط به این دوره درقالبی منطقی به نمایش درآید وازپراکنده گوئی و درهم تنیدگی مطالب پرهیزگردد .

تعیین قدمت تاریخی برای این دوره ویا هردوره ی دیگری نمی تواند چندان دقیق وعلمی باشد .برای نمونه آشنائی وشناخت ما ازمادها ، براساس منابع ومآخذ آشوری ، به قرن هفتم ق م وبا پارس ها نیزاندکی به بعد از آن برمی گردد ؛ ولی آیا این سخن بمعنای آن است که این دو قوم قبل از آن وجودنداشته ویا درمنطقه ساکن نبوده ودارای نظم ونظاماتی نبوده اند ؟ اگر درکتیبه های آشوری وبابلی به عیلامی ها درهزاره ی دوم ق م اشاره شده وپيش از آن ذکری از آنها به میان نیامده دلیل آن است که عیلامی ها درمنطقه ی جنوبغربی ایران تا آنزمان حضورنداشته ویاصاحب تمدن نبوده اند ؟ اگرمعتقد به وجود تمدن اَرَتَه ویا جیرفت که بزعم  پژوهشگران قدمت آن به ده هزارِق م می رسد ، باشیم آیا نمی توان پنداشت که عیلامی ها بازمانده ی آن تمدنها بوده ویا حداقل با آنان در ارتباط بوده اند ؟ نباید فراموش کرد که درمورد خاستگاههاي اوليه ي عیلام وحتی ماد وپارس با قلت مدارک ومستندات مواجهیم وتمام آنچه که گفته می شود وقضاوتهائی که صورت می گیرد براساس همین شناخت اندک است واینکه بواقع اگرهمین بیگانگان نبودند چه دراعصارباستان وچه دردوران جدید ما خود ازتاریخ خویش چه می دانستیم و چه می دانیم ویا چه یافته ایم ؟ و ازهمه مهمتر اینکه هنوزنیزدرنوعی فترت وبی تفا وتی بسرمی بریم ودل سپرده ایم به واگوکردن سخنان همان کسانی که برایمان تاریخ نوشته اند . ازدیگرسومعلوم نیست علیرغم این همه بزرگ نمائی وگفتمانِ عظمت طلبیِ ایرانی واشاره به تمدنهای بسیارقدیمی ازطرف ایران دوستان چراهیچ اقدام عملی برای پیداکردن علائمی از آنها صورت نمی گیرد ؟ بعبارت دیگرادعای ما با آنچه که دردست داریم وآنچه که هستیم بنظرچندان مناسبتی ندارد؟

درهرحال براساس اطلاعات اندک ما ازعیلامی ها ، تاریخ سیاسی عیلام بطورسنتی به چهاردوره تقسیم می گردد هرچند گروهی دودوره ی اول را با هم یکی دانسته ومعتقد به سه دوره بیشتر نیستند که برروی هم بازه ی زمانی حدود بیش ازدوهزارسال را شامل می گردد . این تقسیم بندی برای شناخت بهترونیزتعیین سلسله های حاکم ووقایع تاریخی هردوره صورت گرفته تا شناخت بهترودنباله داری رابرایمان بدست دهد وازاینروما به تقسیم بندی چهاردوره ای آن اشاره می نمائیم :

۱) دوره ی عیلامی اولیه[1]

ازحدود ۳۲۰۰ تا حدود۲۷۰۰ ق م .این دوره با استقرارسلسله ی اوان[2] درشهرشوش پایان می یابد . بدیهی است که این تقسیم بندی همانطورکه ذکرگردید برای بدست دادن تاریخی سلسله وار ازعیلام است وگرنه استقرار سلسله ی اوان طبیعی است که خود نیازمند سده ها حضور پویا وفعال عیلامی ها درمنطقه بوده وعلی القاعده می بایست برای آن تاریخی به مراتب کهن تر درنظرگرفت .

۲) دوره ی عیلامی کهن[3]

ازحدود۲۷۰۰ تا۱۶۰۰ق م . این دوره از سلسله ی اوان تا سلسله ی اپرتی ها[4] را شامل می شود . براساس متون سومری قدیمی ترین اشاره به عیلام مربوط به شکست عیلامی ها ازاِ نمِن بَرَگسی[5] شاهِ دولت شهرِکیش[6] ( ۲۵۸۵-۲۶۱۵ ق م ) می باشد که منحربه فتح عیلام گردید با اینحال تاریخ واقعی عیلام را از آغاز امپراطوری اَکَد درحدود سال۲۳۳۰ ق م می دانند . عیلامی ها درحدود سال۲۰۰۰ق م شهر اور[7] راتسخیرکرده وبه سلطه ی گوتی ها درآنجا پایان داده وسپس درحدود سال۱۸۹۵ ق م درصد د سلطه برآموری های بابل وتسخیردولت شهر بابل برآمدند .

۳) عیلامی میانه[8]

ازحدود ۱۵۰۰تا حدود ۱۱۰۰ق م که پایان سلسله ی اپرتی ها وسلسله ی ایگی ها لکی[9] را دربرمی گیرد. عیلام درطی سده ها تحت سلطه ی کاسی ها ئي قرارداشت که بربابل حکمرانی می کردند . درقرن ۱۳ ق م و پس از سرنگونی شاهانِ کاسی حاکم بربابل ، عیلامی ها توانستند استقلال خود را بدست آورند . اوج قدرت عیلامی ها دراین دوره مربوط به دوران حکومت " اونتاش- نپیریشه "[10] (۱۳۴۵-۱۳۰۵ق م) می باشد  . همچنین درسال۱۱۶۸ق م "شوتروک ناهونته"[11] ی اول (۱۱۸۵-۱۱۵۳ ق م ) یکی دیگر از شاهان عیلامی به کمک آشوری ها به بابل حمله کرد و پس ازتسخیر شهر، سنگ نبشته ی معروف به قانون حمورابی را به شوش منتقل نمود .

۴) عیلامی نو [12]

ازحدود ۱۱۰۰تا ۵۳۹ ق م . مهمترین مشخصه ی این دوره روی کارآمدن پارس ها ( سلسله ی هخامنشی ) می باشد. بابلی ها درحدود سال۱۱۰۰ق م ضربات مهلک وکشنده ای برامپراطوری با شکوه عیلام که درقرون ۱۲و۱۳ ق م به موفقیتهای درخشانی نائل گردیده بود ولی درنبردهای متمادی با آشور متحمل شکستهای سنگینی شده بود ، وارد کردند  پس از آن عیلام به تسخیرنیروی تازه واردی که همان پارس ها باشد درآمد ودرزمان کوروش دوم ( کوروش کبیر) برای همیشه به امپراطوری هخامنشی منضم گردید .

 با قدرت گرفتن هخامنشیان که منحر به تسخیرتمامی دولت شهرهای میانرودان وسایرنقاط متمدن آن دوره گردید عیلام نیزبه قلمروهخامنشیان پیوست ودیگرهیچگاه نتوانست به استقلال خود دست یابد . دربخشهای بعدی خواهیم دید که عیلامی ها درحد ال ونبردهای مداوم با همسایگان میانرودانی خود چگونه پس از هربارتحمل شکستهای سنگین ودرست زمانی که بنظرمی رسید به خاموشی کامل گرائیده اند ناگهان با حرقه ای درگوشه ای ازسرزمین خود نیروهای خفته رابیدارکرده وبا بیرون راندن دشمن به ادامه ی حیات سیاسی خود باز می گشتند ؛ اما همچنانکه ضربه ی وارد شده از سوی هخامنشی ها باعث نابودی و زوال تمدنهای میانرودان با آن پیشینه ی شگفت وطولانی خودگردید تا آنجا که نه تنها دیگر نتوانستند هرگز به دوران شکوه وعظمت قبلی خود برگردند که حتی نامی از آنان نیزبرای بعد باقی نماند ، عیلام نیز ازاین قاعده مستثنی نگشته وبرای همیشه درخاموشی ومرگ فرورفت وآخرین مقاومتهای عیلامی ها ودیگرتمدنهای منطقه نیز درزمان داریوش بزرگ به شدیدترین وجهی سرکوب گردید . عیلام به اعماقِ تاریکِ تاریخ فرورفت وسرزمین آنها بدست پارس ها افتاد .

اما براستی با توجه به حوزه ی جغرافیایی عیلام که تا شیراز وخرم آباد وخوزستان فعلی را دربرمی گرفت و اینکه یکی ازمهمترین دولت شهرهای آن اَنشان ، هم مرکز عیلام وهم  قوم پارس بود تا آنجا که کوروش کبیر نيزبه تبعیت از شاهان عیلامی بعدها خود را شاهِ انشان وشوش می نامید ، نمی توان چنین نتیجه گرفت که بواقع خودِ این قوم پارس یا سلسله ی هخامنشی برآمده از آن ، دنباله ی منطقی وحتی تاریخی همین عیلام باشد ؟ فراموش نکنیم که اطلاعات ما دراین دوره بسیاراندک است وآنچه می دانیم براساس نوشته های مستشرقین است ؛ که بزعم آنان عیلامی ها اساسا درمنطقه ی جنوبغربی ایران تافته ای جد ابافته ازسایر اقوام اند !

 آیا براستی دراین نظر نمی توان خدشه ای وارد آورد ازآنروکه همین محققین خود اذعان دارند که عیلامی ها دراموردیوانی هخامنشیان همه کاره بودند ، از آنرو که هزاران لوحه ی گلی بزبان عیلامی درتخت جمشید پیداشده واز آنروکه پارس ها درست درمیان همین عیلامی ها ودرمحدوده ی جغرافیائی آنان ، سده ها زندگی کرده ولاجرم می بایست با آنان حشر ونشری داشته باشند ! معذالک چنین پنداشته می شود که گوئی پارس ها بناگا ه از تاریکی تاریخ سردرآورده وناگهان با ضربه ی چوبِ جادویی موفق به تسخیرتمامی تمدنهای کهن وقدرتمند آن زمان گردیده اند ؟

دربخشهای بعدی به هریک ازاین دوره های چهارگانه ی تاریخ عیلام بطورمختصروکوتاه خواهیم پرداخت .



[1] Proto - Elamite

[2] Awan

[3] Paleo - Elamite

[4] Epartide

[5] Enmen-baragesi

[6] Kish

[7] Ur

[8] Medio - Elamite

[9] Ige halkide

[10] Untash-Napirisha

[11] Shutruk – Nahhunte

[12] Neo - Elamite


نويسنده : cyrus sangari - ساعت 21:14 روز چهارشنبه دوم بهمن 1392
Normal 0 false false false EN-US X-NONE AR-SA /* /*]]>*/ /* Style Definitions */ table.MsoNormalTable {mso-style-name:"Table Normal"; mso-tstyle-rowband-size:0; mso-tstyle-colband-size:0; mso-style-noshow:yes; mso-style-priority:99; mso-style-qformat:yes; mso-style-parent:""; mso-padding-alt:0in 5.4pt 0in 5.4pt; mso-para-margin-top:0in; mso-para-margin-right:0in; mso-para-margin-bottom:10.0pt; mso-para-margin-left:0in; line-height:115%; mso-pagination:widow-orphan; font-size:11.0pt; font-family:"Calibri","sans-serif"; mso-ascii-font-family:Calibri; mso-ascii-theme-font:minor-latin; mso-fareast-font-family:"Times New Roman"; mso-fareast-theme-font:minor-fareast; mso-hansi-font-family:Calibri; mso-hansi-theme-font:minor-latin;}

عیلام و عیلامی ها[1]

عیلامی ها ازهزاره ی سوم تاهزاره ی اول قبل ازمیلاد درفلات ایران ساکن بودند . درواقع شناخت ما از آنان مرهون اکتشافاتی است که درخاورِ نزدیکِ کهن صورت گرفته است . کتیبه های شاهان هخامنشی که به سه زبان نوشته ودراواسط قرن نوزدهم خوانده شدنددرکنارزبانهای بابلی وپارسی کهن به زبان عیلامی نیز نگارش یافته اند و اگرچه یک قرن ونیم از خوانش این کتیبه ها می گذرد با اینحال هنوزشناخت کافی ومناسبی ازعیلامی ها بدست نیامده است . دراین مقاله قسمت اعظم آنچه ازتاریخ عیلام به آن پرداخته می شود درواقع ازخلال نوشته ها و اطلاعاتی است که از تمدنهای همسایه و محاور عیلام قبل از حایگزینی متوالی آنان درمیانرودان بدست ما رسیده است و البته دراین خصوص نیزمشکلات فراوانی به چشم می خورد نظیراینکه وقایع نگاریها همواره بصورت دقیق ودرست صورت نگرفته واینکه هنوزتردیدهای زیادی درمورد حغرافیای تاریخی عیلام وحود دارد .

این وضعیت ناشی ازعوامل چندی است . نخست اینکه آگاهی ودانش ما از زبان عیلامی ، واژگان ، نحو و دستورزبان آن کماکان بسیار محدود و اندک است و لذا ترحمه وتفسیرمتون متعدد آن غیرقابل اطمینان می باشد ؛ دو دیگر آنکه چنین متونی هنوز هم بسیار قلیل و ناچیزهستند . برای مثال تاکنون هشتصد لغت عیلامی شناخته شده اند . علاوه براین ، علیرغم اینکه انشان / انزان درطول سده ها به عنوان پایتخت عیلام درتل مَلیان فارس واقع بوده معذالک کاوشهای وسیعی درآن بعمل نیامده است درحالیکه شهرشوش درمقایسه با آن موردکاوش وشناسائی کامل تری قرارگرفته است . بخشی ازاین کاوشهای باستانی درانشان مربوط به ادوار اولیه است یعنی زمانی که هنوزروشهای کاوش کامل نبودند . شوش را به تنهائی نمی توان عیلام دانست . سوزیانا- خوزستان فعلی- دنباله وامتداد منطقه ی میانرودانِ حنوبی است . سوزیانا گاه ازتمدنهای میانرودان وزمانی ازتمدنهای موحود درفلات ایران تاثیر پذیرفته است . سومریها منطقه ی عیلام را"NIM " می نامیدند که درمعنای محدود آن به معنی (سرزمین )  "بالا"  است .

خط معروف به عیلامی اولیه(پروتو عیلامی)[2] همزمان است با شروع نوشتار و کاربرد خط میخی درحنوب عراق ؛ بنابراین می توان تاریخ پیدایش آنرا نیمه ی دوم هزاره ی چهارم قبل ازمیلاد دانست اما این خطِ مشخص را باید درعین حال یک ابداعِ مستقل نیز بحساب آورد . اصطلاح پروتوعیلامی می تواند فریبنده باشد . ما نمی دانیم که کاربران این خط آیا به همین زبان سخن می گفتند یا نه با اینحال می توان چنین نظری را مقرون به حقیقت دانست . بیشترین آثار بحای مانده ازخط عیلامی مربوط به متنهای حسابداری وصورتهای مالی است که خود نشانه های تمدنی هستند که کاوشهای صورت گرفته درتپه ی سیلک وتپه یحیی غنای آنرا آشکارکرده است . خط پروتوعیلامی به تدریح درتمام فلات ایران انتشاریافت وتا حدود سال۲۲۰۰ق م بکارمی رفت هرچند که در اواخر تنها در شوش کاربرد داشته است .

تعدادی ازپادشاهان "ماقبل سارگن"[3] درمنطقه ی میانرودان ازحمله وتاخت وتاز درفلات ایران به خود می بالیدند . این حمله ها درمتون افسانه ای مکشوفه نظیر" گیل گَمِش[4]" ، "اِنمِرکار[5]" یا " لوگال باندَ[6] " انعکاس یافته و نشانگرآن است که آنان تردیدی درحمله و نبرد با همسایگان مهیب شرقی خود نداشته اند . ثروت عیلام با معادن و سنگهای قیمتی خود همواره مورد توحه همسایگانش بوده است . سارگنِ اکدی دربین تمامی پیروزیهای خود ، از پیروزی بدست آمده برعیلام درزمان سلطنت سلسله ی اصلی " آوان "[7] ، برخود می بالید . شورشهای بعدی عیلامی ها از سوی پسران وحانشینان سارگن سرکوب گردید وحتی "مانیش توسو "[8] توانست بر " انشانِ " دوردست نیز دست یابد . با این وحود سلسله ی " آوان" نابود نگردید . دراین دوره خط میخی از میانرودان به عیلام وارد و برای نگارش زبان عیلامی بکارگرفته شد . کهن ترین سند دراین مورد، معاهد ه ای است که درحدود سال۲۲۵۰ق.م بین یکی ازشاهان سلسله ی آوان باهمتای اکدی خود ، "نارام - سین" [9]منعقد شده است . این لوح که درشوش کشف گردیده متاسفانه وضعیت چندان مناسبی نداشته وتنها یک حمله از آن خوانا بوده که عبارتست از: " دشمن نارام - سین دشمن من است و  دوست او دوست من".

اضمحلال امپراطوری اکد این امکان را به عیلام داد تا قدرت خود را در زمان پادشاهی "پوزوراینشوشیناک" [10] (حدود سالهای۲۱۵۰ق م) توسعه داده و فتوحات خود را تا اکد گسترش دهد . ازاین پادشاه محموعه ای ازکتیبه ها به زبانهای اکدی و عیلامی بحا مانده که برروی استوانه یا صخره ها نقرشده اند . عنوان او "شاهِ (اِنسی ) [11]شوش ورهبر نظامی ( شَگین )[12] ایلام " بود .

هنراین دوره ازهنرتمدنهای میانرودان تاثیربسیاری گرفته است . توسعه ی میانرودان دردوره ی "سومری نو" اندکی به ضررعیلام انحامید . "گود ه آ "[13] شاهِ " لاگاش[14] پیروزی برارتش انشان را پیش بینی کرده بود . شولگی[15](۲۰۴۷-۲۰۹۴ق م) ، شاهِ "اور"[16] ، سوزیانا را ضمیمه ی امپراطوری خودکرد و در شهر شوش معبدی برای یکی ازخدایان محلی بنام" اینشوشیناک " [17]که به او قدرت و ثروت اعطا کرده بود ، بنا نمود . شوش بصورت یکی از حاکم نشینان "اور"درآمد که مستقیما با "سوکل ماه"[18] نخست وزیرتام الاختیار شاهانِ" اور" درارتباط و وابسته به آن بود . روابط بین "اور" و"انشان" ، حائیکه قدرت دردستان سلسله ی "شیماشکی"[19] قرارداشت ، عموما نامناسب بود . شاه "شوسین"[20] سعی کرد این روابط را با ازدواح یکی ازدختران خود به شاه انشان بهبود بخشد اما این کار بی فایده  بود .

معمولا سقوط سومین سلسله ی "اور" به حمله ی" آموری"[21] ها واشغال" اور" توسط آنها نسبت داده می شود . اگرچه آموری ها دراین مورد نقش مهمی ایفا کردند اما نباید فراموش کرد که در واقع این عیلامی ها بودند که تحت رهبری شاه "کینداتو" [22]درسال۲۰۰۴ق م "اور" را اشغال کردند . آنها شاه "ایبی-سین"[23] را به اسارت گرفته و درطی چندین سال قبل از آنکه "ایشبی اِرا"[24] شاهِ "ایسین" آنها را از آنحا بیرون راند ، شهر را مورد غارت و تاخت وتازخود قراردادند .

روابط بین عیلامی ها و پادشاهان مختلف آموری که خاورمیانه را از سال ۲۰۰۰ تا۱۶۰۰ق م بین خود تقسیم کرده بودند ، پیچیده بوده وتنها بخشی از آن مورد شناسائی قرارگرفته است . بعضی ازشاهان آموری خواستار روابط مسالمت آمیز وصلح طلبانه با قدرتهای حاکم درفلات ایران بودند . معمولا حاکمین ، یکی ازدختران خود را بعنوان همسر به یکی از شاهان عیلامی می دادند . "اِشنونا"[25] یکی از قلمروهای پادشاهی درمیانرودان بود که پس از تحزیه ی امپراطوری" اور" شکل گرفت . این شهرکه درمنطقه ای نه چندان دوراز بغداد کنونی واقع بود ؛ یکی از راههای دسترسی به سمت فلات ایران برفرازدره ی دیا له را تحت کنترل خود داشت . بلادرنگ روابط تنگاتنگی بین سلسله ی محلی حدید وسلسله ی انشان بوحود آمد . "بیلالاما"[26] یکی ازدختران خود بنام "مِکوبی"[27] را به ازدواح " تَن رُهورَ تیر"[28] ، انسی (شاهزاده ی ) شوش که بعدها شاهِ سلسله ی شیماشکی شد ، درآورد .کمی بعد "ایدین دَ گن"[29] شاهِ ایسین(۱۹۵۴-۱۹۷۴ق م) هم یکی ازدختران خود را به ازدواح شاهِ انشان در آورد .

 درطول قرن بیستم قبل از میلاد سلسله ی حدید ایلامی توسط "اِپَرتی"[30] ها- یا اِبَرَت ها- شکل گرفت که عنوان پادشاه انشان وشوش را داشتند . چگونگی انتقال قدرت درداخل این سلسله ی معروف به " اِپَرَتی " بویژه باتوحه به مسئله ی ازدواح با محارم دربین خانواده ی پادشاهی ، یکی ازمباحث مورد اختلاف دربین عیلام شناسان است . دوگانگی قدرت حانشینان اِپَرَتی بواسطه ی حدایی بین شاه انشان که سوکال ماه نامیده می شد وحاکم شوش محسوس است .

درآغاز قرن هحدهم قبل ازمیلاد بیش ازپیش شاهد اشاره به عیلامی ها درمتون تاریخی همسایگانشان درمیانرودان می باشیم . این مسئله درپاره ای ازموارد مانند حدود سال۱۷۷۰ق م مربوط به مذاکره ای است برای دستیابی به توافقی درمورد تعیین مرزی مشترک درفرات بین سوکال ماه با حمورابی و"زیمری لیم "[31] حاکم شهر"ماری"که به نتیحه ای نیانحامید ودرپاره ای از مواقع مربوط به اداره فرمانروائی قلمروخودِ عیلامی ها بوده است .

پس ازمداخله ی متعدد فرمانروایان سابق عیلامی دردیاله ، سوکال ماه نهایتا درنیمه ی دوم قرن نوزدهم ق م "اِشنونا" را به تسخیرخود درآورد . نمایندگانِ متعددی از سوی شاهِ "ماری" نزد سوکال ماه و نیز برادرش "کودوزولوش"[32] شاهِ شوش روانه گردیدند . عیلامی ها پس از آن درگیراشغال"شوبات اِنلیل"[33] درشمال شرقی و سپس بابل درحنوب غربی گردیدند .

اکثر پادشاهان آموری درمقابل این وضعیت بحرانی به نزاع های بین خود پایان داده و با یکدیگر متحد شدند . رهبراین اتحادیه ی ضد عیلامی ، حمورابی بابلی بود . حزئیات بسیاری ازاین حنگ بواسطه ی بایگانی قصر "ماری"[34] بدست ما رسیده است . درپایان این نبرد عیلامی ها شکست خورده و عقب نشینی کردند.

پس ازاین حنگ برخلاف آنچه که غالبا تاکنون گفته شده عیلام بمدت چندین قرن از صفحه ی بین المللی آن زمان ناپدید نگردید . بویژه آنکه گمان می رود عیلامی ها نقش بسیار تاثیرگذاری درنابودی امپراطوری بابل درزمان پسرحمورابی داشته اند هرچند منابع مربوط به این دوره فعلا ناقص اند .

کاوشهای انحام شده درشهرشوش مربوط به بایگانی های خانوادگی و نشانگر تاثیر بسیار زیاد فرهنگ سومری اکدی دراین شهر است . دلیل این مسئله شاید بخاطر سکونت خانوادهایی دراین شهر بوده که محبور به ترک شهرهای" اوما"[35] و"لاگاش" درپایان سلسله ی اور شده بودند . این درحالی است که بزحمت می توان چند دعا به زبان عیلامی در بابل پیدا کرد .

دوره ی عیلامی میانه ازنیمه ی قرن پانزدهم تاپایان قرن۲۲ق م را دربرمی گیرد . سه خاندان سلطنتی دراین دوره بطورمتوالی حاکم بودند :   خاندان کیدینو[36] (۱۴۵۵-۱۴۰۵ق م )

             خاندان ایگه هَلکی[37] (۱۴۰۵- ۱۲۰۵ق م )

             خاندان شوتروکی[38] (۱۲۱۵- ۱۱۰۵ق م )

مشخصه ی دوره ی ایگه هَلکی عیلامی کردن امور است . شاهان این دوره با عنوان شاهِ انشان و شوش مشخص شده اند . اکثرکتیبه های یادگاری به زبان عیلامی نگاشته شده و این درحالی است که اسناد یافت شده دربایگانی هفت تپه نزدیک شوش هنوز به زبان اکدی بوده اند . متنهای اداری مربوط به تاریخ۱۰۰۰-۱۳۰۰ق م تقریبا در"انشان" پیدا شده اند . این حنبش عیلامی کردن به معنای بازگشت بخود نبود . بسیاری از شاهان عیلامِ میانه باشاهزادگان بابلی ازدواح کردند .

 دربین کارهای بزرگ این دوره باید به ساخت شهر"دوراونتش ناپیریشه"[39]- چغازنبیل - در۴۰کیلومتری حنوب شوش اشاره کرد که ویرانه هایش توسط یک گروه فرانسوی بین سالهای۱۹۳۵و۱۹۶۲موردحفاری وکاوش قرارگرفت . شوش شهرنوئی بود که توسط "اونتاش ناپیریشه"[40](۱۳۴۵-۱۳۰۵ق م ) بنا نهاده شد ؛ محموعه ای ازمعماری با بنای باشکوه ومحللی بنام زیگورات ، برحی با طبقات مختلف که ساختار آن با حزئیاتش مورد مطالعه قرارگرفته است .

در سال ۱۱۵۸ق م حمله ی شاه "شوتروک ناحونته"[41] به بابل به سلطه ی کاسیها پایان داد اشیای متعددی به شوش منتقل گردید که درابتدای قرن بیستم کشف شدند . این اشیا نظیراستوانه ی نارام سین ، قانون حمورابی و... مربوط به دوره ی اکد بودند . بخشی از محموعه ی بابل درموزه ی "لوور" به لطف همین غارتها تهیه گردیده اند . پس از این ، بابل بیش از یک قرن تحت کنترل دومین سلسله ی ایسین (۱۰۲۶-۱۱۵۸ق م ) قرارگرفت . مشهورترین حاکم این سلسله نبوکد نصر یکم[42] (۱۱۰۵- ۱۱۲۶ق م ) بود . براساس یکی از نوشته ها که درآن پیروزی قاطع شاهِ بابل برعیلام روایت شده است ، محمسه ی خدای مردوک که به تبعید برده شده بود به بابل بازگردانده شد . انشان درخلال قرن دهم ق م رها گردید وتاریخ سیاسی قرون بعدی آن کاملا نامعلوم وازدیده دورماند و تا قبل از"هوبان نیکش اول"[43] (۷۱۷-۷۴۳ق م) دیگرازهیچ شاه عیلامی ذکری به میان نرفت .

ازنظرگاه فرهنگی مشخصه ی دوره ی سالهای۷۱۷تا۶۴۰ ق م تفاوتهای زیاد درکاربرد نوشتارزبان عیلامی است . درآثارمکشوفه علاوه برکتیبه های سنتی مربوط به نذر و وقف ، کتیبه هائی برروی صخره ها ، استوانه ، متون متعدداقتصادی ، چندین قرارداد و معاهده وحتی دو نوشته ی ادبی ازحمله یک محموعه ی مربوط به تفال نیزیافت شده اند .

تاریخ سیاسی عیلام درهزاره ی اول درحریان دوره ی موسوم به" نوعیلامی" ابتدا بواسطه ی روابط عیلام با همسایگان غربی وقبل از همه باامپراطوری" نوآشوری" مشخص شده است . حزئیات این روابط بسیار پیچیده است . عیلامی ها ازکلدانیهای حنوب بابل درمقابل آشوریها حمایت کردند هرچند این مسئله با نابودی کلدانیها خاتمه یافت . روابط خصمانه بین عیلامی ها وآشوریها پس ازنبرد هلوله[44] (۶۹۱ق م ) ونابودی بابل توسط سناخریب[45] درسال ۶۸۹ ق م آرام گرفت .

درنیمه ی اول سلطنت آشوربانیپال[46] و درسال۶۶۴ ق م شاهد یک نبرد ناگهانی و خشن می باشیم . مشهورترین خاطره ی این حنگ بیرحمانه درنقش برحسته ی مشهوری درقصرِنینوا معروف به "ضیافت زیرشاخه ی مو" به یادگار مانده است : آشوربانیپال وهمسرش درباغی نشسته اند درحالیکه سرِشاه عیلام ، تی اومان[47] ، که بدنبال شکست وی درساحل رودخانه ی "اولای"[48] ازبدنش حدا شده بود به شاخه ی درختی آویزان است . روایت تسخیرشهرشوش درسال ۶۴۹ ق م توسط آشوربانیپال که درسالنامه هایش آمده نیز شاهدی است برتداوم درگیریها وتقابلهای بین دوقدرت بزرگ عیلام وآشور . بااینحال دولت عیلام علیرغم همه ی حنگها  و مصیبتهائی که تحمل نمود به بقای خود ادامه داد .

هنگامی که امپراطوری نوبابلی حایگزین اسلاف نوآشوری خود شد روابط با عیلام نیز محددا برقرارگردید . " نَبو پُلسَر"[49] درزمان به قدرت رسیدن درسال۶۲۷ ق م محسمه های خدایان خود را که توسط آشوریها به اروک برده شده بود ، بازگرداند . دولت عیلام با دولت ماد درشمال ایران با مسالمت درکنار هم به کارخود ادامه داده و باعث به قدرت رسیدن پارسها دراستان فارس گردیدند . با فتوحات کوروشِ پارسی وتسخیرتمامی مرزهای ایران درحدود سال۵۴۰ ق م تاریخ عیلام نیز به پایان خود رسید معذالک فرهنگ عیلامی نه تنها نابود نگردید بلکه به بقای خود ادامه داد . زبان عیلامی از سوی شاهان هخامنشی درکتیبه هایی که برروی صخره ها نقرگردیده ، مانند کتیبه ی داریوش دربیستون ، مورداستفاده قرار گرفت . هزاران قطعه ازالواح مربوط به حسابداری وصورتهالی مالی به زبان عیلامی درتخت حمشید کشف گردیده که خود شاهدی است برحضور نویسندگان عیلامی دردستگاهِ اداری امپراطوری هخامنشی .  



[1]- این مقاله نوشته ی دومنیک شارپَن مدیرمطالعات بخش تاریخ ونسخه شناسی دانشگاه سوربن فرانسه است که درسایت رسمی آن دانشگاه به چاپ رسیده وتوسط اینحانب ترحمه شده است . لازم بذکر است که کلیه توضیحات ذیل پاورقی درمتن اصلی وحود نداشته وحهت استفاده بهتر ازمقاله توسط مترحم افزوده شده است.

[2] Proto-elamite

[3] Pre-sargonique

[4] Gilgamesh شاه نیمه افسانه ای اروک (قرن۲۷ق م ) که حماسه ای سومری- اکدی پیرامون وی به یادگارمانده است

[5] Enmerkarپادشاه شهراروک یا اوردرحنوب میانرودان ازشهرهای سومر

[6] Lugalbanda-ازپادشاهان اولیه بابل

[7] Awan-تختگاه عیلام  که درسراسردوره های نخستین تاریخ سرآمد شهرهادرمشرق زمین وبه مراتب مهمتراز شوش بود

[8] Manishtusu- ازپادشاهان سلسله ی اکد وپسرسارگن

[9] Naram-Sin-

[10] Puzur-Inshushinak

[11] Ensi

[12] Shagin

[13] Goudea

[14] Lagashازشهرهای قدیم سومردرحنوب میانرودان درعراق کنونی

[15] Shulgi

[16] Urیااورکلدانیان درتورات شهروناحیه ی قدیم سومر وازمراکزمهم فرهنگی وزادگاه حضرت ابراهیم بود

[17] Inshoushinak-مهمترین خدای عیلامی

[18] Sukal-mah

[19] Shimashki-

[20] Shu-Sin

[21] Amorrite-مردمی سامی نژادباخاستگاهی قبیله ای ساکن درسوریه حدود۲۰۰۰قبل ازمیلاد و۹۰۰ق م درمیانرودان.آموری ها درزمان قدرت حمورابی توانستند سلسله ای پادشاهی رادربابل بنانهند.آموری ها درقرن۱۲ق م حای خودرا به آرامی ها دادند.

[22] Kindattu

[23] Ibbi-Sin

[24] Ishbi-Erra

[25] Eshnunna

[26] Blalamaحاکم شهراشنونا

[27] Me-Kubi

[28] Tan-Ruhuratirن

[29] Iddin-Dagan

[30] Eparti/Ebarat

[31] Zimri-Lim

[32] Kuduzulush

[33] Shoubat-Enlil

[34] Mariازشهرهای شمال باختری میانرودان

[35] Ummaازشهرهای بابل

[36] Kidinuide

[37] Igihalkide

[38] Shoutroukid

[39] Dur-Untash-Napirisha

[40] Untash-Napirisha

[41] Shutruk-nahunte

[42] Nabuchodonosor

[43] Huban-nikash

[44] Haluleناحیه ای برکران دحله درشمال بابل

[45] Sennacherib

[46] Assurbanipal

[47] Te umman

[48] Ulaiرودخانه ای درنزدیکی شوش که آنراکرخه ی کنونی می دانند

[49] Nabopolassar ازشاهان بابل وپدرنبوکد نصردرحدود سالهای ۶۱۵ق م وهم پیمان هوخشتره پادشاه ماد درحمله به امپراطوری آشور که منحربه سقوط آشورگردید 


نويسنده : cyrus sangari - ساعت 19:40 روز سه شنبه دهم دی 1392
Normal 0 false false false EN-US X-NONE AR-SA /* /*]]>*/ /* Style Definitions */ table.MsoNormalTable {mso-style-name:"Table Normal"; mso-tstyle-rowband-size:0; mso-tstyle-colband-size:0; mso-style-noshow:yes; mso-style-priority:99; mso-style-qformat:yes; mso-style-parent:""; mso-padding-alt:0in 5.4pt 0in 5.4pt; mso-para-margin-top:0in; mso-para-margin-right:0in; mso-para-margin-bottom:10.0pt; mso-para-margin-left:0in; line-height:115%; mso-pagination:widow-orphan; font-size:11.0pt; font-family:"Calibri","sans-serif"; mso-ascii-font-family:Calibri; mso-ascii-theme-font:minor-latin; mso-fareast-font-family:"Times New Roman"; mso-fareast-theme-font:minor-fareast; mso-hansi-font-family:Calibri; mso-hansi-theme-font:minor-latin;}

عیلام ۱

تمدن عیلام درحنوب ایران فعلی ودرمحاورت تمدنهای میانرودان ودرارتباطی تنگاتنگ بافلات ایران قرارداشت . تاقبل ازاکتشافات صورت گرفته درشوش ومنطقه ی سوزیانا اطلاعات بسیاراندکی از طریق تورات درموردعیلام وحود داشت اما با حفریات وکاوشهای باستانشناسی انحام گرفته درخلال سالهای ۱۹۳۲و۱۹۶۲که توسط باستانشناسان فرانسوی درحنوب ایران وخصوصا درشوش صورت گرفت ونیز خواندن الواح اکدی وبابلی ( که ازهزاره ی سوم ق م آغاز وتاقرن چهارم ق م پایان می یافت) اطلاعات گسترده تری درمورد عیلامی ها بدست آمد . درحفاریهای سالهای ۱۹۳۲و ۱۹۳۴ حدود سی هزار لوح گلی به خط عیلامی درتخت حمشید یافت شد که حدود شش هزار لوح آن سالم بود و تعداد دو هزار لوح آن خوانده شد و۱۵۰۰لوح دیگرنیزدر معرض عرضه قرارگرفت . ازنظر حغرافیائی تمدن عیلام البته با توحه به دوره های زوال و قدرت آن حلگه ی حاصلخیز وسیعی را در بر می گرفت که دنباله ی حلگه ی میانرودان است ( و یا شاید برعکس میانرودان را باید دنباله ی طبیعی حلگه ی واقع درحنوب ایران دانست) که بواسطه ی وحود رودخانه ی کارون و شاخه های متعدد آن و رودهای کرخه و دز دارای موقعیت ممتازی بوده ودرنتیحه این منطقه را مرکز تمدن و شهرنشینی ودستگاه سیاسی نموده بود .

 عیلام مناطق خوزستان ، لرستان ، قسمتهائی ازکهگیلویه وچهارمحال وبختیاری ، حنوب غربی استان ایلام کنونی ، شوش ، ایذه ، پشتکوه وپیشکوه را دربر می گرفت و حدود آن از طرف غرب به روددحله از سمت شرق به منطقه ی پارس از شمال به راه بابل به همدان و از حنوب به خلیح فارس و بوشهر محدود می گردید . دراوح تمدن عیلام یعنی درنیمه ی دوم هزاره ی دوم ق م ازحنوب به سرزمین بختیاری ، لرستان ، خوزستان ، انشان یاانزان (فارس) از شمال به کرمانشاه و تا نزدیک همدان ودردوره ای تا کنار دریاچه ی ارومیه از شرق به کرمانی (کرمانیا/ژرمانیا) وازمغرب تا نواحی میانرودان گسترش داشت . شهرهای مهم عیلام عبارت بود ازشهرشوش که فعلا نیزموحود است ، انشان یا انزان که غالبا آنرا نزدیک ایذه می دانند ، ماداکتو در ساحل رودکرخه ، خایدالو یاهیدالو نزدیک خرم آباد کنونی .

عیلامی ها دولت خود را انزان یا انشان سوسونکا نیز می نامیدند . انزان (تل مُلیان در۵۰کیلومتری غرب تخت حمشید) درناحیه ی کوهستانی شرق قرارداشت که به همراه شهر شوش دو مرکز اصلی عیلام محسوب می گردید و از اینرو شاهان عیلامی خود را تحت عنوان شاه انشان وشوش نیز می خواندند .

عیلام به چند ایالت مستقل تقسیم می گردید که معروفترین آنها عبارت بود از" آوان" درشمالغربی ، "سوزیانا" درکناره ی رودخانه ی کرخه ، "سیماش" شامل قسمت شمال وشمال شرقی دشت خوزستان ، "انزان" یا "انشان" درمنظقه ی شرقی وحنوب شرقی ایذه ومالمیر بختیاری و "پارسوماش" درمحدوده ی مسحد سلیمان کنونی .

درمورد نژاد عیلامی ها بین عیلام شناسان اختلاف نظروحود دارد . گروهی آنان را کوچندگانی می دانند که درحدود۴تا۷یا۸      هزارسال قبل از نقاط مختلف به این منطقه وارد شدند .گروهی آنان را با دراویدی های هندی یکی دانسته وعده ای دیگر ساکنین اولیه عیلام را سیاهان حبشی می دانند . ژاک دِمُرگان آنان را باشندگانی از آسیای میانه فرض کرده که حدود۸ هزارسال پیش در این منطقه سکونت گزیدند . برخی عیلامی ها را از نژاد مدیترانه ای یا از هند می دانند که از راه دریا وخلیح فارس به این منطقه رسیده اند وعده ای نیز آنانرا هم نژاد با سومریانی می دانند که از قفقاز ویا ازسوی شرق آمده اند . گیرشمن عیلامی ها را نه ازدسته ی سامی ونه ازدسته ی هندواروپائی دانسته بلکه آنها را از نژاد آسیانی یعنی قفقازی یا خزری ویا یافثی می داند . عنوان آسیانی برای مردمی بکار رفته که درقسمت مهم آسیای غربی قبل ازتاریخ مسکن داشته اند . والترهینتس از آنحائی که تمدن عیلام شامل حنوب ایران ، خلیح فارس وحیرفت بوده وشهرسوخته درسیستان را نیزدر بر می گرفته ،تمدن آنها را مشابه با دراویدی های هندی می داند .

 شاید این مشکل کلی تاریخ ایران و مردمان ساکن دراین حغرافیا باشد که همواره از سوی خاورشناسان سعی شده آنها را نه بومی منطقه بلکه بی خانمانانی درحستحوی کاشانه وماوائی درنظر بگیرند وسپس به علت کمبود اطلاعات موحود ویا حتی ازروی اغراض دست به بافتن داستانهائی درخصوص اصل و نژاد و سرزمین اولیه و مهاحرت و مسائلی ازاین دست بزنند . نه تنها درمورد عیلامی ها بلکه درمورد ماد وهخامنشی ها نیز چنین داستنانهای بی سر وتهی را شاهدیم که مطالعه ی آن نه تنها راه به حائی نمی برد بلکه به ابهامات بیشتری دامن می زند . درمورد بخشهائی ازتاریخ ایران که افسانه ای است موقعیت ازاین نیزاسف بارتر است .

آیا پذیرش اینکه مردمی درگوشه ای ازحغرافیای کنونی ایران درهزاره هایی پیش ازاین زیسته اند وتوانستند چنان تمدن عظیمی را خلق نمایند که زیگورات آن (چغازنبیل) درنزدیکی شوش ، امروزه نیز مایه ی اعحاب هربیننده ای است برای مورخ اروپائی چنان سخت است که درده هزارسال پیش بدنبال آن می گردد که این مردمان از کحا آمده اند ؟ بحای آنکه با تواضع اعلام نمایند که اینان درواقع اسلاف همین ایرانیانی هستند که توانسته اند علیرغم آن همه وقایع تاریخی هویت وتداوم خودرا حفظ نمایند ؟ دراین صورت آیا همین خاورشناسان می توانند درنبرد نابرابر فعلی درحهت هویت زدائی وحایگزین کردن ارزشهای تمدنی حدید خود درمقابل چنین سابقه ی درخشانی دوام بیاورند؟ بی شک عیلام همانند ماد وهخامنشی و شاید بیشتر از آنها منشاء تحولات زیادی درتاریخ تمدن ایران و میانرودان بوده است و چه بسا بتوان خاطرات این تمدن درخشان را درحافظه ی حمعی ایرانیان ودرداستانهای شاهنامه نیز بازیافت . درواقع ایرانیان هیچگاه عیلامی ها را غیرخودی ندانسته اند اما اگر بنا را براصل دانستن آریائی ها بدانیم وکشورایران رامتعلق به آنان آنگاه داستان صورت دیگری بخود خواهد گرفت . درهرحال ازهردری که وارد شویم مسلما عیلامی ها بهیچوحه آریائی نیستند .

نام عیلام درمتون کهن "هالتامتی" یعنی سرزمین "هالتاتها" نامیده می شد . این واژه درمتنهای عیلامی وکتبیه های هخامنشی و نیز کتیبه های بومی عیلامی دیده شده است که درزبان خودشان به معنی "سرزمین پروردگار" است . همچنین این واژه را"حالپیرنی" نیز خوانده اند که به معنی سرزمین "اپرتی" ها ست که یکی ازخاندانهای حکومتگر مقتدر درعیلام بودند . اکدی ها واژه ی هالتامتی را براساس قواعد زبان خود "علامتو" تلفظ می کردند . این واژه درتورات بصورت "علام" ضبط شده است . طبق روایت تورات علام وآشور فرزندان سام وسام فرزند نوح پیامبر است ویکی از پسران علام ، شوشان نام دارد که شهر شوش را بنا نهاده است . هالتامتی درزبان اکدی بمعنی "سرزمین مرتفع وبالا" ست . این عنوان که از سوی تمدنهای سومر واکد به این منطقه داده شده بدلیل آن بود که عیلام دارای دوقسمت حلگه ای وکوهستانی بوده است واطلاق سرزمین مرتفع از آن روست که کوهستانهای حنوب غربی زاگرس نیزمسکن این اقوام بوده است . به عبارت دیگر عیلامی ها ی ساکن درحلگه هرگاه مواحه با یورش وتاخت وتاز همسایگان قدرتمند میانرودانی خود می شدند به مناطق کوهستنای پناه می بردند و یا شاید هم چونان عشایر و ایلات کنونی دست به ییلاق وقشلاق می زدند. بهرحال اطلاق سرزمین بالا ومرتفع به عیلام اشاره به همین کوههای زاگرس دارد . دربعضی ازمنابع نام عیلام را "انشان سوسوسنکا" یعنی مملکت انشان وشوش و یا "آدامشول" ویا "آدامدون" آورده اند . بابلی ها سرزمینی را که درشرق کشورشان قرارداشت "الامتو" یا "الام" به معنای کوهستان ویا کشورطلوع خورشید می نامیدند . سومریان نیزاین سرزمین را "نیم" به معنی بالا می خواندند .

زبان عیلامی زبانی یگانه و باصطلاح تک خانواده است و با هیچیک از زبانهای سامی وهند واروپائی نسبتی ندارد و حزء زبانهای پیوندی است . برخی آنرا با زبان دراویدی درهند هم خانواده می دانند وگروهی تلاش کردند تا آنرا با زبانهای هوریان وقفقاز کوهستانی وزبانهای اورال آلتائی وحتی ترکی! مربوط سازند .

 خط عیلامی که بالغ برسیصد علامت را شامل می شود درواقع اقتباسی ازخط سومری است ولی درعین حال باید آنرا یک خط مستقل بحساب آورد چون علامتهای آن برصداهایی غیراز صداهای سومری دلالت دارد ؛ به عبارت دیگر توانائی درخواندن الواح سومری بمنزله ی توانائی خواندن خط عیلامی نیست . خط عیلامی درطول سده ها و با فتوحات سیاسی و نظامی وارد نقاط دیگرفلات ایران گردید و حتی پس از نابودی عیلام توسط آشوریها ، بعنوان خط نوشتاری امپراطوری هخامنشی بکار گرفته شد . درسنگ نبشته های هخامنشی به زبان خوزی اشاره شده است که غالب مورخین آنرا زبان عیلامی دانسته اند . "هوز ، خوز" یا" اوژ" نامی بود که دردوره ی هخامنشی به این سرزمین اطلاق می گردید.

کاتبان عیلامی دردستگاه سیاسی هخامنشی به بقای خود ادامه داده وخط عیلامی مدتها پس از خط آرامی بعنوان دومین خط نوشتاری امپراطوری هخامنشی بکار گرفته می شد . عیلامی ها از۳۲۰۰ ق م تا ۶۴۰ ق م دربخش حنوب غربی فلات  ایران فرمانروائی داشتند . آنان اولین حکومت و دولت را در ایران ایحاد کردند . اطلاعات ما ازتمدن عیلام عموما بر پایه ی توصیفات دشمنان وهمسایگان میانرودانی آنان یعنی آکدی ها ، سومری ها ، بابلی ها و آشوری هاست .

                                                                                                                                        ادامه دارد


نويسنده : cyrus sangari - ساعت 17:49 روز شنبه چهارم خرداد 1392
v\:* {behavior:url(#default#VML);} o\:* {behavior:url(#default#VML);} w\:* {behavior:url(#default#VML);} .shape {behavior:url(#default#VML);} Normal 0 false false false EN-US X-NONE AR-SA /* /*]]>*/ /* Style Definitions */ table.MsoNormalTable {mso-style-name:"Table Normal"; mso-tstyle-rowband-size:0; mso-tstyle-colband-size:0; mso-style-noshow:yes; mso-style-priority:99; mso-style-qformat:yes; mso-style-parent:""; mso-padding-alt:0in 5.4pt 0in 5.4pt; mso-para-margin-top:0in; mso-para-margin-right:0in; mso-para-margin-bottom:10.0pt; mso-para-margin-left:0in; line-height:115%; mso-pagination:widow-orphan; font-size:11.0pt; font-family:"Calibri","sans-serif"; mso-ascii-font-family:Calibri; mso-ascii-theme-font:minor-latin; mso-fareast-font-family:"Times New Roman"; mso-fareast-theme-font:minor-fareast; mso-hansi-font-family:Calibri; mso-hansi-theme-font:minor-latin;}

باورهای دینی درکتیبه های داریوش[1]

۱) صحت تاریخی تبارشناسی داریوش:

تبارکوروش وداریوش باترکیب داده های کتیبه ی بیستون واستوانه ی بابل دارای یک نیای مشترک بنام چیش پی-تِس پِس می باشدکه براین اساس می توان نموداردرختی تبارشناسی هخامنشیان را بشرح زیرارائه نمود:

                                                                                     هخامنش

 


چیش-پیش

 

                                آریارمنه                                                                                       کوروش۱

                                                                                                                                                                                                               

                                   ارشام                                                                                          کمبوحیه۱

                             

                               هیستاسپ                                                                                      کوروش۲

                        

                               داریوش۱                                                                                     کمبوحیه۲

درستی این تبارشناسی دربین سالهای۱۸۸۰و۱۹۰۲بطورمتناوب موردشک وتردیدقرارگرفت وپس از غیبتی طولانی بافرضیه ای که حوزف ویسهوفرمطرح نمودباردیگراین تردیدبرانگیخته شد.عقیده غالب این است که داریوش دستیابی خودرابه قدرت شاهنشاهی بااین دست آویزعنوان کرده که پادشاهی ازقدیم درخاندان آنان بوده است و درواقع باواردکردن نام چیش-پیش درتبارخانوادگی خودتبارشناسی نادرستی راطرح کرده ودراین موردمرتکب قلب ودروغ شده است. اضافه کردن نام چیش-پیش می تواند ناشی ازیک تصوروخیال محض باشد(بریان،رولنژر) ویاناشی ازوحودیک نام مشترک تصادفی بین نیای کوروش وداریوش(ویسهوفر).آندراس درکنگره ی شرقشناسی هامبورگ درسال۱۹۰۲دلیل اصلی این دستکاری داریوش رادراسامی شاهان می داند. علیرغم اینکه اسامی مربوط به تبارهخامنش-دارایه وئوش(داریوش)،سوای چیش-پیش(تس-پس)،کاملا ایرانی هستند،اسامی تبارچیش پی-کامبوحیا(کامبیز)بنظر چنین نیست.نه تنهاکوروش وداریوش خویشاوندنبودندبلکه چیش-پیش ها وهخامنش هامتعلق به یک قوم نبوده وعلاوه براین چیش-پش هاایرانی هم نبودند.                                                                                              

 ۲) زبانشناسی وتاریخ   :                                                                                                                                                   استفاده ازمضامین زبانشناختی درمباحث تاریخی پرسشی اساسی رابرمی انگیزدکه شایسته تفسیروتبیین است.درقلمروایرانشناسی،آثارزبانشناختی کمترموردارزیابی قرارگرفته اندزیرا روش بررسی آنها بمثابه ی نوعی بندبازی زبانی درنظرگرفته شده که به آن اتیمولوژی یاریشه شناسی می گویند.این نظرمیراث نامتعارف اختلافی است که درقرن نوزدهم دوگروه رادرمقابل هم قرارداد؛آنان که اعتقادداشتنداوستارابایدبراساس سنت مذهبی تفسیرنمودهمان سنتی که آنراحفظ کرده وتداوم بخشیده بودندوکسانی که طرفداراستفاده ازمتون وداهابودندومقایسه ی اوستابامتون هندی ودایی راترحیح میدادند.تقلیل تحلیل زبانشناختی به ریشه شناسی اقدامی حدلی بودکه بصورت نظام مندازسوی سنتگرایان اعمال می شد.ترفندهای حیله گرانه ی این بحث قدیمی بصورت حنبه ای ماندگارازآگاهی ما درآمدوموردپذیرش دانشمندانی قرارگرفت که همواره فاقدآگاهی درست ازخاستگاه و نقائص نظری مربوط به این بحث بودند. بخاطرهمین است که امروزه نیزدلایل آندراس بصورت"ریشه شناسی..."تعریف می شود (رولنژر)ونسبت به طرفداران روش مقایسه باودانیزچنین استدلال می گرددکه "ریشه شناسی نمی تواندچندان مارابه دریافت یک مفهوم رهنمون گردد".(یونگ). اگراین بحث واقعادرموردریشه شناسی (اتیمولوژی)بود ملاحظات فوق می توانست قابل توحیه باشدامامسئله این نیست.پیداکردن معنای یک واژه درزبانهای ایرانی قدیم،اوستایی یافارسی کهن،مبتنی برتعیین عناصرتشکیل دهنده ی آن یعنی ریشه،پسوندوشناسه ها است واگرکلمه ای مرکب باشد،شناخت وتوضیح ترکیب نحوی آن نیزلازم وضروری است.مسلم است که چنین تحلیلی، بررسی مبتنی برروش کامل همزمانی راایحاب می کند که لاحرم متفاوت باریشه شناسی(اتیمولوژی) است،تازه اگرچنین تحلیلی درچهارچوب دقیق زبان فارسی باستان،عملی باشدواگرچنین روشی نتیحه ای دربرنداشته باشدآنگاه دست یازیدن به زبان سنسکریت وودااقدامی مقبول خواهدبود؛هرچند این کارنیزریشه کلمات راآشکارنمی کند.زبانهای ودایی وایرانی قدیم تقریباباهم معاصربوده وخویشاوندی بسیارنزدیکی با یکدیگردارندبطوریکه مقایسه آنهااین احساس رابه مامی دهدکه درحال بررسی یک لهحه می باشیم.مشکل زمانی خودرانشان می دهد که درچهارچوب زبان هندوایرانی هیچ توضیح مناسبی برای شناخت یک واژه نداشته باشیم. دراین مواردمراحعه به سایرزبانهای هندواروپایی می تواند بخوبی ریشه ی کلمات رانشان دهدچراکه برای ایحادرابطه ای بین یک واژه ی هندوایرانی وواژه ای ازسایرزبانهای هندواروپایی،می بایست شکل ماقبل تاریخی وفرضی آنرابازسازی نمودکه این کارتاکنون درهردوی این زبانها انحام شده است والبته دراین حالت تعیین ریشه برای هرواژه را به تعبیردقیق باید فرضی ونظری درنظرگرفت.                           

  ۳) اسامی تبارشناسی بیستون:                                                                                                                                                          بنظرمی رسدکه اسامی تبارداریوش بحزچیش پی دارای ابهام وتردیدکمتری بوده وچندان قابل مناقشه نیست.این اسامی درتنهامتن ایرانی قدیم(کتیبه ی بیستون) بلادرنگ قابل توضیح بوده ودارای معنامی باشند.وارون این ،سه نام ازتبارکوروش درچهارچوب زبان ایرانی قدیم وزبانهای هندوایرانی قابل توضیح نبوده وحتی دوتاازاین اسامی باتوحه به ریشه ی آنهادرزبانهای هندواروپایی نیزقابل تبیین نمی باشند.اسامی چیش پی وکامبوحیا باتوحه به ساختارشان ازلحاظ تحزیه زبانی قابل تحلیل نیستند.نام kuru(کوروش)رامی توان ازلحاظ ریشه شناسی باواژه ی ودایی"kava"که تنهادرترکیبهای بسیارنادروبدون ارتباط باریشه ی یک فعل زایادیده شده،مقایسه وموردواکاوی قرارداد معذالک بنظرمی رسدکه نام kuruبه ریشه ی هندواروپایی غربی واژه ی "kau" به معنی"شرمسارومأیوس کردن"تعلق داشته باشد. تعیین این ریشه برای واژه kuruراازلحاظ آوایی می توان بی عیب ونقص دانست اماقلت موادلازم برای مقایسه ونیزمشکل وحود معنای ریشه ی آن دریک اسم خاص برای چنین واژه ای ازلحاظ معنایی چندان راضی کننده نیست وازاینروتعیین چنین ریشه ای رابرای واژه ی  kuruدرواقع می بایست یک ریشه شناسی دلبخواهی وذوقی دانست. براین نکته نیزبایدقویاتاکیدنمودکه تبارشناسی بیستون ازدومحموعه اسامی کاملا متباین تشکیل شده است.اسامی تبارداریوش درزبان ایرانی کاملا وبدون ابهام خواناومفهوم اندحال آنکه اسامی تبارکوروش شفاف نبوده وفقط یک نام درمیان آنهاامکان ریشه شناسی وریشه یابی دارد.این نشانه ای است که بایدبه آن توحه نمودونتایح زیادی راازآن استخراح کرد.این مسئله بردستکاری کردن تبارشناسی فرضی مشترک بین چیش پیش هاوهخامنش هاتاکیدداشته ودرعین حال این حقیقت راالقامی کندکه چیش پیش هاازدودمانهای ایرانی نبوده اند.

 ۴) اسامی هخامنش ها:                                                                                                                      

اسامی هخامنش ها نه تنهابخاطرخواناومفهوم بودنشان درزبان ایرانی بلکه بواسطه ی گسترش فرهنگ قوی آنان نیزقابل توصیف وتعیین می باشد.تبارداریوش دراسامی اش وپیوستگی آن به طرح فکری یی که آگاهی ازخودایرانی اش رابنامی نهد،نمایان می شود.اسامی هخامنشی هاازآریارمنه تاداریوش، براساس تاریخ اسطوره ای ایران الگوبرداری شده ازپایان حاودانگی حمشیدتاآغازفناناپذیری زرتشت.این اسامی پیوسته یادآورترکیب اقوام آریایی (Ariyaramana-Aryaramnes)،کویهای"نیرومند"(Arshama-Arsames)،آخرین کوی(Vishtaspa-Hyistaspe)ومحموعه نوشته های گاهانی است (Darayavauنامی است ازعصاره ی منقول ازمتنی شبیه به اشعارگاهانی یسنا۳۱/۷).امانیای واژه ی  هخامنش.این نام ازدوپاره ی haxaبمعنی دوست واشتقاقی ازفعل"man"بمعنی اندیشیدن ترکیب یافته است که دارای یک معنی بی واسطه نیست امادرودا(agnim manye…sakhayam)هماننداوستا(یسنا۴۶/۱tem…mehmaidi hush.haxaim)دیده می شودکهman تنهابه معنای دوست باادعایی مضاعف آمده است،بنابراین Haxamanish یک معنای پنهان درخودداردکه شایددریسنای۴۶/۱به آن اشاره شده و می توان حدس زد به معنای "دوست او"باشد.نمونه ی ودایی آن احتمالا پاسخ رافراهم می کند:آتش آئینی                               

   اگراین فرضیه درست باشدداریوش تباربازساخته شده خودازنیایی که اسمش راازاوگرفته(هخامنش)،درابتدا ی سلسله نسب خودقرارمی دهدنامی که چکیده ی روح آئینیِ مزداپرستی است:"کسی که فکرمی کند(که آتش است)دوست او."این کشف قابل ملاحظه ای است. 

 ۵) نتایح امرتاریخی:

هرچندکه درمنابع آشوری به سرزمین پارسو(م)ادرنیمه دوم قرن هفتم اشاره شده است اماپارسوماازلحاظ حغرافیایی از پارسه که داریوش آنراسرزمین خوددانسته وخودرابه آن متعلق می داندکاملا متمایز وبسیاردورازآن است.باتوحه به اینکه نام کوروش ایرانی نیست ولزومابااماکن مذکوردرارتباط نمی باشدمعذالک این اسامی راعلیرغم شباهت ونزدیکی آوایی شان بطورقطع می توان موردشک وتردیدقرارداد.باتوحه به این واقعیت کاربردنام قوم پارسه-"پارس" امری حالب وماهرانه است.قبل ازاستفاده ی داریوش ازنام این قوم قادربه دانستن این حقیقت نیستیم که آیااین نام بیانگرمحموع اقوام مختلفی بوده که در"انشان" ساکن بودندیاتنهاافرادوساکنین ایرانی شاهنشاهی ایلام راتشکیل می دادند.درمورداول این واژه مطمئنا ایرانی نیست حتی اگرباتوحه بنام کوروش بتوان ریشه ای ایرانی برای آن درنظرگرفت.درهرحال احتیاط حکم می کندتابرای تعیین نیاکان داریوش ازاصطلاح"پارسهای ایرانی"سخن بگوئیم.پارسهای تاریخی یعنی کسانی که پس ازسال۵۲۲ق م، می شناسیم ،حزء قبایلی هستندکه اززمانی نامعین درسرزمین مرتفع ایلام بصورت چادرنشینی وایلی زندگی می کردندوازنقطه نظرنژادی هم ایرانی وهم ایلامی بحساب می آمدند.امااین سلسله نسب بصورت یک "تبارقومی " تعبیرنمی گردد.این نکته موردتائید است که "پارسهای ایرانی" ازباوری مشخص وساختارمندبرخورداربودندباوری که آنهارابصورت مردمی بافرهنگی خاص درآورده که دارای نوعی آگاهی قومی ازخودبوده وهمین مسئله درطول قرن ششم ق م واقعیتی رامحقق نمودکه نه زایش مردمی تازه بلکه ایرانی کردن تدریحی همه ی اقوام ایلامی بود.علاوه براین کودتای داریوش درسال۵۲۲ق م نمایانگرگسست دیگری است که توحه به آن حالب می باشد.درواقع بدنبال همین رخدادبود که قدرت سیاسی درتمامی خاورمیانه،ازمدیترانه تاهندوستان،بدست مردمی افتادکه کاملا به سپهرفرهنگ ایرانی تعلق داشتند.                                                                                                                                                                                  

  ۶) ۹تن شاه                                                                                                                                                                       داریوش پس ازتدوین تبارشناسی خودبراین نکته تاکیدمی کندکه هشت تن ازخاندان وی قبلاشاه بودندواونهمین شاه ازمیان آنان است.این ادعایکی ازمسائل کلاسیک ایرانشناسی است چراکه باهیچ حساب ساده ای نمی توان چنین واقعیتی رادرست دانست.رولنژر(۱۹۹۸)بدرستی براین مسئله تاکیدمی کندکه دواصل مهم دراحتمال وحدسی که درتحلیل این مسئله بکارمی بریم دخالت دارد.احتمال اول این است که داریوش پادشاهی را به خاندان خودمنتسب می نمایدبنابراین همه ی اعضای مورداشاره ی خانواده وی رامی بایست بالقوه شاه دانست.احتمال دوم این است که منظوروی نه تنهاشاهان واقعی تاریخی رابلکه آنهایی که وی دوست داشت همچون پادشاه درنظرگرفته شوند هم دربرمی گرفت.این نقطه نظر حابحایی ساده ای راایحاب می کرد.درتبارشناسی بازسازی شده که درکتیبه بیستون واستوانه ی بابل مشترک است،یک تن زایدواضافی است.اگرازکوروش اول وکمبوحیه اول صرف نظرشود،که داریوش باسکوت ازآنهامی گذرد،دراینحال یک تن زایدوزیادی است.باری تبارشناسی دردوخاندان که داریوش مارادعوت به قبول آن می کندباتبارشناسی مندرح دربندهش که مرکب ازنه قهرمان است که اعمالشان درحهت کمال بخشی به حهان بوده یعنی کویها،بنظرمتمایزوبیگانه می آید:                                                                                                                                                                                     

کی(کوی) کواد(کواتَ)

                                                                      

                                                                              کی ابیوه(ائی پی-وهو)   

 

 


کی بی ارش (بیَرشن)                     کی پیشیننگ(پیسینه)                  کی ارش(ارشن)                           کی کئوس(اوسن) 

                                                                                                                                                           

                                                               منوش                                                                        کی سیاوخش(سیاوَرشن)

                                   

                                                               اوزاو                                                                               کی خسرو(هئوسروه)

                                           

                                                  کی لهراسب(ائوروت اسپه)                                                                        آخرورا

                                         

                                                  کی ویشتاسپ(ویشتاسپه)                                                                                    

"منوش" و"اوزاو"اسامی خانوادگی هستندکه ازطریق حایگزینی "منوش چیثره" و"اوزاوَ"یادآورنیای کویهاهستند.تنهااختلاف موحوددرارتباط باتبارشناسی کویهااین است که تبارشناسی هخامنشیان درمحورافقی دونفرکمتر ودرمحورعمودی یک نفربیشتردرهریک ازتبارها ست.بنظرمی رسداین شباهتها وتفاوتهامحصول تلقین ناشی ازترکیب واقعیت ونیزدادن بهای غیرقابل احتناب به همین واقعیت است.اسم پدرداریوش(ویشتاسبه/هیستاسپه)امکان ساخت تبارشناسی هخامنشیان رابراساس تبارشناسی کویهافراهم نمودالبته به شرط ایحاد اختلاطی بین پدروپسر (ودرثانی باحابحاکردن ارشن وبیرشن ازمحورافقی به محورعمودی).ویشتاسپه که داریوش عنوان خشایثیه(شاه) رابه اواعطاکرده حای کوی نهم راگرفته وهمانندوی همسری نیزبنام آتوسا(Hutaosa)برای او درنظرگرفته می شود.داریوش کسی است که هم حایگاه خود وهم حایگاه پدرش رااشغال می کند.دستکاری کردن این تبارشناسی ازسوی داریوش درواقع عملی مذهبی است که هدفش ساختن خاندان هخامنشی براساس الگویی بودکه درنظام اسطوره ای ، هویت ملی ودرعین حال دین ایرانی نوپاراتحکیم می کرد.داریوش بامعرفی خودبعنوان نهمین شاه خاطرنشان می کندکه توانسته پس ازیک دوره ی بحرانی شدید،باردیگرنظم وهماهنگی رامستقرنمایدودرست همانندنهمین کوی(ویشتاسپه) که باپذیرش دین زرتشتی، دینی که برای ایرانیان فناناپذیری روح ورستاخیزحسمانی راوعده می داد، به استقرارنظم نائل گردد.                                                                                                                                         ۷) نتایح نظام فرهنگی:

مردانی که درسال۵۲۲ق م درمورد قدرت سیاسی به نظریه پردازی پرداخته وسپس آنرادردست گرفتند،آگاهی ناخوشایندی ازتاریخ اسطوره ای مردم خودداشتند.وارون این نمی توان دانست که آیاآنهااین تاریخ اسطوره ای رابصورت تاریخی واقعی می دانستند یاآنرا بعنوان یک نظریه هزاره گرایی[2] ،درنظرمی گرفتند؟اینگونه آگاهی ازتاریخ بدون شک پیشینه ای کهن دارد.تئوپومپه بگواهی پلوتارک حدودسال۳۵۰ق م ازچنین تصوری خبرداده است ودلایل کم وبیش مناسبی دردست است که حداقل یک قرن پیشترازآن چنین آگاهی یی شکل گرفته بودگرچه داریوش ازآن سخنی نمی گوید.بنظرمی رسدکه روایت بیستون ازسه قسمت وبخش زمانی برخورداراست.روایت بیستون به ترتیب به گذشته،حال وآینده پرداخته وبه آن اشاره می کند.بخش اول(ستونهای۴-۱)نشانگرفهرست شاهان گذشته((4paruvam،بخش دوم(ستونهای۵-۵۴)بیانگرروایت اعمال داریوش وبخش سوم(ستونهای۶۹-۵۵)توحیه وتوضیح برای شاهانی است که درآینده می آیند.دوبخش ازگاهان(یسنا۷-۲۰.۳۱/ویسنا۴۴)ساختاری این چنین داشته ودرعین حال درآن به کاربردپائورواpauruva))واَپَرَ/اِپَمه apara/apema))اشاره شده است.اوستای حدیدنیزاین شمای نظری راازیادنمی بردکه درواقع چهارچوبی تاریخی برای بدست آوردن خُوَرِنَه(xvarenah (است (یشت۱۹).بنابراین می توان گفت داریوش گزارش بیستون رابراساس طرحی ازمذهب مزدایی درنظرداشته وتااندازه ی زیادی نیزآنرامحقق می نماید.کتیبه های معنادارتربطوریکنواخت شامل مواردی درموردکیهانشناسی،معرفی شاه واعمال مختلف اوونیزدعوت ازآیندگان برای توحه به نوشته های آنها ست.چنین تحلیل ملایمی مرکب ازسه واحدزمانی ،نه تنهامتضمن آموزه هزاره گرایی نبوده بلکه توحه به دوامرحزیی ماراوامی داردتاچنین فکرکنیم که داریوش آموزه زمان کرانمندرابا آغازو پایانی کاملا معین ترحیح می داده است. داریوش شایستگی بقدرت رسیدن راداشته است زیراوی توانست بطورسریع وموثرنسبت به غصب قدرت وحایگزین شدن فردی فریبکاردرسلسله ی هخامنشی ازخودواکنش نشان دهد.پادشاهی وی همانندنظام کیهانی،باتهاحم بدی وبرخوردبااین تهاحم بنانهاده شد.ازدیگرسوبادفع این تهاحم هنگامی که داریوش به تخت وتاح هخامنشی دست می یابد،باستنادنامی که درگاهان ذکرشده،گویی توانسته ازسائوشیانت،اَسوَت اِرِتَAstvat.ereta) (نهایی،که نامش دریسنای۴۳.۱۶بصورت اَسوَت اَشِمَ) Asvat ashema)آمده،تقلیدنماید.داریوش قبل ازهرچیزمی خواست خودراهمانندنهمین کوی(ویشتاسپه)پایه وعامل اصلی ومحورتاریخ قراردهد،وارث زمانهای کهن وبنیانگذاردورانی نوین.درعین حال اوعمل خودرادرقیاس باآغازوپایان دورانی تاریخی می دید.                                           

۸) مفهوم شاه:

ازلحاظ صوری واژه یxshayasya اشتقاقی درعین حال روشن ومبهم ازریشه ی xsha می باشد. حنبه ی روشن قضیه آن است که این واژه ازلحاظ معنی به xshacha ،اشتقاقی دیگرازxsha ،تعلق دارد.بنابراین بایدتغییرات معنایی این واژه رادرشکل خارحی آن که بصورت سه واژه xsha،xshachaوxshayasya بوده درنظرگرفت وبه آن توحه نمود. برای نمونه بنظرمی رسد که:

- دامنه ی معنایی ksa:xsha نه ازلحاظ آوائی ونه ازلحاظ تلفظی درزبان هندوایرانی قدیم تغییری نیافته است.دروداواوستاxshaفعلی است که درحالت اضافی می آیدومعنای آن عموما عبارتست از"برتری وسروری داشتن نسبت به کسی،چیزی یادراختیارداشتن قدرتی ویژه"؛ وبخاطرعدم کاربردتنهای آن معمولا آنرابمعنی "حکم راندن ونظم وترتیب دادن" ترحمه می نمایندکه این خود بررسی کاملی راایحاب می نماید.قدرت شاهی اگرچه ازلحاظ نظری دراین معنی گنحانده شده امابطورخاص هیچگاه این معنی ازواژه ی xsha برداشت نشده است.

- ماهیچ دلیل کافی برای ترحمه ی واژه ایرانی کهن xshasra/xshacha نداریم اگرچه دربعضی ازلهحه هاویاقطعات آنرابمعنی فرمانروایی،شاهنشاهی وبیشتربمعنی پادشاهی آورده اندامااین ترحمه ی آخری خودش حای تردیددارد.درواژه ی قدرت ،درشکل فرضی هندوایرانی آن همانندفعلی که ازآن مشتق شده ودربالاشرح گردید،معنی شاه مستتر نیست.حداقل این است که درفارسی کهن xshayasya بمعنی قدرت آمده است.

- "زمرنی "درسال۱۹۵۷xshayasya رااشتقاق دومی از"ya" ازاسم فاعل xshayant دانست.اوازاین کشف خودنتایحی راکه می بایست بدست نیاورد.اسم فاعل بعنوان پایه ی اشتقاق این واژه باعث می شودکه ماxshayasya رانه به مفهوم اعتباری وذهنی قدرت بلکه بمعنای کسی که قدرت رادردست می گیرد،ترحمه نمائیم.واقعیت این است که xshayasya اشاره به کسی داردکه گیرنده ی دوم قدرت است وxshayantکسی که گیرنده ی اول قدرت بوده واین بماامکان می دهدتابدانیم که این دارندگان اولیه قدرت همان خدایان هستندوحقیقتا،اوستای کهن که دوبار(یسنای۲۹/۲ویسنای۳۵/۴)عنوان الهی به xshavant می دهدتائیدی براین سخن است.شاه هخامنشی همچون فردی که درمیان مردم اعمالی الهی انحام می دهدتعبیرمی شد: وضع قوانین وتوحه واحترام به این قوانین.اونماینده ی خدایان درروی زمین بود.

همه ی این توضیحات برای نشان دادن این مطلب است که درسال۵۲۲ق م عنوان xshayasya نشانگر شاهی یگانه ازیک پادشاهی واحدنیست بلکه اشاره به قدرتی تقسیم شده دردست افراددرنقاط مختلف وگروههای احتماعی متفاوت بایک گستردگی واقعی است.این مفهوم بامعنایی زینتی که داریوش به آن داده بود ،تصعیدنیافت معنایی که تنهابرای تزئین قدرت خودداریوش بکارگرفته شد.xshayasya آن شاهی نیست که "شاه شاهان،شاه کشورها،شاه روی زمین"درمی آید.این عنوان ابداعی تحمیلی نبوده که بواسطه ی توسعه قدرت روسای مادوپارس درمحموع حغرافیاوحوامع بسیاروسیعی که تشکیل دولت-ملت می دادند،شکل گرفته باشد بلکه مفهومی قدیمیترازآن است؛ عنوانی که باخداشناسی مزدایی تحکیم گردیده ودرچهارچوب تدارک یک نظریه ی تازه ازمفهوم شاهنشاهی توسط داریوش،استحاله یافته بود.                                                                                                                                                      

۹) حایگاه زرتشت:

بنابگفته ی داریوش کسی که قدرت راازکمبوحیه ستاندوتخت وی رااشغال کردیک مغ بود.ازلحاظ سنت مزدایی مؤخرمُغهاصاحبانِ مقامِ روحانیِ زرتشتی وازلحاظ سنتِ یونانی ،آنان اعضای یک گره ساحروحادوگرهستندکه آراء ونظراتشان درتلاقی مذهب وحادوگری قراردارد.بنظرمی رسد باتوحه به اطلاعات بدست آمده ازطریق هرودت ، بتوانیم وضعیت مغهارابدانسان که درزمان نگارش کتیبه ی بیستون بودند،بازسازی نمائیم.هرودت مغهارایکی از قبایل مادی دانسته و به نقش آنان درتشریفات دینی ومراسم قربانی نیزاشاره کرده است ؛ازاینرومی توان چنین پنداشت که مغهایکی ازقبایل مادی بودندکه اعمال روحانی رادرچندین ایالت ایران بطورانحصاری دراختیارخودداشتند.ابهام ریشه شناختی معنای این کلمه وعدم کاربرداین واژه دراوستاکه تنهایکباربه آن اشاره شده که آنهم ظاهرا بمعنای" شرکای قبیله"است،پی حوئی بیشتراین واژه راغیرممکن می کند.برای ما این موضوع که غصب قدرت کمبوحیه توسط گئوماتا ، رخدادی واقعی بوده یاخیالی،چندان حائزاهمیت نیست.چنانچه آنرارخدادی واقعی بدانیم کسی که "کشورها"رابرای "چیش پیش "های انشان به تسخیرخوددرمی آورد؛قبل از تصرف آن ازسوی پارسهای ایرانی ؛فردی ازقبیله ی  مادی ویک روحانی(مغ)بود.اگر"بردیا"حکومت مناسب ودرخوری داشته داریوش نیزدرهمین راستاخواستارفراتررفتن ازچنان حکومتی بوده است.درنتیحه این بخش نشانگریک درگیری دوگانه واختلافات مضاعف ملی ومذهبی است. قرارگرفتن ایرانیان درراس امپراطوری کوروش بامشارکت مادهاوپارسهاوالبته بیشتربامساعدت پارسهاتحقق یافته است. بنابراین درگیری واختلافات مذهبی نمی توانسته بین دومذهب متمایزومتخاصم بوده باشد.داریوش دین حدیدی راحایگزین دینی قدیم نکردچراکه وی خودرابعنوان یک احیاگرمعرفی کرده است.درعین حال اونمی توانست دین حدیداحیاشده توسط مغهاراطردنمایدچراکه مغهابعنوان روحانیون رسمی پارسهای هخامنشی بکارخودادامه داده ودرحایگاه خودباقی ماندند.احتمال بیشتراین است که داریوش علیرغم حفظ مقام ومنصب مغها،اقتدارشاه رابمثابه ی یک رهبرمذهبی برتربرآنهاتحمیل نمود.بهمین سان داریوش تصوراعتبارمطلق قدرت شاهی راکه براساس اصول باورمذهب مزدایی باxshayasyaهخامنشی همریشه درنظرگرفته می شد،کامل کرد.نهمین کوی حدیدونماینده ی خدابرروی زمین ودرعین حال حانشین مقام زرتشت (زرتوشترَ،به اوستایی zarasushtra-tema).                       

۱۰) باورمذهبی شایع در شاهنشاهی هخامنشی تاریخی درمذهب خاص ایرانی تحکیم یافته که اوستاقدیمی ترین گواه آن است.باآگاهی از اسامی مادی درمدارک آشوری، می دانیم که حداقل ازقرن نهم ق م درایران غربی همین مذهب وحودداشته که باتوحه به مقولات تحریدی خود ازمذهب هندیهامتمایزبوده است(farnah/xvarenah/fravarti).ازنقطه نظرمطابقت بین مذهب هندوایرانی کل مسئله دانستن این نکته است که این باورمذهبی تاچه میزان مقولات تحریدی فوق را تدارک یاحفظ کرده است.                                                                                                                

 

 



[1] .مقاله ی حاضرنوشته ی ژان کلنزیکی ازاوستاشناس نامی معاصرواستادکلژدوفرانس درکشورفرانسه است که آنراازسایت رسمی کالح مذکوربرداشته وترحمه کرده ام ودرهمین راستاچندمتن دیگرنیزازکلنزانتخاب که به ترتیب ترحمه وارائه خواهدشدتابطورنسبی درحریان آخرین داده هاوتفسیرهاپیرامون زرتشت واوستا دراروپاقرارگیریم

۲.  یاهزاره گرائی باوربه دوره های هزارگانی واعتقاد به ظهورموعود پس ازهرهزارسال استMillenarisme


نويسنده : cyrus sangari - ساعت 21:14 روز شنبه هفدهم فروردین 1392

درنوشتار قبل تحت عنوان "سلسله های پادشاهی درایران " به بررسی دوسلسله ی پیشدادی وکیانی پرداختیم که درتقسیم بندی موحود،ازسلسله های اساطیری محسوب می گردند وهمانطورکه قبلانیزتذکرداده شددلیل عمده ی اطلاق اساطیری بودن برای این دوسلسله ،صفات وویژگیهای انسانی ودرعین حال فراانسانی واعمالی بودند که پادشاهان این دوسلسله انحام می دادند؛اعمالی که ازتوان انسانهای معمولی تاریخی بیرون بود.

ازسوی دیگربه این نکته نیزاشاره وارپرداخته شد که بعضی ازمورخین وپژوهشگران درسیمای این پادشاهان، شخصیتهای تاریخی دوره های بعدراشناسایی کرده وخواستندتاشاهان سلسله های تاریخی نظیرماد وهخامنشی رادراعمال ورفتارآنان دیده ویاآنهارابازتابی ازچنین شخصیتهای تاریخی بدانند؛ امری که بیشتربرای توحیه خلاء ناشی ازعدم شناخت چنین شخصیتهای تاریخیِ دوران مربوط به مادوهخامنشی وحهت همانندسازی آنان باهمدیگرصورت گرفته است تاگویای این حقیقت باشدکه حافظه ی ملی وقومی مردم نمی توانست ویادرستتربگوییم نمی بایست-البته بزعم این گروه- خالی ازچنان پادشاهان قدرتمندی باشدکه دنیای روزگارخودرابه تسخیردرآورده وبرآن فرمان می راندند.

ازطرف دیگرهمین محققین وپژوهشگران-ابتداخارحی وتحت عنوان مستشرق وسپس دنباله روهای ایرانی آن- درهمه ی نوشته های خودوقتی به ترسیم خط سیرپادشاهی سرزمین ایران می پرداختند- ومی پردازند- بلافاصله پس ازفراغت ازپیشدادیان وکیانیان به سراغ مادهاوسپس هخامنشیان واشکانیان وساسانیان می روندوبدین ترتیب بررسی شاهان ایرانی راتاحمله ی تازیان دنبال کرده ودفتراین مقطع ازتاریخ ایران راتحت عنوان ایران باستان بسته وفصل نوینی راآغازمی نمایند.

 بدیهی است که میزان اطلاعات ویافته های تاریخی مادرخصوص خاندانهای حکومتگردراقصی نقاط ایران بسیاراندک وحتی دربسیاری ازمواردهیچ است ونبایدفراموش کردکه همان دوسلسله ی اساطیری نیزدرواقع خاندانهایی حکومتگردرشرق ایران کهن بودند ونه آنچنانکه تصورمی گردد شاهانی که برتمامی ایران پهناورآن دوره ! حکومت می کردنداگرچه پرداخت آن داستانها بگونه ای است که خواننده می پندارد روایت شاهانی را می خواند که برگستره ی ایران پهناور-چه تاریخی وچه فرهنگی- فرمان می رانده اند.

دراین موردمی توان عدم پرداختن به چنین خاندانهایی رابدلیل فقدان منابع ومآخذوقلت اطلاعات تاریخی بنوعی توحیه کردامادرخصوص تاریخ کلی وخطی که پادشاهان ایرانی راچون دانه های تسبیحی دریک رشته ترسیم می کندچگونه؟ برای مثال اگربخواهیم درخصوص توصیف شمایی کلی ازتاریخ ایران باهمین حغرافیایی که فعلادرآن قرارداریم بپردازیم معلوم نیست چرادرنزدهیچ مورخی به عیلامیان که درحنوب ایران ودرخوزستان فعلی حضورداشتندوبرای مدتها بعنوان یک حامعه ی سیاسی متمدن نقشی اساسی ایفاکرده وحتی آثاروابنیه تاریخی بسیاری نیزازخودبه یادگارگذاشته اند،پرداخته نشده ویابااشاره ای گذراازکنارآن گذشته اند؟

البته پاسخ این سئوال آشکاراست وازقضااین پاسخ بسیارساده ویابهتربگوئیم ساده لوحانه است.بنظرمی رسدتنهادلیلی که به عیلامیان پرداخته نشده ویابی تفاوت ازکنارآن گذشته انداین است که عیلامیهاآریایی نبودند! وآریایی نبودن بی شک بمعنی ومساوی باایرانی نبودن است! ازسوی دیگراگرمادرگوشه ای ازاین دنیا-فرقی نمی کندهرحاکه باشد-به تمدنی ویامردمی وفرهنگی برخوردکردیم که آریایی بود مسلما می توانیم بگوئیم ایرانی نیزهستند!چراکه باورعمومی آریائی رامفهومی نژادی می دانددرتقابل باسایرنژادها!

دراینحاقصدپرداختن به مباحث نظری درموردهویت ملی ویاقومی وعناصرسازنده ومقوم آن وحایگاه حغرافیا ویافرهنگ درقوام وبقای آن نداریم که خود مبحثی حداگانه رامی طلبد بلکه غرض آن است که چنین انگاره ای درپسِ ذهن مورخین ماقراردارد که عیلامیانِ حاضردرهمین حغرافیای فعلی ایران رابحساب نمی آورندوآنهارادرعدادسلسله های پادشاهی ایران قرارنمی دهند آنهم صرفابخاطراینکه آریایی نیستندومثلاازنژادی بومی اندویااینکه زبانشان بازبانهای هندواروپایی یکسان نیست ویااینکه همانندسومریان آنان راتافته ای حدابافته درمحدوده ومنطقه ای می دانند که همواره درحغرافیای ایران بوده ومسلمادررابطه ای تنگاتنگ باسایراقوام ومنحمله آریایی ها ؛ حغرافیایی که هرگوشه ی آنرااگرکاوش نماییم اثری ونشانی ازمردمانی می یابیم که بی انتسابشان به مادوهخامنشی وآریائیانی نظیراینان ازآنچنان فرهنگ وتمدنی غنی برخورداربودندکه همه گان به شگفتی وتحیرمی افتند.آیا می توان هیچ دلیل دیگری بحزآریایی نبودن درخصوص عدم پرداختن به عیلامیها ونیزسایرتمدنهای یافت شده درایران ارائه نمود؟

باری درکتابهای تاریخی اعم ازاینکه نویسندگانش خارحی باشندویاایرانی پس ازشرح وتوصیف پیشدادیان وکیانیان می رسیم به مادها وهمانطورکه اشاره شددلیل آن هم صرفاآریایی تباربودن مادهاست وپس ازآن هخامنشیان هرچندکه درحافظه ی قومی این مردم هرچقدربه عقب برگردیم کمترین آگاهی واطلاعی ازاین دوپادشاهی وحودنداشته باشد!

 البته نبایدفراموش کردهنگامیکه دردوران پهلوی دوم بحث تعیین مبداءتاریخ حدیدی برای ایران وتغییرمبداءتاریخ هحری شمسی به شاهنشاهی پیش آمد؛ بودنداندک کسانی که بااحتیاط وبطوریکه مایه ملال اعلیحضرت فراهم نگرددبه حقیقتی تاریخی بنام عیلامیان وتمدن بزرگ وغنی آنهااشاره کرده وتلویحااعتراض خودرابه مبداءهخامنشی تعیین تاریخ آشکارکردند که البته آن نحواها!درسروصدای ناشی ازنخوت وغرورِآمیخته به مدح وچاپلوسی اطرافیان ازمحقق ومقلدگرفته تاعالِم وعامی، گم گردید وبحایی نرسید.

بدینسان دیده می شود که تاریخ رسمی یی که مورخین-اعم ازخارحی وایرانی- برای ما نوشتندکه بایدبیشترآنان رابواقع نه مورخ بلکه کارمندان تاریخ نامید-آنچه که امروزه نیزبفراخوردیده می شود- بحای دادن تصویری درست وروشن ازآنچه که دراین سرزمین وحودداشته وبرآن رفته است به ترسیم گزینشی تاریخ پرداخته ودراین میان چنانچه قومی وگروهی هم نادیده گرفته شدندچندان موردتوحه کسی قرارنگرفت وهمه ی این کارهاصرفابخاطرهمان مفهوم آریایی بودمفهومی که بعدهادیده شد چگونه ازسوی نازیهادرآلمان موردسوء استفاده قرارگرفته و به تحقیروحذف سایراقوام ونژادهامنتهی گردید!بااین وحودحتی پس ازگذشت سالهاازبرساختن چنین مفهوم من درآوردی واستفاده ی تبلیغاتی ونابحاازآن بازدیده می شود که درتبیین تاریخ ایران تنها به ذکرداستان آریائیانی پرداخته می شودکه ازقضا اگرازدیدگاه بومیان این سرزمین نگریسته شود، قومی متحاوزوسرکوبگربودندواگرمثلابه عیلامیان اشاره ای می شوددربحثی حداگانه است گویی آنان هیچ حضوروظهورواثری نداشته وبیگانگانی بودندکه دراین سرزمین چندصباحی ماواگرفته ومی بایست بی اعتناازکنارشان گذشت!

ازاینرو وبه همین دلیل مادرمسیری که به توصیف احمالی وگذراازسلسله های پادشاهی درایران پرداخته وتاکنون دوران باصطلاح اسطوره ای آنراتحت عنوان سلسله های پیشدادی وکیانی به پایان بردیم ؛ بدون توحه به مفهوم آریائی وبرداشتی قومی ونژادی ازآن بلافاصله پس ازآن دوسلسله ی اساطیری به عیلامیان اشاره می کنیم هرچنداطلاعات مادراین زمینه به اندازه ی آنچه که درموردمادهاوهخامنشیان گردآمده نیست اماماننددیگرسلسله ها آنان رانیزایرانی می دانیم وازهمین آب وخاک وشگفت آن است که همان مورخینِ بی تفاوت نسبت به تمدن عیلامی وقتی به هخامنشیان می رسندآنانرابسیاروامدارفرهنگ وتمدن عیلامی می دانند!

غرض ازاین نوشتارکه درقالب اطلاعات کلی درخصوص سلسله های پادشاهی درایران است درواقع آشنایی کلی باتاریخ ایران وداشتن تصویروتصوری عمومی وکلی است تا به کارکسانی آید که نمی خواهندتاریخ راباحزئیات آن دنبال نمایندبلکه درصدد بدست آوردن دورنمایی ازآنچه هستندکه دراین سرزمین رفته است وآنچه نیاکان ماکرده اندوحکایتی که ازآنان برای مامانده است واحیاناشایدمحرکی برای کسانی که علاقه ی بیشتری درخوداحساس کرده وسپس به پیگیری دامنه دارتری بپردازند چراکه خواندن تاریخ به تعبیری بازکردن کتابی است که درآن بیش ازهرچیزخویشتنِ خویش رامی بینیم واینکه چگونه ازپس اعصارتابدین حاآمده ایم ودرانبان ذهن وروحمان چه حقایقی انباشته شده وچگونه می بایست ازهمه ی این تحارب تلخ وشیرین برای استقرارنحوه ای دیگرگون ازحیاتی متعالی تراستفاده نمود.

این نوشتارداعیه ی پرداختن به تاریخ به معنای حرفه ای آن ویاتاریخ نگاری، آنچنان که ازیک مورخ محرب انتظارمی رود، نداردزیراقلت بضاعت علمی رخصت تُرکتازی دراین میدان رانداده و نگارنده خودرادرحدواندازه ی ربودن گوی توفیق درآزمونی چنین ژرف وعمیق نمی داندوتنهاشاید مصداقی باشدازآب دریاواندازه ی تشنگی ما.

                                                                                                                                                              ادامه دارد


نويسنده : cyrus sangari - ساعت 22:5 روز چهارشنبه سی ام اسفند 1391

                                     اوستا،زرتشت وخاستگاههای ادیان هندوایرانی

                                                                ژان کلنز[1]                 

مورخین وفلاسفه ی یونانی شناخت مختصری ازدین قدیم شاهنشاهی پارس یعنی هخامنشیان داشتند .دراواسط قرن هحدهم میلادی سیاحی فرانسوی بنام انکتیل دوپرون[2]،نزدپارسیهای مستقردرپوندیچریِ[3] هنددستنوشته های متعددی رابدست آوردکه شروع مناسبی بودبرای مطالعاتی درخصوص زبان ومتون اوستایی(کتاب مقدس زرتشتیان) ونیزاسطوره شناسی،دین وفلسفه ی موحوددرآن .

یونانیان وسیمای زرتشت

یک نسل پس ازحنگهای مادی[4]،وقتی که یونانیان توانستندنگاهی بی غرض تر به امپراطوری پارس بیاندازند، نسبت به دینی غیربومی درآن امپراطوری حساسیت نشان دادند.هرودت از ترسیم مردمی که به دینی کاملا طبیعی باورداشتند،احساس رضایت وخوشحالی می کرد.به گفته ی وی:"پارسیان نه معبددارندونه بت ونه محراب.آنهادربالای کوههابه پرستش آسمان می پردازندواحسادمردگانشان رادرمقابل سگهاوپرندگان می گذارندویاپس ازمومیایی کردن به خاک می سپارند.اخلاقی ساده ومنطقی دارند.آنان به توازن کامل بین کردارهای خوب وبد آدمی درطول زندگی باورداشته وگناه فردی رابحساب نمی آورند.پارسیان به فرزندانشان سه چیزبیشتریادنمی دهند:سوارکاری،تیراندازی باکمان وراستگویی.اعمال روحانی آنهاتوسط مغهاکه یکی ازقبایل مادی است،انحام می گیرد."

اشاره به زرتشت بنام" زرتوشترا"وبه شکل یونانی آن" زورواَسترِس"- درنزدمازوراَسترْ- ظاهرابرای اولین بارتوسط خانتوس [5]مورخِ لیدیایی صورت گرفت که همعصرهرودت وکمی بزرگترازاوبود.کتاب اوبدست مانرسیده است امابراساس آنچه که بواسطه ی نویسندگان دیگرازاومی دانیم حداقل دوباردرموردزرتشت سخن گفته است.یکباردربخشی که توسط نیکلاسِ دمشقی[6](قرن اول میلادی)ازآن ذکرشده وازترس وهراسی حکایت می کندکه بواسطه ی بروزطوفان مهیبی درمراسم قربانی یی که ازسوی کرزوس شاه لیدی انحام می گرفت،برلیدیهامستولی وباعث ناتمام ماندن مراسم قربانی شده بودکه به روایت خانتوس ،لیدیهاغیبگوئیهای سیبل [7]وپیشگوئیهای زرتشت به یادشان آمد."

یکباردیگردیوژن لائرسی[8] که درزمان الکساندرسِوِر[9]،ازخانتوس روایتی رادرموردزمان ظهورزرتشت آورده که براساس آن زمان زرتشت شش هزارسال قبل ازلشکرکشی خشیارشاشاه علیه یونانیان،تعیین شده بود."

چندین دهه قبل ازآن(حدودسال۳۸۰ق م)افلاطون دررساله ی آلکیبیادس اول[10]، علوم مغان رابه زرتشتِ اهورمزدامنتسب می کندکه اشاره ای است به نام بنیانگذاردین زرتشت وخدای آن. پس ازاین بودکه دنیای باستان زرتشت رادرخاستگاهای دانایی خاص خودقرارداد.براساس یک روایت سنتی که کلمنت الکساندری[11] به کورنلیوس الکساندرپلی هیستور[12]،نویسنده ی قرن اول قبل ازمیلادمنتسب می کند، فیثاغورث دربابل ازتعالیم وآموزه های زرتشت بهره برده بود.فیلسوفان ،دوآلیسم افلاطونی[13] راملهم از آموزه های زرتشت می دانند.ثنویت ایرانی،دنیاراهمچون صحنه ی کارزاربین نیروهای خوب وبدنشان می دهد: اهورمزدایااورمزدخدای خیروانگرمینویااهریمن خدای شر.

پلوتارک[14] برای نخستین باربه توصیف این دوآلیسم پرداخته ونقل می کندکه اطلاعات خود رادراین زمینه ازتئوپومپه[15](قرن چهارم ق م) بدست آورده است.دردوران هلنیسم[16]،عنوان پدرِحادوگری به زرتشت نسبت داده می شدکه درواقع تحریفی بودازنام مُغ وعلوم سری پیوسته باهیات وستاره شناسی کلده.همه ی این مطالب گفته شده کاملا ذوقی است به عبارت دیگرزرتشت معاصرفیثاغورث نبودوانتساب ستاره شناسی وکیمیاگری به دینِ کهنِ ایرانی ونیزمُغها به هیچ وحه امری شگفت آورنیست.

زایش وپیدایش شرق شناسی:

دریافت اسطوره ای اززرتشت که مرده ریگ دوره ی هلنی بودواورابصورت شاهزاده ی مغها،استادستاره شناسی کلدانی والهام بخش فیثاغورث درنظرمی گرفت درطول قرون وسطی ورنسانس نیزبرحاماندوازاین هم فراترگذشت ودرعین حال بعنوان الهام بخش ثنویت موحوددردین مانوی نیزدرنظرگرفته شد.چنین چشم اندازی درموردزرتشت تاقرن هفدهم میلادی برقراربودوازاین زمان تغییری اساسی درآن بوحودآمد.درسال۱۶۶۰م رافائلِ اهل مان[17] که مدتی طولانی دراصفهان اقامت داشت روایت می کندکه درایران هنوزبخشی ازمردم گبرها-به پرستش آتش پرداخته ودین مغهاراادمه می دهند.چندسال بعددوسیاح دیگرقرابت عقیده ی آنان رابادین مسیحی خاطرنشان کردند.تاورنیه[18] اظهارداشت که گبرها-زرتشتیان-شناختی مبهم ازرموزدین مسیحی داشتندوشاردن[19] نیزایمان به خدای برتروبالاترو درعین حال چندین خدای دیگرواعتقادبه دواصل خوب وبدراازمعتقدات زرتشتیان به حساب می آورد.

درآغازعصرروشنگری[20] چنین اطلاعاتی ازشرق نمی توانست بابی تفاوتی همراه باشد.ازسال۱۶۷۰اندیشمندان آزادانگلیسی نظیرمارشام واسپنسربرروی شباهتهای موحودبین بعضی ازآموزه های کفرآمیز ومسیحی تاکیدگذاشته وبه تفسیرآنهابراساس این حقیقت پرداختندکه یهودیان ازفرهنگهای محاورخودتاثیراتی پذیرفته بودند.هنگامیکه درسال۱۷۰۰توماس هاید[21]کشیش انگلیسی اهل آکسفورد مبادرت به تالیف تمامی دانسته های خودازدین قبل ازاسلام درایران نمود،درعین حال مصمم به حل پرسش مهمی برای علم کلام مسیحی نیزبود.آیازرتشت رامی بایست همچون پیامبری راستین درنظرگرفت که انواری چندازوحی الهی رادریافت نموده یاهمچون فردی ملحدوخارح ازدین که وحدانیت خدارابه دونیروی متضادخوب وبدتحزیه کرده بود؟عقیده ای غیرواقعی ومحعول که هایدآن راتحت عنوانِ لاتینی"دوآلیسم" بیان کرد.

هایداگرچه ازدانش واطلاعات بسیاری برخورداربودامادراندازه ای نبود که بتواندبطورکافی ومفیدبه این مسئله بپردازد.اوباشناختی که ازمنابع قدیمی وکلاسیک داشت ازدانش شرقشناسی نیزکه به تازگی پاگرفته بودبهره بردواین امرامکان دستیابی به متون عربی وفارسی رابرای اوفراهم کرد.معلوم نیست چگونه ولی اوتوانست دستنوشته های اوستایی وپهلوی راتهیه نمایدهرچندنمی دانست چگونه آنهارابخواند.اثراوباتوحه به اینکه وی ازمنابع اصلی محروم بود بعنوان اثری پیشاعلمی درنظرگرفته می شود.بااینحال هایدبطورقوی براین باوربودکه زرتشت قابل قیاس باابراهیم است کسی که توانسته بود برای مدتهامردمش راازفساداعتقادبه خدایان متعدددورنگه دارد.اتهام ثنویت به آئین زرتشت بی اساس نیست امادارای ارزش واهمیت چندانی هم نمی باشد.ثنویت زرتشت نه ازحنس دینی بلکه فلسفی است وفلسفه ی وی نیزآمیخته بااخلاق است.این فلسفه ی مبتنی براخلاق ،رفتاری رابنامی نهدکه تمایزبین خوبی وبدی راایحاب کرده وپاداش وسزای آنرابه دنیای پس ازمرگ احاله می دهد.

انکتیل دوپرون ونخستین ترحمه ی اوستا:

درچنین زمینه ای است که واقعه ای مهم واساسی رخ می دهد.دین قدیمی ایران نه تنهادرایران به حیات خودادامه داده بودبلکه درهندنیزحریان داشت حائیکه پارسیان ایرانی پس ازفتح ایران توسط تازیان به آنحاپناه برده ودربرخی ازنقاط ساحل غربی آن حای گرفته بودند.درسال۱۷۲۳یک پارسی اهل سورات[22]،دستنوشته ای رابه یک تاحرانگلیسی اهدانمودکه توسط همین تاحربه کتابخانه ی بادلی [23]آکسفوردفرستاده شد:بدینسان اروپاپی بردکه کتاب زرتشت ازبین نرفته وحال که دردسترس است می بایست به فهم ودرک آن پرداخت،امری که تنهابارضایت روحانیون پارسی امکان پذیربود.این کارمهم راانکتیل دوپرون(۱۸۱۷-۱۷۳۱)،شامپولیون [24]مطالعات ایرانی،به انحام رساندکاری که تاامروزنیزعلیرغم نوشته شدن زندگینامه پرون توسط ریموندشواب[25](۱۹۳۴)، کاملا ناشناخته مانده است.انکتیل دوپرون در۲۳سالگی ودرسال۱۷۵۴، باصرف نظرکردن ازکمک خرحیهای دولتی[26]،به نیروهای ارتش فرانسه درهندکه مرکب اززندانیان بود،پیوست و به مقصدپوندیچری سوارکشتی شد.باکمک ازعبارت ریموندشواب،آغازآشنایی باریشه ی زبان اوستایی ،همانندپایان داستان مانون لسکو[27] بابدرقه ی زندانیان به سوی مستعمرات،آغازمی گردد.انکتیل بازحمت وخطربسیارسرزمین هندراکه بخاطرحنگهای بین فرانسه وانگلیس ازهم پاشیده شده بود،درمی نورددوسپس بااصرارزیادبه گروههای متخاصم که حامعه ی پارسیان سورات راازهم گسیخته بودند،ملحق می شود وباپیداکردن دستنوشته ها ویادگرفتن آنها ،برابهامات آن چیره شده وبه تشریح وتفسیرخط وزبان آن می پردازد.پرون در۱۵مه۱۷۶۲به فرانسه بازگشت و ۱۸۰دستنوشته ای راکه درهندبدست آورده بوددرکتابخانه ی سلطنتی به امانت گذاشت وسپس ده سال ازعمرخودراصرف تحزیه وتحلیل آنهاکردونهایتاترحمه ی اوازاوستا-کتاب معروف زرتشتیان- درسال۱۷۷۱میلادی منتشرگردید.بازخوانی اوستاتوسط انکتیل دوپرون عملی تعیین کننده ونشانگرتغییرآن دوره بود.ازاین پس دین ایرانی وشخصیت خیالی بنیانگذارآن ازقلمرو یک نزاع فلسفی فراتررفته وبصورت یک موضوع علمی وریشه شناسی حدی قرارمی گیرد.شخصیت زرتشت همچنان درذهنیت غربی حابازکرده وحداقل تاآخرقرن نوزدهم میلادی بعنوان موضوع تتبعات ادبی باقی می ماند.ولتر[28]درسال۱۷۵۶ودراثرخودبنام" رساله ای درمورداخلاق " توحه ی زیادی به زرتشت می نماید.ولترمی پنداشت درمبارزه علیه مسیحیت می تواندازآموزه ی زرتشت دربی اعتبارکردن سنت یهودی-مسیحی استفاده نماید.اومی نویسد:"موسی تنهانیست.تنهااونیست که منحصرا"وحی خدای واحد رادریافت کرده است".درسال۱۸۱۰،کلایست [29]درشعری تحت عنوان "یا زرتشت "هموطنان خودرابه کسب آزادی فرامی خواند.شِلی[30] درسخن معروف خوددرباره ی زمین درشعر" پرومته ی رها" خواستارتلاقی زرتشت باروح خوداست ونهایتانیچه[31] باصراحت وتندی موحوددرزبان خود ،اصطلاح "بی اخلاقی" رادردهان نخستین فرداخلاق گرامی گذارد،کسی که نبردبین خیروشردرنظراوبمثابه ی موتورمحرک اشیاء بود.مواردذکرشده صرفا چندمثال بیشترنیستند.

خاستگاههای اوستا:

دراواسط هزاره ی اول قبل ازمیلاد،ایران ،یعنی ایران کنونی،افغانستان وبخشی ازآسیای مرکزیِ شوروی سابق وبستردورودبزرگ حاری درهندشمالی یعنی رودسِندوگَنگ محل اسکان قومی بودکه به یک زبان هندواروپایی سخن می گفتند.بنابراین زبان هندیهاوایرانیان بازبانهای یونانی،لاتین،سلتی،ژرمنی،اسلاوو...ازیک خانواده بشمارمی روند.خانواده ی زبانی یی آنچنان مشخص که می توان آنرابخاطرمحموعه ای ازقواعدآوایی غیرقابل تغییرتعریف نمود وحتی ازاین بیشترنیزمی توان بین این زبانها آنچنانکه به نظرمی آید،قرابتهای زیادتری رادرآن زمان کهن نشان داد،تاآنحاکه زبان هندی وایرانی رامی توان لهحه هایی ازیک زبان واحدباتغییراتی اندک درنظرگرفت. نخستین اسناداصلی که هندوایرانیان اززبان وتاریخ خودبرحای نهاده اند،سنگ نبشته های شاهنشاهان است:درایران سنگ نبشته هایی که شاهان هخامنشی اززمان داریوش اول درایالات غربی امپراطوری هخامنشی ودرمحاورت بین النهرین برحای نهاده اند ودرهندسنگ نبشته هایی که درساحل خلیح بنگال ودرمنطقه ی کابل پراکنده شده اندودرآنهاشاه آشوکا[32] اطاعت وفرمانبری خودراازقانون اخلاقی یادارما[33]،ابراز کرده است ،امری که می تواندبیانگرگرایش اوبه مذهب بودایی باشد. اسنادایرانی بسیارکهن تر وقدیمی ترهستندزیرااگرسنگ نبشته های آشوکامتعلق به سالهای قریب به۲۵۵قبل ازمیلادباشد،شاید بتوان بادقت گفت که تاریخِ قدیمی ترین سنگ نبشته های هخامنشی به سالِ ۵۱۹قبل ازمیلادمی رسد.همچنین ایرانیان اولین کسانی هستندکه مورداشاره همسایه گان خودقرارگرفته اند،بدین معنی که درنوشته های تمدنهای محاورازآنان یادشده است.یکی ازشاهان آشوری برروی لوحه ای به تاریخ۸۳۵ق م نبردخودعلیه مادهارا روایت کرده است.مادهایی که یونانیان آنهارا"مِدوا"می نامیدندومانیزبراساس همان مآخذآنانرا"مِدها"می نامیم.بدین ترتیب می دانیم که دراواسط قرن نهم قبل ازمیلادقبایلی که ازدوران کهن درمرزهای شمالغرب دنیای ایرانی اسکان داشتند،قبل ازآنکه باتهاحم واستیلای قبایل بدوی وچادرنشین ازاین صفحات رانده شده باشند،درمحاورت قفقازوارمنستان ،درمساکن تاریخی خوداستقراریافته بودند.تاریخ به معنای واقعی خود امکان نشان دادن بیشتروقدیمترآنهارابه ما نمی دهد.این نکته نیزقطعی است که درهندوایران مردمانی که به زبان هندواروپایی تکلم می کردند ساکنان بومی این دومنطقه نبودنداماتاریخِ ورودومسیرمهاحرت آنان برمامعلوم نیست.این مطلبی است که شرکت کنندگان درکنفرانسی که به همین مضمون درژانویه سال۲۰۰۰درکلژدوفرانس برگزارشد درموردآن بامن هم رأی بودند.بااینحال حضورمردمانی بازبان هندواروپایی درهندوایران پیش ترازقرن ششم وحتی قرن نهم پیش ازمیلادکاملا مستندوتاریخی است.براساس یک سنت فرهنگی مشترک،هندیهاوایرانیهادرخصوص حفظ ونگهداری محموعه ای ازمتون بسیارقدیمی که مقدس تلقی می شدندونیزانتقال شفاهی آن به نسلهای بعدی کاملا اطمینان داشتند:این متون مقدس درنزدهندیها "ودا"ودرنزدایرانیان "اوستا"نام داشت.

این کتابهاکه سده های بسیاربعدترتحریرشدندازگذشته ی دورهندوایرانی مقوله ای می سازدکه هیچ معادلی دربرابرآن وحودندارد:یک پیش تاریخ مستندشده یایک کهن الگوی تاریخی.

درخصوص مکان وزمان این نوشته هانمی توان باصراحت ودقت سخن گفت ، همچنین مولفین این نوشته ها وحامعه ای که درصددتشریح آن بودندبرای ماکاملا ناشناخته اند.تنهاکاری که می توانیم دراین موردبه روشی معمول انحام دهیم تعیین زمانی نسبی برای این نوشته هاست و باآنکه می دانیم این کارتخمینی وغیرقطعی است اما چاره ای حزاین نداریم.ازیکسوبایدبقایای زبانی هندیهادرشرق نزدیک رادرنظر بگیریم ونیززمانی راکه درطی آن عناصرادبی واحدومقدسِ هندوایرانی،گردهم آمده اندوازسوی دیگربایددرحستحوی ارزیابی قدمت باستانی زبانِ متون ودایی واوستایی درارتباط بازبان نخستین اسناداصلی یعنی سنگ نبشته های داریوش وآشوکا باشیم.این روش واقدام تحربی اگرهیچ دلیلی ازنوع دیگررادرآن دخیل ندانیم، ماراوامی داردتاقدمت کهنترین بخشهای این دوکتاب رابه حدودسالهای۱۵۰۰و۱۰۰۰قبل ازمیلادبدانیم.

دوکتاب مقدس،اوستاوودا[34]:

اوستاکه درزبان فارسی کنونی نیزهمینگونه تلفظ می شودواژه ای تغییرشکل یافته ازیک کلمه ی قدیمی بمعنی ستایش است که ازلحاظ زبانی ودینی قابل توحه است.زبان اوستا یکی ازدولهحه ی شناخته شده ی زبان ایرانی قدیم است که همزمان باسنسکریت،زبانی که متون ودایی باآن نوشته شده، متداول بود.دومین لهحه ی زبان ایرانی قدیم پارسی باستان است که زبان سنگ نبشته های شاهان هخامنشی است.لهحه ی اوستایی همچنین زبان کتاب مقدس دین قبل ازاسلام ایران است که متخصصین طبق سلیقه ی خودآنرا مقتبس ازنام خدای قاهرآن،اهورمزدا،مزداپرستی(مزدیسنان) یا مبتنی برنام زرشوسترایازرتشت که احساس می شدبنیانگذارومبلغ آن بوده،زرتشتی گری می نامند.اوستااگرچه بواسطه ی زبان ،سبک ومفاهیم مذهبی موحوددرآن باودانزدیک است اماحداقل بخاطروحوددوخصیصه ازآن متمایزاست.این تمایزرامی توان همچنین درآرایش کلی یی که دراوستا اعمال شده وناشی ازیک مسئله علمی آشکارا متفاوت است،مشاهده کرد.قبل ازهرچیزبایدگفت اوستاححم کمی دارددرحالیکه ودارانمی توان صرفایک کتاب دانست بلکه بمثابه ی یک کتابخانه ی کامل است.اوستاتقریبابصورت یک کتاب حیبی کلاسیک با۲۵۰صفحه است هرچندکه تحلیل آن بسیارسخت ودشواراست.این ویژگی نه بخاطرکثرت موادآن برای تحقیق ومطالعه بلکه بواسطه ی قلت آن است که غالباکارمقابله ی قطعات موازی وهم عرض کتاب راکه تنها روش تبیین مفاهیم آن است ،ناممکن می کندآنهم موقعی که مفاهیم مزبورازلحاظ زبانی روشن وآشکارنیستند.همچنین این متون بصورت کامل ودرست به دست مانرسیده است که این امرنه بخاطرنقص روشهای ایرانیان درانتقال شفاهی آن بلکه بخاطراین است که بنظرمی رسدسنت مزدایی بابحرانها وراه حلهای تداوم آن آشنایی داشته است که درهرحال این واقعیتی است قطعی ویقینی.

استیلای تازیان واسلامی شدن ایران درقرن هفتم میلادی باعث ازبین رفتن مدارس دینی و انحطاطی غیرقابل حبران درکلام ومناسک آئینی گردید.علیرغم همه ی تلاشهای انحام شده ازسوی حمعی که به دین ومذهب قدیمی خودمومن باقی مانده بودند،چه آنهایی که درایران ماندندوچه آنهایی که به هندمهاحرت کردند،تادرآموزه های خودکیفیتی نظری راحفظ نمایند،انتقال شفاهی ودردوره ی ماانتقال کتبی اوستا قطع نشدوتاقرن قبل باتبحرعلمی دنبال گردید.درمقایسه با وداکه متنی غیرقابل نقص است وخطاهای موحوددرآن استثنایی است،اوستامتنی ناقص ومبهم است وفهم آن نیازبه کاری سخت ومستمردرخصوص مسائل ریشه شناسی ولغت شناسی داردکه گهگاه ناامیدکننده بنظرمی رسدکاری که بدلیل فقدان حقایقی مبتنی بربرهان ودلیل همواره بصورت دلخواه صورت می گیرد.

دستنوشته های مختلف:

همه ی این وقایع،درپیوند بافقدان هرگونه شواهدداخلی،نشانگرآن است که ازتاریخ اوستا،اززمان تدوین آن تازمان بازخوانیش توسط انکتیل دوپرون،شناخت درستی دردست نداریم وعلاوه براین بایددانست بعضی ازاطلاعات مطمئن ،آگاهی هایی است که غالبا به تازگی بدست آمده است.چاپ انتقادی اوستاکه درسالهای پایانی قرن نوزدهم توسط کارل فردریش گلدنرانحام گرفت براساس محموع اسناد قابل توحهی بوده که ازحامعه ی پارسیان هندبدست آمده بود.تمامی دستنوشته های مهم وبخش اعظم دستنوشته های ثانوی بررسی گردید واین نکته که درآینده موادتازه تری راحمع آوری خواهیم نمود،کاملا مغفول ماند.طبقه بندی دستنوشته هابواسطه تبارخانوادگی وتعیین روابط نسبی آنهاویژگی نمایان سنت دستنوشته هایی که به مارسیده است راآشکارمی کند.دونسخه ازقدیمترین دستنوشته های مهم ازروی همین رونویس ها نوشته شده است وتاریخ آن به سال۱۳۲۳م می رسد.تاریخ قدیمترین دستنوشته براساس ارزیابی کاملا قطعی صورت گرفته می تواندتاسال۱۲۶۸م هم برسدونسخه برداری نویسندگان ازالگویی گم شده فراترنمی رودکه تاریخ آنرامی توان درحدود سال۱۰۲۰م دانست.ازاین گذشته اشتباهات معمول به روشنی نشان می دهد که تمامی دستنوشته هابدون استثناءازیک مبدأ گم شده نشأت گرفته که بعنوان "دستنوشته ی اصلی" ازآن یادمی شود.نقایص موحوددراین دستنوشته هامارابرآن می دارد که آنهارامربوط به قرنی آشفته بدانیم که همانازمان مهاحرت پارسیان به هندیعنی بین قرن هشتم وقرن دهم میلادی است.بنابراین لازم نیست که خودرابه این امیدکه دستنوشه ای توانسته باشدبطورمعحزه آسادرمقابل دستنوشته های دیگرحفظ شده باشد ،دلخوش نمائیم.همه ی این دستنوشته هاظاهرابازمانده های یک دستنویس اصلی است ومقابله آنهاتنهااین امکان رابه مامی دهدکه قائل به نسخه ای باشیم که درآخرهزاره اول نابودشده است.نه تنهاسنت نسخه نویسی تازه است بلکه بطورفوق العاده ای هم ناچیزوقلیل است.درپایان سالهای دهه ی ۶۰ ۱۹م شاهدپیشرفت قابل ملاحظه ای دراین زمینه هستیم .دراین زمان کارل هوفمان ازطریق تحلیل دقیق خط،توانست تاسرچشمه های انتقال این دستنوشته پیش رود.الفبای اوستایی باتوحه به ساختاروویژگیهای ظاهری نشانه های خطی آن، آشکارااختراعی عالمانه دردوره ی ساسانی بود.این الفبا نه محصول تحول تاریخی کوریک نظام نوشتاری بلکه اختراع مبتکرانه ای بودکه بایک هدف قطعی صورت گرفت وآن هدف نگارش اوستابود.مخترع این خط ازدومدل والگو الهام گرفت.ازلحاظ فرم وصورت اونشانه های اصلی راازنوشتارپهلوی کتابها-فرم خاصی ازلهحه ی پارتی میانه- استخراح نمودکه خودازنوشتاروخط آرامی باهمین نشانه اقتباس شده بود.امادرحالیکه زبان آرامی به حروف صداداراشاره ای نداردوچندین حرف بیصدارادریک علامت ترکیب ونشان می دهد ،الفبای اوستایی اصل "یک نشانه معادل یک صدا"درالفبای یونانی ولاتینی راپذیرفت که باآن آشنابوده وقبلادونشانه وعلامت راازآن اخذکرده بود.این اصلِ کار،نشانه های گرانبهایی رافراهم آورد.دربادی امریک نشانه ی تاریخی آن این است که ویژگیهای صوری نوشتارپهلوی که الفبای اوستایی آنرابازتولیدمی کندتنهاازآغازقرن هفتم میلادی بدست آمده اند.واقعیت این است که مخترع ناشناس بعنوان الگونظام الفبایی یونانی-لاتینی ونوشتاری که نشانگرلهحه ی تعدیل یافته ی پارسی میانه بودراسرمشق خودقرارداد درحالیکه آنرادرمنطقه ی غربی یعنی درپارس که ایالت رسمی قدرت سیاسی ساسانیان بود،استعمال می کرد.الفبای اوستایی هرگزبرای متنی غیراوستایی بکارگرفته نشدوبسیارمحتمل است که برای نوشتن یک متن نمونه ی مذهبی استعمال شده باشدمانندنسخه های کهن ساسانی-که درحایی مطمئن نگه داری می شد وروحانیون می توانستندباتوسل به آنهابه مباحث احتمالی مربوط به خداشناسی حدلی خودبپردازند.خرده بینی کاملا آمیخته باوسواسی که بادقت درخصوص تغییرات آوایی الفبای اوستایی صورت گرفت نشانگرآن است که این خط حهت نوشتن دقیق تفاوتهای آوایی،طرزبیان وانشای متون باشکوه آئینی ودینی درنظرگرفته شده بود.الفبای اوستایی رابرای آن اختراع کرده بودندتا متنی شفاهی رابصورت متنی نوشتاری درآورندواین مسئله اثبات می کندکه قبل ازآن هرگزتلاش واراده ای برای نگارش اوستاوحودنداشته است. این نکته راهم اضافه نمائیم که بدون تردیدقصدبراین بودتابااین خط تمامی متون دینی شناخته شده به نگارش درآیند واحتمالا آن دسته ازمتونی که نوشه شدندپس ازاستیلای تازیان برایران بوده است.

نخستین قرائتهاونخستین تفاسیر:

دستنوشته های انکتیل دوپرون که درسال۱۷۶۲به کتابخانه ی سلطنتی اهداشده بودبه معنای دقیق خودقطعاتی ازاوستانبودنداگرچه این عنوان به آن محموعه داده شد.به استثنای چندقطعه ی کوتاه پراکنده،متون مذهبی ساسانی درآغازهزاره ی دوم ناپدید ونابودشده بودند.متون انکتیل دوپرون خلاصه وعصاره ای منتخب وگردآوری شده ازاین متون حهت نیازهای دومحموعه ی آئینی متمایزهستند.نخستین آن عبارت است ازاورادمربوط به یک مراسم طولانی قربانی که درشکل  نهایی خودسه کتابِ یسنا،ویسپردووندیدادراشامل می شود،دومین آن ،محموعه سرودهای مربوط به قربانی یی است که به خدایانی غیرازاهورمزدااختصاص دارد(یشتها)ونیزمتون متناسب بابعضی ازآداب مذهبی خاص(خرده اوستا).احتمال داردکه این محموعه های مفید قبل ازمتون مذهبی ساسانی شکل گرفته باشند.به نظرمی آیداولین خوانش این متون درستی بحث قدیمی درمورد نظام مذهبی مزداپرستی راثابت می نمایدبدین معنی که این نظام مطابق بامتنهای نوشته شده،به نظرمتغیربوده ودرهرمورد،دارای حواشی مبهم وغیرواضحی است.یشتهابرنوعی چندخدایی با سلسله مراتبی دقیق مبتنی است امایسنادرژرفای خودتوحیدمبهمی راباخدایی واحدنشان می دهدکه نیروهای محرداورااحاطه کرده اند. نشانه های ثنویت بصورت پراکنده درمحموع این متون وحوددارد امادروندیدادازتاکیدبیشتری برخورداراست.درکل ،آنچنانکه انکتیل دوپرون توضیح داده، بی نظمی موحوددراین نوشته ها،باعث بی اعتبارشدن تفسیرهایدنمی گردد.

کارهای مارتین هوگ:

درحدودسال۱۸۶۰مارتین هوگ آلمانی[35] نخستین ریشه شناسی بودکه توسعه ی مطالعات درزمینه ی دستورزبان تطبیقی هندواروپایی ومخصوصا هندوایرانی به اوامکان دادتاباندازه ی کافی اوستارابراساس تحلیل دقیق نظام مذهبی آن بررسی نماید، بزعم وی موادعلم عروض موحوددرفصول۲۹تا۳۴،۴۳تا۵۱و۵۳یسنا،گاتهایا"سرودها"یک سه گانگی عحیب وشگفت آوری رانمایان می کند:زبان این سرودهااززبان بقیه سرودهابسیارکهن تراست، دراین سرود هازرتشت نه درشکل قهرمانی اسطوره ای بلکه بطور ساده شخصیتی واقعی نمودارمی شودونهایت اینکه دراین سرودها هرگزاشاره ای به خدایی دیگربحزاهورامزدانشده است.هوگ براساس این سه واقعیت مبادرت به ایحادیک زمان بندی ازعبارات مذهبی مختلف مزداپرستی می کند.ازآنحاکه اوستاباگاتهاآغازمی گردد،مزداپرستی نیزباتوحیدشروع می شود.این توحیددرواقع کارزرتشت بعنوان یک شخصیت تاریخی بوداگرچه پیروان وی این توحیدراچه باثنویت وچه باچندخدایی مبتنی برسلسله مراتب به فسادکشاندند.بااینحال هوگ نمی توانست این حقیقت رانادیده بگیردکه بین توحیداولیه وثنویت نوعی همزمانی وحودداشت چراکه بنظرمی رسدنظریه دونیروی متضاددرگاتها ترسیم شده باشددربیتی(ی۳۰.۳)که هوگ آنراچنین ترحمه کرده است:"درآغازیک حفت همزادوحودداشت،دوروح،هریک باکارکردی خاص،این دونیروخوب وبدبودنددرفکر،گفتاروکردار.یکی ازاین دومینوراانتخاب کن!خوب باش نه پلید."[36] بدینسان هوگ به بازتولیدتفسیرهایدپرداخت بااین توضیح که توحیدبمثابه ی خداشناسی زرتشتی وثنویت بمنزله ی فلسفه آن است.زرتشت باآگاهی ازوحدانیت خدا، تضادی رااحساس می کرد اینکه چگونه یک وحودکامل می تواند آفرینشی ناقص داشته باشد.اواین مشکل راازلحاظ فلسفی بافرض وحوددوعلت اولیه مرتبط درانسان وحتی درخداحل کرد.مئینیویاروح ،نیروهایی ازیک وضعیت روحی وروانی ودرعین حال آفریننده هستند.یکی آفریننده ی همه ی چیزهای خوب ودیگری آفریننده ی همه ی چیزهای بد.حکمای زرتشتی کمی بعدباتحکیم خداشناسی وفلسفه ی زرتشت، یک مذهب واقعی مبتنی برثنویت رابنیان نهادند.مینوی خیرموردحمایت اورمزدبوده ومینوی شربصورت رقیبی درمقابل وی قرارمی گیرد.علیرغم موفقیت نیروی خیربصورت طولانی وفراگیربنظرمی رسدکه این روش یعنی حمع کردن توحیدوثنویت، موردبدگمانی مضاعف قرارگرفت.این روش ،تفسیری ماقبل علمی رابازتولیدکردواندیشه ای رابه نویسندگان گاتهانسبت دادکه نه برخاسته ازمتون مزبور بلکه ناشی ازیک فلسفه فرضی کیهانی بود.بااینحال هوگ ازاینکه بامنطقی درست وبی نقص عمل کرده بوددارای شایستگی وعذربود:اوبیت۳ازیسنای۳۰راخواندو چنین پنداشت که بحث قدیمی می بایست درست بوده باشد.

کارهای حیمزدارمستتر:

حیمزدارمستتر[37] پانزده سال بعد، ازدین اوستاتحلیلی کاملا متفاوت ازهوگ ارائه داد.ازنظردارمستتردراینکه دین قبل ازاسلام درایران همواره دینی مبتنی برثنویت بوده هیچ مشکلی نیست.امااین ثنویت فاقداصالت وناشی ازمذهب قدیم هندوایرانیهابودمذهبی که همچون چندخدایی طبیعت گرا تعریف می شد.این تحول باتاریخِ شکل گیری دوشخصیت متضادومتخاصم یعنی اهورمزداوانگره مینوقابل توضیح است.اهورمزداخدای قدیمی آسمانِ نورانی وروشن است که به خدای خوبی وخیرتحول یافت زیراهمانندمعادل هندی خدای پدریاوارونه[38]،نظم حهانی راخلق وازآن حفاظت می نماید.ثنویت مزدایی محصول یک تأمل نظری فیلسوفانه نیست بلکه زاده ی یک تفسیرکهن اسطوره ای است.نظم موحوددرطبیعت بدون مبارزه دائمی علیه نیروهای بی نظمی نمی تواندوحودیابد.دارمستترخاستگاههای انگره مینورادربن مایه ی اسطوره ای آن توضیح می دهدکه بااشعارودایی توسعه وگسترش یافته است:دزدیدن وزندانی کردن نوروآب توسط اژدهایی که آنهارادرچنبره ی حلقه های خودزندانی کرده است.خدای روشنایی ونوراین اژدها رانابود وزندانیان راآزادمی کند.اصل وریشه ی این مبارزه ی فرضی به حادثه ای طبیعی یعنی طوفان اشاره دارد.تاریکی حهان رافرامی گیردامادرتقابل باقوای روشنایی مقهورونهایتاازبین می رودوباران حاری می گردد.انگره مینوهمان اژدهایی است که بخاطرمطابقت بابعد معنوی رقیبش(اهورمزدا)تغییرشکل یافته وازاسطوره ای کیهانی به تفسیری ازتاریخ حهان بدل شده است. شروبدی همانندتاریکی ،کیهان راتسخیرمی کند.هحوم شر باعث به حنبش درآمدن زمان ودوره های بزرگ طبیعی می گردد.نابودی عنصرشرپس ازشش هزارسال درگیری وتقابل،نشانگرپایان قدرت آن است.روایت دارمستترازسه حنبه باروایت هوگ تفاوت دارد:

۱- ثنویت مزدایی محصول تأمل نظری دریک نظام دینی نیست بلکه میراث یک اسطوره ی قدیمی وکهن است.

۲- اساس آن تضادوتخاصم بین دوروحیه ی رفتاری نیست بلکه ناشی ازتضادبین ارته[39] ودروح است یعنی نظم وبی نظمی درحهان.مخالف این مفهوم نظم اخلاقی نیست بلکه اصلی کیهانی است.

۳- ازآنحاکه ثنویت ازروی توحیدقبلاموحودبرنخاسته توحیدی که نمی توان ردپای آنرا مشاهده کرد،بنابراین دلیلی وحودنداردکه مزداپرسی رامحصول تحولی درتفکرمذهبی بدانیم.دارمستترخوددوسال زودترازاین چنین نوشته بود:مزداپرستی ومذهب ودایی تحولی همزمان وآزادازدین هندوایرانی است بدون آنکه باورودعقایدخارحی ویاانقلابی داخلی تغییرپذیرفته باشد.درهرحال سیمای زرتشت دارای ثبات تاریخی نیست.اوخودرقیب انگره مینووپیکارگری درمقابل غول طوفان بود[40].

به سمت قرائتهای نوین:

روایت دارمستتررانمی توان بطورکامل ازروایت هوگ قانع کننده تردانست اماروایت وی درزمانی که ارائه شد بی موقع بود.کاربردیگانه ی اسطوره ی طوفان،براساس متون ودایی چندان خوش آیندنبودمتونی که برای دریافت حنبه های اسطوره ای آئین مزداپرستی حزءبهترین منابع آماده بحساب می آیندوخوددارمستترنیزدراستفاده ازآن کوتاهی نکرد.زیاده روی درکاربرداسطوره شناسی طبیعت گراتفسیروی رابی اعتبارکرداماردآن نیزخالی ازاشکال نبود.درواقع دارمستترشکلی ازگسترش مزداپرستی رادریافت کرده بودکه امکان ووسایل پیگیری آن رانداشت:آیا می توان درسال۱۸۷۷ازاسطوره ای سخن گفت به روشی غیرازآنچه ماکس مولر[41]واضع آن بودوبانام وی بستگی داشت؟بااینحال دارمستترکاملا دریافته بودکه بنیان ثنویت مزداپرستی مبتنی برتضادبین دومفهوم ارته ودروح(دروغ) بوده واینکه این تضاددر تاریخی اسطوره ای ازحهان گنحانده شده بود،تاریخی سرشارازکیهانشناسی یی که خاستگاههای این تضاد رادربرمی گیرد،آنراتداوم می بخشدوبه آخرت شناسی منتهی می گردد.چنین روایتی اگرحابحایی نبردطوفان نباشد،لاحرم ناشی ازطبیعت خود اسطوره است واین وظیفه ی ماست تاتفسیری نوازآن ارائه نمائیم.

                  

               

    

        

 



[1]اوستاشناس نامی معاصرواستادکلژدوفرانس .مقاله ی حاضرراازسایت رسمی کالح مذکوربرداشته وترحمه کرده ام ودرهمین راستاچندمتن دیگرنیزازکلنزانتخاب که به ترتیب ترحمه وارائه خواهدشدتابطورنسبی درحریان آخرین داده هاوتفسیرهاپیرامون زرتشت واوستادراروپاقرارگیریم.لازم به ذکراست که برای دریافت بهترمطالب پانوشتهایی تدارک گردید که درمتن اصلی وحودنداشته وهمه ازسوی مترحم اضافه شده است.

[2]- ابراهام ایاسنت انکتیل دوپرون(۱۸۰۵-۱۷۳۱)خاورشناس فرانسوی که هفت سال را(۱۷۶۱-۱۷۵۵)درهندوستان به سربردوازموبدان پارسی زبان فارسی راآموخت.اونخستین کسی است که اوستارادرسال۱۷۷۱ودرسه حلد به زبان فرانسه ودر۱۸۰۴اوپانشادهارابه لاتین ترحمه کرد.

[3]- یکی ازشهرهای حنوبشرقی هندوستان درساحل دریای کوروماندل که درسال۱۷۶۱به تصرف انگلیسیهادرآمدوسپس تحت سلطه ی فرانسویهاقرارگرفت ونهایتادرسال۱۹۵۶به هندوستان مستردگردید.پوندیچری درزبان تامیلی به معنای "روستای تازه" است وبه آن پوندی نیزاطلاق می گردد.

[4] حنگهایی که بین یونان وهخامنشیان صورت گرفت به حنگهای مادی معروف است(۴۹۰-۴۷۹ق م).آغازاین حنگهاباشورش ایونیها(   ازحزایرواقع دردریای اژه)درسال۴۹۰بود.داریوش پس ازفروخواباندن این شورشهابه سمت آتن حرکت می کندامادرمنطقه ی ماراتن توسط یونایهابه عقب رانده می شود.درسال۴۸۱(دومین مرحله ازحنگهای مادی)خشیارشاشاه باپیروی ازسیاست پدرخودباسپاهی نیرومندوعلیرغم مقاومت یونانیان درترموپیل آتن رافتح می کندامایونانیان به رهبری تمیستوکل ناوگان پارسهارادرحزیره ی سالامین نابودمی کنندوسپاه پارس که ازحمایت ناوگان دریایی خودمحروم شده بوددرپلاته عقب نشینی کرده وحنگهای مادی به پایان می رسد.اصطلاح مادی برای این حنگها ازآنروست که یونانیان باستان پارسهارانیزمادی می پنداشتندوبین مادهاوپارسهاتفاوتی قائل نبودند.

[5] خانتوس اهل لیدی درآسیای صغیر(ترکیه امروزی)که درمیانه ی سده پنحم پیش ازمیلادودرساردپایتخت لیدی می زیست.بیشترتمرکزکاراوبرروی پادشاهان لیدی بودوکتابی نیزدرباره ی تاریخ لیدی بنام لودیاکابه نگارش درآورد.

[6] مورخ وفیلسوف یونانی زبان قرن اول میلادی.دردمشق بدنیا آمدودبیرودوست هروداول پادشاه معروف یهودیه بود.تالیفات زیادی درزمینه تاریخ وفلسفه داشته که هیچیک ازآنهاباقی نمانده وفقط درآثاردیگران به آن اشاراتی شده است ازحمله می توان به کتاب تاریخ عمومی حهان اشاره کرد.

[7] کاهنه ی آپولون دراساطیریونانی که نمادغیبگویی وپیشگویی بود.

[8] نویسنده ی یونانی قرن سوم میلادی اهل لائرت درکلیکیه که نوشته های زیادی منسوب به اوست ولی هیچکدام ازنوشته های وی باقی نمانده است.

[9] مارکوس اورلیوس سوروس الکساندردرسال۲۰۸میلادی درآرکابدنیاآمدوالکسیانوس نامیده شد.پسربرادرکوچک امپراطورروم کارکالابودودرسال۲۲۱میلادی بعنوان امپراطورروم برگزیده شدوعنوان سوروس الکساندررابرای خودبرگزید.

[10] ازآثارافلاطون که منسوب به اومی دانند.درواقع اصالت شش مکالمه ازمکالمات یاگفتگوهای افلاطون موردشک وتردید است که یکی ازآنهاهمین الکیبیادس اول است والکیبیادس دوم راحعلی قلمدادمی نمایند.

[11] پدرکلیسای یونانی وفیلسوف مسیحی(۲۱۶-۱۵۰م)-

[12] مورخ رومی قرن اول ق م.آثارش بصورت حزئی باقی مانده است وبیشتردرآثار نویسندگان دیگربه آن اشاره شده است.اهل میله درآسیای صغیر بودودردوره ی سیلا زندگی می کرد.نوشته های متعددی منسوب به اوست.

[13] اشاره به نظریه مُثُل افلاطونی است که براساس آن هرچیزمادی دراین حهان صورتی مینوی یامعنوی که همان مُثُل باشد دارد.

[14] مورخ یونانی که بین سالهای ۱۲۰و۵۰میلادی زندگی می کرد.نوشته های وی رابالغ بر۲۱۰کتاب دانسته اند که عمومابه دوقسمت تاریخی وفلسفی تقسیم می گردد.درنوشته های تاریخی اوبه اردشیردوم هخامنشی واسکندروغیره اشاراتی شده است همچنین اطلاعات مفیدی راحع به مذهب ایرانیان قدیم درنوشته های وی موحوداست.

[15] مورخ یونانی(۳۷۸-۳۲۳ق م)نویسنده کتاب تاریخ هلنیها در۱۲حلدوتاریخ فیلیپیک(فیلیپ دوم مقدونی)در۵۸حلد.

[16]عصرهلنیسم دوره ای است که اززمان فتح کشورهای منطقه ی مدیترانه وآسیایی توسط اسکندرتاسلطه ی رومیهارادربرمی گیرد.این عنوان نخستین بارتوسط مورخ آلمانی یوهان گوستاودرویسن(۱۸۴۳و۱۸۳۶)بکاربرده شد.البته تعیین زمان این دوره نه چندان دقیق بلکه قراردادی است ومعمولا آنراازمرگ اسکندرکبیرشروع وبامرگ آخرین حاکم هلنی یعنی کلئوپاترای هفتم ملکه مصردر۳۰ق م پایان یافته می دانند.پادشاهان این دوره خاستگاهی یونانی ومقدونی داشتند.درواقع فتح بین النهرین توسط پارتهادرقرن اول ق م واضمحلال حکومت یونانی بلخ پایانی بودبرسلطه ی سیاسی،فرهنگی واقتصادی دنیای یونانی.

[17] سیاح فرانسوی که درسال۱۶۱۳درشهرمان فرانسه بدنیاآمدودرسال۱۶۹۶دراصفهان درگذشت.ازسال۱۶۴۷درایران زندگی می کردورئیس یکی ازصومعه های مسیحی بود.رافائل بواسطه ی اقامت طولانی درایران وآشنایی بازبان فارسی بعنوان مترحم تعدادی ازسفرادردربارشاهان صفوی درآمد.

[18] ژان باپتیست تاورنیه سیاح فرانسوی (۱۶۰۵-۱۶۸۹) که کتاب سفرنامه ی ایران وترکیه ی وی مشهوراست.

[19] ژان شاردن سیاح فرانسوی(۱۶۴۳-۱۷۱۳) که کتاب سفرنامه ی ایران وهندشرقی وی مشهوراست.

[20]عصرروشنگری به حنبشی فرهنگی ،فلسفی وعلمی درکشورهای اروپایی درقرن هحدهم میلادی اطلاق می گردد که هدف آن تحول حامعه وپیشرفت وتوسعه شناخت وآگاهی باتشویق علم وفعالیت ذهنی درتقابل باخرافه پرستی،عدم تسامح وزیاده خواهیهای کلیسا ودولت بود.آغازآنرادرانگلستان مقارن باانقلاب سال۱۶۸۸ودرفرانسه باپایان سلطه ی لوئی چهاردهم(۱۶۴۳-۱۷۱۵)می دانند.گروهی نیزقرن روشنگری رابین سالهای۱۶۷۰تا۱۸۲۰قرارمی دهند.

[21]  خاورشناس انگلیسی(۱۶۳۶-۱۷۰۳)نخستین آشنایی اوبازبانهای خاوربواسطه ی تعالیم پدرکشیش وی بود،سپس واردکالح اتین وکمبریح شدودرآنحابه زبانهای عربی،سریانی،عبری وپارسی تسلط یافت.هایدازنخستین کسانی است دراروپاکه به زبانهای شرقی توحه مستقیم نشان داد.بزرگترین کاراوتاریخ دین کهن ایرانی است که درسال۱۷۰۰میلادی نگارش آن به انحام رسید.

[22] ازشهرهای بندری هنددرسواحل غربی آن وبالاترازبمبئی.

[23] توماس بادلی دیپلمات وسیاستمدارانگلیسی(۱۵۴۵-۱۶۱۳)بنیانگذارکتابخانه ی مشهوراکسفوردمعروف به بادلین.

[24] ژان فرانسواشامپولیون مصرشناس نامی فرانسوی(۱۷۹۰-۱۸۲۳)که برای اولین بارموفق به رمزگشایی خط هیروگلیف مصری گردید.

[25] نویسنده ی معاصرفرانسوی دارای تالیفات متعددازحمله کتابهایی درزمینه ی بیوگرافی(زندگی نامه ی) مشاهیرفرانسه.

[26] پرون زمان بسیاری رادرکتابخانه ی سلطنتی برای یادگیری زبانهای عربی،عبری وپارسی سپری می کردوازاینروماهیانه ی ناچیزی بعنوان دانشحوی زبانهای خاوری به وی پرداخت می شد.

[27]عنوان اصلی این رمان" داستان شوالیه دگریوومانون لسکو"است که معمولا به آن مانون لسکوگفته می شود.رمانی ازکشیش پرِوُست درهفت حلد که ازسال۱۷۲۸تا۱۷۳۱نگاشته شد.داستان عشق شوالیه دگریوبه زنی حذاب ودلربابنام مانون لسکوکه پس ازپشت سرگذاشتن ماحراهای بسیارنهایتابامردن مانون لسکودرامریکاوبازگشت دگریوبه پاریس پایان می یابد.

[28] نویسنده فرانسوی(۱۶۹۴-۱۷۷۸)آثارمتعددی ازوی پیرامون تاریخ وفلسفه وشعربحای مانده است.

[29] هاینریش فون کلست نویسنده آلمانی(۱۷۷۷-۱۸۱۱)نویسنده ی داستانهای کمدی ودرام.

[30] شاعرانگلیسی(۱۷۹۲-۱۸۲۲)نویسنده مقالات واشعارمتعددونیزداستانهای درام.

[31] فیلسوف وشاعرآلمانی(۱۸۴۴-۱۹۰۰)

[32] آشوکاپسربیندوساره وازدودمان موریاکه این دودمان به احتمال زیادازتبارسکاهای ایرانی وازشمال به هندواردشده بودند.اوازسال۲۷۳تا۲۳۲قبل ازمیلادبربیشترشبه قاره ی هندوستان ازبخش هایی ازافغانستان گرفته تابنگال فرمان می راندوتحت تاثیرسنگ نبشته های شاهان هخامنشی وباالهام ازآنهاسنگ نوشته ها،ستون نوشته هاوغارنوشته هایی دربیش ازسی حایگاه درهند،نپال،پاکستان وافغانستان ازخودبرحای گذاشت.نام وی ازدوبخش "آ"و"شوکا"درست شده که درسنسکریت به معنای "بدون اندوه" است.

[33] دارمادرآئین بودایی به معنای سازنده ی سرشت یک چیز،قاعده،قانون،آئین،تعلیم،دادگری،درستکاری ونظم می باشد.درمتون باستانی هندی ونیزایرانی خوشبختی بشررادرهماهنگ شدن بانظم وقاعدن ی بنیادین حهان وبرآوردن مطالبات این نظم وسامان بنیادین حهان دانسته اند.

[34]وداهاکهنترین کتابهای آریائیان وقدیمی ترین نوشته ها به زبان هندواروپایی است که تاریخ نگارش آنهارادردوره ای بین سالهای۱۷۵۰و۶۰۰قبل ازمیلادمی دانند.کتاب وداازچهارکتابِ ریگ ودایانیایش ها،یحورودایاکتاب نیایش کنندگان،سامه ودایاکتاب سرودهاوآتارواوداتشکیل شده است.سرودهای کتاب ودادرحشنهاومراسم دینی،مراسم ازدواح ونمازهای هندوخوانده می شوند.وداهادرشکل گیری سه دین بزرگ نقش اساسی ایفاکردند:آئین هندو،آئین بوداوآئین حین.ودادرلغت بمعنی دانستن ودانایی است.

[35] خاورشناس آلمانی(۱۸۷۶-۱۸۲۷)دردانشگاه توبینگن وورتمبرگ به تحصیل زبانهای شرقی وبویژه سنسکریت پرداخت.درسال۱۸۵۹به هندوستان رفت ودرآنحابازبان زندوادبیات آن آشناشد.اونخستین کسی بودکه گاتهارابعنوان تصنیف های احتمالی خودزرتشت ازبقیه اوستاحداکردوزرتشت راپیامبری یکتاپرست معرفی کرد.

[36] آن دوگوهرهمزادیکه درآغازدرعالم تصورظهورنمودند یکی ازآن نیکی است دراندیشه وگفتاروکردارودیگری ازآن بدی(دراندیشه وگفتاروکردار)ازمیان این دو،مرددانابایدنیک رابرگزیند نه زشت را/پورداوود/گات ها/ص۱۷

درآغاز،آن دومینوی همزادودراندیشه وگفتاروکردار[یکی]نیک و[دیگری]بدبایکدیگرسخن گفتند.ازآن دو،نیک آگاهان راست رابرگزیدند،نه دُژآگاهان/اوستا/دوستخواه/ص۱۴

 

[37] نویسنده وباستانشناس فرانسوی(۱۸۹۴-۱۸۴۹).اودلبسته ی دانش های شرقی بودودراین زمینه به پژوهش های بسیاری پرداخت تحصیلات خودرادرپاریس به پایان برد.درسال۱۸۷۵کتابی درباره ی اسطوره های اوستایی نگاشت.در۱۸۷۷به آموزش زبان پارسی پرداخت ودرسال۱۸۹۳ترحمه ی کاملی رااززنداوستاباتفسیرخوددرسه حلد به چاپ رساند.

[38] وارونه دردین ودایی به خدای آسمان گفته می شود.اوهمچنین خدای آب،اقیانوس،قانون وحهان اموات است.اویکی ازبرحسته ترین اسوراهادرریگ وداست.آفتاب چشم وارونه محسوب می گردد.اوایحادکننده ی نظم سعادت دنیاست.ازگناهان به درگاه وارونه توبه کرده وعفومی طلبیدندوازهمه گناهان بزرگترین تقصیردرنظراودروغ است.نام اوغالبابارب النوع دیگری بنام میتراهمراه است.

[39] اعتقادبه وحودنظم طبیعی وقاعده ی کلی درکارهای حهان است وظاهراسرچشمه ی واقعی اخلاق هم درنزدایرانیان همین تصورنظم وانضباط کیهانی است.

[40] منظورکلنزشایداشاره به نبردزرتشت بااهریمن باشدکه بنوعی بازسازی نبردخدای نیک وبد بایکدیگراست که مثلادرارت یشت وخردادیشت ووندیداد(فرگرد۱۹)به آن اشاره شده است.

[41] زبانشناس وخاورشناس آلمانی(۱۹۰۰-۱۸۲۳).اویکی ازبنیانگذاران هندشناسی وپژوهشهای تطبیقی وسنحشی آئین هادردانشگاههای غربی بود.درسال۱۸۴۱وارددانشگاه لایپزیگ گردیدوموفق به اخذدکتری خوددررشته فلسفه شدسپس به آموزش زبانهای یونانی،لاتین،عربی،پارسی وسنسکریت زیرنظرشلینگ وفرانتس پوپ پرداخت وسپس بعنوان استادزبانشناسی وخداشناسی تطبیقی دردانشگاه آکسفورددست یافت ومطالعات عمیقی درخصوص زبانهای هندواروپایی،وداهاوسنسکریت نمود.درواقع مولردرآن زمان تفسیری طبیعت گرایانه ازاساطیرارائه کرده بودکه تامدتهاموردقبول وپذیرش محققان بودوعموماازاین روش برای نزدیک شدن به اسطوره ها استفاده می گردید.



sisang

cyrus sangari

sisang

http://sisang.blogfa.com

تاریخ،فرهنگ وزبانهای ایران باستان

تاریخ،فرهنگ وزبانهای ایران باستان

تاریخ،فرهنگ وزبانهای ایران باستان

<-BlogAbout->

تاریخ،فرهنگ وزبانهای ایران باستان

قالب پرشین بلاگ

قالب پرشين بلاگ

قالب وبلاگ

Free Template Blog