X
تبلیغات
تاریخ،فرهنگ وزبانهای ایران باستان تاریخ،فرهنگ وزبانهای ایران باستان
نويسنده : cyrus sangari - ساعت 21:14 روز چهارشنبه دوم بهمن 1392
Normal 0 false false false EN-US X-NONE AR-SA /* /*]]>*/ /* Style Definitions */ table.MsoNormalTable {mso-style-name:"Table Normal"; mso-tstyle-rowband-size:0; mso-tstyle-colband-size:0; mso-style-noshow:yes; mso-style-priority:99; mso-style-qformat:yes; mso-style-parent:""; mso-padding-alt:0in 5.4pt 0in 5.4pt; mso-para-margin-top:0in; mso-para-margin-right:0in; mso-para-margin-bottom:10.0pt; mso-para-margin-left:0in; line-height:115%; mso-pagination:widow-orphan; font-size:11.0pt; font-family:"Calibri","sans-serif"; mso-ascii-font-family:Calibri; mso-ascii-theme-font:minor-latin; mso-fareast-font-family:"Times New Roman"; mso-fareast-theme-font:minor-fareast; mso-hansi-font-family:Calibri; mso-hansi-theme-font:minor-latin;}

عیلام و عیلامی ها[1]

عیلامی ها ازهزاره ی سوم تاهزاره ی اول قبل ازمیلاد درفلات ایران ساکن بودند . درواقع شناخت ما از آنان مرهون اکتشافاتی است که درخاورِ نزدیکِ کهن صورت گرفته است . کتیبه های شاهان هخامنشی که به سه زبان نوشته ودراواسط قرن نوزدهم خوانده شدنددرکنارزبانهای بابلی وپارسی کهن به زبان عیلامی نیز نگارش یافته اند و اگرچه یک قرن ونیم از خوانش این کتیبه ها می گذرد با اینحال هنوزشناخت کافی ومناسبی ازعیلامی ها بدست نیامده است . دراین مقاله قسمت اعظم آنچه ازتاریخ عیلام به آن پرداخته می شود درواقع ازخلال نوشته ها و اطلاعاتی است که از تمدنهای همسایه و محاور عیلام قبل از حایگزینی متوالی آنان درمیانرودان بدست ما رسیده است و البته دراین خصوص نیزمشکلات فراوانی به چشم می خورد نظیراینکه وقایع نگاریها همواره بصورت دقیق ودرست صورت نگرفته واینکه هنوزتردیدهای زیادی درمورد حغرافیای تاریخی عیلام وحود دارد .

این وضعیت ناشی ازعوامل چندی است . نخست اینکه آگاهی ودانش ما از زبان عیلامی ، واژگان ، نحو و دستورزبان آن کماکان بسیار محدود و اندک است و لذا ترحمه وتفسیرمتون متعدد آن غیرقابل اطمینان می باشد ؛ دو دیگر آنکه چنین متونی هنوز هم بسیار قلیل و ناچیزهستند . برای مثال تاکنون هشتصد لغت عیلامی شناخته شده اند . علاوه براین ، علیرغم اینکه انشان / انزان درطول سده ها به عنوان پایتخت عیلام درتل مَلیان فارس واقع بوده معذالک کاوشهای وسیعی درآن بعمل نیامده است درحالیکه شهرشوش درمقایسه با آن موردکاوش وشناسائی کامل تری قرارگرفته است . بخشی ازاین کاوشهای باستانی درانشان مربوط به ادوار اولیه است یعنی زمانی که هنوزروشهای کاوش کامل نبودند . شوش را به تنهائی نمی توان عیلام دانست . سوزیانا- خوزستان فعلی- دنباله وامتداد منطقه ی میانرودانِ حنوبی است . سوزیانا گاه ازتمدنهای میانرودان وزمانی ازتمدنهای موحود درفلات ایران تاثیر پذیرفته است . سومریها منطقه ی عیلام را"NIM " می نامیدند که درمعنای محدود آن به معنی (سرزمین )  "بالا"  است .

خط معروف به عیلامی اولیه(پروتو عیلامی)[2] همزمان است با شروع نوشتار و کاربرد خط میخی درحنوب عراق ؛ بنابراین می توان تاریخ پیدایش آنرا نیمه ی دوم هزاره ی چهارم قبل ازمیلاد دانست اما این خطِ مشخص را باید درعین حال یک ابداعِ مستقل نیز بحساب آورد . اصطلاح پروتوعیلامی می تواند فریبنده باشد . ما نمی دانیم که کاربران این خط آیا به همین زبان سخن می گفتند یا نه با اینحال می توان چنین نظری را مقرون به حقیقت دانست . بیشترین آثار بحای مانده ازخط عیلامی مربوط به متنهای حسابداری وصورتهای مالی است که خود نشانه های تمدنی هستند که کاوشهای صورت گرفته درتپه ی سیلک وتپه یحیی غنای آنرا آشکارکرده است . خط پروتوعیلامی به تدریح درتمام فلات ایران انتشاریافت وتا حدود سال۲۲۰۰ق م بکارمی رفت هرچند که در اواخر تنها در شوش کاربرد داشته است .

تعدادی ازپادشاهان "ماقبل سارگن"[3] درمنطقه ی میانرودان ازحمله وتاخت وتاز درفلات ایران به خود می بالیدند . این حمله ها درمتون افسانه ای مکشوفه نظیر" گیل گَمِش[4]" ، "اِنمِرکار[5]" یا " لوگال باندَ[6] " انعکاس یافته و نشانگرآن است که آنان تردیدی درحمله و نبرد با همسایگان مهیب شرقی خود نداشته اند . ثروت عیلام با معادن و سنگهای قیمتی خود همواره مورد توحه همسایگانش بوده است . سارگنِ اکدی دربین تمامی پیروزیهای خود ، از پیروزی بدست آمده برعیلام درزمان سلطنت سلسله ی اصلی " آوان "[7] ، برخود می بالید . شورشهای بعدی عیلامی ها از سوی پسران وحانشینان سارگن سرکوب گردید وحتی "مانیش توسو "[8] توانست بر " انشانِ " دوردست نیز دست یابد . با این وحود سلسله ی " آوان" نابود نگردید . دراین دوره خط میخی از میانرودان به عیلام وارد و برای نگارش زبان عیلامی بکارگرفته شد . کهن ترین سند دراین مورد، معاهد ه ای است که درحدود سال۲۲۵۰ق.م بین یکی ازشاهان سلسله ی آوان باهمتای اکدی خود ، "نارام - سین" [9]منعقد شده است . این لوح که درشوش کشف گردیده متاسفانه وضعیت چندان مناسبی نداشته وتنها یک حمله از آن خوانا بوده که عبارتست از: " دشمن نارام - سین دشمن من است و  دوست او دوست من".

اضمحلال امپراطوری اکد این امکان را به عیلام داد تا قدرت خود را در زمان پادشاهی "پوزوراینشوشیناک" [10] (حدود سالهای۲۱۵۰ق م) توسعه داده و فتوحات خود را تا اکد گسترش دهد . ازاین پادشاه محموعه ای ازکتیبه ها به زبانهای اکدی و عیلامی بحا مانده که برروی استوانه یا صخره ها نقرشده اند . عنوان او "شاهِ (اِنسی ) [11]شوش ورهبر نظامی ( شَگین )[12] ایلام " بود .

هنراین دوره ازهنرتمدنهای میانرودان تاثیربسیاری گرفته است . توسعه ی میانرودان دردوره ی "سومری نو" اندکی به ضررعیلام انحامید . "گود ه آ "[13] شاهِ " لاگاش[14] پیروزی برارتش انشان را پیش بینی کرده بود . شولگی[15](۲۰۴۷-۲۰۹۴ق م) ، شاهِ "اور"[16] ، سوزیانا را ضمیمه ی امپراطوری خودکرد و در شهر شوش معبدی برای یکی ازخدایان محلی بنام" اینشوشیناک " [17]که به او قدرت و ثروت اعطا کرده بود ، بنا نمود . شوش بصورت یکی از حاکم نشینان "اور"درآمد که مستقیما با "سوکل ماه"[18] نخست وزیرتام الاختیار شاهانِ" اور" درارتباط و وابسته به آن بود . روابط بین "اور" و"انشان" ، حائیکه قدرت دردستان سلسله ی "شیماشکی"[19] قرارداشت ، عموما نامناسب بود . شاه "شوسین"[20] سعی کرد این روابط را با ازدواح یکی ازدختران خود به شاه انشان بهبود بخشد اما این کار بی فایده  بود .

معمولا سقوط سومین سلسله ی "اور" به حمله ی" آموری"[21] ها واشغال" اور" توسط آنها نسبت داده می شود . اگرچه آموری ها دراین مورد نقش مهمی ایفا کردند اما نباید فراموش کرد که در واقع این عیلامی ها بودند که تحت رهبری شاه "کینداتو" [22]درسال۲۰۰۴ق م "اور" را اشغال کردند . آنها شاه "ایبی-سین"[23] را به اسارت گرفته و درطی چندین سال قبل از آنکه "ایشبی اِرا"[24] شاهِ "ایسین" آنها را از آنحا بیرون راند ، شهر را مورد غارت و تاخت وتازخود قراردادند .

روابط بین عیلامی ها و پادشاهان مختلف آموری که خاورمیانه را از سال ۲۰۰۰ تا۱۶۰۰ق م بین خود تقسیم کرده بودند ، پیچیده بوده وتنها بخشی از آن مورد شناسائی قرارگرفته است . بعضی ازشاهان آموری خواستار روابط مسالمت آمیز وصلح طلبانه با قدرتهای حاکم درفلات ایران بودند . معمولا حاکمین ، یکی ازدختران خود را بعنوان همسر به یکی از شاهان عیلامی می دادند . "اِشنونا"[25] یکی از قلمروهای پادشاهی درمیانرودان بود که پس از تحزیه ی امپراطوری" اور" شکل گرفت . این شهرکه درمنطقه ای نه چندان دوراز بغداد کنونی واقع بود ؛ یکی از راههای دسترسی به سمت فلات ایران برفرازدره ی دیا له را تحت کنترل خود داشت . بلادرنگ روابط تنگاتنگی بین سلسله ی محلی حدید وسلسله ی انشان بوحود آمد . "بیلالاما"[26] یکی ازدختران خود بنام "مِکوبی"[27] را به ازدواح " تَن رُهورَ تیر"[28] ، انسی (شاهزاده ی ) شوش که بعدها شاهِ سلسله ی شیماشکی شد ، درآورد .کمی بعد "ایدین دَ گن"[29] شاهِ ایسین(۱۹۵۴-۱۹۷۴ق م) هم یکی ازدختران خود را به ازدواح شاهِ انشان در آورد .

 درطول قرن بیستم قبل از میلاد سلسله ی حدید ایلامی توسط "اِپَرتی"[30] ها- یا اِبَرَت ها- شکل گرفت که عنوان پادشاه انشان وشوش را داشتند . چگونگی انتقال قدرت درداخل این سلسله ی معروف به " اِپَرَتی " بویژه باتوحه به مسئله ی ازدواح با محارم دربین خانواده ی پادشاهی ، یکی ازمباحث مورد اختلاف دربین عیلام شناسان است . دوگانگی قدرت حانشینان اِپَرَتی بواسطه ی حدایی بین شاه انشان که سوکال ماه نامیده می شد وحاکم شوش محسوس است .

درآغاز قرن هحدهم قبل ازمیلاد بیش ازپیش شاهد اشاره به عیلامی ها درمتون تاریخی همسایگانشان درمیانرودان می باشیم . این مسئله درپاره ای ازموارد مانند حدود سال۱۷۷۰ق م مربوط به مذاکره ای است برای دستیابی به توافقی درمورد تعیین مرزی مشترک درفرات بین سوکال ماه با حمورابی و"زیمری لیم "[31] حاکم شهر"ماری"که به نتیحه ای نیانحامید ودرپاره ای از مواقع مربوط به اداره فرمانروائی قلمروخودِ عیلامی ها بوده است .

پس ازمداخله ی متعدد فرمانروایان سابق عیلامی دردیاله ، سوکال ماه نهایتا درنیمه ی دوم قرن نوزدهم ق م "اِشنونا" را به تسخیرخود درآورد . نمایندگانِ متعددی از سوی شاهِ "ماری" نزد سوکال ماه و نیز برادرش "کودوزولوش"[32] شاهِ شوش روانه گردیدند . عیلامی ها پس از آن درگیراشغال"شوبات اِنلیل"[33] درشمال شرقی و سپس بابل درحنوب غربی گردیدند .

اکثر پادشاهان آموری درمقابل این وضعیت بحرانی به نزاع های بین خود پایان داده و با یکدیگر متحد شدند . رهبراین اتحادیه ی ضد عیلامی ، حمورابی بابلی بود . حزئیات بسیاری ازاین حنگ بواسطه ی بایگانی قصر "ماری"[34] بدست ما رسیده است . درپایان این نبرد عیلامی ها شکست خورده و عقب نشینی کردند.

پس ازاین حنگ برخلاف آنچه که غالبا تاکنون گفته شده عیلام بمدت چندین قرن از صفحه ی بین المللی آن زمان ناپدید نگردید . بویژه آنکه گمان می رود عیلامی ها نقش بسیار تاثیرگذاری درنابودی امپراطوری بابل درزمان پسرحمورابی داشته اند هرچند منابع مربوط به این دوره فعلا ناقص اند .

کاوشهای انحام شده درشهرشوش مربوط به بایگانی های خانوادگی و نشانگر تاثیر بسیار زیاد فرهنگ سومری اکدی دراین شهر است . دلیل این مسئله شاید بخاطر سکونت خانوادهایی دراین شهر بوده که محبور به ترک شهرهای" اوما"[35] و"لاگاش" درپایان سلسله ی اور شده بودند . این درحالی است که بزحمت می توان چند دعا به زبان عیلامی در بابل پیدا کرد .

دوره ی عیلامی میانه ازنیمه ی قرن پانزدهم تاپایان قرن۲۲ق م را دربرمی گیرد . سه خاندان سلطنتی دراین دوره بطورمتوالی حاکم بودند :   خاندان کیدینو[36] (۱۴۵۵-۱۴۰۵ق م )

             خاندان ایگه هَلکی[37] (۱۴۰۵- ۱۲۰۵ق م )

             خاندان شوتروکی[38] (۱۲۱۵- ۱۱۰۵ق م )

مشخصه ی دوره ی ایگه هَلکی عیلامی کردن امور است . شاهان این دوره با عنوان شاهِ انشان و شوش مشخص شده اند . اکثرکتیبه های یادگاری به زبان عیلامی نگاشته شده و این درحالی است که اسناد یافت شده دربایگانی هفت تپه نزدیک شوش هنوز به زبان اکدی بوده اند . متنهای اداری مربوط به تاریخ۱۰۰۰-۱۳۰۰ق م تقریبا در"انشان" پیدا شده اند . این حنبش عیلامی کردن به معنای بازگشت بخود نبود . بسیاری از شاهان عیلامِ میانه باشاهزادگان بابلی ازدواح کردند .

 دربین کارهای بزرگ این دوره باید به ساخت شهر"دوراونتش ناپیریشه"[39]- چغازنبیل - در۴۰کیلومتری حنوب شوش اشاره کرد که ویرانه هایش توسط یک گروه فرانسوی بین سالهای۱۹۳۵و۱۹۶۲موردحفاری وکاوش قرارگرفت . شوش شهرنوئی بود که توسط "اونتاش ناپیریشه"[40](۱۳۴۵-۱۳۰۵ق م ) بنا نهاده شد ؛ محموعه ای ازمعماری با بنای باشکوه ومحللی بنام زیگورات ، برحی با طبقات مختلف که ساختار آن با حزئیاتش مورد مطالعه قرارگرفته است .

در سال ۱۱۵۸ق م حمله ی شاه "شوتروک ناحونته"[41] به بابل به سلطه ی کاسیها پایان داد اشیای متعددی به شوش منتقل گردید که درابتدای قرن بیستم کشف شدند . این اشیا نظیراستوانه ی نارام سین ، قانون حمورابی و... مربوط به دوره ی اکد بودند . بخشی از محموعه ی بابل درموزه ی "لوور" به لطف همین غارتها تهیه گردیده اند . پس از این ، بابل بیش از یک قرن تحت کنترل دومین سلسله ی ایسین (۱۰۲۶-۱۱۵۸ق م ) قرارگرفت . مشهورترین حاکم این سلسله نبوکد نصر یکم[42] (۱۱۰۵- ۱۱۲۶ق م ) بود . براساس یکی از نوشته ها که درآن پیروزی قاطع شاهِ بابل برعیلام روایت شده است ، محمسه ی خدای مردوک که به تبعید برده شده بود به بابل بازگردانده شد . انشان درخلال قرن دهم ق م رها گردید وتاریخ سیاسی قرون بعدی آن کاملا نامعلوم وازدیده دورماند و تا قبل از"هوبان نیکش اول"[43] (۷۱۷-۷۴۳ق م) دیگرازهیچ شاه عیلامی ذکری به میان نرفت .

ازنظرگاه فرهنگی مشخصه ی دوره ی سالهای۷۱۷تا۶۴۰ ق م تفاوتهای زیاد درکاربرد نوشتارزبان عیلامی است . درآثارمکشوفه علاوه برکتیبه های سنتی مربوط به نذر و وقف ، کتیبه هائی برروی صخره ها ، استوانه ، متون متعدداقتصادی ، چندین قرارداد و معاهده وحتی دو نوشته ی ادبی ازحمله یک محموعه ی مربوط به تفال نیزیافت شده اند .

تاریخ سیاسی عیلام درهزاره ی اول درحریان دوره ی موسوم به" نوعیلامی" ابتدا بواسطه ی روابط عیلام با همسایگان غربی وقبل از همه باامپراطوری" نوآشوری" مشخص شده است . حزئیات این روابط بسیار پیچیده است . عیلامی ها ازکلدانیهای حنوب بابل درمقابل آشوریها حمایت کردند هرچند این مسئله با نابودی کلدانیها خاتمه یافت . روابط خصمانه بین عیلامی ها وآشوریها پس ازنبرد هلوله[44] (۶۹۱ق م ) ونابودی بابل توسط سناخریب[45] درسال ۶۸۹ ق م آرام گرفت .

درنیمه ی اول سلطنت آشوربانیپال[46] و درسال۶۶۴ ق م شاهد یک نبرد ناگهانی و خشن می باشیم . مشهورترین خاطره ی این حنگ بیرحمانه درنقش برحسته ی مشهوری درقصرِنینوا معروف به "ضیافت زیرشاخه ی مو" به یادگار مانده است : آشوربانیپال وهمسرش درباغی نشسته اند درحالیکه سرِشاه عیلام ، تی اومان[47] ، که بدنبال شکست وی درساحل رودخانه ی "اولای"[48] ازبدنش حدا شده بود به شاخه ی درختی آویزان است . روایت تسخیرشهرشوش درسال ۶۴۹ ق م توسط آشوربانیپال که درسالنامه هایش آمده نیز شاهدی است برتداوم درگیریها وتقابلهای بین دوقدرت بزرگ عیلام وآشور . بااینحال دولت عیلام علیرغم همه ی حنگها  و مصیبتهائی که تحمل نمود به بقای خود ادامه داد .

هنگامی که امپراطوری نوبابلی حایگزین اسلاف نوآشوری خود شد روابط با عیلام نیز محددا برقرارگردید . " نَبو پُلسَر"[49] درزمان به قدرت رسیدن درسال۶۲۷ ق م محسمه های خدایان خود را که توسط آشوریها به اروک برده شده بود ، بازگرداند . دولت عیلام با دولت ماد درشمال ایران با مسالمت درکنار هم به کارخود ادامه داده و باعث به قدرت رسیدن پارسها دراستان فارس گردیدند . با فتوحات کوروشِ پارسی وتسخیرتمامی مرزهای ایران درحدود سال۵۴۰ ق م تاریخ عیلام نیز به پایان خود رسید معذالک فرهنگ عیلامی نه تنها نابود نگردید بلکه به بقای خود ادامه داد . زبان عیلامی از سوی شاهان هخامنشی درکتیبه هایی که برروی صخره ها نقرگردیده ، مانند کتیبه ی داریوش دربیستون ، مورداستفاده قرار گرفت . هزاران قطعه ازالواح مربوط به حسابداری وصورتهالی مالی به زبان عیلامی درتخت حمشید کشف گردیده که خود شاهدی است برحضور نویسندگان عیلامی دردستگاهِ اداری امپراطوری هخامنشی .  



[1]- این مقاله نوشته ی دومنیک شارپَن مدیرمطالعات بخش تاریخ ونسخه شناسی دانشگاه سوربن فرانسه است که درسایت رسمی آن دانشگاه به چاپ رسیده وتوسط اینحانب ترحمه شده است . لازم بذکر است که کلیه توضیحات ذیل پاورقی درمتن اصلی وحود نداشته وحهت استفاده بهتر ازمقاله توسط مترحم افزوده شده است.

[2] Proto-elamite

[3] Pre-sargonique

[4] Gilgamesh شاه نیمه افسانه ای اروک (قرن۲۷ق م ) که حماسه ای سومری- اکدی پیرامون وی به یادگارمانده است

[5] Enmerkarپادشاه شهراروک یا اوردرحنوب میانرودان ازشهرهای سومر

[6] Lugalbanda-ازپادشاهان اولیه بابل

[7] Awan-تختگاه عیلام  که درسراسردوره های نخستین تاریخ سرآمد شهرهادرمشرق زمین وبه مراتب مهمتراز شوش بود

[8] Manishtusu- ازپادشاهان سلسله ی اکد وپسرسارگن

[9] Naram-Sin-

[10] Puzur-Inshushinak

[11] Ensi

[12] Shagin

[13] Goudea

[14] Lagashازشهرهای قدیم سومردرحنوب میانرودان درعراق کنونی

[15] Shulgi

[16] Urیااورکلدانیان درتورات شهروناحیه ی قدیم سومر وازمراکزمهم فرهنگی وزادگاه حضرت ابراهیم بود

[17] Inshoushinak-مهمترین خدای عیلامی

[18] Sukal-mah

[19] Shimashki-

[20] Shu-Sin

[21] Amorrite-مردمی سامی نژادباخاستگاهی قبیله ای ساکن درسوریه حدود۲۰۰۰قبل ازمیلاد و۹۰۰ق م درمیانرودان.آموری ها درزمان قدرت حمورابی توانستند سلسله ای پادشاهی رادربابل بنانهند.آموری ها درقرن۱۲ق م حای خودرا به آرامی ها دادند.

[22] Kindattu

[23] Ibbi-Sin

[24] Ishbi-Erra

[25] Eshnunna

[26] Blalamaحاکم شهراشنونا

[27] Me-Kubi

[28] Tan-Ruhuratirن

[29] Iddin-Dagan

[30] Eparti/Ebarat

[31] Zimri-Lim

[32] Kuduzulush

[33] Shoubat-Enlil

[34] Mariازشهرهای شمال باختری میانرودان

[35] Ummaازشهرهای بابل

[36] Kidinuide

[37] Igihalkide

[38] Shoutroukid

[39] Dur-Untash-Napirisha

[40] Untash-Napirisha

[41] Shutruk-nahunte

[42] Nabuchodonosor

[43] Huban-nikash

[44] Haluleناحیه ای برکران دحله درشمال بابل

[45] Sennacherib

[46] Assurbanipal

[47] Te umman

[48] Ulaiرودخانه ای درنزدیکی شوش که آنراکرخه ی کنونی می دانند

[49] Nabopolassar ازشاهان بابل وپدرنبوکد نصردرحدود سالهای ۶۱۵ق م وهم پیمان هوخشتره پادشاه ماد درحمله به امپراطوری آشور که منحربه سقوط آشورگردید 


نويسنده : cyrus sangari - ساعت 19:40 روز سه شنبه دهم دی 1392
Normal 0 false false false EN-US X-NONE AR-SA /* /*]]>*/ /* Style Definitions */ table.MsoNormalTable {mso-style-name:"Table Normal"; mso-tstyle-rowband-size:0; mso-tstyle-colband-size:0; mso-style-noshow:yes; mso-style-priority:99; mso-style-qformat:yes; mso-style-parent:""; mso-padding-alt:0in 5.4pt 0in 5.4pt; mso-para-margin-top:0in; mso-para-margin-right:0in; mso-para-margin-bottom:10.0pt; mso-para-margin-left:0in; line-height:115%; mso-pagination:widow-orphan; font-size:11.0pt; font-family:"Calibri","sans-serif"; mso-ascii-font-family:Calibri; mso-ascii-theme-font:minor-latin; mso-fareast-font-family:"Times New Roman"; mso-fareast-theme-font:minor-fareast; mso-hansi-font-family:Calibri; mso-hansi-theme-font:minor-latin;}

عیلام ۱

تمدن عیلام درحنوب ایران فعلی ودرمحاورت تمدنهای میانرودان ودرارتباطی تنگاتنگ بافلات ایران قرارداشت . تاقبل ازاکتشافات صورت گرفته درشوش ومنطقه ی سوزیانا اطلاعات بسیاراندکی از طریق تورات درموردعیلام وحود داشت اما با حفریات وکاوشهای باستانشناسی انحام گرفته درخلال سالهای ۱۹۳۲و۱۹۶۲که توسط باستانشناسان فرانسوی درحنوب ایران وخصوصا درشوش صورت گرفت ونیز خواندن الواح اکدی وبابلی ( که ازهزاره ی سوم ق م آغاز وتاقرن چهارم ق م پایان می یافت) اطلاعات گسترده تری درمورد عیلامی ها بدست آمد . درحفاریهای سالهای ۱۹۳۲و ۱۹۳۴ حدود سی هزار لوح گلی به خط عیلامی درتخت حمشید یافت شد که حدود شش هزار لوح آن سالم بود و تعداد دو هزار لوح آن خوانده شد و۱۵۰۰لوح دیگرنیزدر معرض عرضه قرارگرفت . ازنظر حغرافیائی تمدن عیلام البته با توحه به دوره های زوال و قدرت آن حلگه ی حاصلخیز وسیعی را در بر می گرفت که دنباله ی حلگه ی میانرودان است ( و یا شاید برعکس میانرودان را باید دنباله ی طبیعی حلگه ی واقع درحنوب ایران دانست) که بواسطه ی وحود رودخانه ی کارون و شاخه های متعدد آن و رودهای کرخه و دز دارای موقعیت ممتازی بوده ودرنتیحه این منطقه را مرکز تمدن و شهرنشینی ودستگاه سیاسی نموده بود .

 عیلام مناطق خوزستان ، لرستان ، قسمتهائی ازکهگیلویه وچهارمحال وبختیاری ، حنوب غربی استان ایلام کنونی ، شوش ، ایذه ، پشتکوه وپیشکوه را دربر می گرفت و حدود آن از طرف غرب به روددحله از سمت شرق به منطقه ی پارس از شمال به راه بابل به همدان و از حنوب به خلیح فارس و بوشهر محدود می گردید . دراوح تمدن عیلام یعنی درنیمه ی دوم هزاره ی دوم ق م ازحنوب به سرزمین بختیاری ، لرستان ، خوزستان ، انشان یاانزان (فارس) از شمال به کرمانشاه و تا نزدیک همدان ودردوره ای تا کنار دریاچه ی ارومیه از شرق به کرمانی (کرمانیا/ژرمانیا) وازمغرب تا نواحی میانرودان گسترش داشت . شهرهای مهم عیلام عبارت بود ازشهرشوش که فعلا نیزموحود است ، انشان یا انزان که غالبا آنرا نزدیک ایذه می دانند ، ماداکتو در ساحل رودکرخه ، خایدالو یاهیدالو نزدیک خرم آباد کنونی .

عیلامی ها دولت خود را انزان یا انشان سوسونکا نیز می نامیدند . انزان (تل مُلیان در۵۰کیلومتری غرب تخت حمشید) درناحیه ی کوهستانی شرق قرارداشت که به همراه شهر شوش دو مرکز اصلی عیلام محسوب می گردید و از اینرو شاهان عیلامی خود را تحت عنوان شاه انشان وشوش نیز می خواندند .

عیلام به چند ایالت مستقل تقسیم می گردید که معروفترین آنها عبارت بود از" آوان" درشمالغربی ، "سوزیانا" درکناره ی رودخانه ی کرخه ، "سیماش" شامل قسمت شمال وشمال شرقی دشت خوزستان ، "انزان" یا "انشان" درمنظقه ی شرقی وحنوب شرقی ایذه ومالمیر بختیاری و "پارسوماش" درمحدوده ی مسحد سلیمان کنونی .

درمورد نژاد عیلامی ها بین عیلام شناسان اختلاف نظروحود دارد . گروهی آنان را کوچندگانی می دانند که درحدود۴تا۷یا۸      هزارسال قبل از نقاط مختلف به این منطقه وارد شدند .گروهی آنان را با دراویدی های هندی یکی دانسته وعده ای دیگر ساکنین اولیه عیلام را سیاهان حبشی می دانند . ژاک دِمُرگان آنان را باشندگانی از آسیای میانه فرض کرده که حدود۸ هزارسال پیش در این منطقه سکونت گزیدند . برخی عیلامی ها را از نژاد مدیترانه ای یا از هند می دانند که از راه دریا وخلیح فارس به این منطقه رسیده اند وعده ای نیز آنانرا هم نژاد با سومریانی می دانند که از قفقاز ویا ازسوی شرق آمده اند . گیرشمن عیلامی ها را نه ازدسته ی سامی ونه ازدسته ی هندواروپائی دانسته بلکه آنها را از نژاد آسیانی یعنی قفقازی یا خزری ویا یافثی می داند . عنوان آسیانی برای مردمی بکار رفته که درقسمت مهم آسیای غربی قبل ازتاریخ مسکن داشته اند . والترهینتس از آنحائی که تمدن عیلام شامل حنوب ایران ، خلیح فارس وحیرفت بوده وشهرسوخته درسیستان را نیزدر بر می گرفته ،تمدن آنها را مشابه با دراویدی های هندی می داند .

 شاید این مشکل کلی تاریخ ایران و مردمان ساکن دراین حغرافیا باشد که همواره از سوی خاورشناسان سعی شده آنها را نه بومی منطقه بلکه بی خانمانانی درحستحوی کاشانه وماوائی درنظر بگیرند وسپس به علت کمبود اطلاعات موحود ویا حتی ازروی اغراض دست به بافتن داستانهائی درخصوص اصل و نژاد و سرزمین اولیه و مهاحرت و مسائلی ازاین دست بزنند . نه تنها درمورد عیلامی ها بلکه درمورد ماد وهخامنشی ها نیز چنین داستنانهای بی سر وتهی را شاهدیم که مطالعه ی آن نه تنها راه به حائی نمی برد بلکه به ابهامات بیشتری دامن می زند . درمورد بخشهائی ازتاریخ ایران که افسانه ای است موقعیت ازاین نیزاسف بارتر است .

آیا پذیرش اینکه مردمی درگوشه ای ازحغرافیای کنونی ایران درهزاره هایی پیش ازاین زیسته اند وتوانستند چنان تمدن عظیمی را خلق نمایند که زیگورات آن (چغازنبیل) درنزدیکی شوش ، امروزه نیز مایه ی اعحاب هربیننده ای است برای مورخ اروپائی چنان سخت است که درده هزارسال پیش بدنبال آن می گردد که این مردمان از کحا آمده اند ؟ بحای آنکه با تواضع اعلام نمایند که اینان درواقع اسلاف همین ایرانیانی هستند که توانسته اند علیرغم آن همه وقایع تاریخی هویت وتداوم خودرا حفظ نمایند ؟ دراین صورت آیا همین خاورشناسان می توانند درنبرد نابرابر فعلی درحهت هویت زدائی وحایگزین کردن ارزشهای تمدنی حدید خود درمقابل چنین سابقه ی درخشانی دوام بیاورند؟ بی شک عیلام همانند ماد وهخامنشی و شاید بیشتر از آنها منشاء تحولات زیادی درتاریخ تمدن ایران و میانرودان بوده است و چه بسا بتوان خاطرات این تمدن درخشان را درحافظه ی حمعی ایرانیان ودرداستانهای شاهنامه نیز بازیافت . درواقع ایرانیان هیچگاه عیلامی ها را غیرخودی ندانسته اند اما اگر بنا را براصل دانستن آریائی ها بدانیم وکشورایران رامتعلق به آنان آنگاه داستان صورت دیگری بخود خواهد گرفت . درهرحال ازهردری که وارد شویم مسلما عیلامی ها بهیچوحه آریائی نیستند .

نام عیلام درمتون کهن "هالتامتی" یعنی سرزمین "هالتاتها" نامیده می شد . این واژه درمتنهای عیلامی وکتبیه های هخامنشی و نیز کتیبه های بومی عیلامی دیده شده است که درزبان خودشان به معنی "سرزمین پروردگار" است . همچنین این واژه را"حالپیرنی" نیز خوانده اند که به معنی سرزمین "اپرتی" ها ست که یکی ازخاندانهای حکومتگر مقتدر درعیلام بودند . اکدی ها واژه ی هالتامتی را براساس قواعد زبان خود "علامتو" تلفظ می کردند . این واژه درتورات بصورت "علام" ضبط شده است . طبق روایت تورات علام وآشور فرزندان سام وسام فرزند نوح پیامبر است ویکی از پسران علام ، شوشان نام دارد که شهر شوش را بنا نهاده است . هالتامتی درزبان اکدی بمعنی "سرزمین مرتفع وبالا" ست . این عنوان که از سوی تمدنهای سومر واکد به این منطقه داده شده بدلیل آن بود که عیلام دارای دوقسمت حلگه ای وکوهستانی بوده است واطلاق سرزمین مرتفع از آن روست که کوهستانهای حنوب غربی زاگرس نیزمسکن این اقوام بوده است . به عبارت دیگر عیلامی ها ی ساکن درحلگه هرگاه مواحه با یورش وتاخت وتاز همسایگان قدرتمند میانرودانی خود می شدند به مناطق کوهستنای پناه می بردند و یا شاید هم چونان عشایر و ایلات کنونی دست به ییلاق وقشلاق می زدند. بهرحال اطلاق سرزمین بالا ومرتفع به عیلام اشاره به همین کوههای زاگرس دارد . دربعضی ازمنابع نام عیلام را "انشان سوسوسنکا" یعنی مملکت انشان وشوش و یا "آدامشول" ویا "آدامدون" آورده اند . بابلی ها سرزمینی را که درشرق کشورشان قرارداشت "الامتو" یا "الام" به معنای کوهستان ویا کشورطلوع خورشید می نامیدند . سومریان نیزاین سرزمین را "نیم" به معنی بالا می خواندند .

زبان عیلامی زبانی یگانه و باصطلاح تک خانواده است و با هیچیک از زبانهای سامی وهند واروپائی نسبتی ندارد و حزء زبانهای پیوندی است . برخی آنرا با زبان دراویدی درهند هم خانواده می دانند وگروهی تلاش کردند تا آنرا با زبانهای هوریان وقفقاز کوهستانی وزبانهای اورال آلتائی وحتی ترکی! مربوط سازند .

 خط عیلامی که بالغ برسیصد علامت را شامل می شود درواقع اقتباسی ازخط سومری است ولی درعین حال باید آنرا یک خط مستقل بحساب آورد چون علامتهای آن برصداهایی غیراز صداهای سومری دلالت دارد ؛ به عبارت دیگر توانائی درخواندن الواح سومری بمنزله ی توانائی خواندن خط عیلامی نیست . خط عیلامی درطول سده ها و با فتوحات سیاسی و نظامی وارد نقاط دیگرفلات ایران گردید و حتی پس از نابودی عیلام توسط آشوریها ، بعنوان خط نوشتاری امپراطوری هخامنشی بکار گرفته شد . درسنگ نبشته های هخامنشی به زبان خوزی اشاره شده است که غالب مورخین آنرا زبان عیلامی دانسته اند . "هوز ، خوز" یا" اوژ" نامی بود که دردوره ی هخامنشی به این سرزمین اطلاق می گردید.

کاتبان عیلامی دردستگاه سیاسی هخامنشی به بقای خود ادامه داده وخط عیلامی مدتها پس از خط آرامی بعنوان دومین خط نوشتاری امپراطوری هخامنشی بکار گرفته می شد . عیلامی ها از۳۲۰۰ ق م تا ۶۴۰ ق م دربخش حنوب غربی فلات  ایران فرمانروائی داشتند . آنان اولین حکومت و دولت را در ایران ایحاد کردند . اطلاعات ما ازتمدن عیلام عموما بر پایه ی توصیفات دشمنان وهمسایگان میانرودانی آنان یعنی آکدی ها ، سومری ها ، بابلی ها و آشوری هاست .

                                                                                                                                        ادامه دارد


نويسنده : cyrus sangari - ساعت 17:49 روز شنبه چهارم خرداد 1392
v\:* {behavior:url(#default#VML);} o\:* {behavior:url(#default#VML);} w\:* {behavior:url(#default#VML);} .shape {behavior:url(#default#VML);} Normal 0 false false false EN-US X-NONE AR-SA /* /*]]>*/ /* Style Definitions */ table.MsoNormalTable {mso-style-name:"Table Normal"; mso-tstyle-rowband-size:0; mso-tstyle-colband-size:0; mso-style-noshow:yes; mso-style-priority:99; mso-style-qformat:yes; mso-style-parent:""; mso-padding-alt:0in 5.4pt 0in 5.4pt; mso-para-margin-top:0in; mso-para-margin-right:0in; mso-para-margin-bottom:10.0pt; mso-para-margin-left:0in; line-height:115%; mso-pagination:widow-orphan; font-size:11.0pt; font-family:"Calibri","sans-serif"; mso-ascii-font-family:Calibri; mso-ascii-theme-font:minor-latin; mso-fareast-font-family:"Times New Roman"; mso-fareast-theme-font:minor-fareast; mso-hansi-font-family:Calibri; mso-hansi-theme-font:minor-latin;}

باورهای دینی درکتیبه های داریوش[1]

۱) صحت تاریخی تبارشناسی داریوش:

تبارکوروش وداریوش باترکیب داده های کتیبه ی بیستون واستوانه ی بابل دارای یک نیای مشترک بنام چیش پی-تِس پِس می باشدکه براین اساس می توان نموداردرختی تبارشناسی هخامنشیان را بشرح زیرارائه نمود:

                                                                                     هخامنش

 


چیش-پیش

 

                                آریارمنه                                                                                       کوروش۱

                                                                                                                                                                                                               

                                   ارشام                                                                                          کمبوحیه۱

                             

                               هیستاسپ                                                                                      کوروش۲

                        

                               داریوش۱                                                                                     کمبوحیه۲

درستی این تبارشناسی دربین سالهای۱۸۸۰و۱۹۰۲بطورمتناوب موردشک وتردیدقرارگرفت وپس از غیبتی طولانی بافرضیه ای که حوزف ویسهوفرمطرح نمودباردیگراین تردیدبرانگیخته شد.عقیده غالب این است که داریوش دستیابی خودرابه قدرت شاهنشاهی بااین دست آویزعنوان کرده که پادشاهی ازقدیم درخاندان آنان بوده است و درواقع باواردکردن نام چیش-پیش درتبارخانوادگی خودتبارشناسی نادرستی راطرح کرده ودراین موردمرتکب قلب ودروغ شده است. اضافه کردن نام چیش-پیش می تواند ناشی ازیک تصوروخیال محض باشد(بریان،رولنژر) ویاناشی ازوحودیک نام مشترک تصادفی بین نیای کوروش وداریوش(ویسهوفر).آندراس درکنگره ی شرقشناسی هامبورگ درسال۱۹۰۲دلیل اصلی این دستکاری داریوش رادراسامی شاهان می داند. علیرغم اینکه اسامی مربوط به تبارهخامنش-دارایه وئوش(داریوش)،سوای چیش-پیش(تس-پس)،کاملا ایرانی هستند،اسامی تبارچیش پی-کامبوحیا(کامبیز)بنظر چنین نیست.نه تنهاکوروش وداریوش خویشاوندنبودندبلکه چیش-پیش ها وهخامنش هامتعلق به یک قوم نبوده وعلاوه براین چیش-پش هاایرانی هم نبودند.                                                                                              

 ۲) زبانشناسی وتاریخ   :                                                                                                                                                   استفاده ازمضامین زبانشناختی درمباحث تاریخی پرسشی اساسی رابرمی انگیزدکه شایسته تفسیروتبیین است.درقلمروایرانشناسی،آثارزبانشناختی کمترموردارزیابی قرارگرفته اندزیرا روش بررسی آنها بمثابه ی نوعی بندبازی زبانی درنظرگرفته شده که به آن اتیمولوژی یاریشه شناسی می گویند.این نظرمیراث نامتعارف اختلافی است که درقرن نوزدهم دوگروه رادرمقابل هم قرارداد؛آنان که اعتقادداشتنداوستارابایدبراساس سنت مذهبی تفسیرنمودهمان سنتی که آنراحفظ کرده وتداوم بخشیده بودندوکسانی که طرفداراستفاده ازمتون وداهابودندومقایسه ی اوستابامتون هندی ودایی راترحیح میدادند.تقلیل تحلیل زبانشناختی به ریشه شناسی اقدامی حدلی بودکه بصورت نظام مندازسوی سنتگرایان اعمال می شد.ترفندهای حیله گرانه ی این بحث قدیمی بصورت حنبه ای ماندگارازآگاهی ما درآمدوموردپذیرش دانشمندانی قرارگرفت که همواره فاقدآگاهی درست ازخاستگاه و نقائص نظری مربوط به این بحث بودند. بخاطرهمین است که امروزه نیزدلایل آندراس بصورت"ریشه شناسی..."تعریف می شود (رولنژر)ونسبت به طرفداران روش مقایسه باودانیزچنین استدلال می گرددکه "ریشه شناسی نمی تواندچندان مارابه دریافت یک مفهوم رهنمون گردد".(یونگ). اگراین بحث واقعادرموردریشه شناسی (اتیمولوژی)بود ملاحظات فوق می توانست قابل توحیه باشدامامسئله این نیست.پیداکردن معنای یک واژه درزبانهای ایرانی قدیم،اوستایی یافارسی کهن،مبتنی برتعیین عناصرتشکیل دهنده ی آن یعنی ریشه،پسوندوشناسه ها است واگرکلمه ای مرکب باشد،شناخت وتوضیح ترکیب نحوی آن نیزلازم وضروری است.مسلم است که چنین تحلیلی، بررسی مبتنی برروش کامل همزمانی راایحاب می کند که لاحرم متفاوت باریشه شناسی(اتیمولوژی) است،تازه اگرچنین تحلیلی درچهارچوب دقیق زبان فارسی باستان،عملی باشدواگرچنین روشی نتیحه ای دربرنداشته باشدآنگاه دست یازیدن به زبان سنسکریت وودااقدامی مقبول خواهدبود؛هرچند این کارنیزریشه کلمات راآشکارنمی کند.زبانهای ودایی وایرانی قدیم تقریباباهم معاصربوده وخویشاوندی بسیارنزدیکی با یکدیگردارندبطوریکه مقایسه آنهااین احساس رابه مامی دهدکه درحال بررسی یک لهحه می باشیم.مشکل زمانی خودرانشان می دهد که درچهارچوب زبان هندوایرانی هیچ توضیح مناسبی برای شناخت یک واژه نداشته باشیم. دراین مواردمراحعه به سایرزبانهای هندواروپایی می تواند بخوبی ریشه ی کلمات رانشان دهدچراکه برای ایحادرابطه ای بین یک واژه ی هندوایرانی وواژه ای ازسایرزبانهای هندواروپایی،می بایست شکل ماقبل تاریخی وفرضی آنرابازسازی نمودکه این کارتاکنون درهردوی این زبانها انحام شده است والبته دراین حالت تعیین ریشه برای هرواژه را به تعبیردقیق باید فرضی ونظری درنظرگرفت.                           

  ۳) اسامی تبارشناسی بیستون:                                                                                                                                                          بنظرمی رسدکه اسامی تبارداریوش بحزچیش پی دارای ابهام وتردیدکمتری بوده وچندان قابل مناقشه نیست.این اسامی درتنهامتن ایرانی قدیم(کتیبه ی بیستون) بلادرنگ قابل توضیح بوده ودارای معنامی باشند.وارون این ،سه نام ازتبارکوروش درچهارچوب زبان ایرانی قدیم وزبانهای هندوایرانی قابل توضیح نبوده وحتی دوتاازاین اسامی باتوحه به ریشه ی آنهادرزبانهای هندواروپایی نیزقابل تبیین نمی باشند.اسامی چیش پی وکامبوحیا باتوحه به ساختارشان ازلحاظ تحزیه زبانی قابل تحلیل نیستند.نام kuru(کوروش)رامی توان ازلحاظ ریشه شناسی باواژه ی ودایی"kava"که تنهادرترکیبهای بسیارنادروبدون ارتباط باریشه ی یک فعل زایادیده شده،مقایسه وموردواکاوی قرارداد معذالک بنظرمی رسدکه نام kuruبه ریشه ی هندواروپایی غربی واژه ی "kau" به معنی"شرمسارومأیوس کردن"تعلق داشته باشد. تعیین این ریشه برای واژه kuruراازلحاظ آوایی می توان بی عیب ونقص دانست اماقلت موادلازم برای مقایسه ونیزمشکل وحود معنای ریشه ی آن دریک اسم خاص برای چنین واژه ای ازلحاظ معنایی چندان راضی کننده نیست وازاینروتعیین چنین ریشه ای رابرای واژه ی  kuruدرواقع می بایست یک ریشه شناسی دلبخواهی وذوقی دانست. براین نکته نیزبایدقویاتاکیدنمودکه تبارشناسی بیستون ازدومحموعه اسامی کاملا متباین تشکیل شده است.اسامی تبارداریوش درزبان ایرانی کاملا وبدون ابهام خواناومفهوم اندحال آنکه اسامی تبارکوروش شفاف نبوده وفقط یک نام درمیان آنهاامکان ریشه شناسی وریشه یابی دارد.این نشانه ای است که بایدبه آن توحه نمودونتایح زیادی راازآن استخراح کرد.این مسئله بردستکاری کردن تبارشناسی فرضی مشترک بین چیش پیش هاوهخامنش هاتاکیدداشته ودرعین حال این حقیقت راالقامی کندکه چیش پیش هاازدودمانهای ایرانی نبوده اند.

 ۴) اسامی هخامنش ها:                                                                                                                      

اسامی هخامنش ها نه تنهابخاطرخواناومفهوم بودنشان درزبان ایرانی بلکه بواسطه ی گسترش فرهنگ قوی آنان نیزقابل توصیف وتعیین می باشد.تبارداریوش دراسامی اش وپیوستگی آن به طرح فکری یی که آگاهی ازخودایرانی اش رابنامی نهد،نمایان می شود.اسامی هخامنشی هاازآریارمنه تاداریوش، براساس تاریخ اسطوره ای ایران الگوبرداری شده ازپایان حاودانگی حمشیدتاآغازفناناپذیری زرتشت.این اسامی پیوسته یادآورترکیب اقوام آریایی (Ariyaramana-Aryaramnes)،کویهای"نیرومند"(Arshama-Arsames)،آخرین کوی(Vishtaspa-Hyistaspe)ومحموعه نوشته های گاهانی است (Darayavauنامی است ازعصاره ی منقول ازمتنی شبیه به اشعارگاهانی یسنا۳۱/۷).امانیای واژه ی  هخامنش.این نام ازدوپاره ی haxaبمعنی دوست واشتقاقی ازفعل"man"بمعنی اندیشیدن ترکیب یافته است که دارای یک معنی بی واسطه نیست امادرودا(agnim manye…sakhayam)هماننداوستا(یسنا۴۶/۱tem…mehmaidi hush.haxaim)دیده می شودکهman تنهابه معنای دوست باادعایی مضاعف آمده است،بنابراین Haxamanish یک معنای پنهان درخودداردکه شایددریسنای۴۶/۱به آن اشاره شده و می توان حدس زد به معنای "دوست او"باشد.نمونه ی ودایی آن احتمالا پاسخ رافراهم می کند:آتش آئینی                               

   اگراین فرضیه درست باشدداریوش تباربازساخته شده خودازنیایی که اسمش راازاوگرفته(هخامنش)،درابتدا ی سلسله نسب خودقرارمی دهدنامی که چکیده ی روح آئینیِ مزداپرستی است:"کسی که فکرمی کند(که آتش است)دوست او."این کشف قابل ملاحظه ای است. 

 ۵) نتایح امرتاریخی:

هرچندکه درمنابع آشوری به سرزمین پارسو(م)ادرنیمه دوم قرن هفتم اشاره شده است اماپارسوماازلحاظ حغرافیایی از پارسه که داریوش آنراسرزمین خوددانسته وخودرابه آن متعلق می داندکاملا متمایز وبسیاردورازآن است.باتوحه به اینکه نام کوروش ایرانی نیست ولزومابااماکن مذکوردرارتباط نمی باشدمعذالک این اسامی راعلیرغم شباهت ونزدیکی آوایی شان بطورقطع می توان موردشک وتردیدقرارداد.باتوحه به این واقعیت کاربردنام قوم پارسه-"پارس" امری حالب وماهرانه است.قبل ازاستفاده ی داریوش ازنام این قوم قادربه دانستن این حقیقت نیستیم که آیااین نام بیانگرمحموع اقوام مختلفی بوده که در"انشان" ساکن بودندیاتنهاافرادوساکنین ایرانی شاهنشاهی ایلام راتشکیل می دادند.درمورداول این واژه مطمئنا ایرانی نیست حتی اگرباتوحه بنام کوروش بتوان ریشه ای ایرانی برای آن درنظرگرفت.درهرحال احتیاط حکم می کندتابرای تعیین نیاکان داریوش ازاصطلاح"پارسهای ایرانی"سخن بگوئیم.پارسهای تاریخی یعنی کسانی که پس ازسال۵۲۲ق م، می شناسیم ،حزء قبایلی هستندکه اززمانی نامعین درسرزمین مرتفع ایلام بصورت چادرنشینی وایلی زندگی می کردندوازنقطه نظرنژادی هم ایرانی وهم ایلامی بحساب می آمدند.امااین سلسله نسب بصورت یک "تبارقومی " تعبیرنمی گردد.این نکته موردتائید است که "پارسهای ایرانی" ازباوری مشخص وساختارمندبرخورداربودندباوری که آنهارابصورت مردمی بافرهنگی خاص درآورده که دارای نوعی آگاهی قومی ازخودبوده وهمین مسئله درطول قرن ششم ق م واقعیتی رامحقق نمودکه نه زایش مردمی تازه بلکه ایرانی کردن تدریحی همه ی اقوام ایلامی بود.علاوه براین کودتای داریوش درسال۵۲۲ق م نمایانگرگسست دیگری است که توحه به آن حالب می باشد.درواقع بدنبال همین رخدادبود که قدرت سیاسی درتمامی خاورمیانه،ازمدیترانه تاهندوستان،بدست مردمی افتادکه کاملا به سپهرفرهنگ ایرانی تعلق داشتند.                                                                                                                                                                                  

  ۶) ۹تن شاه                                                                                                                                                                       داریوش پس ازتدوین تبارشناسی خودبراین نکته تاکیدمی کندکه هشت تن ازخاندان وی قبلاشاه بودندواونهمین شاه ازمیان آنان است.این ادعایکی ازمسائل کلاسیک ایرانشناسی است چراکه باهیچ حساب ساده ای نمی توان چنین واقعیتی رادرست دانست.رولنژر(۱۹۹۸)بدرستی براین مسئله تاکیدمی کندکه دواصل مهم دراحتمال وحدسی که درتحلیل این مسئله بکارمی بریم دخالت دارد.احتمال اول این است که داریوش پادشاهی را به خاندان خودمنتسب می نمایدبنابراین همه ی اعضای مورداشاره ی خانواده وی رامی بایست بالقوه شاه دانست.احتمال دوم این است که منظوروی نه تنهاشاهان واقعی تاریخی رابلکه آنهایی که وی دوست داشت همچون پادشاه درنظرگرفته شوند هم دربرمی گرفت.این نقطه نظر حابحایی ساده ای راایحاب می کرد.درتبارشناسی بازسازی شده که درکتیبه بیستون واستوانه ی بابل مشترک است،یک تن زایدواضافی است.اگرازکوروش اول وکمبوحیه اول صرف نظرشود،که داریوش باسکوت ازآنهامی گذرد،دراینحال یک تن زایدوزیادی است.باری تبارشناسی دردوخاندان که داریوش مارادعوت به قبول آن می کندباتبارشناسی مندرح دربندهش که مرکب ازنه قهرمان است که اعمالشان درحهت کمال بخشی به حهان بوده یعنی کویها،بنظرمتمایزوبیگانه می آید:                                                                                                                                                                                     

کی(کوی) کواد(کواتَ)

                                                                      

                                                                              کی ابیوه(ائی پی-وهو)   

 

 


کی بی ارش (بیَرشن)                     کی پیشیننگ(پیسینه)                  کی ارش(ارشن)                           کی کئوس(اوسن) 

                                                                                                                                                           

                                                               منوش                                                                        کی سیاوخش(سیاوَرشن)

                                   

                                                               اوزاو                                                                               کی خسرو(هئوسروه)

                                           

                                                  کی لهراسب(ائوروت اسپه)                                                                        آخرورا

                                         

                                                  کی ویشتاسپ(ویشتاسپه)                                                                                    

"منوش" و"اوزاو"اسامی خانوادگی هستندکه ازطریق حایگزینی "منوش چیثره" و"اوزاوَ"یادآورنیای کویهاهستند.تنهااختلاف موحوددرارتباط باتبارشناسی کویهااین است که تبارشناسی هخامنشیان درمحورافقی دونفرکمتر ودرمحورعمودی یک نفربیشتردرهریک ازتبارها ست.بنظرمی رسداین شباهتها وتفاوتهامحصول تلقین ناشی ازترکیب واقعیت ونیزدادن بهای غیرقابل احتناب به همین واقعیت است.اسم پدرداریوش(ویشتاسبه/هیستاسپه)امکان ساخت تبارشناسی هخامنشیان رابراساس تبارشناسی کویهافراهم نمودالبته به شرط ایحاد اختلاطی بین پدروپسر (ودرثانی باحابحاکردن ارشن وبیرشن ازمحورافقی به محورعمودی).ویشتاسپه که داریوش عنوان خشایثیه(شاه) رابه اواعطاکرده حای کوی نهم راگرفته وهمانندوی همسری نیزبنام آتوسا(Hutaosa)برای او درنظرگرفته می شود.داریوش کسی است که هم حایگاه خود وهم حایگاه پدرش رااشغال می کند.دستکاری کردن این تبارشناسی ازسوی داریوش درواقع عملی مذهبی است که هدفش ساختن خاندان هخامنشی براساس الگویی بودکه درنظام اسطوره ای ، هویت ملی ودرعین حال دین ایرانی نوپاراتحکیم می کرد.داریوش بامعرفی خودبعنوان نهمین شاه خاطرنشان می کندکه توانسته پس ازیک دوره ی بحرانی شدید،باردیگرنظم وهماهنگی رامستقرنمایدودرست همانندنهمین کوی(ویشتاسپه) که باپذیرش دین زرتشتی، دینی که برای ایرانیان فناناپذیری روح ورستاخیزحسمانی راوعده می داد، به استقرارنظم نائل گردد.                                                                                                                                         ۷) نتایح نظام فرهنگی:

مردانی که درسال۵۲۲ق م درمورد قدرت سیاسی به نظریه پردازی پرداخته وسپس آنرادردست گرفتند،آگاهی ناخوشایندی ازتاریخ اسطوره ای مردم خودداشتند.وارون این نمی توان دانست که آیاآنهااین تاریخ اسطوره ای رابصورت تاریخی واقعی می دانستند یاآنرا بعنوان یک نظریه هزاره گرایی[2] ،درنظرمی گرفتند؟اینگونه آگاهی ازتاریخ بدون شک پیشینه ای کهن دارد.تئوپومپه بگواهی پلوتارک حدودسال۳۵۰ق م ازچنین تصوری خبرداده است ودلایل کم وبیش مناسبی دردست است که حداقل یک قرن پیشترازآن چنین آگاهی یی شکل گرفته بودگرچه داریوش ازآن سخنی نمی گوید.بنظرمی رسدکه روایت بیستون ازسه قسمت وبخش زمانی برخورداراست.روایت بیستون به ترتیب به گذشته،حال وآینده پرداخته وبه آن اشاره می کند.بخش اول(ستونهای۴-۱)نشانگرفهرست شاهان گذشته((4paruvam،بخش دوم(ستونهای۵-۵۴)بیانگرروایت اعمال داریوش وبخش سوم(ستونهای۶۹-۵۵)توحیه وتوضیح برای شاهانی است که درآینده می آیند.دوبخش ازگاهان(یسنا۷-۲۰.۳۱/ویسنا۴۴)ساختاری این چنین داشته ودرعین حال درآن به کاربردپائورواpauruva))واَپَرَ/اِپَمه apara/apema))اشاره شده است.اوستای حدیدنیزاین شمای نظری راازیادنمی بردکه درواقع چهارچوبی تاریخی برای بدست آوردن خُوَرِنَه(xvarenah (است (یشت۱۹).بنابراین می توان گفت داریوش گزارش بیستون رابراساس طرحی ازمذهب مزدایی درنظرداشته وتااندازه ی زیادی نیزآنرامحقق می نماید.کتیبه های معنادارتربطوریکنواخت شامل مواردی درموردکیهانشناسی،معرفی شاه واعمال مختلف اوونیزدعوت ازآیندگان برای توحه به نوشته های آنها ست.چنین تحلیل ملایمی مرکب ازسه واحدزمانی ،نه تنهامتضمن آموزه هزاره گرایی نبوده بلکه توحه به دوامرحزیی ماراوامی داردتاچنین فکرکنیم که داریوش آموزه زمان کرانمندرابا آغازو پایانی کاملا معین ترحیح می داده است. داریوش شایستگی بقدرت رسیدن راداشته است زیراوی توانست بطورسریع وموثرنسبت به غصب قدرت وحایگزین شدن فردی فریبکاردرسلسله ی هخامنشی ازخودواکنش نشان دهد.پادشاهی وی همانندنظام کیهانی،باتهاحم بدی وبرخوردبااین تهاحم بنانهاده شد.ازدیگرسوبادفع این تهاحم هنگامی که داریوش به تخت وتاح هخامنشی دست می یابد،باستنادنامی که درگاهان ذکرشده،گویی توانسته ازسائوشیانت،اَسوَت اِرِتَAstvat.ereta) (نهایی،که نامش دریسنای۴۳.۱۶بصورت اَسوَت اَشِمَ) Asvat ashema)آمده،تقلیدنماید.داریوش قبل ازهرچیزمی خواست خودراهمانندنهمین کوی(ویشتاسپه)پایه وعامل اصلی ومحورتاریخ قراردهد،وارث زمانهای کهن وبنیانگذاردورانی نوین.درعین حال اوعمل خودرادرقیاس باآغازوپایان دورانی تاریخی می دید.                                           

۸) مفهوم شاه:

ازلحاظ صوری واژه یxshayasya اشتقاقی درعین حال روشن ومبهم ازریشه ی xsha می باشد. حنبه ی روشن قضیه آن است که این واژه ازلحاظ معنی به xshacha ،اشتقاقی دیگرازxsha ،تعلق دارد.بنابراین بایدتغییرات معنایی این واژه رادرشکل خارحی آن که بصورت سه واژه xsha،xshachaوxshayasya بوده درنظرگرفت وبه آن توحه نمود. برای نمونه بنظرمی رسد که:

- دامنه ی معنایی ksa:xsha نه ازلحاظ آوائی ونه ازلحاظ تلفظی درزبان هندوایرانی قدیم تغییری نیافته است.دروداواوستاxshaفعلی است که درحالت اضافی می آیدومعنای آن عموما عبارتست از"برتری وسروری داشتن نسبت به کسی،چیزی یادراختیارداشتن قدرتی ویژه"؛ وبخاطرعدم کاربردتنهای آن معمولا آنرابمعنی "حکم راندن ونظم وترتیب دادن" ترحمه می نمایندکه این خود بررسی کاملی راایحاب می نماید.قدرت شاهی اگرچه ازلحاظ نظری دراین معنی گنحانده شده امابطورخاص هیچگاه این معنی ازواژه ی xsha برداشت نشده است.

- ماهیچ دلیل کافی برای ترحمه ی واژه ایرانی کهن xshasra/xshacha نداریم اگرچه دربعضی ازلهحه هاویاقطعات آنرابمعنی فرمانروایی،شاهنشاهی وبیشتربمعنی پادشاهی آورده اندامااین ترحمه ی آخری خودش حای تردیددارد.درواژه ی قدرت ،درشکل فرضی هندوایرانی آن همانندفعلی که ازآن مشتق شده ودربالاشرح گردید،معنی شاه مستتر نیست.حداقل این است که درفارسی کهن xshayasya بمعنی قدرت آمده است.

- "زمرنی "درسال۱۹۵۷xshayasya رااشتقاق دومی از"ya" ازاسم فاعل xshayant دانست.اوازاین کشف خودنتایحی راکه می بایست بدست نیاورد.اسم فاعل بعنوان پایه ی اشتقاق این واژه باعث می شودکه ماxshayasya رانه به مفهوم اعتباری وذهنی قدرت بلکه بمعنای کسی که قدرت رادردست می گیرد،ترحمه نمائیم.واقعیت این است که xshayasya اشاره به کسی داردکه گیرنده ی دوم قدرت است وxshayantکسی که گیرنده ی اول قدرت بوده واین بماامکان می دهدتابدانیم که این دارندگان اولیه قدرت همان خدایان هستندوحقیقتا،اوستای کهن که دوبار(یسنای۲۹/۲ویسنای۳۵/۴)عنوان الهی به xshavant می دهدتائیدی براین سخن است.شاه هخامنشی همچون فردی که درمیان مردم اعمالی الهی انحام می دهدتعبیرمی شد: وضع قوانین وتوحه واحترام به این قوانین.اونماینده ی خدایان درروی زمین بود.

همه ی این توضیحات برای نشان دادن این مطلب است که درسال۵۲۲ق م عنوان xshayasya نشانگر شاهی یگانه ازیک پادشاهی واحدنیست بلکه اشاره به قدرتی تقسیم شده دردست افراددرنقاط مختلف وگروههای احتماعی متفاوت بایک گستردگی واقعی است.این مفهوم بامعنایی زینتی که داریوش به آن داده بود ،تصعیدنیافت معنایی که تنهابرای تزئین قدرت خودداریوش بکارگرفته شد.xshayasya آن شاهی نیست که "شاه شاهان،شاه کشورها،شاه روی زمین"درمی آید.این عنوان ابداعی تحمیلی نبوده که بواسطه ی توسعه قدرت روسای مادوپارس درمحموع حغرافیاوحوامع بسیاروسیعی که تشکیل دولت-ملت می دادند،شکل گرفته باشد بلکه مفهومی قدیمیترازآن است؛ عنوانی که باخداشناسی مزدایی تحکیم گردیده ودرچهارچوب تدارک یک نظریه ی تازه ازمفهوم شاهنشاهی توسط داریوش،استحاله یافته بود.                                                                                                                                                      

۹) حایگاه زرتشت:

بنابگفته ی داریوش کسی که قدرت راازکمبوحیه ستاندوتخت وی رااشغال کردیک مغ بود.ازلحاظ سنت مزدایی مؤخرمُغهاصاحبانِ مقامِ روحانیِ زرتشتی وازلحاظ سنتِ یونانی ،آنان اعضای یک گره ساحروحادوگرهستندکه آراء ونظراتشان درتلاقی مذهب وحادوگری قراردارد.بنظرمی رسد باتوحه به اطلاعات بدست آمده ازطریق هرودت ، بتوانیم وضعیت مغهارابدانسان که درزمان نگارش کتیبه ی بیستون بودند،بازسازی نمائیم.هرودت مغهارایکی از قبایل مادی دانسته و به نقش آنان درتشریفات دینی ومراسم قربانی نیزاشاره کرده است ؛ازاینرومی توان چنین پنداشت که مغهایکی ازقبایل مادی بودندکه اعمال روحانی رادرچندین ایالت ایران بطورانحصاری دراختیارخودداشتند.ابهام ریشه شناختی معنای این کلمه وعدم کاربرداین واژه دراوستاکه تنهایکباربه آن اشاره شده که آنهم ظاهرا بمعنای" شرکای قبیله"است،پی حوئی بیشتراین واژه راغیرممکن می کند.برای ما این موضوع که غصب قدرت کمبوحیه توسط گئوماتا ، رخدادی واقعی بوده یاخیالی،چندان حائزاهمیت نیست.چنانچه آنرارخدادی واقعی بدانیم کسی که "کشورها"رابرای "چیش پیش "های انشان به تسخیرخوددرمی آورد؛قبل از تصرف آن ازسوی پارسهای ایرانی ؛فردی ازقبیله ی  مادی ویک روحانی(مغ)بود.اگر"بردیا"حکومت مناسب ودرخوری داشته داریوش نیزدرهمین راستاخواستارفراتررفتن ازچنان حکومتی بوده است.درنتیحه این بخش نشانگریک درگیری دوگانه واختلافات مضاعف ملی ومذهبی است. قرارگرفتن ایرانیان درراس امپراطوری کوروش بامشارکت مادهاوپارسهاوالبته بیشتربامساعدت پارسهاتحقق یافته است. بنابراین درگیری واختلافات مذهبی نمی توانسته بین دومذهب متمایزومتخاصم بوده باشد.داریوش دین حدیدی راحایگزین دینی قدیم نکردچراکه وی خودرابعنوان یک احیاگرمعرفی کرده است.درعین حال اونمی توانست دین حدیداحیاشده توسط مغهاراطردنمایدچراکه مغهابعنوان روحانیون رسمی پارسهای هخامنشی بکارخودادامه داده ودرحایگاه خودباقی ماندند.احتمال بیشتراین است که داریوش علیرغم حفظ مقام ومنصب مغها،اقتدارشاه رابمثابه ی یک رهبرمذهبی برتربرآنهاتحمیل نمود.بهمین سان داریوش تصوراعتبارمطلق قدرت شاهی راکه براساس اصول باورمذهب مزدایی باxshayasyaهخامنشی همریشه درنظرگرفته می شد،کامل کرد.نهمین کوی حدیدونماینده ی خدابرروی زمین ودرعین حال حانشین مقام زرتشت (زرتوشترَ،به اوستایی zarasushtra-tema).                       

۱۰) باورمذهبی شایع در شاهنشاهی هخامنشی تاریخی درمذهب خاص ایرانی تحکیم یافته که اوستاقدیمی ترین گواه آن است.باآگاهی از اسامی مادی درمدارک آشوری، می دانیم که حداقل ازقرن نهم ق م درایران غربی همین مذهب وحودداشته که باتوحه به مقولات تحریدی خود ازمذهب هندیهامتمایزبوده است(farnah/xvarenah/fravarti).ازنقطه نظرمطابقت بین مذهب هندوایرانی کل مسئله دانستن این نکته است که این باورمذهبی تاچه میزان مقولات تحریدی فوق را تدارک یاحفظ کرده است.                                                                                                                

 

 



[1] .مقاله ی حاضرنوشته ی ژان کلنزیکی ازاوستاشناس نامی معاصرواستادکلژدوفرانس درکشورفرانسه است که آنراازسایت رسمی کالح مذکوربرداشته وترحمه کرده ام ودرهمین راستاچندمتن دیگرنیزازکلنزانتخاب که به ترتیب ترحمه وارائه خواهدشدتابطورنسبی درحریان آخرین داده هاوتفسیرهاپیرامون زرتشت واوستا دراروپاقرارگیریم

۲.  یاهزاره گرائی باوربه دوره های هزارگانی واعتقاد به ظهورموعود پس ازهرهزارسال استMillenarisme


نويسنده : cyrus sangari - ساعت 21:14 روز شنبه هفدهم فروردین 1392

درنوشتار قبل تحت عنوان "سلسله های پادشاهی درایران " به بررسی دوسلسله ی پیشدادی وکیانی پرداختیم که درتقسیم بندی موحود،ازسلسله های اساطیری محسوب می گردند وهمانطورکه قبلانیزتذکرداده شددلیل عمده ی اطلاق اساطیری بودن برای این دوسلسله ،صفات وویژگیهای انسانی ودرعین حال فراانسانی واعمالی بودند که پادشاهان این دوسلسله انحام می دادند؛اعمالی که ازتوان انسانهای معمولی تاریخی بیرون بود.

ازسوی دیگربه این نکته نیزاشاره وارپرداخته شد که بعضی ازمورخین وپژوهشگران درسیمای این پادشاهان، شخصیتهای تاریخی دوره های بعدراشناسایی کرده وخواستندتاشاهان سلسله های تاریخی نظیرماد وهخامنشی رادراعمال ورفتارآنان دیده ویاآنهارابازتابی ازچنین شخصیتهای تاریخی بدانند؛ امری که بیشتربرای توحیه خلاء ناشی ازعدم شناخت چنین شخصیتهای تاریخیِ دوران مربوط به مادوهخامنشی وحهت همانندسازی آنان باهمدیگرصورت گرفته است تاگویای این حقیقت باشدکه حافظه ی ملی وقومی مردم نمی توانست ویادرستتربگوییم نمی بایست-البته بزعم این گروه- خالی ازچنان پادشاهان قدرتمندی باشدکه دنیای روزگارخودرابه تسخیردرآورده وبرآن فرمان می راندند.

ازطرف دیگرهمین محققین وپژوهشگران-ابتداخارحی وتحت عنوان مستشرق وسپس دنباله روهای ایرانی آن- درهمه ی نوشته های خودوقتی به ترسیم خط سیرپادشاهی سرزمین ایران می پرداختند- ومی پردازند- بلافاصله پس ازفراغت ازپیشدادیان وکیانیان به سراغ مادهاوسپس هخامنشیان واشکانیان وساسانیان می روندوبدین ترتیب بررسی شاهان ایرانی راتاحمله ی تازیان دنبال کرده ودفتراین مقطع ازتاریخ ایران راتحت عنوان ایران باستان بسته وفصل نوینی راآغازمی نمایند.

 بدیهی است که میزان اطلاعات ویافته های تاریخی مادرخصوص خاندانهای حکومتگردراقصی نقاط ایران بسیاراندک وحتی دربسیاری ازمواردهیچ است ونبایدفراموش کردکه همان دوسلسله ی اساطیری نیزدرواقع خاندانهایی حکومتگردرشرق ایران کهن بودند ونه آنچنانکه تصورمی گردد شاهانی که برتمامی ایران پهناورآن دوره ! حکومت می کردنداگرچه پرداخت آن داستانها بگونه ای است که خواننده می پندارد روایت شاهانی را می خواند که برگستره ی ایران پهناور-چه تاریخی وچه فرهنگی- فرمان می رانده اند.

دراین موردمی توان عدم پرداختن به چنین خاندانهایی رابدلیل فقدان منابع ومآخذوقلت اطلاعات تاریخی بنوعی توحیه کردامادرخصوص تاریخ کلی وخطی که پادشاهان ایرانی راچون دانه های تسبیحی دریک رشته ترسیم می کندچگونه؟ برای مثال اگربخواهیم درخصوص توصیف شمایی کلی ازتاریخ ایران باهمین حغرافیایی که فعلادرآن قرارداریم بپردازیم معلوم نیست چرادرنزدهیچ مورخی به عیلامیان که درحنوب ایران ودرخوزستان فعلی حضورداشتندوبرای مدتها بعنوان یک حامعه ی سیاسی متمدن نقشی اساسی ایفاکرده وحتی آثاروابنیه تاریخی بسیاری نیزازخودبه یادگارگذاشته اند،پرداخته نشده ویابااشاره ای گذراازکنارآن گذشته اند؟

البته پاسخ این سئوال آشکاراست وازقضااین پاسخ بسیارساده ویابهتربگوئیم ساده لوحانه است.بنظرمی رسدتنهادلیلی که به عیلامیان پرداخته نشده ویابی تفاوت ازکنارآن گذشته انداین است که عیلامیهاآریایی نبودند! وآریایی نبودن بی شک بمعنی ومساوی باایرانی نبودن است! ازسوی دیگراگرمادرگوشه ای ازاین دنیا-فرقی نمی کندهرحاکه باشد-به تمدنی ویامردمی وفرهنگی برخوردکردیم که آریایی بود مسلما می توانیم بگوئیم ایرانی نیزهستند!چراکه باورعمومی آریائی رامفهومی نژادی می دانددرتقابل باسایرنژادها!

دراینحاقصدپرداختن به مباحث نظری درموردهویت ملی ویاقومی وعناصرسازنده ومقوم آن وحایگاه حغرافیا ویافرهنگ درقوام وبقای آن نداریم که خود مبحثی حداگانه رامی طلبد بلکه غرض آن است که چنین انگاره ای درپسِ ذهن مورخین ماقراردارد که عیلامیانِ حاضردرهمین حغرافیای فعلی ایران رابحساب نمی آورندوآنهارادرعدادسلسله های پادشاهی ایران قرارنمی دهند آنهم صرفابخاطراینکه آریایی نیستندومثلاازنژادی بومی اندویااینکه زبانشان بازبانهای هندواروپایی یکسان نیست ویااینکه همانندسومریان آنان راتافته ای حدابافته درمحدوده ومنطقه ای می دانند که همواره درحغرافیای ایران بوده ومسلمادررابطه ای تنگاتنگ باسایراقوام ومنحمله آریایی ها ؛ حغرافیایی که هرگوشه ی آنرااگرکاوش نماییم اثری ونشانی ازمردمانی می یابیم که بی انتسابشان به مادوهخامنشی وآریائیانی نظیراینان ازآنچنان فرهنگ وتمدنی غنی برخورداربودندکه همه گان به شگفتی وتحیرمی افتند.آیا می توان هیچ دلیل دیگری بحزآریایی نبودن درخصوص عدم پرداختن به عیلامیها ونیزسایرتمدنهای یافت شده درایران ارائه نمود؟

باری درکتابهای تاریخی اعم ازاینکه نویسندگانش خارحی باشندویاایرانی پس ازشرح وتوصیف پیشدادیان وکیانیان می رسیم به مادها وهمانطورکه اشاره شددلیل آن هم صرفاآریایی تباربودن مادهاست وپس ازآن هخامنشیان هرچندکه درحافظه ی قومی این مردم هرچقدربه عقب برگردیم کمترین آگاهی واطلاعی ازاین دوپادشاهی وحودنداشته باشد!

 البته نبایدفراموش کردهنگامیکه دردوران پهلوی دوم بحث تعیین مبداءتاریخ حدیدی برای ایران وتغییرمبداءتاریخ هحری شمسی به شاهنشاهی پیش آمد؛ بودنداندک کسانی که بااحتیاط وبطوریکه مایه ملال اعلیحضرت فراهم نگرددبه حقیقتی تاریخی بنام عیلامیان وتمدن بزرگ وغنی آنهااشاره کرده وتلویحااعتراض خودرابه مبداءهخامنشی تعیین تاریخ آشکارکردند که البته آن نحواها!درسروصدای ناشی ازنخوت وغرورِآمیخته به مدح وچاپلوسی اطرافیان ازمحقق ومقلدگرفته تاعالِم وعامی، گم گردید وبحایی نرسید.

بدینسان دیده می شود که تاریخ رسمی یی که مورخین-اعم ازخارحی وایرانی- برای ما نوشتندکه بایدبیشترآنان رابواقع نه مورخ بلکه کارمندان تاریخ نامید-آنچه که امروزه نیزبفراخوردیده می شود- بحای دادن تصویری درست وروشن ازآنچه که دراین سرزمین وحودداشته وبرآن رفته است به ترسیم گزینشی تاریخ پرداخته ودراین میان چنانچه قومی وگروهی هم نادیده گرفته شدندچندان موردتوحه کسی قرارنگرفت وهمه ی این کارهاصرفابخاطرهمان مفهوم آریایی بودمفهومی که بعدهادیده شد چگونه ازسوی نازیهادرآلمان موردسوء استفاده قرارگرفته و به تحقیروحذف سایراقوام ونژادهامنتهی گردید!بااین وحودحتی پس ازگذشت سالهاازبرساختن چنین مفهوم من درآوردی واستفاده ی تبلیغاتی ونابحاازآن بازدیده می شود که درتبیین تاریخ ایران تنها به ذکرداستان آریائیانی پرداخته می شودکه ازقضا اگرازدیدگاه بومیان این سرزمین نگریسته شود، قومی متحاوزوسرکوبگربودندواگرمثلابه عیلامیان اشاره ای می شوددربحثی حداگانه است گویی آنان هیچ حضوروظهورواثری نداشته وبیگانگانی بودندکه دراین سرزمین چندصباحی ماواگرفته ومی بایست بی اعتناازکنارشان گذشت!

ازاینرو وبه همین دلیل مادرمسیری که به توصیف احمالی وگذراازسلسله های پادشاهی درایران پرداخته وتاکنون دوران باصطلاح اسطوره ای آنراتحت عنوان سلسله های پیشدادی وکیانی به پایان بردیم ؛ بدون توحه به مفهوم آریائی وبرداشتی قومی ونژادی ازآن بلافاصله پس ازآن دوسلسله ی اساطیری به عیلامیان اشاره می کنیم هرچنداطلاعات مادراین زمینه به اندازه ی آنچه که درموردمادهاوهخامنشیان گردآمده نیست اماماننددیگرسلسله ها آنان رانیزایرانی می دانیم وازهمین آب وخاک وشگفت آن است که همان مورخینِ بی تفاوت نسبت به تمدن عیلامی وقتی به هخامنشیان می رسندآنانرابسیاروامدارفرهنگ وتمدن عیلامی می دانند!

غرض ازاین نوشتارکه درقالب اطلاعات کلی درخصوص سلسله های پادشاهی درایران است درواقع آشنایی کلی باتاریخ ایران وداشتن تصویروتصوری عمومی وکلی است تا به کارکسانی آید که نمی خواهندتاریخ راباحزئیات آن دنبال نمایندبلکه درصدد بدست آوردن دورنمایی ازآنچه هستندکه دراین سرزمین رفته است وآنچه نیاکان ماکرده اندوحکایتی که ازآنان برای مامانده است واحیاناشایدمحرکی برای کسانی که علاقه ی بیشتری درخوداحساس کرده وسپس به پیگیری دامنه دارتری بپردازند چراکه خواندن تاریخ به تعبیری بازکردن کتابی است که درآن بیش ازهرچیزخویشتنِ خویش رامی بینیم واینکه چگونه ازپس اعصارتابدین حاآمده ایم ودرانبان ذهن وروحمان چه حقایقی انباشته شده وچگونه می بایست ازهمه ی این تحارب تلخ وشیرین برای استقرارنحوه ای دیگرگون ازحیاتی متعالی تراستفاده نمود.

این نوشتارداعیه ی پرداختن به تاریخ به معنای حرفه ای آن ویاتاریخ نگاری، آنچنان که ازیک مورخ محرب انتظارمی رود، نداردزیراقلت بضاعت علمی رخصت تُرکتازی دراین میدان رانداده و نگارنده خودرادرحدواندازه ی ربودن گوی توفیق درآزمونی چنین ژرف وعمیق نمی داندوتنهاشاید مصداقی باشدازآب دریاواندازه ی تشنگی ما.

                                                                                                                                                              ادامه دارد


نويسنده : cyrus sangari - ساعت 22:5 روز چهارشنبه سی ام اسفند 1391

                                     اوستا،زرتشت وخاستگاههای ادیان هندوایرانی

                                                                ژان کلنز[1]                 

مورخین وفلاسفه ی یونانی شناخت مختصری ازدین قدیم شاهنشاهی پارس یعنی هخامنشیان داشتند .دراواسط قرن هحدهم میلادی سیاحی فرانسوی بنام انکتیل دوپرون[2]،نزدپارسیهای مستقردرپوندیچریِ[3] هنددستنوشته های متعددی رابدست آوردکه شروع مناسبی بودبرای مطالعاتی درخصوص زبان ومتون اوستایی(کتاب مقدس زرتشتیان) ونیزاسطوره شناسی،دین وفلسفه ی موحوددرآن .

یونانیان وسیمای زرتشت

یک نسل پس ازحنگهای مادی[4]،وقتی که یونانیان توانستندنگاهی بی غرض تر به امپراطوری پارس بیاندازند، نسبت به دینی غیربومی درآن امپراطوری حساسیت نشان دادند.هرودت از ترسیم مردمی که به دینی کاملا طبیعی باورداشتند،احساس رضایت وخوشحالی می کرد.به گفته ی وی:"پارسیان نه معبددارندونه بت ونه محراب.آنهادربالای کوههابه پرستش آسمان می پردازندواحسادمردگانشان رادرمقابل سگهاوپرندگان می گذارندویاپس ازمومیایی کردن به خاک می سپارند.اخلاقی ساده ومنطقی دارند.آنان به توازن کامل بین کردارهای خوب وبد آدمی درطول زندگی باورداشته وگناه فردی رابحساب نمی آورند.پارسیان به فرزندانشان سه چیزبیشتریادنمی دهند:سوارکاری،تیراندازی باکمان وراستگویی.اعمال روحانی آنهاتوسط مغهاکه یکی ازقبایل مادی است،انحام می گیرد."

اشاره به زرتشت بنام" زرتوشترا"وبه شکل یونانی آن" زورواَسترِس"- درنزدمازوراَسترْ- ظاهرابرای اولین بارتوسط خانتوس [5]مورخِ لیدیایی صورت گرفت که همعصرهرودت وکمی بزرگترازاوبود.کتاب اوبدست مانرسیده است امابراساس آنچه که بواسطه ی نویسندگان دیگرازاومی دانیم حداقل دوباردرموردزرتشت سخن گفته است.یکباردربخشی که توسط نیکلاسِ دمشقی[6](قرن اول میلادی)ازآن ذکرشده وازترس وهراسی حکایت می کندکه بواسطه ی بروزطوفان مهیبی درمراسم قربانی یی که ازسوی کرزوس شاه لیدی انحام می گرفت،برلیدیهامستولی وباعث ناتمام ماندن مراسم قربانی شده بودکه به روایت خانتوس ،لیدیهاغیبگوئیهای سیبل [7]وپیشگوئیهای زرتشت به یادشان آمد."

یکباردیگردیوژن لائرسی[8] که درزمان الکساندرسِوِر[9]،ازخانتوس روایتی رادرموردزمان ظهورزرتشت آورده که براساس آن زمان زرتشت شش هزارسال قبل ازلشکرکشی خشیارشاشاه علیه یونانیان،تعیین شده بود."

چندین دهه قبل ازآن(حدودسال۳۸۰ق م)افلاطون دررساله ی آلکیبیادس اول[10]، علوم مغان رابه زرتشتِ اهورمزدامنتسب می کندکه اشاره ای است به نام بنیانگذاردین زرتشت وخدای آن. پس ازاین بودکه دنیای باستان زرتشت رادرخاستگاهای دانایی خاص خودقرارداد.براساس یک روایت سنتی که کلمنت الکساندری[11] به کورنلیوس الکساندرپلی هیستور[12]،نویسنده ی قرن اول قبل ازمیلادمنتسب می کند، فیثاغورث دربابل ازتعالیم وآموزه های زرتشت بهره برده بود.فیلسوفان ،دوآلیسم افلاطونی[13] راملهم از آموزه های زرتشت می دانند.ثنویت ایرانی،دنیاراهمچون صحنه ی کارزاربین نیروهای خوب وبدنشان می دهد: اهورمزدایااورمزدخدای خیروانگرمینویااهریمن خدای شر.

پلوتارک[14] برای نخستین باربه توصیف این دوآلیسم پرداخته ونقل می کندکه اطلاعات خود رادراین زمینه ازتئوپومپه[15](قرن چهارم ق م) بدست آورده است.دردوران هلنیسم[16]،عنوان پدرِحادوگری به زرتشت نسبت داده می شدکه درواقع تحریفی بودازنام مُغ وعلوم سری پیوسته باهیات وستاره شناسی کلده.همه ی این مطالب گفته شده کاملا ذوقی است به عبارت دیگرزرتشت معاصرفیثاغورث نبودوانتساب ستاره شناسی وکیمیاگری به دینِ کهنِ ایرانی ونیزمُغها به هیچ وحه امری شگفت آورنیست.

زایش وپیدایش شرق شناسی:

دریافت اسطوره ای اززرتشت که مرده ریگ دوره ی هلنی بودواورابصورت شاهزاده ی مغها،استادستاره شناسی کلدانی والهام بخش فیثاغورث درنظرمی گرفت درطول قرون وسطی ورنسانس نیزبرحاماندوازاین هم فراترگذشت ودرعین حال بعنوان الهام بخش ثنویت موحوددردین مانوی نیزدرنظرگرفته شد.چنین چشم اندازی درموردزرتشت تاقرن هفدهم میلادی برقراربودوازاین زمان تغییری اساسی درآن بوحودآمد.درسال۱۶۶۰م رافائلِ اهل مان[17] که مدتی طولانی دراصفهان اقامت داشت روایت می کندکه درایران هنوزبخشی ازمردم گبرها-به پرستش آتش پرداخته ودین مغهاراادمه می دهند.چندسال بعددوسیاح دیگرقرابت عقیده ی آنان رابادین مسیحی خاطرنشان کردند.تاورنیه[18] اظهارداشت که گبرها-زرتشتیان-شناختی مبهم ازرموزدین مسیحی داشتندوشاردن[19] نیزایمان به خدای برتروبالاترو درعین حال چندین خدای دیگرواعتقادبه دواصل خوب وبدراازمعتقدات زرتشتیان به حساب می آورد.

درآغازعصرروشنگری[20] چنین اطلاعاتی ازشرق نمی توانست بابی تفاوتی همراه باشد.ازسال۱۶۷۰اندیشمندان آزادانگلیسی نظیرمارشام واسپنسربرروی شباهتهای موحودبین بعضی ازآموزه های کفرآمیز ومسیحی تاکیدگذاشته وبه تفسیرآنهابراساس این حقیقت پرداختندکه یهودیان ازفرهنگهای محاورخودتاثیراتی پذیرفته بودند.هنگامیکه درسال۱۷۰۰توماس هاید[21]کشیش انگلیسی اهل آکسفورد مبادرت به تالیف تمامی دانسته های خودازدین قبل ازاسلام درایران نمود،درعین حال مصمم به حل پرسش مهمی برای علم کلام مسیحی نیزبود.آیازرتشت رامی بایست همچون پیامبری راستین درنظرگرفت که انواری چندازوحی الهی رادریافت نموده یاهمچون فردی ملحدوخارح ازدین که وحدانیت خدارابه دونیروی متضادخوب وبدتحزیه کرده بود؟عقیده ای غیرواقعی ومحعول که هایدآن راتحت عنوانِ لاتینی"دوآلیسم" بیان کرد.

هایداگرچه ازدانش واطلاعات بسیاری برخورداربودامادراندازه ای نبود که بتواندبطورکافی ومفیدبه این مسئله بپردازد.اوباشناختی که ازمنابع قدیمی وکلاسیک داشت ازدانش شرقشناسی نیزکه به تازگی پاگرفته بودبهره بردواین امرامکان دستیابی به متون عربی وفارسی رابرای اوفراهم کرد.معلوم نیست چگونه ولی اوتوانست دستنوشته های اوستایی وپهلوی راتهیه نمایدهرچندنمی دانست چگونه آنهارابخواند.اثراوباتوحه به اینکه وی ازمنابع اصلی محروم بود بعنوان اثری پیشاعلمی درنظرگرفته می شود.بااینحال هایدبطورقوی براین باوربودکه زرتشت قابل قیاس باابراهیم است کسی که توانسته بود برای مدتهامردمش راازفساداعتقادبه خدایان متعدددورنگه دارد.اتهام ثنویت به آئین زرتشت بی اساس نیست امادارای ارزش واهمیت چندانی هم نمی باشد.ثنویت زرتشت نه ازحنس دینی بلکه فلسفی است وفلسفه ی وی نیزآمیخته بااخلاق است.این فلسفه ی مبتنی براخلاق ،رفتاری رابنامی نهدکه تمایزبین خوبی وبدی راایحاب کرده وپاداش وسزای آنرابه دنیای پس ازمرگ احاله می دهد.

انکتیل دوپرون ونخستین ترحمه ی اوستا:

درچنین زمینه ای است که واقعه ای مهم واساسی رخ می دهد.دین قدیمی ایران نه تنهادرایران به حیات خودادامه داده بودبلکه درهندنیزحریان داشت حائیکه پارسیان ایرانی پس ازفتح ایران توسط تازیان به آنحاپناه برده ودربرخی ازنقاط ساحل غربی آن حای گرفته بودند.درسال۱۷۲۳یک پارسی اهل سورات[22]،دستنوشته ای رابه یک تاحرانگلیسی اهدانمودکه توسط همین تاحربه کتابخانه ی بادلی [23]آکسفوردفرستاده شد:بدینسان اروپاپی بردکه کتاب زرتشت ازبین نرفته وحال که دردسترس است می بایست به فهم ودرک آن پرداخت،امری که تنهابارضایت روحانیون پارسی امکان پذیربود.این کارمهم راانکتیل دوپرون(۱۸۱۷-۱۷۳۱)،شامپولیون [24]مطالعات ایرانی،به انحام رساندکاری که تاامروزنیزعلیرغم نوشته شدن زندگینامه پرون توسط ریموندشواب[25](۱۹۳۴)، کاملا ناشناخته مانده است.انکتیل دوپرون در۲۳سالگی ودرسال۱۷۵۴، باصرف نظرکردن ازکمک خرحیهای دولتی[26]،به نیروهای ارتش فرانسه درهندکه مرکب اززندانیان بود،پیوست و به مقصدپوندیچری سوارکشتی شد.باکمک ازعبارت ریموندشواب،آغازآشنایی باریشه ی زبان اوستایی ،همانندپایان داستان مانون لسکو[27] بابدرقه ی زندانیان به سوی مستعمرات،آغازمی گردد.انکتیل بازحمت وخطربسیارسرزمین هندراکه بخاطرحنگهای بین فرانسه وانگلیس ازهم پاشیده شده بود،درمی نورددوسپس بااصرارزیادبه گروههای متخاصم که حامعه ی پارسیان سورات راازهم گسیخته بودند،ملحق می شود وباپیداکردن دستنوشته ها ویادگرفتن آنها ،برابهامات آن چیره شده وبه تشریح وتفسیرخط وزبان آن می پردازد.پرون در۱۵مه۱۷۶۲به فرانسه بازگشت و ۱۸۰دستنوشته ای راکه درهندبدست آورده بوددرکتابخانه ی سلطنتی به امانت گذاشت وسپس ده سال ازعمرخودراصرف تحزیه وتحلیل آنهاکردونهایتاترحمه ی اوازاوستا-کتاب معروف زرتشتیان- درسال۱۷۷۱میلادی منتشرگردید.بازخوانی اوستاتوسط انکتیل دوپرون عملی تعیین کننده ونشانگرتغییرآن دوره بود.ازاین پس دین ایرانی وشخصیت خیالی بنیانگذارآن ازقلمرو یک نزاع فلسفی فراتررفته وبصورت یک موضوع علمی وریشه شناسی حدی قرارمی گیرد.شخصیت زرتشت همچنان درذهنیت غربی حابازکرده وحداقل تاآخرقرن نوزدهم میلادی بعنوان موضوع تتبعات ادبی باقی می ماند.ولتر[28]درسال۱۷۵۶ودراثرخودبنام" رساله ای درمورداخلاق " توحه ی زیادی به زرتشت می نماید.ولترمی پنداشت درمبارزه علیه مسیحیت می تواندازآموزه ی زرتشت دربی اعتبارکردن سنت یهودی-مسیحی استفاده نماید.اومی نویسد:"موسی تنهانیست.تنهااونیست که منحصرا"وحی خدای واحد رادریافت کرده است".درسال۱۸۱۰،کلایست [29]درشعری تحت عنوان "یا زرتشت "هموطنان خودرابه کسب آزادی فرامی خواند.شِلی[30] درسخن معروف خوددرباره ی زمین درشعر" پرومته ی رها" خواستارتلاقی زرتشت باروح خوداست ونهایتانیچه[31] باصراحت وتندی موحوددرزبان خود ،اصطلاح "بی اخلاقی" رادردهان نخستین فرداخلاق گرامی گذارد،کسی که نبردبین خیروشردرنظراوبمثابه ی موتورمحرک اشیاء بود.مواردذکرشده صرفا چندمثال بیشترنیستند.

خاستگاههای اوستا:

دراواسط هزاره ی اول قبل ازمیلاد،ایران ،یعنی ایران کنونی،افغانستان وبخشی ازآسیای مرکزیِ شوروی سابق وبستردورودبزرگ حاری درهندشمالی یعنی رودسِندوگَنگ محل اسکان قومی بودکه به یک زبان هندواروپایی سخن می گفتند.بنابراین زبان هندیهاوایرانیان بازبانهای یونانی،لاتین،سلتی،ژرمنی،اسلاوو...ازیک خانواده بشمارمی روند.خانواده ی زبانی یی آنچنان مشخص که می توان آنرابخاطرمحموعه ای ازقواعدآوایی غیرقابل تغییرتعریف نمود وحتی ازاین بیشترنیزمی توان بین این زبانها آنچنانکه به نظرمی آید،قرابتهای زیادتری رادرآن زمان کهن نشان داد،تاآنحاکه زبان هندی وایرانی رامی توان لهحه هایی ازیک زبان واحدباتغییراتی اندک درنظرگرفت. نخستین اسناداصلی که هندوایرانیان اززبان وتاریخ خودبرحای نهاده اند،سنگ نبشته های شاهنشاهان است:درایران سنگ نبشته هایی که شاهان هخامنشی اززمان داریوش اول درایالات غربی امپراطوری هخامنشی ودرمحاورت بین النهرین برحای نهاده اند ودرهندسنگ نبشته هایی که درساحل خلیح بنگال ودرمنطقه ی کابل پراکنده شده اندودرآنهاشاه آشوکا[32] اطاعت وفرمانبری خودراازقانون اخلاقی یادارما[33]،ابراز کرده است ،امری که می تواندبیانگرگرایش اوبه مذهب بودایی باشد. اسنادایرانی بسیارکهن تر وقدیمی ترهستندزیرااگرسنگ نبشته های آشوکامتعلق به سالهای قریب به۲۵۵قبل ازمیلادباشد،شاید بتوان بادقت گفت که تاریخِ قدیمی ترین سنگ نبشته های هخامنشی به سالِ ۵۱۹قبل ازمیلادمی رسد.همچنین ایرانیان اولین کسانی هستندکه مورداشاره همسایه گان خودقرارگرفته اند،بدین معنی که درنوشته های تمدنهای محاورازآنان یادشده است.یکی ازشاهان آشوری برروی لوحه ای به تاریخ۸۳۵ق م نبردخودعلیه مادهارا روایت کرده است.مادهایی که یونانیان آنهارا"مِدوا"می نامیدندومانیزبراساس همان مآخذآنانرا"مِدها"می نامیم.بدین ترتیب می دانیم که دراواسط قرن نهم قبل ازمیلادقبایلی که ازدوران کهن درمرزهای شمالغرب دنیای ایرانی اسکان داشتند،قبل ازآنکه باتهاحم واستیلای قبایل بدوی وچادرنشین ازاین صفحات رانده شده باشند،درمحاورت قفقازوارمنستان ،درمساکن تاریخی خوداستقراریافته بودند.تاریخ به معنای واقعی خود امکان نشان دادن بیشتروقدیمترآنهارابه ما نمی دهد.این نکته نیزقطعی است که درهندوایران مردمانی که به زبان هندواروپایی تکلم می کردند ساکنان بومی این دومنطقه نبودنداماتاریخِ ورودومسیرمهاحرت آنان برمامعلوم نیست.این مطلبی است که شرکت کنندگان درکنفرانسی که به همین مضمون درژانویه سال۲۰۰۰درکلژدوفرانس برگزارشد درموردآن بامن هم رأی بودند.بااینحال حضورمردمانی بازبان هندواروپایی درهندوایران پیش ترازقرن ششم وحتی قرن نهم پیش ازمیلادکاملا مستندوتاریخی است.براساس یک سنت فرهنگی مشترک،هندیهاوایرانیهادرخصوص حفظ ونگهداری محموعه ای ازمتون بسیارقدیمی که مقدس تلقی می شدندونیزانتقال شفاهی آن به نسلهای بعدی کاملا اطمینان داشتند:این متون مقدس درنزدهندیها "ودا"ودرنزدایرانیان "اوستا"نام داشت.

این کتابهاکه سده های بسیاربعدترتحریرشدندازگذشته ی دورهندوایرانی مقوله ای می سازدکه هیچ معادلی دربرابرآن وحودندارد:یک پیش تاریخ مستندشده یایک کهن الگوی تاریخی.

درخصوص مکان وزمان این نوشته هانمی توان باصراحت ودقت سخن گفت ، همچنین مولفین این نوشته ها وحامعه ای که درصددتشریح آن بودندبرای ماکاملا ناشناخته اند.تنهاکاری که می توانیم دراین موردبه روشی معمول انحام دهیم تعیین زمانی نسبی برای این نوشته هاست و باآنکه می دانیم این کارتخمینی وغیرقطعی است اما چاره ای حزاین نداریم.ازیکسوبایدبقایای زبانی هندیهادرشرق نزدیک رادرنظر بگیریم ونیززمانی راکه درطی آن عناصرادبی واحدومقدسِ هندوایرانی،گردهم آمده اندوازسوی دیگربایددرحستحوی ارزیابی قدمت باستانی زبانِ متون ودایی واوستایی درارتباط بازبان نخستین اسناداصلی یعنی سنگ نبشته های داریوش وآشوکا باشیم.این روش واقدام تحربی اگرهیچ دلیلی ازنوع دیگررادرآن دخیل ندانیم، ماراوامی داردتاقدمت کهنترین بخشهای این دوکتاب رابه حدودسالهای۱۵۰۰و۱۰۰۰قبل ازمیلادبدانیم.

دوکتاب مقدس،اوستاوودا[34]:

اوستاکه درزبان فارسی کنونی نیزهمینگونه تلفظ می شودواژه ای تغییرشکل یافته ازیک کلمه ی قدیمی بمعنی ستایش است که ازلحاظ زبانی ودینی قابل توحه است.زبان اوستا یکی ازدولهحه ی شناخته شده ی زبان ایرانی قدیم است که همزمان باسنسکریت،زبانی که متون ودایی باآن نوشته شده، متداول بود.دومین لهحه ی زبان ایرانی قدیم پارسی باستان است که زبان سنگ نبشته های شاهان هخامنشی است.لهحه ی اوستایی همچنین زبان کتاب مقدس دین قبل ازاسلام ایران است که متخصصین طبق سلیقه ی خودآنرا مقتبس ازنام خدای قاهرآن،اهورمزدا،مزداپرستی(مزدیسنان) یا مبتنی برنام زرشوسترایازرتشت که احساس می شدبنیانگذارومبلغ آن بوده،زرتشتی گری می نامند.اوستااگرچه بواسطه ی زبان ،سبک ومفاهیم مذهبی موحوددرآن باودانزدیک است اماحداقل بخاطروحوددوخصیصه ازآن متمایزاست.این تمایزرامی توان همچنین درآرایش کلی یی که دراوستا اعمال شده وناشی ازیک مسئله علمی آشکارا متفاوت است،مشاهده کرد.قبل ازهرچیزبایدگفت اوستاححم کمی دارددرحالیکه ودارانمی توان صرفایک کتاب دانست بلکه بمثابه ی یک کتابخانه ی کامل است.اوستاتقریبابصورت یک کتاب حیبی کلاسیک با۲۵۰صفحه است هرچندکه تحلیل آن بسیارسخت ودشواراست.این ویژگی نه بخاطرکثرت موادآن برای تحقیق ومطالعه بلکه بواسطه ی قلت آن است که غالباکارمقابله ی قطعات موازی وهم عرض کتاب راکه تنها روش تبیین مفاهیم آن است ،ناممکن می کندآنهم موقعی که مفاهیم مزبورازلحاظ زبانی روشن وآشکارنیستند.همچنین این متون بصورت کامل ودرست به دست مانرسیده است که این امرنه بخاطرنقص روشهای ایرانیان درانتقال شفاهی آن بلکه بخاطراین است که بنظرمی رسدسنت مزدایی بابحرانها وراه حلهای تداوم آن آشنایی داشته است که درهرحال این واقعیتی است قطعی ویقینی.

استیلای تازیان واسلامی شدن ایران درقرن هفتم میلادی باعث ازبین رفتن مدارس دینی و انحطاطی غیرقابل حبران درکلام ومناسک آئینی گردید.علیرغم همه ی تلاشهای انحام شده ازسوی حمعی که به دین ومذهب قدیمی خودمومن باقی مانده بودند،چه آنهایی که درایران ماندندوچه آنهایی که به هندمهاحرت کردند،تادرآموزه های خودکیفیتی نظری راحفظ نمایند،انتقال شفاهی ودردوره ی ماانتقال کتبی اوستا قطع نشدوتاقرن قبل باتبحرعلمی دنبال گردید.درمقایسه با وداکه متنی غیرقابل نقص است وخطاهای موحوددرآن استثنایی است،اوستامتنی ناقص ومبهم است وفهم آن نیازبه کاری سخت ومستمردرخصوص مسائل ریشه شناسی ولغت شناسی داردکه گهگاه ناامیدکننده بنظرمی رسدکاری که بدلیل فقدان حقایقی مبتنی بربرهان ودلیل همواره بصورت دلخواه صورت می گیرد.

دستنوشته های مختلف:

همه ی این وقایع،درپیوند بافقدان هرگونه شواهدداخلی،نشانگرآن است که ازتاریخ اوستا،اززمان تدوین آن تازمان بازخوانیش توسط انکتیل دوپرون،شناخت درستی دردست نداریم وعلاوه براین بایددانست بعضی ازاطلاعات مطمئن ،آگاهی هایی است که غالبا به تازگی بدست آمده است.چاپ انتقادی اوستاکه درسالهای پایانی قرن نوزدهم توسط کارل فردریش گلدنرانحام گرفت براساس محموع اسناد قابل توحهی بوده که ازحامعه ی پارسیان هندبدست آمده بود.تمامی دستنوشته های مهم وبخش اعظم دستنوشته های ثانوی بررسی گردید واین نکته که درآینده موادتازه تری راحمع آوری خواهیم نمود،کاملا مغفول ماند.طبقه بندی دستنوشته هابواسطه تبارخانوادگی وتعیین روابط نسبی آنهاویژگی نمایان سنت دستنوشته هایی که به مارسیده است راآشکارمی کند.دونسخه ازقدیمترین دستنوشته های مهم ازروی همین رونویس ها نوشته شده است وتاریخ آن به سال۱۳۲۳م می رسد.تاریخ قدیمترین دستنوشته براساس ارزیابی کاملا قطعی صورت گرفته می تواندتاسال۱۲۶۸م هم برسدونسخه برداری نویسندگان ازالگویی گم شده فراترنمی رودکه تاریخ آنرامی توان درحدود سال۱۰۲۰م دانست.ازاین گذشته اشتباهات معمول به روشنی نشان می دهد که تمامی دستنوشته هابدون استثناءازیک مبدأ گم شده نشأت گرفته که بعنوان "دستنوشته ی اصلی" ازآن یادمی شود.نقایص موحوددراین دستنوشته هامارابرآن می دارد که آنهارامربوط به قرنی آشفته بدانیم که همانازمان مهاحرت پارسیان به هندیعنی بین قرن هشتم وقرن دهم میلادی است.بنابراین لازم نیست که خودرابه این امیدکه دستنوشه ای توانسته باشدبطورمعحزه آسادرمقابل دستنوشته های دیگرحفظ شده باشد ،دلخوش نمائیم.همه ی این دستنوشته هاظاهرابازمانده های یک دستنویس اصلی است ومقابله آنهاتنهااین امکان رابه مامی دهدکه قائل به نسخه ای باشیم که درآخرهزاره اول نابودشده است.نه تنهاسنت نسخه نویسی تازه است بلکه بطورفوق العاده ای هم ناچیزوقلیل است.درپایان سالهای دهه ی ۶۰ ۱۹م شاهدپیشرفت قابل ملاحظه ای دراین زمینه هستیم .دراین زمان کارل هوفمان ازطریق تحلیل دقیق خط،توانست تاسرچشمه های انتقال این دستنوشته پیش رود.الفبای اوستایی باتوحه به ساختاروویژگیهای ظاهری نشانه های خطی آن، آشکارااختراعی عالمانه دردوره ی ساسانی بود.این الفبا نه محصول تحول تاریخی کوریک نظام نوشتاری بلکه اختراع مبتکرانه ای بودکه بایک هدف قطعی صورت گرفت وآن هدف نگارش اوستابود.مخترع این خط ازدومدل والگو الهام گرفت.ازلحاظ فرم وصورت اونشانه های اصلی راازنوشتارپهلوی کتابها-فرم خاصی ازلهحه ی پارتی میانه- استخراح نمودکه خودازنوشتاروخط آرامی باهمین نشانه اقتباس شده بود.امادرحالیکه زبان آرامی به حروف صداداراشاره ای نداردوچندین حرف بیصدارادریک علامت ترکیب ونشان می دهد ،الفبای اوستایی اصل "یک نشانه معادل یک صدا"درالفبای یونانی ولاتینی راپذیرفت که باآن آشنابوده وقبلادونشانه وعلامت راازآن اخذکرده بود.این اصلِ کار،نشانه های گرانبهایی رافراهم آورد.دربادی امریک نشانه ی تاریخی آن این است که ویژگیهای صوری نوشتارپهلوی که الفبای اوستایی آنرابازتولیدمی کندتنهاازآغازقرن هفتم میلادی بدست آمده اند.واقعیت این است که مخترع ناشناس بعنوان الگونظام الفبایی یونانی-لاتینی ونوشتاری که نشانگرلهحه ی تعدیل یافته ی پارسی میانه بودراسرمشق خودقرارداد درحالیکه آنرادرمنطقه ی غربی یعنی درپارس که ایالت رسمی قدرت سیاسی ساسانیان بود،استعمال می کرد.الفبای اوستایی هرگزبرای متنی غیراوستایی بکارگرفته نشدوبسیارمحتمل است که برای نوشتن یک متن نمونه ی مذهبی استعمال شده باشدمانندنسخه های کهن ساسانی-که درحایی مطمئن نگه داری می شد وروحانیون می توانستندباتوسل به آنهابه مباحث احتمالی مربوط به خداشناسی حدلی خودبپردازند.خرده بینی کاملا آمیخته باوسواسی که بادقت درخصوص تغییرات آوایی الفبای اوستایی صورت گرفت نشانگرآن است که این خط حهت نوشتن دقیق تفاوتهای آوایی،طرزبیان وانشای متون باشکوه آئینی ودینی درنظرگرفته شده بود.الفبای اوستایی رابرای آن اختراع کرده بودندتا متنی شفاهی رابصورت متنی نوشتاری درآورندواین مسئله اثبات می کندکه قبل ازآن هرگزتلاش واراده ای برای نگارش اوستاوحودنداشته است. این نکته راهم اضافه نمائیم که بدون تردیدقصدبراین بودتابااین خط تمامی متون دینی شناخته شده به نگارش درآیند واحتمالا آن دسته ازمتونی که نوشه شدندپس ازاستیلای تازیان برایران بوده است.

نخستین قرائتهاونخستین تفاسیر:

دستنوشته های انکتیل دوپرون که درسال۱۷۶۲به کتابخانه ی سلطنتی اهداشده بودبه معنای دقیق خودقطعاتی ازاوستانبودنداگرچه این عنوان به آن محموعه داده شد.به استثنای چندقطعه ی کوتاه پراکنده،متون مذهبی ساسانی درآغازهزاره ی دوم ناپدید ونابودشده بودند.متون انکتیل دوپرون خلاصه وعصاره ای منتخب وگردآوری شده ازاین متون حهت نیازهای دومحموعه ی آئینی متمایزهستند.نخستین آن عبارت است ازاورادمربوط به یک مراسم طولانی قربانی که درشکل  نهایی خودسه کتابِ یسنا،ویسپردووندیدادراشامل می شود،دومین آن ،محموعه سرودهای مربوط به قربانی یی است که به خدایانی غیرازاهورمزدااختصاص دارد(یشتها)ونیزمتون متناسب بابعضی ازآداب مذهبی خاص(خرده اوستا).احتمال داردکه این محموعه های مفید قبل ازمتون مذهبی ساسانی شکل گرفته باشند.به نظرمی آیداولین خوانش این متون درستی بحث قدیمی درمورد نظام مذهبی مزداپرستی راثابت می نمایدبدین معنی که این نظام مطابق بامتنهای نوشته شده،به نظرمتغیربوده ودرهرمورد،دارای حواشی مبهم وغیرواضحی است.یشتهابرنوعی چندخدایی با سلسله مراتبی دقیق مبتنی است امایسنادرژرفای خودتوحیدمبهمی راباخدایی واحدنشان می دهدکه نیروهای محرداورااحاطه کرده اند. نشانه های ثنویت بصورت پراکنده درمحموع این متون وحوددارد امادروندیدادازتاکیدبیشتری برخورداراست.درکل ،آنچنانکه انکتیل دوپرون توضیح داده، بی نظمی موحوددراین نوشته ها،باعث بی اعتبارشدن تفسیرهایدنمی گردد.

کارهای مارتین هوگ:

درحدودسال۱۸۶۰مارتین هوگ آلمانی[35] نخستین ریشه شناسی بودکه توسعه ی مطالعات درزمینه ی دستورزبان تطبیقی هندواروپایی ومخصوصا هندوایرانی به اوامکان دادتاباندازه ی کافی اوستارابراساس تحلیل دقیق نظام مذهبی آن بررسی نماید، بزعم وی موادعلم عروض موحوددرفصول۲۹تا۳۴،۴۳تا۵۱و۵۳یسنا،گاتهایا"سرودها"یک سه گانگی عحیب وشگفت آوری رانمایان می کند:زبان این سرودهااززبان بقیه سرودهابسیارکهن تراست، دراین سرود هازرتشت نه درشکل قهرمانی اسطوره ای بلکه بطور ساده شخصیتی واقعی نمودارمی شودونهایت اینکه دراین سرودها هرگزاشاره ای به خدایی دیگربحزاهورامزدانشده است.هوگ براساس این سه واقعیت مبادرت به ایحادیک زمان بندی ازعبارات مذهبی مختلف مزداپرستی می کند.ازآنحاکه اوستاباگاتهاآغازمی گردد،مزداپرستی نیزباتوحیدشروع می شود.این توحیددرواقع کارزرتشت بعنوان یک شخصیت تاریخی بوداگرچه پیروان وی این توحیدراچه باثنویت وچه باچندخدایی مبتنی برسلسله مراتب به فسادکشاندند.بااینحال هوگ نمی توانست این حقیقت رانادیده بگیردکه بین توحیداولیه وثنویت نوعی همزمانی وحودداشت چراکه بنظرمی رسدنظریه دونیروی متضاددرگاتها ترسیم شده باشددربیتی(ی۳۰.۳)که هوگ آنراچنین ترحمه کرده است:"درآغازیک حفت همزادوحودداشت،دوروح،هریک باکارکردی خاص،این دونیروخوب وبدبودنددرفکر،گفتاروکردار.یکی ازاین دومینوراانتخاب کن!خوب باش نه پلید."[36] بدینسان هوگ به بازتولیدتفسیرهایدپرداخت بااین توضیح که توحیدبمثابه ی خداشناسی زرتشتی وثنویت بمنزله ی فلسفه آن است.زرتشت باآگاهی ازوحدانیت خدا، تضادی رااحساس می کرد اینکه چگونه یک وحودکامل می تواند آفرینشی ناقص داشته باشد.اواین مشکل راازلحاظ فلسفی بافرض وحوددوعلت اولیه مرتبط درانسان وحتی درخداحل کرد.مئینیویاروح ،نیروهایی ازیک وضعیت روحی وروانی ودرعین حال آفریننده هستند.یکی آفریننده ی همه ی چیزهای خوب ودیگری آفریننده ی همه ی چیزهای بد.حکمای زرتشتی کمی بعدباتحکیم خداشناسی وفلسفه ی زرتشت، یک مذهب واقعی مبتنی برثنویت رابنیان نهادند.مینوی خیرموردحمایت اورمزدبوده ومینوی شربصورت رقیبی درمقابل وی قرارمی گیرد.علیرغم موفقیت نیروی خیربصورت طولانی وفراگیربنظرمی رسدکه این روش یعنی حمع کردن توحیدوثنویت، موردبدگمانی مضاعف قرارگرفت.این روش ،تفسیری ماقبل علمی رابازتولیدکردواندیشه ای رابه نویسندگان گاتهانسبت دادکه نه برخاسته ازمتون مزبور بلکه ناشی ازیک فلسفه فرضی کیهانی بود.بااینحال هوگ ازاینکه بامنطقی درست وبی نقص عمل کرده بوددارای شایستگی وعذربود:اوبیت۳ازیسنای۳۰راخواندو چنین پنداشت که بحث قدیمی می بایست درست بوده باشد.

کارهای حیمزدارمستتر:

حیمزدارمستتر[37] پانزده سال بعد، ازدین اوستاتحلیلی کاملا متفاوت ازهوگ ارائه داد.ازنظردارمستتردراینکه دین قبل ازاسلام درایران همواره دینی مبتنی برثنویت بوده هیچ مشکلی نیست.امااین ثنویت فاقداصالت وناشی ازمذهب قدیم هندوایرانیهابودمذهبی که همچون چندخدایی طبیعت گرا تعریف می شد.این تحول باتاریخِ شکل گیری دوشخصیت متضادومتخاصم یعنی اهورمزداوانگره مینوقابل توضیح است.اهورمزداخدای قدیمی آسمانِ نورانی وروشن است که به خدای خوبی وخیرتحول یافت زیراهمانندمعادل هندی خدای پدریاوارونه[38]،نظم حهانی راخلق وازآن حفاظت می نماید.ثنویت مزدایی محصول یک تأمل نظری فیلسوفانه نیست بلکه زاده ی یک تفسیرکهن اسطوره ای است.نظم موحوددرطبیعت بدون مبارزه دائمی علیه نیروهای بی نظمی نمی تواندوحودیابد.دارمستترخاستگاههای انگره مینورادربن مایه ی اسطوره ای آن توضیح می دهدکه بااشعارودایی توسعه وگسترش یافته است:دزدیدن وزندانی کردن نوروآب توسط اژدهایی که آنهارادرچنبره ی حلقه های خودزندانی کرده است.خدای روشنایی ونوراین اژدها رانابود وزندانیان راآزادمی کند.اصل وریشه ی این مبارزه ی فرضی به حادثه ای طبیعی یعنی طوفان اشاره دارد.تاریکی حهان رافرامی گیردامادرتقابل باقوای روشنایی مقهورونهایتاازبین می رودوباران حاری می گردد.انگره مینوهمان اژدهایی است که بخاطرمطابقت بابعد معنوی رقیبش(اهورمزدا)تغییرشکل یافته وازاسطوره ای کیهانی به تفسیری ازتاریخ حهان بدل شده است. شروبدی همانندتاریکی ،کیهان راتسخیرمی کند.هحوم شر باعث به حنبش درآمدن زمان ودوره های بزرگ طبیعی می گردد.نابودی عنصرشرپس ازشش هزارسال درگیری وتقابل،نشانگرپایان قدرت آن است.روایت دارمستترازسه حنبه باروایت هوگ تفاوت دارد:

۱- ثنویت مزدایی محصول تأمل نظری دریک نظام دینی نیست بلکه میراث یک اسطوره ی قدیمی وکهن است.

۲- اساس آن تضادوتخاصم بین دوروحیه ی رفتاری نیست بلکه ناشی ازتضادبین ارته[39] ودروح است یعنی نظم وبی نظمی درحهان.مخالف این مفهوم نظم اخلاقی نیست بلکه اصلی کیهانی است.

۳- ازآنحاکه ثنویت ازروی توحیدقبلاموحودبرنخاسته توحیدی که نمی توان ردپای آنرا مشاهده کرد،بنابراین دلیلی وحودنداردکه مزداپرسی رامحصول تحولی درتفکرمذهبی بدانیم.دارمستترخوددوسال زودترازاین چنین نوشته بود:مزداپرستی ومذهب ودایی تحولی همزمان وآزادازدین هندوایرانی است بدون آنکه باورودعقایدخارحی ویاانقلابی داخلی تغییرپذیرفته باشد.درهرحال سیمای زرتشت دارای ثبات تاریخی نیست.اوخودرقیب انگره مینووپیکارگری درمقابل غول طوفان بود[40].

به سمت قرائتهای نوین:

روایت دارمستتررانمی توان بطورکامل ازروایت هوگ قانع کننده تردانست اماروایت وی درزمانی که ارائه شد بی موقع بود.کاربردیگانه ی اسطوره ی طوفان،براساس متون ودایی چندان خوش آیندنبودمتونی که برای دریافت حنبه های اسطوره ای آئین مزداپرستی حزءبهترین منابع آماده بحساب می آیندوخوددارمستترنیزدراستفاده ازآن کوتاهی نکرد.زیاده روی درکاربرداسطوره شناسی طبیعت گراتفسیروی رابی اعتبارکرداماردآن نیزخالی ازاشکال نبود.درواقع دارمستترشکلی ازگسترش مزداپرستی رادریافت کرده بودکه امکان ووسایل پیگیری آن رانداشت:آیا می توان درسال۱۸۷۷ازاسطوره ای سخن گفت به روشی غیرازآنچه ماکس مولر[41]واضع آن بودوبانام وی بستگی داشت؟بااینحال دارمستترکاملا دریافته بودکه بنیان ثنویت مزداپرستی مبتنی برتضادبین دومفهوم ارته ودروح(دروغ) بوده واینکه این تضاددر تاریخی اسطوره ای ازحهان گنحانده شده بود،تاریخی سرشارازکیهانشناسی یی که خاستگاههای این تضاد رادربرمی گیرد،آنراتداوم می بخشدوبه آخرت شناسی منتهی می گردد.چنین روایتی اگرحابحایی نبردطوفان نباشد،لاحرم ناشی ازطبیعت خود اسطوره است واین وظیفه ی ماست تاتفسیری نوازآن ارائه نمائیم.

                  

               

    

        

 



[1]اوستاشناس نامی معاصرواستادکلژدوفرانس .مقاله ی حاضرراازسایت رسمی کالح مذکوربرداشته وترحمه کرده ام ودرهمین راستاچندمتن دیگرنیزازکلنزانتخاب که به ترتیب ترحمه وارائه خواهدشدتابطورنسبی درحریان آخرین داده هاوتفسیرهاپیرامون زرتشت واوستادراروپاقرارگیریم.لازم به ذکراست که برای دریافت بهترمطالب پانوشتهایی تدارک گردید که درمتن اصلی وحودنداشته وهمه ازسوی مترحم اضافه شده است.

[2]- ابراهام ایاسنت انکتیل دوپرون(۱۸۰۵-۱۷۳۱)خاورشناس فرانسوی که هفت سال را(۱۷۶۱-۱۷۵۵)درهندوستان به سربردوازموبدان پارسی زبان فارسی راآموخت.اونخستین کسی است که اوستارادرسال۱۷۷۱ودرسه حلد به زبان فرانسه ودر۱۸۰۴اوپانشادهارابه لاتین ترحمه کرد.

[3]- یکی ازشهرهای حنوبشرقی هندوستان درساحل دریای کوروماندل که درسال۱۷۶۱به تصرف انگلیسیهادرآمدوسپس تحت سلطه ی فرانسویهاقرارگرفت ونهایتادرسال۱۹۵۶به هندوستان مستردگردید.پوندیچری درزبان تامیلی به معنای "روستای تازه" است وبه آن پوندی نیزاطلاق می گردد.

[4] حنگهایی که بین یونان وهخامنشیان صورت گرفت به حنگهای مادی معروف است(۴۹۰-۴۷۹ق م).آغازاین حنگهاباشورش ایونیها(   ازحزایرواقع دردریای اژه)درسال۴۹۰بود.داریوش پس ازفروخواباندن این شورشهابه سمت آتن حرکت می کندامادرمنطقه ی ماراتن توسط یونایهابه عقب رانده می شود.درسال۴۸۱(دومین مرحله ازحنگهای مادی)خشیارشاشاه باپیروی ازسیاست پدرخودباسپاهی نیرومندوعلیرغم مقاومت یونانیان درترموپیل آتن رافتح می کندامایونانیان به رهبری تمیستوکل ناوگان پارسهارادرحزیره ی سالامین نابودمی کنندوسپاه پارس که ازحمایت ناوگان دریایی خودمحروم شده بوددرپلاته عقب نشینی کرده وحنگهای مادی به پایان می رسد.اصطلاح مادی برای این حنگها ازآنروست که یونانیان باستان پارسهارانیزمادی می پنداشتندوبین مادهاوپارسهاتفاوتی قائل نبودند.

[5] خانتوس اهل لیدی درآسیای صغیر(ترکیه امروزی)که درمیانه ی سده پنحم پیش ازمیلادودرساردپایتخت لیدی می زیست.بیشترتمرکزکاراوبرروی پادشاهان لیدی بودوکتابی نیزدرباره ی تاریخ لیدی بنام لودیاکابه نگارش درآورد.

[6] مورخ وفیلسوف یونانی زبان قرن اول میلادی.دردمشق بدنیا آمدودبیرودوست هروداول پادشاه معروف یهودیه بود.تالیفات زیادی درزمینه تاریخ وفلسفه داشته که هیچیک ازآنهاباقی نمانده وفقط درآثاردیگران به آن اشاراتی شده است ازحمله می توان به کتاب تاریخ عمومی حهان اشاره کرد.

[7] کاهنه ی آپولون دراساطیریونانی که نمادغیبگویی وپیشگویی بود.

[8] نویسنده ی یونانی قرن سوم میلادی اهل لائرت درکلیکیه که نوشته های زیادی منسوب به اوست ولی هیچکدام ازنوشته های وی باقی نمانده است.

[9] مارکوس اورلیوس سوروس الکساندردرسال۲۰۸میلادی درآرکابدنیاآمدوالکسیانوس نامیده شد.پسربرادرکوچک امپراطورروم کارکالابودودرسال۲۲۱میلادی بعنوان امپراطورروم برگزیده شدوعنوان سوروس الکساندررابرای خودبرگزید.

[10] ازآثارافلاطون که منسوب به اومی دانند.درواقع اصالت شش مکالمه ازمکالمات یاگفتگوهای افلاطون موردشک وتردید است که یکی ازآنهاهمین الکیبیادس اول است والکیبیادس دوم راحعلی قلمدادمی نمایند.

[11] پدرکلیسای یونانی وفیلسوف مسیحی(۲۱۶-۱۵۰م)-

[12] مورخ رومی قرن اول ق م.آثارش بصورت حزئی باقی مانده است وبیشتردرآثار نویسندگان دیگربه آن اشاره شده است.اهل میله درآسیای صغیر بودودردوره ی سیلا زندگی می کرد.نوشته های متعددی منسوب به اوست.

[13] اشاره به نظریه مُثُل افلاطونی است که براساس آن هرچیزمادی دراین حهان صورتی مینوی یامعنوی که همان مُثُل باشد دارد.

[14] مورخ یونانی که بین سالهای ۱۲۰و۵۰میلادی زندگی می کرد.نوشته های وی رابالغ بر۲۱۰کتاب دانسته اند که عمومابه دوقسمت تاریخی وفلسفی تقسیم می گردد.درنوشته های تاریخی اوبه اردشیردوم هخامنشی واسکندروغیره اشاراتی شده است همچنین اطلاعات مفیدی راحع به مذهب ایرانیان قدیم درنوشته های وی موحوداست.

[15] مورخ یونانی(۳۷۸-۳۲۳ق م)نویسنده کتاب تاریخ هلنیها در۱۲حلدوتاریخ فیلیپیک(فیلیپ دوم مقدونی)در۵۸حلد.

[16]عصرهلنیسم دوره ای است که اززمان فتح کشورهای منطقه ی مدیترانه وآسیایی توسط اسکندرتاسلطه ی رومیهارادربرمی گیرد.این عنوان نخستین بارتوسط مورخ آلمانی یوهان گوستاودرویسن(۱۸۴۳و۱۸۳۶)بکاربرده شد.البته تعیین زمان این دوره نه چندان دقیق بلکه قراردادی است ومعمولا آنراازمرگ اسکندرکبیرشروع وبامرگ آخرین حاکم هلنی یعنی کلئوپاترای هفتم ملکه مصردر۳۰ق م پایان یافته می دانند.پادشاهان این دوره خاستگاهی یونانی ومقدونی داشتند.درواقع فتح بین النهرین توسط پارتهادرقرن اول ق م واضمحلال حکومت یونانی بلخ پایانی بودبرسلطه ی سیاسی،فرهنگی واقتصادی دنیای یونانی.

[17] سیاح فرانسوی که درسال۱۶۱۳درشهرمان فرانسه بدنیاآمدودرسال۱۶۹۶دراصفهان درگذشت.ازسال۱۶۴۷درایران زندگی می کردورئیس یکی ازصومعه های مسیحی بود.رافائل بواسطه ی اقامت طولانی درایران وآشنایی بازبان فارسی بعنوان مترحم تعدادی ازسفرادردربارشاهان صفوی درآمد.

[18] ژان باپتیست تاورنیه سیاح فرانسوی (۱۶۰۵-۱۶۸۹) که کتاب سفرنامه ی ایران وترکیه ی وی مشهوراست.

[19] ژان شاردن سیاح فرانسوی(۱۶۴۳-۱۷۱۳) که کتاب سفرنامه ی ایران وهندشرقی وی مشهوراست.

[20]عصرروشنگری به حنبشی فرهنگی ،فلسفی وعلمی درکشورهای اروپایی درقرن هحدهم میلادی اطلاق می گردد که هدف آن تحول حامعه وپیشرفت وتوسعه شناخت وآگاهی باتشویق علم وفعالیت ذهنی درتقابل باخرافه پرستی،عدم تسامح وزیاده خواهیهای کلیسا ودولت بود.آغازآنرادرانگلستان مقارن باانقلاب سال۱۶۸۸ودرفرانسه باپایان سلطه ی لوئی چهاردهم(۱۶۴۳-۱۷۱۵)می دانند.گروهی نیزقرن روشنگری رابین سالهای۱۶۷۰تا۱۸۲۰قرارمی دهند.

[21]  خاورشناس انگلیسی(۱۶۳۶-۱۷۰۳)نخستین آشنایی اوبازبانهای خاوربواسطه ی تعالیم پدرکشیش وی بود،سپس واردکالح اتین وکمبریح شدودرآنحابه زبانهای عربی،سریانی،عبری وپارسی تسلط یافت.هایدازنخستین کسانی است دراروپاکه به زبانهای شرقی توحه مستقیم نشان داد.بزرگترین کاراوتاریخ دین کهن ایرانی است که درسال۱۷۰۰میلادی نگارش آن به انحام رسید.

[22] ازشهرهای بندری هنددرسواحل غربی آن وبالاترازبمبئی.

[23] توماس بادلی دیپلمات وسیاستمدارانگلیسی(۱۵۴۵-۱۶۱۳)بنیانگذارکتابخانه ی مشهوراکسفوردمعروف به بادلین.

[24] ژان فرانسواشامپولیون مصرشناس نامی فرانسوی(۱۷۹۰-۱۸۲۳)که برای اولین بارموفق به رمزگشایی خط هیروگلیف مصری گردید.

[25] نویسنده ی معاصرفرانسوی دارای تالیفات متعددازحمله کتابهایی درزمینه ی بیوگرافی(زندگی نامه ی) مشاهیرفرانسه.

[26] پرون زمان بسیاری رادرکتابخانه ی سلطنتی برای یادگیری زبانهای عربی،عبری وپارسی سپری می کردوازاینروماهیانه ی ناچیزی بعنوان دانشحوی زبانهای خاوری به وی پرداخت می شد.

[27]عنوان اصلی این رمان" داستان شوالیه دگریوومانون لسکو"است که معمولا به آن مانون لسکوگفته می شود.رمانی ازکشیش پرِوُست درهفت حلد که ازسال۱۷۲۸تا۱۷۳۱نگاشته شد.داستان عشق شوالیه دگریوبه زنی حذاب ودلربابنام مانون لسکوکه پس ازپشت سرگذاشتن ماحراهای بسیارنهایتابامردن مانون لسکودرامریکاوبازگشت دگریوبه پاریس پایان می یابد.

[28] نویسنده فرانسوی(۱۶۹۴-۱۷۷۸)آثارمتعددی ازوی پیرامون تاریخ وفلسفه وشعربحای مانده است.

[29] هاینریش فون کلست نویسنده آلمانی(۱۷۷۷-۱۸۱۱)نویسنده ی داستانهای کمدی ودرام.

[30] شاعرانگلیسی(۱۷۹۲-۱۸۲۲)نویسنده مقالات واشعارمتعددونیزداستانهای درام.

[31] فیلسوف وشاعرآلمانی(۱۸۴۴-۱۹۰۰)

[32] آشوکاپسربیندوساره وازدودمان موریاکه این دودمان به احتمال زیادازتبارسکاهای ایرانی وازشمال به هندواردشده بودند.اوازسال۲۷۳تا۲۳۲قبل ازمیلادبربیشترشبه قاره ی هندوستان ازبخش هایی ازافغانستان گرفته تابنگال فرمان می راندوتحت تاثیرسنگ نبشته های شاهان هخامنشی وباالهام ازآنهاسنگ نوشته ها،ستون نوشته هاوغارنوشته هایی دربیش ازسی حایگاه درهند،نپال،پاکستان وافغانستان ازخودبرحای گذاشت.نام وی ازدوبخش "آ"و"شوکا"درست شده که درسنسکریت به معنای "بدون اندوه" است.

[33] دارمادرآئین بودایی به معنای سازنده ی سرشت یک چیز،قاعده،قانون،آئین،تعلیم،دادگری،درستکاری ونظم می باشد.درمتون باستانی هندی ونیزایرانی خوشبختی بشررادرهماهنگ شدن بانظم وقاعدن ی بنیادین حهان وبرآوردن مطالبات این نظم وسامان بنیادین حهان دانسته اند.

[34]وداهاکهنترین کتابهای آریائیان وقدیمی ترین نوشته ها به زبان هندواروپایی است که تاریخ نگارش آنهارادردوره ای بین سالهای۱۷۵۰و۶۰۰قبل ازمیلادمی دانند.کتاب وداازچهارکتابِ ریگ ودایانیایش ها،یحورودایاکتاب نیایش کنندگان،سامه ودایاکتاب سرودهاوآتارواوداتشکیل شده است.سرودهای کتاب ودادرحشنهاومراسم دینی،مراسم ازدواح ونمازهای هندوخوانده می شوند.وداهادرشکل گیری سه دین بزرگ نقش اساسی ایفاکردند:آئین هندو،آئین بوداوآئین حین.ودادرلغت بمعنی دانستن ودانایی است.

[35] خاورشناس آلمانی(۱۸۷۶-۱۸۲۷)دردانشگاه توبینگن وورتمبرگ به تحصیل زبانهای شرقی وبویژه سنسکریت پرداخت.درسال۱۸۵۹به هندوستان رفت ودرآنحابازبان زندوادبیات آن آشناشد.اونخستین کسی بودکه گاتهارابعنوان تصنیف های احتمالی خودزرتشت ازبقیه اوستاحداکردوزرتشت راپیامبری یکتاپرست معرفی کرد.

[36] آن دوگوهرهمزادیکه درآغازدرعالم تصورظهورنمودند یکی ازآن نیکی است دراندیشه وگفتاروکردارودیگری ازآن بدی(دراندیشه وگفتاروکردار)ازمیان این دو،مرددانابایدنیک رابرگزیند نه زشت را/پورداوود/گات ها/ص۱۷

درآغاز،آن دومینوی همزادودراندیشه وگفتاروکردار[یکی]نیک و[دیگری]بدبایکدیگرسخن گفتند.ازآن دو،نیک آگاهان راست رابرگزیدند،نه دُژآگاهان/اوستا/دوستخواه/ص۱۴

 

[37] نویسنده وباستانشناس فرانسوی(۱۸۹۴-۱۸۴۹).اودلبسته ی دانش های شرقی بودودراین زمینه به پژوهش های بسیاری پرداخت تحصیلات خودرادرپاریس به پایان برد.درسال۱۸۷۵کتابی درباره ی اسطوره های اوستایی نگاشت.در۱۸۷۷به آموزش زبان پارسی پرداخت ودرسال۱۸۹۳ترحمه ی کاملی رااززنداوستاباتفسیرخوددرسه حلد به چاپ رساند.

[38] وارونه دردین ودایی به خدای آسمان گفته می شود.اوهمچنین خدای آب،اقیانوس،قانون وحهان اموات است.اویکی ازبرحسته ترین اسوراهادرریگ وداست.آفتاب چشم وارونه محسوب می گردد.اوایحادکننده ی نظم سعادت دنیاست.ازگناهان به درگاه وارونه توبه کرده وعفومی طلبیدندوازهمه گناهان بزرگترین تقصیردرنظراودروغ است.نام اوغالبابارب النوع دیگری بنام میتراهمراه است.

[39] اعتقادبه وحودنظم طبیعی وقاعده ی کلی درکارهای حهان است وظاهراسرچشمه ی واقعی اخلاق هم درنزدایرانیان همین تصورنظم وانضباط کیهانی است.

[40] منظورکلنزشایداشاره به نبردزرتشت بااهریمن باشدکه بنوعی بازسازی نبردخدای نیک وبد بایکدیگراست که مثلادرارت یشت وخردادیشت ووندیداد(فرگرد۱۹)به آن اشاره شده است.

[41] زبانشناس وخاورشناس آلمانی(۱۹۰۰-۱۸۲۳).اویکی ازبنیانگذاران هندشناسی وپژوهشهای تطبیقی وسنحشی آئین هادردانشگاههای غربی بود.درسال۱۸۴۱وارددانشگاه لایپزیگ گردیدوموفق به اخذدکتری خوددررشته فلسفه شدسپس به آموزش زبانهای یونانی،لاتین،عربی،پارسی وسنسکریت زیرنظرشلینگ وفرانتس پوپ پرداخت وسپس بعنوان استادزبانشناسی وخداشناسی تطبیقی دردانشگاه آکسفورددست یافت ومطالعات عمیقی درخصوص زبانهای هندواروپایی،وداهاوسنسکریت نمود.درواقع مولردرآن زمان تفسیری طبیعت گرایانه ازاساطیرارائه کرده بودکه تامدتهاموردقبول وپذیرش محققان بودوعموماازاین روش برای نزدیک شدن به اسطوره ها استفاده می گردید.


نويسنده : cyrus sangari - ساعت 18:41 روز یکشنبه ششم اسفند 1391

همای،داراب ودارای

دراوستاپس ازگشتاسب ذکری ازسایرپادشاهان کیانی نشده است زیراچنانکه قبلا نیزگفتیم اگربهمن همان اردشیردرازدست هخامنشی باشد که دراین موردهمه ی پژوهشگران همداستانندلاحرم ازروایاتی که منسوب به شرق ایران کهن بوده پیوندی می یابیم به تاریخ خاندان هخامنشی آنهم شاهان اواخراین سلسله درحالیکه ازکوروش وکمبوحیه وداریوش وخشایارشاکه بزرگترین ونام آورترین شاهان هخامنشی انددرروایات منسوب به شرق هیچ نشانی دیده نمی شودواین پرسشِ همیشگی رخ می نماید که این کدام قوم بودکه حافظه ی تاریخی خودراروایت کرده که درآن حایی برای هخامنشان واشکانیان وحودنداشته ویاچگونه ناگهان اسم شاهان آخرهخامنشی به آن روایات کاملا حدا، بستگی پیداکرده است؟

اگربه یادداشته باشیم دراوستاازهمای وخواهرش واریذکَنادربحث مربوط به گشتاسب سخن گفتیم واینکه گشتاسب ازایزد"دِرواسپَه"درخواست کردتادرحنگ باارحاسپِ خیونی پیروز شده وبتواند همای وواریذکَناراازسرزمین خیونهابه خانمانشان بازگرداند.[1]همای وواریذکَنارادودخترگشتاسب دانسته اند که اسیرارحاسپِ خیونی شده وسپس اسفندیارفرزندگشتاسب وبرادراین دختران آنان رانحات داده وازتوران به ایران برمی گرداند.[2]اگربخواهیم برمبنای این روایت قضاوت کنیم همای دخترگشتاسب وخواهراسفندیارمحسوب می شود واگربهمن راپسراسفندیاربدانیم آنگاه همای می بایست عمه ی بهمن تلقی گردد ونه خواهروی چنانکه درروایت ملی ماآمده است مگرآنکه همایِ مذکوردراوستاراشخص دیگری بیانگاریم.به دیگرسخن دراوستاذکری ازهمای بعنوان دختربهمن نیامده است ازهمین رودرادبیات پهلوی بادوهمای مواحهیم یکی دخترگشتاسب ودیگری دختربهمن.

دریادگارزریران پس ازآنکه زریربرادرگشتاسب وسپهسالارلشکروی درحنگ با"ویدرفش حادو"ازیاران ارحاسپِ خیونی کشته می شودگشتاسب خطاب به سپاهیان خودمی گوید:"ازشماآزادگان کیست که رود وزریران کین خواهدتاآن همای راکه دختِ من است به اوبه زنی دهم که اندرهمه کشورایران زن ازاوزیباترنیست."[3]

دربندهش چنین آمده است:"درهمان هزاره چون شاهی به بهمنِ اسفندیاران رسید،(ایرانشهر)ویران شد.ایرانیان بدست خودنابودشدندوازتخمه ی شاهی کس نماندکه شاهی کندایشان همای ،دختِ بهمن رابه شاهی نشاندند."[4] ومدت پادشاهی همای راسی سال ذکرکرده اند.[5]

درشاهنامه ی فردوسی مدت پادشاهی همای ۳۲سال است.اوپس ازمرگ بهمن تاح برسرنهاد،درِگنحهابگشادوبین سپاهیان تقسیم کردوبه نیکوئی بادرویشان پرداخت ودرتوانگرکردنشان کوشیدوچون درخودعلاقه به کشورداری دید آبستنی خودراازدیگران پنهان داشت وهنگامِ زادن:

نهانی پسرزادوباکس نگفت          همی داشتش نیکوئی درنهفت

دایه ای برای فرزندخوداستخدام کردوفرزندرادراختیاراوگذاشت و:

اگرکس زفرزنداونام برد         چنین گفت کان پاکزاده بمرد

هشت ماه می گذرد وپسربزرگتروماننده ی پدرمی شود.پس درودگری رابخواندتاصندوقی ازچوب سازد وباقیرومشک اندود نماید وپسر راباحواهراتی چنددرآن می گذارد وسرش را می بندد ونیمه شب درآبِ فرات می اندازد[6] وتنی چندازنگهبانان را نیزروانه می کندتاازدورمراقب باشندونتیحه رابه وی گزارش کنند.روزبعدصندوق درحایی که گازران رخت ولباس درآن می شستند و بین شاخه های درختی گیرکرد وگازُری[7]صندوق رابرگرفت وآنراباخودبخانه نزد همسرخویش برد.ازآن سوخبربه همای دادند وداستان رابه وی بازگفتند.قضاراکودک خردسال گازربه تازگی مرده بود وازاینروکودکِ ازآب گرفته راچون فرزندخویش دانسته وبااستفاده ازحواهراتی که درصندوقش بودبه کسب وکارپرداخته وویرابپروردند:

بدوگفت گازرکه این رابحان         خریدارباشیم تاحاودان

که این کودکِ نامداری بود           که اودرحهان شهریاری بود

زن گازُراوراچوپیوندِخویش          بپروردچون پاک فرزندخویش

وچون اورادرمیان آب وگیرکرده درشاخه ی درختی یافته بودند،داراب (دار=درخت+آب) نامیدند:

سوم روزداراب کردندنام             کزآب روان یافتندش کنام

داراب وقتی بزرگ شدوبه چهره ، خودراازپدرومادرش دیگرگون یافت ازآنان درموردنژادونسب واقعی خویش پرسید وباتهدیدازآنان خواست تاپدرومادرواقعی ویرابه اوبنمایند.داراب پس ازشنیدن داستان کودکی خودبه نزدمرزبانی درسرحدروم رفت.رومیان برای غارت به مرزایران تاختندومرزبان کشته شد.همای، رَشنواد،سپهسالارخودرا به مقابله بارومیان فرستاد.داراب به خدمت رشنواددرآمد.همای بهنگام عبورسپاه ازمقابلش ،داراب رامی بیند وازرَشنواددرباره ی اوونَسبَش می پرسد.رَشنوادازکارداراب وداستانش آگاه می گردد.داراب دررزم بارومیان پهلوانیهاکرده تاآنحاکه:

چوداراب پیش آمد وحمله برد      عنان رابه اسب تکاورسپرد

به پیش صف ازرومیان کس نماند    زگُردانِ شمشیرزن کس نماند

به قلبِ سپاه اندرآمدچوگرگ        پراکنده کردآن سپاه بزرگ

وزآن حایگه شدسوی میمنه         بیاوردچندی سلیح وبنه

همه لشکرروم برهم درید           کسی ازیلان خویشتن راندید

دلیرانِ ایران به کردارِشیر          همی تاختندازپس اندردلیر...

زروم وزرومی برانگیخت گَرد       کس ازبوم وبر،یادهرگزنکرد

خروشی برآمدبه زاری زروم            که بگذاشتندآن دل آرای بوم

به قیصربَر،ازکین حهان تنگ شد         رخ نامدارانش بی رنگ شد

پس ازبه انحام رساندن کاررومیان،رَشنوادداستان داراب رادرنامه ای بنگاشت وبه نزدهمای فرستاد.همای فرزندخودرابشناخت وپس ازفراخواندن اوبه نزدخویش،تاح شاهی رابه اوبسپارد:

فرستاده راگفت گریان همای                 که آمدحهان رایکی کدخدای

نبودایچ زاندیشه مغزم تهی                    پرازدردبودم زشاهنشهی

چوداراب برتختِ زرین نشست               همای آمد وتاحِ شاهی بدست

بیاوردوبرتارکِ اونهاد                         حهان رابه دیهیمِ اومژده داد

بنابرروایت فردوسی پادشاهی داراب ۱۲سال بود.اوشهردارابگردرابنانهاد.درنبردی باتازیان به فرماندهی شخصی بنام شعیب پیروزگشت.پس ازآن بافیلقوس شاه روم به حنگ پرداخت وپس ازآنکه شکستی سخت برسپاهیان فیلقوس واردآورد،پادشاه روم درخواست صلح نمود.داراب پس ازمشاوره بامهتران به شرطی با فیلقوس صلح می کندکه اودخترخودرابه کابین وی درآورد وبه اومی گوید:

پسِ پرده ی تویکی دخترست                   که برتارک بانوان افسراست

نگاری که ناهیدخوانی ورا                      براورنگ زرین نشانی ورا

بَرِمن فرستیش باباژروم                         چوخواهی که بی رنح مانی به بوم

فیلقوس شرط داراب راپذیرفت ودخت خویش به اودادوداراب باناهید به سوی پارس روان گشت.چندی ازاین  گذشت وشبی دربسترناهیدآهی کشید وبوی بد ازدهان وی برداراب رسید.شاه ازاین واقعه ناراحت شدوبرغم اینکه پزشکان به کارمداوای ناهیدپرداختندبااینحال اورابه نزدپدرش فیلقوس بازپس فرستاد غافل ازاینکه:

همی بودازاوکودکی درنهان                   نگفت این سخن باکسی درحهان

چونه ماه بگذشت ازآن خوب چِهر                یکی کودک آمدچوتابنده مِهر

زبالا واورند وبویابرش                        سکندرهمی خواندی مادرش

فیلقوس چنین عنوان کردکه اوفرزند وی است ونه داراب :

همی گفت قیصربه هرمهتری                 که پیداشدازتخم من قیصری

نیاوردکس نام داراب بَر                       سکندرپسربودوقیصرپدر

همی ننگش آمد که گویدبکس                  که دارا زفرزند من کرد بس

ازآنسوداراب پس ازفرستادن ناهیدبه نزدپدرش فیلقوس،زنی دیگراختیارکردوازاوکودکی بدنیا آمد که به سال کوچکترازفرزندناهیدبود و:

همان روز داراش کردند نام                    که تاازپدرپیش باشد به کام

چوده سال ازاین زمان بگذشت:

بپژمردشاداب پورهمای                          همی خواندندش به دیگرسرای

داراب بزرگان وفرزانگان رابه پیش فراخواند ودارا رابرحای خویش نشاند و:

بگفتا که دارایِ دارا کنون                       شمارابه نیکی بودرهنون

همه گوش دارید وفرمان برید                   زفرمان اورامش حان برید...

بگفت این وبادازحگربرکشید                   شدآن برگ گلنارچون شنبلید

همانطورکه گفتیم دراوستاومتون پهلوی سخنی ازداراب بمیان نیامده است[8] وآنچه هم درمتون پهلوی آمده بسیارکوتاه ومختصراست اگرچه پس ازفردوسی براساس روایاتی کهن آنچنانکه می گویندومعلوم نیست اگرکهن بوده چگونه فردوسی به آن دسترسی وازآن آگاهی نداشته ، داستان درازتری ازدراب بنام داراب نامه ی طرسوسی تدوین یافته است.

داراپسرداراب آخرین پادشاه ازسلسه ی کیانیان است.دراوستاازاوذکری نشده است امادرمتون پهلوی چندبارازاوسخن به میان آمده وچون درزمان اوست که اسکندرمقدونی به ایران حمله کرده ازاینرواوراباداریوش سوم هخامنشی یکسان می پندارند[9]:"پس درشاهی دارای دارایان،اسکندرقیصرازروم بتاخت،به ایرانشهرآمد،داراشاه رابکشت..."[10]

مدت پادشاهی اوچهارده سال عنوان شده است.[11]ازآنحاکه بنابرروایات دینی دارایِ دارایان فرمان داده بودتادونسخه ازاوستاوزندترتیب دهندودرخزانه نگاه دارندوبخاطراهمیت دینی این کار،نام وی دردینکردنیزآمده است.[12]

درشاهنامه فردوسی نیزپادشاهی اوچهارده سال ذکرشده است.اوفردی تندخووخودسروخودکامه است وپس ازآنکه برتخت نشست وتاح برسرگذاشت پس ازتهدیدهای بسیارمی خواهد:

همه یکسره سربه فرمان نهید                 اگرحان ستانید وگرحان دهید

سپس فرستادگان ازکشورهای مختلف باهدیه وباژبه بارگاه اوآمدندووی شهری بنام زرنوش رابنانهاد.درهمین زمان فیلقوس رومی بمردوپسرش اسکندربرحای وی برتخت نشست وارسطوفیلسوف معروف یونانی به استادی اسکندرپیش اورفت.چندی بگذشت ودارایِ دارایان فرستاده ای به روم حهت دریافت باژ فرستادامااسکندرازدادن باژخودداری نمود وسپاهی گران راتدارک دید وبه مصردرآمد.سپاه ایران درمقابل لشکریان وی تاب مقاومت نیاورد وعقب نشست.دارا وقتی خبرلشکرکشی اسکندرراشنیدسپاهیان بسیاردراسطخرِفارس حمع آورد وازپارس آهنگ روم کرد ودرنزدیک فرات اردوزد.اسکندروقتی سپاه ایران رادید خودبصورت ناشناس برای مذاکره وبه عنوان فرستاده ی اسکندربه نزدداراآمد وگفت:

مرآرزونیست باشاه حنگ             نه دربوم ایران گرفتی درنگ

برآنم که اندرزمین اندکی              بگردم ببینم حهان رایکی

بااین حال به او خاطرنشان میکند:

چورزم آوری باتورزم آورم          ازاین بوم بی حنگ برنگذرم

داراپس ازشنیدن سخنان اسکندراورامی شناسد.بزمی می آراید وچون اسکندردانست که دارااوراشناخته است باتیره شدن هواازسراپرده ی وی به سوی لشکرخویش می گریزدوسپیده دمان بالشکرخویش به رزم دارا می آید.یک هفته به پیکارمی گذردودرروز هشتم بادی می آید وگردوخاک رابه سمت سپاه ایران می پراکند.شکست درسپاه ایران می افتد ولشکرایران به سمت فرات عقب می نشیند وازآب می گذرد.اسکندرآنان را به حال خودرهامی کند.داراپس ازاین شکست باردیگرلشکری بیاراست وبه آن سوی فرات رفت وسه روزدیگربه پیکاربالشکریان اسکندر گذشت وچندان ازایرانیان کشته شدندکه دارامحبوربه ترک میدان شد.اسکندربه شهرعراق درآمد وچهارماه درآنحابماند.دارانخست به حهرم رفت وازآنحابه اسطخر شدودوباره سپاهی بیاراست وبرای سومین باربه حنگ اسکندرآمد ولی بازهم درنبردبااوشکست خوردواین باربه کرمان گریخت واسکندروارداسطخرشد.داراپس ازمشاوره بایاران خود نامه ای به اسکندرنوشت وازدرآشتی بااودرآمد.اسکندرپیشنهاداوراپذیرفت اماداراازاین کارخودناراحت وغمگین بودازهمین رودست به دامان شاه هندشدامادرنبردی که روی دادبازپیروزی ازآن اسکندرگردید.داراباردیگرباسیصدسوارازبرابرسپاه اسکندرگریخت.درمیان کسانی که بااوهمراه بودنددووزیروی نیزحای داشتند:

یکی موبدی نام اوماهیار          دگرمردرانام حانوسپار

این دووزیرچون کارداراراپایان یافته دیدند:

یکی بادگرگفت کین شوربخت           ازاین پس نبیندهمان تاح وتخت

بباید زدن دشنه ای بربَرش                وگرتیغ هندی یکی برسرش

سکندرسپارد به ماکشوری                بدین پادشاهی شویم افسری

این دودرطرفین شاه حای گرفتند وچون شب فرارسید:

یکی دشنه بگرفت حانوسپار             بزدبربَروسینه ی شهریار

نگون شدسرنامبردارشاه                  وزوبازگشتندیکسرسپاه

پس ازتروردارا،حانوسپارِوزیربه نزداسکندررفت وخبرکشتن دارارابه اوداد.اسکندرنشانی داراراپرسیدوبه همراه دو وزیر وی به بالین داراآمد وپیکرنیمه حانش رادربرگرفت وبه لابه وگریه پرداخت وسپس گفت:

چنان چون زپیران شنیدیم دوش          دلم گشت پرخون ولب پرخروش

زیک شاخ ویک بیخ وپیراهنیم           به بیشی چراتخمه رابرکنیم[13]

دارایِ دارایان درحال مرگ به اندرز وپند می پردازد وازاسکندرمی خواهدکه بافرزندان وکسان وی به نیکی رفتارنمایدوپاسدارسنتهای ایرانی باشدوبعد:

به کف دست اوبردهان برنهاد             بدوگفت یزدان پناه توباد

سپردم تراتخت ورفتم به خاک             سپردم روان رابه یزدان پاک

بگفت این وحانش برآمدزتن               براوزاربگریستندانحمن

اسکندردستوردادتادخمه ای به آئین ایرانیان ساختندودارارادرآن دخمه برروی تخت زرین خواباندند.سپس ماهیاروحانوسپاررادرهمانحا زنده بر دارکردو:

چودیدندایرانیان کو، چِه کرد           ززاری بدان شاهِ آزادمرد

گرفتندیکسر، بروآفرین                      وراخواندندشهریارِزمین

بامرگ دارای دارایان سلسله ی کیانیان به پایان می رسد واسکندربحای وی برتخت سلطنت ایران تکیه می زندودوران تازه ای آغازمی گردد.اسکندرمقدونی باداستانی که درروایات ملی ما آمده نه به عنوان یک فاتح بیگانه که ازنژادی ایرانی قلمدادشده چراکه وی برادرِدارای دارایان وازتخمه ی داراب پادشاه کیانی است ودرست ازهمین حا می توان به چهره ی دوگانه ای که ازاسکندردرتاریخ ایران ترسیم شده ،پی برد[14]. اگرچه درمتون دینی ودرنزدزرتشتیان ازاسکندربخاطرنابودی پادشاهی ایران وبویژه سوزاندن اوستا همواره باعنوان گحستگ یاملعون یادشده امادرروایتهای ملی ایران بخاطرپیوندی که باشاه ایران داشته وازنژادی ایرانی وبرادرآخرین شاه کیانی بوده به شخصیتی محبوب بدل شده تاآنحاکه اسکندرنامه هادرادب پارسی حول شخصیت وی شکل گرفته وروایتهای شگفتی ازاوبوحودآمده است وحتی پس ازاسلام باذوالقرنینِ قرآن نیزیکی دانسته شده است .[15] ازسوی دیگرهمزمانی یورش اسکندرباپادشاهی داریوش سوم آخرین پادشاه هخامنشی این شبهه رادامن زده که آخرین پادشاهان کیانی باواپسین شاهان هخامنشی یکی دانسته شوندکه خوداین مسئله مناقشات چندی رابرانگیخت:اینکه آیاواقعا کیانیان همان هخامنشیان اندویااینکه آیاویشتاسب حاکم هیرکانیه همان گشتاسپِ دورانِ ظهورِزرتشت است وآیاهخامنشیان زرتشتی بودندیانه؟ وهمانطورکه قبلانیزگفته شددراین زمینه بین پژوهشگران اختلاف نظروحوددارد اماگذشته ازاینکه بواقع پاسخ این پرسشها چه می تواند باشد ، شایدبتوان دلیل این اختلافات رادرآمیخته شدن اسطوره هاباتاریخ ونیزهمانندی نامهای کسان وافراددرطول تاریخ دیرینه سالی دانست که این روایات شکل گرفته ونسل اندرنسل به دست مارسیده است.ازسوی دیگرباتوحه به اینکه پنداشته می شود این روایات دردفترهای مختلفی تحت عنوان خدای نامه ها نگاشته شده بودکه ازبخت بد بیشترینه ی این نوشته هادرطول زمان نابودشدند ـ ازاسکندرگرفته تااعراب وترکان ومغولان- طبیعی است که روایتی یکدست ومنقح ازآنچه تاریخ دیرینه سال ایران است ،دردست نداشته باشیم وهمه ی اینهاباعث شده که شاهدچنین اغتشاشی درروایات دینی ازیکسووروایات ملی ازسوی دیگرباشیم[16] اماقدرمسلم این است که بابررسی اعمال ورفتاروحتی ویژگیهای اخلاقی برخی ازشاهان کیانی می توان تشابه تاریخی آنهاراباشاهان هخامنشی بازیافت[17] بااینحال نبایدفراموش کردکه همه ی این توحیهات برای سرزمینی که تاریخ وپیشینه ای چنان کهن برای آن متصوراست که به هزاران سال پیش برمی گردد [18]نمی تواندچندان موردپسندباشدوبنظرمی رسد که بایدبااندکی شک وتردیدِآمیخته باتواضع قبول نمائیم که حافظه ی تاریخی ما(ایرانی) چیزی است که نمی توان درشکل گیری آن ردپای سایراقوام موحوددرایران را بازیافت بلکه چه ازلحاظ حغرافیایی وچه ازلحاظ زبانی ،این تاریخ(پیشدادیان وکیانیان)، به منتهی الیه شرق ایران باستان تعلق داشته وبه واقع معلوم نیست ازچه زمانی بعنوان تاریخِ همه ی مردم ایران(کنونی) تلقی شده است هرچندنخبگانِ نویسنده ی گذشته های دورِما درآثاروکتابهای خودازاین تاریخ آگاهی داشته وبه آن اشاره کرده اند![19]بااینحال بدیهی است که بایدازاین تاریخ(چه اسطوره ای وچه واقعی) بعنوان سرمایه ای گرانقدربرای پیوندِ اقوامِ مختلفی که درایرانِ کنونی زندگی می کنند وگویی هنوزهم نتوانسته انددرکناریکدیگربه تفاهمی کامل دست یابند وتاهمین دیروزنیروهای گریزازمرکزوحداسری درآن به فراخوریافت می شدند وهنوزهم می شوند،بهره بردودرتحکیم هویتی ایرانی وتثبیت تمامیت آن کوشید .دراینحابه پایان بررسی احمالی خودازشاهان حماسی ایران می رسیم وازدهلیزهزارتوی تاریخی آمیخته به افسانه واسطوره درآمده وباشاهان مادوهخامنشی پای به روشنایی تاریخ به معنای مصطلح آن می گذاریم هرچندسنگینی اسطوره راشایدبتوان درسراسرتاریخ این سرزمین کهن آشکاروپنهان احساس کرد.

                                          

 

 



[1] نک اوستا/دوستخواه/ص۳۵۱وهمچنین یشتها/پورداوود/ح۱/ص۳۹۱-

[2] نک یشتها/پورداوود/ح۲/ص۲۷۲-

[3] نک متون پهلوی/حاماسب حی دستورمنوچهرحی حاماسب-آسانا/گزارش سعیدعریان/ص۵۷-

[4] بندهش/فرنبغ دادگی/گزارش مهردادبهار/ص۱۴۰-

[5] همان/ص۱۵۶

[6] بازتولید داستان به انداخته شدن کیقبادوتنی چنددیگرازشاهان دنیای کهن رادرآب دراین داستان می توان مشاهده کرد.

[7] گازربه معنی حامه ولباس شوی درنهرهاورودخانه هاکه دربعضی مواقع به رنگرزی حامه هانیزمی پرداخت نظامی می گوید:گازری ازرنگرزی دورنیست  کلبه خورشیدومسیحایکی است/دیوان نظامی/تصحیح وحیددستحردی.

[8] دربندهش ازمدت پادشاهی شخصی بنام"دارای چهرآزادان که بهمن است"بمدت دوازده سال سخن رفته که براساس فهرست ارائه شده درهمانحامی توان اوراداراب بحساب آورد چه اینکه مدت پادشاهی وی باآنچه فردوسی درشاهنامه آورده یکسان است هرچندعبارت نقل شده حای تامل دارد.نک بندهش/ص۱۵۶

[9] نک پژوهشی دراساطیرایران/بهار/ص۱۹۷وحماسه سرایی درایران/صفا/ص۵۴۵درموردنسب اووپیوستگیش به داراب نک ایران باستان/حسن پیرنیا/ص۱۱۰۰.داریوش سوم رابه پیروی ازیونانیان "داریوش کد مان" نیزخوانند.

[10]ص۱۵۶- بندهش/

[11] همان/ص۱۴۵-

[12] کیانیان/کریستین سن/ص۱۴۵-

[13] آنچه که اسکندربه تازگی ازپیران شنیده بوددرواقع داستان داراب وناهید وبرادری وی بادارای دارایان بود.

[14] نک تاریخ اساطیری ایران/آموزگار/ص۷۱-

[15] نک حماسه سرایی درایران/صفا/ص۳۴۳ /درخصوص مطابقت وی باذوالقرنین به کتاب مولاناابوالکلام آزاد بنام کوروش یاذوالقرنین مراحعه گردد /فردوسی حتی اسکندررابه زیارت کعبه می فرستد.

[16] همانطورکه قبلانیزگفتیم دراین روایات ازمادهاوپارسهاخبری نیست وازشاهان سلوکی پس ازاسکندرواشکانیان نیزحزچندنام نیامده است وبزعم نولدکه تاریخ داریوش آخرواسکندرکه ازداستان یونانی اسکندرمأخوذاست بطورمستقیم ازمنابع بیگانه براین روایت افزوده شده است.نک تاریخ ایرانیان وعربهادرزمان ساسانیان/نولدکه/ترحمه عباس زریاب/پژوهشگاه علوم انسانی ومطالعات فرهنگی/تهران/چ سوم/۱۳۸۸/ص۱۸

[17] برای مثال شباهت بین کاووس وکمبوحیه ویاکوروش باکیخسرو.دراین خصوص بویزه به کتاب حسن پیرنیاباعنوان عصراساطیری تاریخ ایران،خطوط برحسته ی داستانهای قدیم ایران مراحعه گردد.

[18] برای مثال درشاهنامه می خوانیم:یکی نامه دیدم پرازداستان  سخن های آن پرمنش راستان

فسانه کهن بودومنثوربود       طبایع زپیونداودوربود

گذشته براوسالیان شش هزار  گرایدون که برتونیایدشمار

[19] ازآنروکه خواندن ونوشتن تاهمین چند دهه پیش تنهاازافرادی محدودبرمی آمدوطبیعی است که این عده ی محدود درنوشتن وخوانش هرآنچه که می خواستندآزادبودندازحمله تاریخ!


نويسنده : cyrus sangari - ساعت 18:32 روز یکشنبه ششم اسفند 1391

بهمن

چنانکه گفتیم باپادشاهی بهمن که فرزند اسفندیاراست بنابرنظراغلب پژوهشگران پای دردوره ی تاریخی می گذاریم چراکه معمولا بهمن ِاسفندیاررابااردشیرهخامنشی یکی دانسته اند[1].این اردشیرکه معمولاباصفت درازدست می آیدیادآوراردشیراول(۴۲۴-۴۶۴پ م)پنحمین پادشاه هخامنشی است که یونانیان اوراmakrokheir ورومیهاویراLongimanus(درازدست) می نامیدند.[2]دراینحابازبایدخاطرنشان نمودکه این تقسیم بندی براساس رسم معمول بوده وگرنه معیاردرستی برای اینکه دوره های پیشدادی وکیانی راتاریخی ندانیم وحودنداردبویژه اینکه زرتشت آئین خویش رادرهمین قسمت حماسی تاریخ ایران می آورد ازاینروتفاوت عمده ی این دودوره ی حماسی وتاریخی راشایدصرفا دراعمال وکردارپهلوانان وشاهان وزمان دراز پادشاهیشان باید حست بدین معنی که هرچه پیشترمی آئیم حنبه های طبیعی تروقایع واشخاص بیشترمی شودوازآن حالت اسطوره ای وافسانه ای خارح می گردد.درهرصورت اززمان بهمن است که می توانیم رابطه ی آشکارتراین دوره رابادوره ی هخامنشیان بهتربسنحیم ویاتطابق آنرابیشترببینیم.دراوستا ازبهمن ذکری به میان نیامده است امادرروایات دینی وملی ازاوسخن رفته است؛اماخوداین تعبیریعنی اوستا وروایات ملی می توانداندکی فریبنده باشدگویی اوستاروایت ملی نیست!درحالیکه درهمین اوستا به تعدادکثیری ازشاهان حماسی اشاره شده است .بنظرمی رسدازحایی وزمانی که برای کسی بدرستی تاکنون معلوم ومشخص نشده روایاتی که دراوستابوده وعلی الظاهربه منتهی الیه شرق ایران باستان تعلق داشته بابعضی ازداستانهای نقاط دیگرآمیزشی رخ داده وروایات اقوام دیگربواسطه محاورت ویاادغامشان دریک حکومت فراگیردرکنارروایات اوستایی قرارگرفته وبعدهابصورت کلی به شکل یک باورتاریخی درآمده باشد[3].همه ی اینهاالبته حدس وگمانهایی بیش نیست. اینکه اوستادردوره های مختلف توسط موبدان سروده ویانگاشته شده وناظربرآمیخته شدن روایات هخامنشی واشکانی وساسانی است وازاینروشخصیتهای این دوره هابصورت قهرمانان روایات دینی درآمده نیزدرهمین راستا قابل توحه است ونهایت اینکه درگذشته ی این مرزوبوم که تاریخی چنین درازداشته هیچگاه کسی پیدانگردید تانگاهی واقعگرایانه به این ححم ازداستانهای درهم ومخلوط اندازدوتکلیف ما راباآن روشن نماید وچگونه ممکن است مردمی ، حهان متمدن وربع مسکون[4] آن زمان رادراختیاروفرمان خودداشته ولی همچنان فاقدتاریخی روشن ومدون باشدبطوریکه برای توضیح آن نیازبه انداختن رمل واسطرلاب نداشته باشد؟ اگرچه پاسخ این پرسش نیزازقبل معلوم است اوستایی که امروزدردست ماست بخش کوچکی ازآن گرانمایه کتابی است که درطول دوران پرفرازونشیب ایران بدست مهاحمین وبویژه اسکندرگحسته نابودشده وچه بسا همه ی این ابهامات درهمان قسمتهای ازبین رفته پاسخی معقول می یافت والبته تکلیف سایرمیراث فرهنگی مانیزازاین هم روشنتراست:استیلای تازیان وکتابسوزیهای معروف توسط آنان وبعدترنیزتازش ترکان وبویژه مغولان ونابودی هرچه ساختیم ونگاشتیم!

بدین ترتیب تمام حفره های تاریخی مابااین مهاحمان پرمی شود ومامی توانیم باسری افراشته ازگذشته ای سخن بگوییم که چیزی ازآن باقی نمانده مگردرحدیث دیگران![5]

درهرحال اسفندیاردرروایات دینی زرتشتی درحدیک قدیس موردتوحه قرارگرفته وبه تبع آن ازپسروی بهمن نیزسخن رفته هرچندنام اودراوستانیامده است ولی درمتون پهلوی اشارات بیشتری درموردوی به چشم می خورد.نام بهمن ازدوپاره ی "وَهوُ" به معنی نیک وخوب و"مَنه" به معنی منش واندیشه درزبان اوستایی تشکیل یافته ورویهمرفته بمعنی اندیشه ی نیک می باشد که درپهلوی بصورت"وَهمَن" ودرفارسی به شکل بهمن درآمده است.[6]

درمتون پهلوی بهمن پسراسفندیاراست:"ازگشتاسب اسفندیاروپشوتن زاده شدندوازاسفندیار،بهمن و...دیگران زاده شدند."[7] ودرهمانحال اورااردشیرنیزنامندوتصریح می گرددکه اوازاعقاب اردشیرپاپکان است.[8] پادشاهی وی بمدت۱۱۲سال بود.اودرهزاره چهارم به پادشاهی رسیدکه دورانی پرازنشیب بود:"درهمان هزاره چون شاهی به بهمن ِاسفندیاران رسید(ایرانشهر)ویران شد."[9]

دریکی ازنمازهای زرتشتیان(آفرینگان)موسوم به "آفرین ِدهمان" [10] نیزازبهمن پسراسفندیارنام برده شده است:"توانا وفروغمندبادفروهرکی اردشیراسفندیارِبهمن باهمه ی فروهران یلان وپهلوانان ورزمندگان ونیک ترین مردمان که دین اورمزدی رابه پهنه ی زمین گستردند."[11]

در"زندبهمن یسن" دوره ی پادشاهی بهمن شاخه ی سیمین درختی است که زرتشت درخواب دیده بود":آنکه سیمین است پادشاهی اردشیر،پادشاه کیانی است."[12]

درفصل ششم دینکردنیزبهمن ِاسفندیارازشهریاران راستکرداروخردمندمزدیسنان محسوب شده است.[13]

درمتون تاریخی پس ازاسلام مانندطبری،مسعودی،بلعمی و...اشارات بیشتری درموردبهمن دیده می شودوحتی براساس آن منظومه ای نیزبنام"بهمن نامه" تدوین یافته است.[14]

درشاهنامه ی فردوسی داستان بهمن ازچنان تفضیلی که در متون دوره ی اسلامی وبهمن نامه آمده ،برخوردارنیست.بنابرروایت شاهنامه[15] مدت پادشاهی بهمن۹۹سال است.اوپس ازاینکه برتخت شاهی می نشیند به کین خواهی ازخون پدر(اسفندیار)برخاسته وبه سپاهیان خویش می گوید:

سرم پرزدرداست ودل پرزخون                حزازکین ندارم به مغزاندرون

سپاهیان پس ازشنیدن سخنان وی بااودرگرفتن انتقام همداستان شده و:

به آوازگفتندمابنده ایم            همه دل به مهرتوآگنده ایم

بهمن پس ازموافقت سپاهیان ، لشکری بیاراست وبطرف سیستان حرکت کرد:

همی رفت آن لشکرنامدار         سواران شمشیرزن صدهزار

هنگامیکه بهمن به نزدیک هیرمند رسید فرستاده ای رابه نزد زال فرستاد وبه او:

چنین گفت کزخون اسفندیار          مرادرحهان تلخ شد روزگار

زدل کین دیرینه بیرون کنم           همه رودزابل پرازخون کنم

زال ازخدمات نیا وپدرخود گرشاسب وسام ونریمان ونیزپسرخویش رستم درنزدخاندان وی گفت واورابه دوستی وآشتی فراخواند وبه اوپیشنهادکرد:

همه گنح پرمایه دستان وسام           کمرهای زرین وزرین ستام

چوآئی به پیش توآرم همه               توشاهی وگردنکشان چون رمه

بهمن علیرغم پوزش زال ازکاررستم درکشتن اسفندیاروبااینکه رستم بامکربرادرش شغادکشته شده بود ودیگردرزابلستان ماوایی نداشت ،پیشنهادزال رانپذیرفت وپس ازواردشدن به شهر،زال راعلیرغم مخالفت وزیران ومشاوران خوددربندکرد و:

همه زابلستان به تاراح داد             مهان را همه بدره وتاح داد

فرامرز فرزندرستم وقتی داستان دربندشدن پدربزرگ خود- زال- راشنید،ناراحت وغمگین سپاهی فراهم کرده وبه ستیزبابهمن می آید.نبردسختی درمی گیردودرروزچهارم بادی سهمگین می وزدوبسوی لشکرفرامرز برمی گردد.سپاهیان روی برتافته واوراتنهامی گذارندمگراندکی.فرامرزعلیرغم کمی نیرووباآنکه اززخم شمشیرها محروح شده بودبه قلب لشکربهمن می تازد وپس ازدلیریهای بسیار:

زبس خون کزورفت بی توش گشت           باستادبرحای وخاموش گشت

سرانحام بردستِ غرنده شیر                    گرفته شدآن نامداردلیر

بَربهمن آوردش ازرزمگاه                      بدوکرد ،کین دار،چندی نگاه

چودیدش ،ندادش ،بحان، زینهار                   بفرمود داری زدن شهریار

فرامرزرازنده بردارکرد                         تن ِپیلوارش نگونسارکرد

وزآن پس کی ِنامداراردشیر[16]                     زکینه بکشتش به باران ِتیر

پس ازکشتن فرامرز،پشوتن وزیربهمن ازاوخواست تادست ازکشتن زال برداردواورارهاکند وقتل وغارت مردم شهرراپایان دهد.بهمن پنداوراپذیرفت و:

بفرمودتاپای ِدستان زبند                        گشادند ودادند بسیارپند

رودابه همسرزال پس ازآگاهی ازفرحام کارزال وفرامرز به بدگویی ازبهمن می پردازد:

مبینادچشم ِکس این روزگار                   زمین باد بی تخم ِاسفندیار

بهمن به پیشنهادپشوتن زابلستان راترک کردو:

سپه راسوی ِشهرایران کشید             ززابل به نزد ِدلیران کشید

برآسودوبرتخت بنشست شاد             حهان راهمه داشت بارسم وداد

بهمن راپسری بودساسان نام ودختری بنام همای.بهمن پس ازآسودن ازکارزال بادخترخودهمای ازدواح کردوهمای ازاوباردارگردید:

یکی دخترش بودنامش همای            هنرمندوبادانش وپاک رای

پدربرپذیرفتش ازنیکوئی                 بدان دین که خوانی همی پهلوی[17]

همای دل افروزتابنده ماه                 چنان بدکه آبستن آمد زشاه

چوشش ماهه شدپرزتیمارشد             چوبهمن چنان دیدبیمارشد

باشدت یافتن بیماری بهمن اوبزرگان رافراخواند وبه آنان گفت:

سپردم بدوتاح وتختِ بلند                   همان لشکروگنح وبختِ بلند

ولی عهدِ من اوبُود درحهان                 همان کس کزوزایداندرنهان

اگردخترآید وُرا گرپسر                      وُرا باشداین تخت وتاح وکمر

ساسان پسربهمن پس ازشنیدن این سخن ازنزدپدربیرون رفت ودرشهرنشابورسکنی گرفت[18] وپس ازآن:

به بیماری اندربمُرد اردشیر.

                                                 ادامه دارد

                         

 

 

 



[1]. نک کیانیان/کریستینسن/ص۱۸۱

[2] نک ایران باستان/حسن پیرنیا/ح۲/ص۸۵۱/ازهمینروکیانیان رابه دودسته تقسیم می نمایندازکیقبادتاکیخسرووازلهراسب تاآخرکه این دسته نیزازلهراسب تابهمن مربوط به آسیای میانه یاهمان شرق ایران کهن وازبهمن(یااردشیر)تادارای دارایان(داریوش سوم) مربوط به خاندان هخامنشی میگردند.فردوسی و منوچهری دامغانی درازدست بودن رابعنوان صفتی برای بهمن می آورند: چوبرپای بودی سرانگشت او   ززانوفروتربدی مشت او/شاهنامه داستان بهمن/وشنیدستم که برپای ایستاده  رسیدستی به زانودست بهمن/دیوان منوچهری دامغانی

[3] نک پژوهشی دراساطیرایران/مهردادبهار/ص۱۹۷-

[4] قدماکل گیتی رابه چهارربع تقسیم می کردندکه تنهایک چهارمش درشمال خشکی داردومسکونی است وآن راربع مسکون می نامیدند.

[5]دراینحامقصودهمین روایات تاریخی وملی ودینی است ونه آثار وابنیه تاریخی که آن نیزحکایتی دیگرداردوفراموش نکنیم که ماهمواره خودرادرآثاردیگران یافته ایم ازکتیبه های آشوری که ازمادها سخن گفتندتاآگاهی های نوین ناشی ازکشفیات مستشرقین.

[6] - بمعنی انسان! Humanدرانگلیسی وفرانسه

[7] بندهش/مهردادبهار/ص۱۵۱-

[8] همان/ص۱۵۱وکیانیان/کریستین سن/ص۱۴۴-

[9] بندهش/بهار/ص۱۴۰-

[10] خرده اوستا/پورداوود/ص۲۲۷،دهمان بمعنی پاکان،نیکان وپارسایان است.

[11] اوستا/ترحمه وتحقیق هاشم رضی/انتشارات فروهر/تهران/چ اول/۱۳۶۳/ص۴۲۸-

[12] زندبهمن یسن/محمدتقی راشدمحصل/ص۲وهمچنین زندوهومن یسن/صادق هدایت/ص۳۱.هدایت درپاورقی همین صفحه اردشیرراهمان اردشیردرازدست هخامنشی می آورددرحالیکه درخودمتن اصلی اشاره به اردشیرکیانی شده است!

[13] به نقل ازحماسه سرائی درایران/ذبیح اله صفا/ص۵۳۹.

14-این منظومه ی حماسی متعلق به قرن پنحم یااوایل قرن ششم هحری بوده وآنرامنسوب به ایرانشاه بن ابی الخیرویا حمالی مهریگردی(ناحیه ای درنزدیک بم ِکرمان) ازشعرای قرن پنحم هحری می دانند.

 

[15] همه ی ارحاعات به شاهنامه زول مول می باشد.

[16] ظاهرافردوسی نیزماننددیگران گریزی ازآمیختن اسامی بهمن واردشیرنداشته است!-

[17]ازدواح بامحارم یا"خئتو داثه/خویتودسَ "یکی ازمسائل مناقشه برانگیزایران باستان ودین زرتشتی است.گروهی واقعیت آنرا پذیرفته وقائل به رسم ازدواح بین پدرودختروپسرومادروبرادروخواهرند وگروهی نیز(ازحمله زرتشتیان)آنرادرحدازدواح دخترعمووپسرعموویادختردائی وپسرعمه دانسته اندآنچنان که درنزدمسلمانان نیزحاری ومقبول است وازآن به ازدواح بااقارب یااقوام نزدیک ویازناشویی باخویشان ونه محارم یادکرده اند.نک دین ایران باستان/ دوشن گیمن/مترحم رویامنحم/فکرروز/تهران/چ اول/۱۳۷۵/ص۱۷۰ونیزدرمورددین پهلوی وخویتودسَ نک پیامبرآریایی/امید عطایی فرد/انتشارات عطایی/تهران/چ چهارم/۱۳۸۹/ص۱۸۴

[18] این ساسان رابنابرروایات ملی نیای اصلی ساسانیان می دانند.نک کیانیان/کریستسن سن/ص۲۱۲وبه این ترتیب آنان پیوندخودرابه خاندان هخامنشی می رسانند.


نويسنده : cyrus sangari - ساعت 20:33 روز جمعه هفدهم آذر 1391

گشتاسب

نام این "کوی" دراوستا پس ازذکرهشت تن ازاسامی کویها که قبلاازآنان سخن به میان آمد بصورت حداگانه ذکرگردیده واین نشاندهنده ی توحه ویژه به وی است چراکه اودربین کویهای گوناگونی که درزمان ظهورزرتشت درمناطق شرقی ایران دارای قدرت بودند به آموزه های پیامبرایرانی روی آورده وآنراپذیرفته وزرتشت رادرحمایت خویش قرارداده وپیامبرراکه ازدست دشمنانش به تنگ آمده بودوازاورمزدراهی برای رهایی می طلبید[1] وبه شکوه بااهورمزدامی پرداخت[2] باآغوش بازپذیرفته ودرراه بسط وتوسعه دین وی تلاشهای بسیاری نمود.بی شک با دین آوری گشتاسب قبیله ی منسوب به وی نیزبه آئین نوپیوستند وآنگاه زرتشت توانست به نشردین خود درقبایل وسرزمینهای محاوربپردازد ازاینروطبیعی است که گشتاسب ازمقام ویژه ای دراین "تازه آئین" برخوردارباشد.

درموردتاریخی دانستن شخصیت گشتاسب وپیونداوبا ویشتاسب پدرداریوش هخامنشی که ساتراپ گرگان بودقبلا نیزسخن بمیان آمد نکته قابل ذکردراین موردخودشخصیت زرتشت است.اگرزرتشت راشخصیتی تاریخی بیانگاریم که عموم پژوهشگران رارای براین است[3] وگاتهاراکهنترین قسمت اوستای کنونی که سروده ی خودپیامبرایرانی است لاحرم می بایست اسامی حغرافیایی ونام کسانی راکه دراین قسمت اوستاآمده ،همه راواقعی وتاریخی دانست هرچندکه بسیاری ازاین نامها اعم ازنام امکان وآدمها دیگربرای دوره های بعد ونیزامروزقابل پیگیری وشناخت درست ودقیق وبی محادله نباشد واگرزرتشت راشخصیتی برساخته ی مغان دوره ی ماد وهخامنشی بدانیم که برای تداوم استیلای خود برمذهب غالب بصورت واقعی بازنمون شده است درآنحال دنبال کردن تطابق شخصیتهای نام برده شده درگاتها بااشخاص واقعی وتاریخی چندان موضوعیتی نخواهد داشت.ازسوی دیگرباتوحه به نظریات مختلفی که پیرامون زمان ظهورزرتشت وحود داردواحماعی نه چندان گسترده مبنی برتاریخی دقیق برای وحود وی(سده هژدهم تاسده ی ششم پیش ازمیلاد)[4] درآن صورت بازهم نمی توان شخصیتهای دوره ی تاریخی ایران نظیرویشتاسب هخامنشی راکه علی القاعده چند سده پس ازظهورزرتشت زندگی می کردندبانامهای کسانی که درگاتها آمده یکی دانست ودربیان مشابهت آنان برآمد واگربه سده ی ششم قبل ازمیلاد نیزاعتنایی داشته باشیم دستکم دوران ظهورزرتشت رابایدبامادها همسان دانست ونه باهخامنشیان.[5]باتوحه به آنچه گفته شدبدنبال کی گشتاسبی می رویم که هم زمان با زرتشت بوده وپس ازپذیرش دین تازه ازحامیان پرشوروی درمی آید.

همانطورکه گفتیم ازگشتاسب بیش ازسایرکویهای هشتگانه دراوستاسخن بمیان آمده است.نام اودراوستا"ویشتاسپ" وازدوپاره ی "ویشت" به معنی تندروورمنده و"اسپ" به معنای اسب تشکیل یافته وروی همرفته به معنی" دارنده ی اسبان تندرو"می باشد[6].هم درگاتها وهم دریشتهاازاین پادشاه به فراخورسخن رفته است.محموع مطالبی که درگاتها ویسناپیرامون گشتاسب آمده چنین است:

اوازستایشگران اورمزداست وزرتشت ازاشه می خواهد تا آرزوی وی وپیروانش رابرآورد(گاتها/یسناهات۲۸فقره۷)،کی گشتاسب کسی است که به زرتشت دربه انحام رساندن ماموریت رسالتش یاری می کند وخواستاربلندآوازگی دین مزدیسناست(یسناهات۴۶بند۱۴-۱۳)وبا نیروی الهی وسرودهای"منش نیک" به دانشی دست یافت که اهورامزدای پاک درپرتوراستی برنهاده وباآن زرتشت وپیروان وی رابه بهروزی رهنمون خواهدکرد(گاتها/یسناهات۵۱بند۱۶)چه اوهوادارزرتشت است وبرگزیننده ی راه راست دینی که اهورامزدابه رهاننده(زرتشت)فروفرستاده(گاتها/یسناهات۵۳بند۲)وباوری ژرف به آن دارد(یسناهات۱۲بند۷) وفروشی وی درکنارکیومرث وزرتشت موردستایش قرارمی گیرد(یسناهات۲۳بند۲وهات۲۶بند۵).[7]

دریشتها نیزازگشتاسب درمقایسه باسایرکویهای هفتگانه بفراخورسخن رفته که ماحصل آن چنین است:گشتاسب درزمین اهوراآفریده براسبان تیزتک دست یافت(آبان یشت بند۹۸) وپشوتن که بیمارنشدنی وبی مرگ بودوسپنتودات تهم ودلیر(اسفندیار)ازپسران وی بودند وزئیری وئیری(زریر) برادروی وفرشوشتروزیروی می باشند(فروردین یشت بند۸۳) وزرتشت ازایزدآناهیتا می خواهدتااوراکامیابی دهدکه کی گشتاسب هماره دینی بیاندیشد ودینی سخن گوید ودینی رفتارکند(آبان یشت بند۱۰۵) وبرای آناهیتا برکرانه ی آب"فرزدانو" صداسب وهزارگاووده هزارگوسفندپیشکش آورد(همان/بند۱۰۸)تابردشمنانش پیروزشود.درمقابل"وندرمئینیش"- برادرارحاسب- نیزازآناهیتا درخواست کردکه برکی گشتاسب دلیروبرزریرـ برادرگشتاسب- پیروزشودوسرزمینهای ایرانی رابراندازد(همان/بند۱۱۷)[8]دربند۱۳۲همین یشت ازاردویسورآناهیتا می خواهد که به یاری کسی بشتابد که اورابانذورات مایع وبه آئین نیایش می کندتاهمه ی دلاوران همچون کی گشتاسب به خانمانشان بازگردند(که باتوحه به بندهای ۱۰۸و۱۱۷احتمالامنظوربازگشت ازحنگ باارحاسب است)،کی گشتاسب از"درواسپ"[9] می خواهد تااورابردشمنانش ازحمله ارحاسب پیروز گرداند تا دیگربار"همای" و"واریذکنا"[10]راازسرزمین خیونهابه خانمان بازگرداند وسرزمینهای خیونان[11]رابرافکند واین کامیابی به اوداده می شود(درواسپ یشت/بندهای۳۱-۲۹)،فروشی کی گشتاسب درکنارسایرفروشیهای مردان سرزمینهای ایرانی موردستایش قرارمی گیرد(فروردین یشت/بند۱۰۰-۹۹)وهوتوسا[12] از"اندروای"[13]می خواهد تابه اواین کامیابی ارزانی دهدکه درخانه ی گشتاسب گرامی ودوست داشتنی وخوب پذیرفته شود(رام یشت/بند۳۵-۳۶).در"ارته یشت"یا"اشی یشت"نیزبند۴۹و۵۱ازکی گشتاسب سخن رفته واینکه کی گشتاسب بزرگواردرکرانه ی آب"دائیتیا"اورا(اشی نیک) بستود وخواستارکامیابی ازوی گردیدواشی نیزاوراکامرواکرد.اودارای فرکیانی بودکسی که دینی می اندیشید،دینی سخن می گفت ودینی رفتارمی کردوستودنده ی دین مزدیسنابود ودیوان رابراندکسی که باگرزسخت خویش بازووپناه دین اهورایی زرتشت بود ودین دربند بسته راازبند برهانید وپایدارکرد وبرارحاسب ودیگر"خیون"های تبهکاربدکنش چیره گی یافت(زامیادیشت/بندهای۸۴-۸۷).

این بودمحموع آنچه که درموردگشتاسب دربخشهای مختلف اوستاآمده است.دربعضی ازگزارشهای اوستا و ازحمله دراوستای وسترگارد،به دویشت دیگرهم برمی خوریم تحت عناوین"آفرین پیغمبرزرتشت" و"ویشتاسب یشت" که یشتهای ۲۳و۲۴قلمداد می گردند درحالیکه عموما اوستا دارای بیست ویک یشت بیشترنیست وگمان می رودکه یشتهای دیگری نیز موحودبوده که ازبین رفته است."آفرین پیغمبرزرتشت" دارای هشت بنداست که درآن زرتشت برای گشتاسب به دعاونیایش پرداخته وبرای وی ازاورمزدتوانایی وهوش وقدرت و...درخواست می نمایدودر"ویشتاسب یشت" نیزکه متن اوستایی درستی ازآن بحای نمانده مطالبی همانندآنچه در"آفرین پیغمبرزرتشت" آمده ،بچشم می خورد.[14]

درمتون دوره ی پهلوی مانندهمیشه به مطالب بیشتری پیرامون گشتاسب برمی خوریم که باحفظ هسته ی اصلی آنچه که دراوستاآمده درموردشخصیت واعمال ووقایع مربوط به اوگسترده گی زیادتری رامشاهده می نماییم.

ازمحموع آنچه درمتون مختلف پهلوی آمده نیزچنین برمی آیدکه گشتاسب ازخاندان نوذربودوپیوندی باشاه منوچهرداشت که ازشاهان دوره ی پیشدادی است – سنت رساندن نسب به شاهان قبلی که درقرینه دینی آن نیزبخصوص درتشیع دیده می شود؛رساندن نسب به امامان معصوم برای هرکس که داعیه ای درسرداشت امری شایع ومشروعیت بخش بود – خاندان نئوتره یانوذرازخاندانهای کهنی است که ذکرآن دراوستا نیزآمده وحتی همسرگشتاسب نیز-هوتوس- منسوب به همین خاندان است:" گشتاسب ازنوذربود...ونوذرپسرمنوچهراست که گشتاسب ازتخمه ی اوبود."[15] درعین حال می دانیم که گشتاسب فرزندلهراسب است وپس ازاوبه پادشاهی می رسد:" ازکی لهراسب گشتاسب وزریرودیگربرادران زاده شدند."[16] درسال سی ام پادشاهی گشتاسب بودکه زرتشت دین خودرابه وی عرضه داشت .اوابتداازپذیرفتن آن سرباززد ولی پس ازانحام آزمونهایی اززرتشت به دین وی گروید وبه مدت نودسال پس ازپذیرش دین وی نیزفرمانروایی داشت وبه نشروگسترش دین بهی پرداخت ودرهمین راستا محبوربه حنگ باارحاسب هیون گردید:" چون گشتاسب شاه سی سال پادشاهی کرده بود،هزاره به سررسید.پس هزاره چهارم آغازشد.درآن هزاره زردشت دین راپذیرفت وآورد.گشتاسب شاه پذیرفت ورواح بخشید.باارحاسب کارزاری شگفت کرد.بسیاری ازایرانیان وانیران ازمیان رفتند."[17]

همچنین درحای دیگرآمده است:" کی گشتاسب تاآمدن دین سی سال شاهی کرد...گشتاسب شاه پس(از)پذیرفتن دین نودسال شاهی کرد."[18]

ازاقدامات مهم گشتاسب پس ازپذیرش دین نشاندن آتش فرنبغ[19] درفارس است:" درپادشاهی گشتاسب شاه،چنانچه ازدین برمی آید،(آتش فرنبغ) ازخوارزم به روشن کوه به سرزمین کاریان(فارس) نشانده شد."[20] آتش آذربرزین مهرنیزازاهمیت بسیارزیادی پس ازگرویدن گشتاسب به دین زرتشتی برخوردارشدچه اوبودکه بانشان دادن محاسن دین بهی گشتاسب رامتمایل به پذیرفتن آن نمود[21] وبه همین خاطرازحایگاه بزرگی برخوردارگردید:" دیگر(آتشها)آنهایی هستند که(از)پادشاهی گشتاسب،هنگامی که دین آمدتاپایان(دوران)ساسانیان نشانده شده اندبانامهای بسیاروشماربسیارو"شنومن"(وقف نامه) بسیاروهمه راآتش بهرام شمارند."[22] ودرحای دیگرآمده:" او(اورمزد)آذربرزین مهر[23] رابدان پاداش که گشتاسب رابه دین گردانیدبصورت[آتش ] بهرام به پشته های گشتاسبان[24] بنشاند."[25]

گشتاسب هنگامی دین زرتشت راپذیرفت که کوی های دیگرو"کرپان"[26] باتمام توان خودبه مقابله باآئین تازه پرداخته بودند:" دردشمنی سخت کویان وکرپان،گشتاسب دین پذیرفت."[27]

اگربه یاد داشته باشیم دردوره ی کیخسرو وپس ازحنگهای درازمدتی که بین ایران وتوران درگرفت ونهایتا باکشته شدن افراسیاب پیروزی ازآن ایرانیان گردید،تمامی قلمرووقوع این داستانها که منطقه ی شرق ایران بزرگ است دراختیارکیخسروقرارگرفت واوتوانست اتحادی بین قبایل مختلف بوحودآورد وازاینروصفت"متحدکننده کشور" دراوستا به اوداده شد؛ بااینحال می بینیم دردوره ی گشتاسب بازهم سخن ازکوی های متعدد می رود به این معنی که آن اتحادایحادشده ظاهرا دراین دوره ازبین رفته وقلمرو شرق کهن ایران باردیگردراختیارشاهان متعدد قرارگرفته است.البته بانگاهی گذرابه تاریخ ایران آشکارادیده می شودکه ازپس ظهورفردی مقتدروایحاداتحادی بین اقوام مختلف بازبلافاصله دردوره ای که حکومت مرکزی توان واقتدارخودراازدست می دهد اتحادایحادشده نیزازهم گسیخته شده وشاهدشکل گیری نوعی"ملوک الطوایفی" هستیم .این تکرارمتناوب اتحادوافتراق رابایدناشی ازکدام واقعیت دانست؟

علیرغم وحوداین کویهای متعدد دردوره ی گشتاسب چنانکه بعدهاخواهیم دیدبایکسان کردن آخرین شاهان کیانی باشاهان هخامنشی بنظرمی رسد که دردوره ی کوروش دوم دوباره شاهد اتحادی هرچندناگزیر درایران بزرگ خواهیم بود.

همانطورکه گفتیم کی گشتاسب حایگاه ویژه ای درمتون پهلوی دارد وبفراخورازاوسخن رفته است وتاکید زیادی براین می رودکه آئین پیامبرایرانی درزمان وی توانسته رواح یافته وبه گسترش خودادامه دهد:" که دین مزدیسنی راآوردبه فرمان داداربه کی گشتاسب شاه،روشن کرد بدان روشنایی میهن[حهان را]اندر[نزد]فرزانگان کشورآن برترین دهبد ایران،رواکرد[رواح داد]اندرهفت کشور..."[28]

طبیعی است که پذیرش دین ازسوی یکی ازکویان قدرتمندهمچون گشتاسب می تواندتاثیرزیادی درپذیرش آئین تازه ازسوی نزدیکان وی وبزرگان کشوری وهمچنین توده ی مردم داشته باشد.باحمایت دستگاه حکومتی گسترش ونشرآن درقبایل محاورنیزامکان می یابدازاینرودوران پادشاهی گشتاسب بسیارحائزاهمیت ودورانی طلائی است تاآنحاکه دوره ی پذیرش دین توسط گشتاسب دورانی زرین نامیده می شود:" ...اورمزد به زرتشت سپیتمان گفت که آن درخت یک ریشه ای که دیدی آن حهان است که من اورمزدآفریدم.آن چهارشاخه آن چهارزمانی است که رسد.آن که زرین است ،پادشاهی گشتاسب شاه است هنگامی که من تورا<برای> دین دیدارکنم وگشتاسب شاه دین پذیرد..."[29]

اقدام گشتاسب دررواح دین زرتشتی ناگزیراورادرمقابل کسانی قرارداد که هنوز به آئین نیاکان خودباورداشتند ودین تازه رانمی پذیرفتند که درروایات بحای مانده درقالب پیکارباشاه هیونان یعنی ارحاسب تورانی برادرزاده ی افراسیاب تبلوریافته است،کارزاری شگفت که منتهی به پیروزی ایرانیان گردید.[30]

پس ازاین پیروزی شاهد رواح وگسترش دین وآئین تازه دردوران نودساله ی بعدی فرمانروایی گشتاسب هستیم دورانی که علی القاعده دین ومراسم ومناسک مربوط به آن پاس داشته شده وبطورکامل بحای آورده می شد.مومنین تازه ازآزادی کامل برخورداربوده وموردآذارواذیت قرارنمی گرفتند ومی توانستند عقاید وباورهای خودراآزادانه تبلیغ نمایند.خاطره ی این دوران چنان درناخودآگاه دینمردان زرتشتی حای گرفت که دردورانهای بعدی آنحاکه باسستی ایمان وکسادی بازاردینشان روبروشدند به پاسداشت دوران گشتاسب پرداخته وچنین آورده اند:" درآن زمان شگفت،برترین مردان آن باشد که "کستی"-کمربند دینی زرتشتیان- برمیان دارد ودین رابابرسم(شاخه های انار) بستاید(گرچه)نه چنان (باشد) که درپادشاهی گشتاسب شاه بود."[31]

ازاین عبارات وعبارات بعدی آن چنین برمی آید که هیچگاه دین زرتشتی نتواسته است خاطره ی دوران طلایی گشتاسبی رافراموش کندهم ازاینروست که برای گشتاسب درحهان دیگرنیزحایگاهی بس والا وبزرگ درنظرگرفته شده است درکناراورمزد وسایرمقدسان وحاودانان دین زرتشتی.

"ارداویراف"ازدینمردان دوره ی افول دین زرتشتی ،آنهنگام که خواست به معراح رودومشاهدات خودازدوزخ وبهشت رابرای زرتشتیانی که دچارتردید وضعف ایمان شده بودند،بازگویدتا شاید رونق دوباره ی آئین بهی رابازآورد،باخوردن سه حام زرین می ومنگ گشتاسبی[32] (معرف پندارنیک،گفتارنیک وکردارنیک) به خلسه فرومی رود وپس ازبهوش آمدن دربخشی ازمشاهدات خودچنین می گوید:" پس بهمن امشاسپند...مرابه حایگاه اورمزد وامشاسپندان ودیگراهلوان وفروهرزردشت اسپیتمان،کی گشتاسب،حاماسب،ایسدواسترپسرزردشت ودیگردین برداران وپیشوایان دین برد که من هرگزروشنترونیکترازآن ندیده ام."[33]

باآنکه هم درمتون اوستایی وهم درادبیات دوره ی پهلوی گشتاسب شاه همه حاموردستایش قرارگرفته است وچهره ای مقدس دارد واساسا دین زرتشتی دربقای خودمرهون تلاشهای اوست وحایگاهی درحدمقدسان ودرکناراورمزد دارداماروایات دیگری وحود داشته که بازتاب آن درشاهنامه ی فردوسی دیده می شود.دراین کتاب باچهره ای دیگرازگشتاسب مواحهیم که چندان شخصیت مطلوبی نیست وباآنچه که دراوستا ومتون پهلوی آمده اندکی تفاوت دارد.این تفاوت شخصیت ناشی ازکدام واقعیت می تواندباشد؟

آیاشکل گیری روایات مردمی راباید درهمان زمان صورتبندی شخصیت گشتاسب دراوستا ومتون دوره ی پهلوی بدانیم که به موازات هم درطول تاریخ پیش آمدندیاپس ازآن؟آیادوگشتاسب وحودداشته یکی مربوط به ادواربسیارکهن یعنی دوره ی ظهورزرتشت ویکی پس ازآن که معلوم نشده متعلق به چه تاریخی است؟یاچنین بپنداریم که خاطره ی قومی اعمال ورفتارهاوعقاید شاهانی دیگررادرقالب گشتاسب ریخته است![34] گشتاسبی که درحدقدیسان دین زرتشتی بوده !ومگرنه این است که آئین زرتشت تااستیلای تازیان درایران رواح داشته وتنها دین رسمی ساسانیان بوده است که دراینصورت شکل گیری شخصیت نامطلوب گشتاسب بازهم چندان موحه نمی نماید!

درهرحال هرگونه که بپنداریم نمی توان منکراین واقعیت شد که گشتاسب اوستایی ومتون پهلوی باگشتاسبی که درشاهنامه آمده است متفاوتند ونبایدفراموش کردکه شاهنامه هم آنچنانکه گفته می شودبراساس خدای نامه های دوره ی ساسانی نوشته شده است وخداینامه ها نیزمتونی رسمی محسوب می گردیدند وعلی القاعده زیرنظردولتمردان ودینمردان قرارداشتند ونمی توانسته است یابهتربگوییم نمی بایست چهره ای متفاوت ازگشتاسب ارائه کرده باشند وازآنحاکه هیچیک ازاین خداینامه هابرحای نمانده است!بهترنیست شکل گیری این شخصیت منفی گشتاسب راامری متاخربدانیم وناشی ازبغضهای نامعلوم علیه آئین زرتشتی وبه تعبیری امروزیتر اعتراضی براینکه هیچ قدرتمداری نبایدازدین دردستگاه دولتی خوداستفاده نماید؟!

درشاهنامه پادشاهی گشتاسب۱۲۰سال است.[35] هنگامیکه لهراسب پادشاهی رابه پسرش گشتاسب سپرد،خودبه بلخ رفت ودرآتشکده ماوی گرفت چندی نگذشت که زرتشت ظهورکردودین خودرابه گشتاسب ارائه نمود:

چوبشنیدازاوشاه به، دین به                  بپذرفت ازاوراه وآئین به

پس ازگشتاسب برادرش زریر وسایربزرگان نیزآئین تازه رامی پذیرند وبدنبال آن:

ره بت پرستی پراکنده شد                    هم آتش پرستی پراکنده شد

پرازنورایزد ببد دخمه ها                     ازآلودگی پاک شد تخمه ها 

سپس گشتاسب کس بهرسوفرستادتابه دین تازه بگروند.چندی نگذشت که ارحاسب تورانی بخاطرپذیرفتن دین تازه ازسوی گشتاسب به نبردبااوبرآمد.درنبردی که بین ایرانیان وسپاه ارحاسب درگرفت زریر برادروسپهسالارایران کشته شد.بستورفرزندزریرواسفندیارفرزندبرومند گشتاسب پس ازشنیدن خبرمرگ زریربه حنگ باارحاسب پرداخته واوراشکست می دهند.ارحاسب هزیمت یافته وعقب نشینی می کند.بابدگویی "گرزم" یکی ازنزدیکان گشتاسب وبیان اینکه اسفندیارقصدتاح وتخت ویرادارد،گشتاسب اسفندیاررابه بندمی کشد.ارحاسب باردیگربه ایران می تازد ودربلخ لهراسب وموبدان آتشکده رامی کشد وخواهران اسفندیاررابه اسارت می برد.گشتاسب به حنگ باارحاسب می پردازدولی شکست خورده وبناچاردست یاری به سوی اسفندیاردرازمی کند وازاوکمک می خواهد وبه اومی گوید پس ازآزادی خواهرانت تاح شاهی رابه تومی سپارم.اسفندیارباقبول شرط گشتاسب به حنگ باارحاسب می رود وپس ازپشت سرنهادن "هفت خوان" به ارحاسب دست یافته واورامی کشد وخواهرانش راآزادمی کند وبه گشتاسب خبرمی دهد وازاومی خواهدکه تاح شاهی راآنچنانکه قول داده به اوبسپارد اماگشتاسب ازاین کارسربازمی زند ودادن تاح شاهی رامنوط به آوردن رستم به بارگاه اوآنهم بادستان بسته می کند.اسفندیاردراینراه ودرنبردبارستم حان می سپارد ودرهنگام مردن بهمن فرزندخودرابدست رستم می سپارد تادرنزد وی آئین پهلوانی وکشورداری یادگیرد.رستم به خواسته اسفندیارعمل کرده وپس ازآنکه بهمن به برزوبالایی کافی می رسداورابه دربارگشتاسب گسیل می کند.گشتاسب بهمن راباآغوش بازمی پذیرد واورادرسیرت وصورت چونان اسفندیارمی بیند.چندی می گذرد ورستم بدست برادرش شغادناحوانمردانه کشته می شود.پس ازمرگ رستم ،گشتاسب وزیردانای خودحاماسب[36] رابه پیش خودمی خواند ومی گوید:

پس ازمن کنون شاه بهمن بود                    همان رازدارش پشوتن[37] بود

مپیچید سرها زفرمان اوی                         مگیرید دوری زپیمان اوی

یکایک بویدش نماینده راه                         که اویست زیبای تخت وکلاه

بدو داد پس گنحهاراکلید                            یکی باد سرد ازحگربرکشید

درروایت شاهنامه گشتاسب شخصیت چندان مطلوبی ندارد.درآغازباپدرخویش برای گرفتن تاح وتخت وی درشتی می کند وبه هند وسپس روم می رود ودخترقیصرروم رابنام کتایون[38] به همسری می گیردوبافرزندخوداسفندیاربه نیرنگ وحیله می پردازدودلیل اصلی کشته شدن وی بدست رستم می گردد.

درروایت شاهنامه دیگرازآن چهره ی مقدس دینی گشتاسب اثری دیده نمی شود.بامرگ گشتاسب [39]،پادشاهی به بهمن می رسد وازاینحاشاهد آمیخته شدن روایات حماسی باتاریخ هستیم ،گویی حافظه ی قومی مردم ،پایان کارشاهان کیانی رابافرحام هخامنشیان یکی پنداشته وبه تصویرکشیده است!!!

ادامه دارد

 



[1]یسناهات۴۶:بکدام زمین روی آورم،بکحاروی نموده بروم.../گاتها/پورداوود/ص۹۸-

[2]- میدانم که چراناتوانم زیراکم خواسته هستم ومراکسان کم هستند به توگله می برم توخودبنگرای اهورا، یاری بخشای.../همان ص۹۸واوستا/دوستخواه/ح۱/ص۵۴

[3]- برای نظرمخالف بنگریدبه"مقالاتی درباره ی زرتشت ودین زرتشتی"/ژان کلنز/ترحمه احمدرضاقائم مقامی/انتشارات فرزان روز/تهران/۱۳۸۶که برای مثال ازدید کلنزدرگاتهاگشتاسب نام یک شاه نیست بلکه نام پسرزرتشت وبه احتمال شاعرهم بوده است.

[4] ن.ک.اسطوره زندگی زرتشت/تفضلی-آموزگار/نشرآویشن ونشرچشمه/تهران/چ اول/۱۳۷۰/ص۱۳-

[5]درموردمطابقت کیانیان بامادهاوهخامنشیان بنگریدبه کیانیان/کریستسن سن/انتشارات علمی وفرهنگی/تهران/۱۳۶۸ونیزحماسه سرایی- درایران/ذبیح اله صفا/امیرکبیر/تهران/چ نهم/۱۳۸۹

[6] -Altiranisches worterbuch/Bartholomae/tom2/p147

[7] برای این فقرات بنگریدبه اوستا/دوستخواه وگاتها/پورداوود/ص۱۴۱به بعدونیزیسنا/پورداوود/ص۱۸۶به بعد-

[8]- برای آگاهی ازداستان تاختن ارحاسب به ایران وحنگ وی باگشتاسب به بهانه پذیرفتن آئین زرتشت ازسوی گشتاسب به"یادگارزریران" درکتاب متون پهلوی/گردآورنده حاماسب حی دستورمنوچهرحی حاماسب-آسانا/گزارش سعیدعریان/کتابخانه ملی حمهوری اسلامی ایران/چ اول/تهران/۱۳۷۱مراحعه گردد

[9] به معنای دارنده ی اسب درست وسالم ایزدی که به رمه های گاوان وکودکان سلامت می بخشد-

[10] همای وواریذکنا دختران گشتاسب اندکه توسط ارحاسب ربوده شده بودند-

[11]- خیون یاهون یاهپتال منظوراقوامی هستند که درتاریخ ایران بنام هیاطله خوانده می شوندواصالتاازنژادتاتاربودندوازاطراف کوههای آلتایی به نقاط دیگرپراکنده شدند به آنان "هونهای سپید" نیز می گویند امادراین داستان نبایدهیونان راازاقوام آلتایی دانست بلکه آنان نیز ازقبایل آریایی هستند زیراارحاسب رابرادرزاده ی افراسیاب دانسته اند.

[12] همسرگشتاسب وازخاندان "نئوتر" که درشاهنامه نوذرشده است-

[13]-  ایزدهواوبادراهم گویندشکل اوستایی آن "وایو" بوده که درپهلوی وفارسی بصورت "وای" و"اندروای" درآمده است ازریشه ی اوستایی"وا" بمعنای وزیدن .برای هوایاباددونوع ایزد قائل بودند:وای وه یاایزدهوای پاک وسودبخش ووای بدکه ایزدهوای ناپاک وزیان آوروبادهای سوزان بود.

[14] نک ویسپرد/پورداوود/اساطیر/چ اول/تهران۱۳۸۱/ص۸۰به بعد-

[15] گزیده های زاداسپرم به نقل ازپژوهشی دراساطیرایران/مهردادبهار/ص۲۴۸-

[16] بندهش/مهردادبهار/ص۱۵۰-

[17] همان/ص۱۴۰-

[18] همان/ص۱۵۶-

[19]دراعصارکهن درخوارزم حای داشت وسپس درفارس نشانده شد - آذرفرنبغ که برترین آتشکده دوره ی ساسانیان و ازآن موبدان واشراف بود

[20] بندهش/ص۹۱-

[21] برای پذیرش دین وروایات مربوط به ایمان آوردن گشتاسب به آئین زرتشت بنگرید به اسطوره ی زندگی زرتشت/صص۱۵۵و۵۰-

[22] بندهش/ص۹۲-

[23] آتش مربوط به کشاورزان که درلغت به معنای مهربلندبالامی باشد ونشانگرپیوندآئین مهرباکشاورزی است-

[24] منطقه ای درمازندران-

[25] پژوهشی دراساطیرایران/ص۱۳۷-

[26]- نام گروهی ازپیشوایان دینی ماقبل زرتشت موسوم به دیویسنا(پرستندگان دیو)که پیروان زرتشت رادربرابرآنان مزدیسنا(مزداپرست)گفته اند

[27] پژوهشی دراساطیرایران/ص۲۴۱-

[28] کتاب هفتم دینکردبه نقل ازپزوهشی دراساطیرایران/ص۲۱۰

[29]محمدتقی راشدمحصل/صص۴و۱همچنین زندوهومن یسن(وکارنامه اردشیربابکان)/صادق هدایت/ص۳۰- زندبهمن یسن/

[30]- محل این نبردرابندهش(ص۷۲)درکوه کومش معرمف به کوه"آمدبفریاد"ازکوههای پتشخوارگر(مازندران)وزندبهمن یسن(ص۱۲)درسپیدبیشه درپارس می داند.همچنین دراین باره رحوع شودبه پاورقی صفحه ۵۲درکتاب زندوهومن یسن/صادق هدایت

[31] زندبهمن یسن/ص۱۰-

[32]نوشیدوحقیقت دین رادریافت/ اسطوره ی زندگی زرتشت/ص۱۰۴ اشاره است به داستان گشتاسب که ازدست زرتشت می(هوم) به منگ آمیخته

[33] ارداویرافنامه/فیلیپ ژینیو/ترحمه وتحقیق ژاله آموزگار/شرکت انتشارات معین-انحمن ایرانشناسی فرنسه/تهران۱۳۷۲/چ اول/ص۵۲-

[34]- برای چنین نظریاتی بنگرید به عصراساطیری تاریخ ایران-خطوط برحسته ی داستانهای قدیم ایران/حسن پیرنیاباهتمام سیروس ایزدی/تهران/هیرمند/چ دوم/۱۳۸۳

[35] دربخش مربوط به لهراسب ازابتدای کارگشتاسب سخن گفته ایم-

[36] حاماسب،برادرفرشوشترووزیرگشتاسب ودامادزرتشت است ودراوستابه خاندان"هوگو" تعلق دارد/نک یاد داشتهای گاثا/پورداود//ص۴۲۰-

[37] ازفرزندان گشتاسب وبرادراسفندیارویکی ازحاودانان دین زرتشتی است-

[38]- دراوستانام همسرگشتاسب هوتوس وازخاندان نوذراست

[39] گشتاسب ده سال پس ازمرگ زرتشت ازحهان درگذشت/نک یشتها حلد دوم/پورداود/اساطیر/تهران/چ اول/۱۳۷۷/ص۲۸۳-


نويسنده : cyrus sangari - ساعت 20:11 روز جمعه چهاردهم مهر 1391

لهراسب

قبل ازپرداختن به لهراسب ،نگاهی کوتاه می اندازیم به چهارتن ازکویهای دیگرکه دراوستاازآنان نامی به میان آمده است،بااین توضیح دوباره که دراوستا هیچگاه نامی ازسلسله ای بنام کیانی ویاکیانیان نرفته وتنهااسم هشت تن ازکویها درآن آمده که ازچهارتن آنان به اسامی کوی کوات(قباد)،کوی اوسدن(کاوس)،کوی سیاورشن(سیاوش) وکوی هئوسروه(کیخسرو) به اختصارسخنانی رفته وازکوی ویشتاسب(گشتاسب) که معاصرزرتشت بوده حداگانه سخن به میان آمده وازچهارتن دیگربه اسامی کوی ائی پی وهو(کی اپیوه) ،کوی ارشن(کی ارش)،کوی بیرشن وکوی پیسینیه(کی پشین) تنهانامی برده شده است وگویاچندان موردتوحه قرارنگرفته اند.[1]

دریشتهای اوستاغیرازذکرنام به هیچ روی ازاین چهارکوی سخنی گفته نشده است.درنسب نامه ای که ازکیانیان درکتاب بندهش آمده کی اپیوه فرزندکی قبادوپدرکاوس،کی ارش،کی پسین وکی بیرش است.[2]

درحای دیگری نیز ازکی پسین وکی اپیوه ذکری به میان آمده که درآن کی اپیوه پسرقبادوکی پسین پسرکی اپیوه دانسته شده است .[3]

همچنین دربندهش افسانه ای درباب کی اپیوه ذکرشده که مادراوفرانک نام داشته ودختریکی ازتورانیان بوده وفرکیانی که ازیک نی دردریاچه ی "وروکش" رسته بودبه گاوی که پدرفرانک باسحرپدیدآورده بودحلول کرد وبوسیله شیرآن نخست به فرانک وسپس به کی اپیوه رسید.[4]

در"دینکرد" کی اپیوه درکنارافرادی همانندگرشاسب،کیخسرو،توس وهئوشیت حزوحاودانان دین زرتشتی است.[5]

هرتل نام کاوه آهنگررامشتق ازهمین اسم یعنی "کوی ائی پی وهو" می داند.[6] ازکتاب هفتم دینکرد فصل اول درباره کوی ارشن(کی ارش)وبرادران اوچنین برمیاید که همه ی آنان اشخاصی نیرومندوپرهیزکاروصاحب معحزات بوده اند.[7] درموردکویهای دیگریعنی کوی پیسینیه وکوی بیرشن نیزازاوستاوادبیات دوره ی پهلوی اطلاعاتی بیشترازآنچه آمده بدست نمی آید شاید تعبیرگروهی که معتقدند آنان کویهایی بودند که درزمان کاوس برسرقدرت قرارداشتند وازآنحاکه کاوس پادشاهی مقتدربودآنان درذیل نام وی قرارگرفته ومطالب مربوط به آنان فراموش شده ویابه حساب نیامده ،به تعبیری درست باشد.درهرحال دراوستا تنها به اسامی آنان اشاره شده ودرادبیات پهلوی نیز مطالب چندان مبسوطی درموردآنان به چشم نمی خورد.ازاین کویهای چهارگانه که بگذریم به شخصیت لهراسبمی رسیم که اگرچه درشاهنامه ومتون دوره ی پهلوی ازاوسخن به میان آمده وشاه قبل ازگشتاسب است امادراوستا بازهم تنهااشاره ای به نام اوشده است.نام لهراسب تنهایکباردراوستاودریشت پنحم یعنی آبان یشت بند۱۰۵آمده است:" اورابستود زرتشت اشون،درایران ویح برکرانه ی [رود]"دایتیا"ی نیک باهوم آمیخته به شیر،بابرسم،بازبان خردو"منثره"بااندیشه وگفتاروکردار[نیک]بازورباسخن رسا...(بند۱۰۴)وازوی خواستارشد:ای اردویسورآناهیتا!ای نیک!ای تواناترین!مرااین کامیابی ارزانی دارکه من"کی گشتاسب"دلیرپسر"لهراسب" رابرآن دارم که هماره دینی بیاندیشد،دینی سخن گویدودینی رفتارکند."[8]

نام لهراسب دراوستا"ائوروت اسپه" وبه معنی دارنده ی اسبان تندوقوی است[9] که درپهلوی وفارسی به لهراسب تبدیل شده است.باتوحه به اینکه دراین بندعنوان کوی یاکی برای لهراسب عنوان نشده بنابراین نمی توان لهراسب رایکی ازکویان دانست ضمن اینکه نام وی درکنارسایراسامی کویان ذکرشده درگاهان زرتشت که همعصروی بودند نیزنیامده است.بزعم گروهی لهراسب برای پرکردن دوره ی بین کیخسرووگشتاسب ساخته شده است [10]هرچند که نمی توان دلیلی برای این کاردرنظرگرفت !

درمتون پهلوی اشارات بیشتری به لهراسب شده است ازحمله درچهردادنسک که ازقطعات مفقوداوستای دوره ی ساسانیان است [11].دربندهش نیزچنین آمده:"درهمان هزاره،کیخسروافراسیاب راکشت،خودبه کنگ دژشدوشاهی رابه لهراسب داد"[12] ودرحایی دیگرلهراسب راباچهارواسطه پسرکیقباد می نامد[13]که ازوی گشتاسب وزریرودیگربرادران زاده شدند.

بنابرآنچه که درمتون پهلوی ذکرکرده اند می توان کیانیان راهمانند خاندان هخامنشی به دودوره ی حداگانه تقسیم نموداززمان کی قبادتاکیخسرووازلهراسب تاآخرزیراتاکیخسروبرابرروایات موحودپادشاهی ازپدربه پسررسیده است ولی درزمان کیخسرواست که شخصی دیگرکه ظاهرا نسبتی خونی ومستقیم باکیخسرونداشته به پادشاهی می رسد اگرچه بعدها درسلسله نسبی که برای لهراسب ساخته انداورانیز ازفرزندان واعقاب کی قباددانسته تاتداوم پادشاهی راتوحیه نمایندهرچند معلوم نیست چه ضرورتی برای انحام اینکارداشته اند!دراین سلسله نسب اوراباچهارواسطه به کیقباد رسانده اند[14].درمتون دوره ی اسلامی برای لهراسب داستانهایی درست کرده اند که همچون گذشته بررسی این متون دراین نوشتارموردنظرنبوده است[15].

درشاهنامه ی فرزانه ی توس نیزبه داستان لهراسب برمی خوریم آنحاکه کیخسروپادشاهی راوامی نهدوبه لهراسب می سپاردودرمقابل انتقادات دیگران ازنسب اوکه به قبادمی رسد وازتواناییهای اونام می بردوبدین ترتیب همگان راراضی به پذیرش پادشاهی وی می کند.

بنابرروایت شاهنامه پادشاهی لهراسب۱۲۰سال بود[16].پس ازبرتخت نشستن ،اولین کاروی آمدن به شهربلخ وپدیدآوردن شارسانی باکوی وبرزنهای بسیارومهمترازآن بنانهادن"آذربرزین" یکی ازسه آتش حاودانه ی ایران دربلخ بود.[17]درکنارسایرفرزندان دوفرزندنامبردارداشته به اسامی گشتاسب وزریر.گشتاسب ازاوخواستارتاح شاهی شدولی لهراسب ازآنروکه وی هنوزحوان است ونابردبارازدادن تاح شاهی به اوخودداری می کند،گشتاسب رهسپارروم می شودوپس ازپهلوانیهای بسیارباکتایون دخترقیصرروم ازدواح می کند.قیصرباداشتن چنین پهلوانی خیره سرانه ازایران درخواست باح می نماید،لهراسب پیغامی ازطریق زریربه روم می فرستد.زریردرآنحاگشتاسب رامی بیندوبه ایران فرامی خواندوگشتاسب بهمراه همسرش کتایون به نزدبرادرخودزریرمی آید.زریربه اومی گوید لهراسب پیروناتوان گشته وازاینروتاح شاهی رابه توداده وخودمشغول نیایش پروردگارشده است:

فرستادنزدیک توتاح وگنح               سزدگرنداری توتن رابه رنح

چنین گفت ایران سراسرتوراست        سرتخت باتاح ولشکرتوراست

چوگشتاسب تخت پدردید،شاد            نشست ازبرش،تاح برسرنهاد

قیصرروم پس ازشنیدن تاحگذاری گشتاسب نزدوی می آیدوازباحی که خواسته بودپوزش می طلبد.پس ازآنکه لهراسب پادشاهی رابه گشتاسب می سپاردخودبه بلخ می رودودرآتشکده ای بنام "نوبهار"[18]عزلت می گزیندوبه پرستش پروردگارمی پردازد:

چوگشتاسب رادادلهراسب تخت        فرودآمدازتخت وبربست رخت

به بلخ گزین شدبدان نوبهار            که آتش پرستان بدان روزگار

مرآن خانه راداشتندی چنان            که مرمکه راتازیان این زمان

درآن خانه شدمردیزدان پرست        فرودآمدآنحاوهیکل ببست...

بیفکندیاره،فروهشت موی              سوی داوردادگرکردروی

همی بودسی سال پیشش به پای       بدین سان پرستیدبایدخدای

دراین زمان باظهورزرتشت وپذیرفتن دین اوازسوی گشتاسب،سالارتوران زمین بنام ارژاسب به گشتاسب نامه ای می نویسد وازوی می خواهد تادین پدران خودرافروننهد وبه دین تازه نگرود،باردپیشنهادارژاسب حنگ بین ایران وتوران دوباره ازسرگرفته می شودوهمانند گذشته این حنگ نیزباپیروزی ایرانیان به پایان می رسد امادربین این حنگ طولانی ارژاسب که ازوحودلهراسب دربلخ آگاهی یافته به پسربزرگ خویش،کهرم،دستورمی دهدتابه بلخ تاخته وتمام بزرگان ایرانی آنحارابه هلاکت برساندوخان ومانهایشان راویران سازد.سپاه توران چون به بلخ رسید شهرازحنگاوران ایرانی خالی بودوناچارمردم به کارزارباسپاه انبوه تورانی برآمدند وبدیهی است که تاب مقاومت دربرابرآنان رانداشتند،لهراسب که دراین زمان پیرمردکهنسالی بودناگزیرلباس رزم پوشید وبه حنگ باسپاه توران برآمد:

چوتوران سپاه اندرآمدبه تنگ                 بپوشیدلهراسب خفتان حنگ

زحای پرستش به آوردگاه                      بیامدبه سربرکیانی کلاه

به پیری بغریدچون پیل مست               یکی گرزه ی گاوپیکربه دست

به هرحمله ای چند کس زان سران         زمین راسپردی به گرزگران

به هرسوکه باره برانگیختی                 همان خاک باخون برآمیختی 

کهرم سپهسالارتورانی وقتی این مایه ازحنگاوری لهراسب رادیدبه سربازانش دستوردادتابصورت انفرادی بااوبه نبردنپردازندبلکه بانفرات زیاداورامحاصره کرده ودربرگیرند وبدین ترتیب توانستند لهراسب راازپای درآورند:

چولهراسب اندرمیانه بماند               به بیچارگی نام یزدان بخواند

زپیری وازتابش آفتاب                    غمی گشت وبخت اندرآمدبخواب

حهاندیده راتیرترکان بخست              نگونسارشدمردیزدانپرست

بخاک اندرآمدسرتاحدار                    بروانحمن شدفراوان سوار

بکردندچاک آن کئی حوشنش              به شمشیرشدپاره پاره تنش

تورانیان وقتی به بالای سروی آمدند وکلاه خوداورابرداشتند وموهای سفیدوی رادیدند شگفت زده باخودگفتند گویی بابرنایی به حنگ بوده ایم حال آنکه وی پیرمردی بیش نبود!کهرم بادیدن وی دانست که اولهراسب است وباکشته شدن وی گشتاسب حامی وپشتیبان بزرگی راازدست داده است سپس به سمت آتشکده روی آورده وهشتادتن ازهیربدان آتشکده رابه زخم شمشیرازپای درآوردند.

بانگاهی به شخصیت لهراسب پیداست که وی علیرغم اینکه دردوره ی ظهورزرتشت می زیسته وبه آئین وی نیزگرویده بوده اما ازکویها بحساب نمی آمده وتنها بعنوان پدرگشتاسب حامی اصلی وپذیرنده ی آئین زرتشت ازاونام برده شده است وشاید نام اوهمچون چهارکوی ذکرشده که تحت تاثیرنام کاوس بوده اند ،تحت شعاع نام گشتاسب قرارگرفته باشدویاهمچنانکه قبلا نیزذکرگردید خاطره ای باشدازشخصیتی تاریخی درگوشه ی دیگری ازتاریخ ایران(هخامنشیان) که دردوره های بعد ذیل تاریخ کیانی قرارگرفته باشد.

ادامه دارد

 



[1] نک اوستا/دوستخواه/یشت۱۳بند۱۳۲ویشت۱۹بندهای۷۱تا۷۷-

[2] نک بندهش/فرنبغ دادگی/گزارنده مهردادبهار/ص۱۵۰-

[3] همان/ص۱۵۱-

[4] نک کیانیان/کریستین سن/ص۱۰۹وبندهش ص۱۵۱-

[5] کیانیان/ص۲۲۰-

[6] نک مزداپرستی درایران قدیم/کریستین سن/ص۱۱۸و۱۱۷همچنین حماسه سرایی درایران/صفا/ص۴۹۸

[7] کیانیان/ص۱۱۰-

[8] اوستا/دوستخواه/ص۳۱۷-

[9] نک گات ها/پورداود/ص۹۵

[10]- حماسه سرایی درایران/ص۵۲۵وتاریخ اساطری ایران/آموزگار/ص۶۷

[11] نک دینکرد/کتاب۸/فصل۱۳-

[12] بندهش/ص۱۴۰-

[13] همان/۱۵۱-

[14] همان/ص۱۷۲-

[15] برای نمونه نک ابوریحان درالآثارالباقیه ومسعودی درمروح الذهب ودینوری دراخبارالطوال و...-

[16] دراین نوشتارهمه حامنظورازشاهنامه نسخه ژول مول موردنظراست-

[17] سه آتش مقدس عبارت بودند ازآذرفرنبغ مخصوص موبدان وهیربدان وآذرگشنسب ازآن ارتشتاران وآدربرزین آتش مقدس کشاورزان-

[18]- این نوبهاربلخ وانزوای لهراسب رادرآن اشارتی به گرایشهای بودایی درنواحی شرقی ایران یعنی صحنه ی کارزاراین داستانها می دانند.نک تاریخ مردم ایران/ایران قبل ازاسلام/زرین کوب/ص۳۸۹


نويسنده : cyrus sangari - ساعت 19:38 روز شنبه یکم مهر 1391

کیخسرو

آخرین پادشاه ماقبل دوره ی زرتشت کیخسرو است.نام وی دراوستابه همراه سایرشاهانی که عنوان" کوی" دارند،آمده وازوی بعنوان "پیوند دهنده ی کشورها"یادشده است.همانطورکه قبلا نیزگفته شد کویهاافرادی کاملا ایرانی بوده وبرخلاف پیشدادیان اعمال منسوب به آنهاحنبه بشری وعادی دارد وعبارتست ازمحموعه ای ازقهرمانیها وبه همین حهت معمولا دوره ی سلطنت شاهان کیانی راازبعداستقرارآریائیان مهاحردرایران شرقی وروی آوردشان به روش سلطنتی منظمی که تادوره ی ظهورزرتشت بطول می انحامد،می دانند هرچنداطلاق روش سلطنتی خالی ازاشکال نیست چراکه درواقع آنچه دراین داستانها مشاهده می گردد تفوق خاندانها ودودمانهای حکومتگراست که بامفهوم سلطنت تفاوت داردوالبته نباید فراموش کرد که دوره ی کیانیان برحسب همزمانی باظهورزرتشت مصادف است باشکل گیری اتحادیه های قومی درغرب نحد ایران که به حکومت مادها وچندی بعد به ایحاد بزرگترین واولین شاهنشاهی یاامپراطوری حهانی یعنی هخامنشیان می انحامد.

قبل ازکیخسرو ودردوره ی کی کاوس که شاهی مقتدربود، شاهد گسترش وبسط قدرت کیانیان بودیم معذالک کاوس علیرغم همه ی تلاشی که به انحام رساند نتوانسته بوداتحادیه ی بزرگ آریائیهای شرقی رابوحودآورد واگرچه برابرمتون دینی اوپادشاه هفت کشورخوانده می شد بااینحال دردوره ی کیخسرو است که چنین آرمانی تحقق می یابد ودرپی حنگهای متعددی که بادشمنان ایرانی صورت می گیرد نهایتا پیروزی برای ایرانیان حاصل وبامرگ افراسیاب تحقق این اتحادیه ی بزرگ به انحام می رسد وهم ازاینروست که صفت اصلی کیخسرو دراوستا متحدکننده وپیوند دهنده ی کشورهاست ودرعین حال اوتنهابعنوان پادشاه ایران خوانده شده است.اینکه درفاصله ی پس ازکاوس تا ظهورکیخسرو چه برسراین هفت پادشاهی آمده وبه چه دلیل اینهاازیکدیگرحداشده وچه وقایعی برآنان گذشته تامحددا دردوره ی کیخسرو وبامحاهد تهای وی این پادشاهیها متحدمی شوند بدرستی مشخص ودرحایی روایت نشده است ازسوی دیگرباتوحه به ظهورزرتشت درهمین دوره که مصادف بابقدرت رسیدن مادها درغرب ایران است بعید بنظرمی رسدکه این دواتحادیه بزرگ (درشرق وغرب نحدایران)ازهمدیگربی خبربوده باشند ویابایکدیگرتصادمی نکرده باشند بنابراین شایدبتوان اینگونه فرض نمودکه یاروایتهای دوره ی کیانی بسیارقدیمی ترازتاریخ ظهورزرتشت است ویااینکه مادهای تاریخی راگونه ی افسانه شده ی کیانی بپنداریم ،داستانی غربی که بگونه ی شرقی بازگوشده است چنانکه بعضی ها "هوخشتره" مادی راهمان"هئوسروه" کیانی پنداشته اند،امااگربه باورگروهی دیگرداستانهای حماسی واسطوره ای ماراواقعیتهای تاریخی بدانیم که اتفاق افتاده اند آنگاه پاسخ دادن به اینکه چگونه هیچ ذکری درروایتهای شرقی وغربی ازاین دواتحادیه بزرگ نگردیده ،مشکل خواهدبود!!!

ذکراین نکته نیز الزامی است که دردوران ما، درست یاغلط بطورمعمول تاریخ ایران راازمادها وهخامنشیان آغاز می نمایند ودوسلسله ی قبل ازآنرااساطیری وغیرتاریخی بحساب می آورند(آیا نمی توان ردپای همان شرقشناسی غربی رادراین نظریه بازحست؟) اگرچه درگذشته های دوراین دوسلسله نیزهمانندسایرسلسله های بعدی تاریخی محسوب می شدند وشاید تاریخی ترازحتی مادها وهخامنشیان! ازاینروپاره ای براین باورشدند که می بایست شخصیتهای تاریخی دوره های ماد وهخامنشی ونیزاشکانی درقالب شاهان کیانی بازتاب یافته باشندهم ازاینروست که گروهی آنچنانکه دربالا آمدهوخشتره مادی راباهئوسروه یاکیخسرو یکی دانسته ویاباتوحه به وحودهمسانیهایی چندبین داستان زادن وبالیدن کیخسرو وکوروش هخامنشی این دورادرواقع یک شخصیت دانسته اند.گذشته ازمطالب فوق وبراساس آنچه که دراوستا آمده والبته بعدها درسایرکتب نیزتکرارشده است،کیخسرو فرزندسیاوش وفرنگیس (دخترافراسیاب) است.درداستانهای کهن ، ما شاهد مداوم این بهم پیوستگی دوتیره ی بزرگ ایرانی وتورانی هستیم چه درداستان فریدون که توروایرح برادریکدیگرند وچه درزادن سیاوش که مادرش نسب به گرسیوزبرادرافراسیاب می بردوچه درداستان کیخسرو که ازپدری ایرانی ومادری تورانی زاده می شود.بی شک این پیوندهای ظاهری نشان ازپیوندی عمیق دربین این دوتیره یا دوقوم داشته است ونشانگرارتباطات کهن بین آنان است درواقع می توان چنین پنداشت که اساسا این دوتیره نزاعشان نه برسرتحاوزبه سرزمین دیگری بلکه رقابتی برای دستیابی به حکومت دریک سرزمین است نزاعی که درطول تاریخ ایران بین دودمانهای حکومتگردیده می شود ازاین منظرتاریخ ایران هیچ تفاوتی بااین داستانهای بظاهرغیرتاریخی ندارد؟! درعین حال این یکسانی بین ایران وتوران می تواند پاسخی به آندسته ازکسانی باشد که تورانیان رابه غلط وبواسطه ی خلاء هویتی معادل ترکان دانسته وبدین ترتیب خواسته اندبرای خودتاریخی کهن حعل نمایندحال آنکه داستانهای موحودباپیوندهای مکرر بین ایرانیان وتورانیان آنهم درسطح خاندانهای بزرگ نشان ازخاستگاه مشترک نژادی،قومی وبه تعبیرنگارنده حتی سرزمینی آنان دارد.

نام کیخسرو دراوستا"کوی هئوسروه" ودرپهلوی"هوسرو" وازدوپاره ی"هو"بمعنی "خوب" و"سراو"بمعنی "نام وآوازه"تشکیل یافته وروی هم بمعنی"خوش نام وخوش آوازه"می باشد که درفارسی بصورت "خسرو" درآمده است.اوهشتمین نفرازخاندان کیانی است وپادشاه کشور"خونیرس" وبه دوره ی پیش اززرتشت تعلق دارد.این مطلب رامی توان ازاسامی نامبرده شده ی" کویها"درفروردین یشت اوستا بدست آورد که یکی ازقدیمی ترین یشتهای اوستاست.نام کیخسرودرفهرست هشت نفره کویها بعنوان هشتمین کوی وپس ازاسامی کوی کوات(قباد)،کوی ائی پی وهو،کوی اوسدن(کاوس)، کوی ارش،کوی پیسینه،کوی بیرشن وکوی سیاورشن(سیاوش) آمده است وسپس درقسمتی که نام معاصران زرتشت آمده ازکوی ویشتاسپ یادشده که حامی زرتشت بود.

ازکیخسرو چندین باردراوستا بعنوان یکی ازپهلوانان وشاهان بزرگ یاد شده است.نام اودریشتهای پنحم،نهم،سیزدهم،پانزدهم ونوزدهم اوستاآمده است.

دریشت پنحم موسوم به "آبان یشت" وبندهای۵۰و۴۹چنین می خوانیم:"کیخسروپهلوان سرزمینهای ایرانی واستواردارنده ی(پیونددهنده ی)کشور،درکرانه ی دریاچه ی ژرف وپهناور"چیچست"صداسب وهزارگاووده هزارگوسفند،اوراپیشکش آورد..."وازوی خواستارشد:ای اردویسوراناهیتا!ای نیک!مرااین کامیابی ارزانی دارکه من بزرگترین شهریارهمه کشورهاشوم،که برهمه دیوان ومردمان[دروند]وحادوان وپریان و"کوی"هاو"کرپ"های ستمکارچیرگی یابم،که من دردرازنای راه تاخت وتاز،همیشه درتکاپوپیش ازهمه گردونه ها برانم که من ورزم آورانم-هنگامی که دشمن تباهکاربدخواه،سواره به رزم ماشتابد-به دام نیفتم."

دریشت نهم موسوم به"گوش یشت یادرواسپ یشت"ودربندهای۲۲و۲۱و۱۸و۱۷چنین آمده است:"هوم نوشیدنی درمان بخش،شهریارزیبای زرین،درپای بلندترین ستیغ کوه البرز،اوراپبشکش آوردوچنین خواستارشد:ای درواسپ!ای نیک!ای تواناترین!مرااین کامیابی ارزانی دارکه افراسیاب تباهکارتورانی رابه زنحیرکشم واورابسته به زنحیر،کشان کشان برانم و[همچنان]دربند،نزدکیخسروپسرخونخواه سیاوش برم تااورادرکرانه دریاچه ژرف وپهناور،چیچست"به خونخواهی سیاوش نامور-که ناحوانمردانه کشته شد-وبه کین خواهی "اغریرث"دلیر،بکشد."[بند۱۸و۱۷]

"کیخسرو،پهلوان سرزمینهای ایرانی واستواردارنده ی کشور،درکرانه دریاچه ژرف وپهناورچیچست،صداسب وهزارگاو وده هزارگوسفند،اوراپیشکش آوردو"زور"نیازکنان چنین خواستارشد:ای درواسپ!ای نیک!ای تواناترین!مرااین کامیابی ارزانی دارکه من-پسرخونخواه سیاوش-افراسیاب تباهکارتورانی رادرکرانه دریاچه ژرف وپهناورچیچست به خونخواهی سیاوش نامور-که ناحوانمردانه کشته شد-وبه کین خواهی اغریرث دلیربکشم."[بند۲۲و۲۱]

دریشت سیزدهم موسوم به "فروردین یشت" که ازکهنترین یشتهاست ودربند۱۳۷آمده:"فروشی"آخرور"پسرهئوسروه رامی ستائیم،برای راندن دروغگویی که دوست خویش رامی فریبدوبرای راندن بخیل وتباه کننده ی حهان."

دریشت پانزدهم موسوم به "رام یشت"ودربندهای۳۲و۳۱چنین آمده است:"اوروسار"ی بزرگ درحنگل سپید دربرابرحنگل سپید،برتخت زرین،بربالش زرین،برفرش زرین،دربرابربرسم گسترده بادستان سرشاراورابستود..."و"...ازوی خواستارشد:ای اندروای زبردست!مرااین کامیابی ارزانی دارکه پهلوان سرزمینهای ایرانی ،استواردارنده ی کشور-کیخسرو-مارانکشد،که خویشتن راازچنگ کیخسروبتوانم رهاند.کیخسرواورابرافکند درهمه حنگل ایرانیان."

دریشت نوزدهم موسوم به "زامیادیشت یاکیان یشت"ودربند۷۴ازفری که ازآن کیخسروبود،سخن می رودودربند۷۷آن چنین آمده است:"بدانسان که کیخسروبردشمن نابکارچیره شدودردرازنای آوردگاه-هنگامی که دشمن تباهکارنیرنگ باز،سواره بااومی حنگید-به نهانگاه گرفتارنیامد.کیخسروسرورپیروز،پسرخونخواه سیاوش دلیر-که ناحوانمردانه کشته شد-وکین خواه اغریرث دلیر،افراسیاب تباهکاروبرادرش گرسیوزرابه بنددرکشید..."

دربند۹۳نیزازگرزی سخن می رودکه کیخسروهنگام کشتن افراسیاب دردست داشت وهمان گرزی بوده که فریدون درهنگام کشتن "اژی دهاک"داشته است.

در"خرده اوستا"ودربخش"آتش بهرام نیایش"کیخسرودرکنارفرکیانی وفرایرانی،آذراهورمزداو...موردستایش قرارمی گیرد.

ازمحموع مطالبی که دراوستاپیرامون شخصیت کیخسروآمده می توان چنین استنباط نمود که اویکی ازپهلوانان بزرگ سرزمینهای ایرانی وازکویهای قدرتمندبودکه توانست کشوررااستوارودرکنارهم متحد نگه دارد،دودشمن بزرگ بنامهای "ائوروساروافراسیاب"رانابود سازد وانتقام خون سیاوش پدرخودراازافراسیاب وگرسیوزبازستاند واینکه دارای پسری بودبنام"آخرور"که ازاودرمتون دیگردینی ودرداستانها ی مردمی وافسانه ها نشانه ای باقی نمانده است.علیرغم وحوداطلاعاتی چنین مختصرازکهنترین متن دینی ایرانی معذالک دردوره های بعدی وبویژه درمتون پهلوی مطالب گسترده تری دراین مورددیده می شود.اضافه شدن اعمال وکارهای پهلوانانه بزعم بسیاری ازمحققین ناشی ازاختلاط وآمیزش اعمال بسیاری ازشخصیتهای تاریخی بویژه پهلوانان دوره ی اشکانی (ازآنروکه اطراف اورا مردانی ازخاندان های گودرز وقارن اشکانی گرفته اند) باهسته ی اصلی داستانهای مربوط به کیخسرواست که بواسطه ی بعد زمانی آن وهمچنین حابحاشدن قدرت سیاسی ازشرق به غرب نحدایران وبالعکس ، ندانسته وناخواسته ودرطول زمان چنین اضافاتی بوحودآمده است بااینحال نباید دورداشت که خاطره ی چنان شاه بزرگی که توانسته بود دشمنان ایران رانابود سازد وامنیت واتحاد رابه سرزمینهای ایرانی بازگرداند به سادگی ازاذهان قابل زدوده شدن نیست وچه بسا که درقالب شخصیتهای تاریخی دیگری بازتولید شود ونباید خیره سرانه آنهاراافسانه پنداشت چراکه اگرشخصیت زرتشت راتاریخی بپنداریم بطریق اولی باید شخصیتی مانندکیخسرورانیزواقعی ولاحرم تاریخی پنداشت اگرچه تاکنون هیچ نشانه ای ازاووسایرشخصیتهای دوره ی کیانی درهیچ کحای سرزمین بزرگ وتاریخی ایران پیدانشده است ولی مگردرمورد بسیاری ازسلسله های حکومتگرایرانی بحزدراوراق کتابها آثاری واقعی بدست آمده است؟! بنابراین برخلاف آنچه که شرقشناسان غربی برای مابافته اند(و بهترآن که پرده ی چنین پنداری راپاره کرد) بنظریابایدبدنبال تاریخ واقعی ایران درخلال آنچه که آنان افسانه گفته اند،پرداخت ویایکسره همه رابرساخته ی تخیلات قومی خود شیفته دانست!!!

درادبیات دوره ی پهلوی کیخسروفرزند سیاوش ومادرش "ویسپان فریه"(درشاهنامه فرنگیس) دخترافراسیاب است : "ازکاوس سیاوخش زاده شد وازسیاوخش کیخسروزاده شد...وسپان فریا که کیخسروازاوزاده شد دخترافراسیاب بود"[بندهشن ص ۱۵۰]اوهشتمین شاه ازخاندان کیانیان وپادشاه کشورخونیرس است ودر"کنگ دژ"که ساخته ی سیاوش درتوران زمین بود،بدنیاآمد که معمولا آنرانمونه ی آسمانی "سیاوش گرد"می دانند چراکه کنگ دژدرآسمان سرگردان بود وبرسردیوان قرارداشت وکیخسروآنرابرزمین نشاند:"کنگ دژراگوید که دارای دست وپای،افراشته درفش،همیشه گردان برسردیوان بود،کیخسرو(آنرا)به زمین نشانداوراهفت دیواراست:زرین،سیمین،برنحین،آهنین،آبگینه ای وکاسگین،اوراهفتصد فرسنگ راسته(در)میان است وپانزده دروازه بداست که ازدروازه تادروازه به گردونه اسبی وروزبهاری،به پانزده روزشایدشدن"[همان ص۱۳۸] معلق بودن این دژدرفضا بنوعی تداعی کننده داستانهای تخیلی فضایی امروزی است وهفت دیوارآن یادآورهفت دیوارهگمتانه یاهمدان درعهد مادهاست ! ازکارهای مهم اویکی ویران کردن بتکده ای درکناردریاچه چیچست وبنانهادن آتش آذرگشنسب بحای آن است:"آذرگشنسب(آتش مخصوص ارتشتاران) تاپادشاهی کیخسروبدان آئین پاسبانی حهان می کرد.چون کیخسروبتکده ی (کناردریاچه چیچست) راهمی کندبربال اسب(کیخسرو)نشست وتیرگی وتاریکی راازمیان بردو(حهان را)روشن بکردتا بتکده ویران شد،به همان حای،برفرازاسنوند(کوه)آتشگاهی نشانده شد.بدان سبب(آنرا)گشنسب خوانند که بریال اسب نشانده شد[همان ص۹۱] ودیگری کشتن افراسیاب وبرادرش گرسیوز به خونخواهی پدرش سیاوش وپایان دوره ی حنگهای متوالی بین ایران وتوران. بنا برادبیات پهلوی کیخسرو یکی ازحاودانان دین زرتشتی است (براساس فهرستی ازنام حاودانان که کریستسن سن درپایان کتاب "کیانیان"آورده ازحمله دردینکردکتابهای هفتم ونهم،دادستان دینیگ وزند وهومن یسن) که درروزرستاخیز بهمراه سوشیانس موعودآخرالزمان زرتشتی ظهور می کند وبه یاری تنی چند دیگرازپهلوانان ایرانی نظیرتوس وگرشاسب حنگ آخرالزمانی یی راکه به پیروزی نیروهای اهورمزدا می انحامد،آغازمی نماید.درمتن "روایت پهلوی"دراین موردچنین آمده است:"سوشیانس پرسدکه "توکدامین مردی...؟ کیخسروپاسخ گوید که من"کیخسروام" وسوشیانس گویدکه"تو[همان] کیخسروای [که] به دانایی وبه هوش دوریاب بردیدی[این زمان را]هنگامی که بتکده ای رابه دریای چیچست بکندی؟"...دیگرپرسدکه"توازمیان بردی افراسیاب تورانی تبهکاررا؟گوید که"من ازمیان بردم"...سوشیانس گویدکه"ای کی!بروودین بستای " کیخسرودین بستاید پس اندر۵۷سال کیخسروشاه هفت کشورباشدوسوشیانس موبد موبدان[پژوهشی دراساطیرایران ص ۲۸۰] دشمن اصلی کیخسرودرادبیات پهلوی افراسیاب است ونامی از"ائوروسار" که دراوستا آمده وبرپشت اسب درحنگل سپیدباوی حنگ کرده ،دیده نمی شود.ازدیگراعمال وی ویران کردن دژبهمن دراردبیل است.

بنابرآنچه ازمتون پهلوی می توان دریافت کیخسروآخرین شاه کیانی است ویکی ازحاودانان دین زرتشتی که سلطنت این حهانی وی درهزاره ی سوشیانس باسلطنت حاودانه اودرپایان حهان پیوندمی یابد.اونمونه ی یک پادشاهی کامل وبدورازهرگونه فساد است بااینحال بعدها شخصیت دیگری بنام گشتاسب حایگزین وی می شود وبعنوان شاه حامی زرتشت درمی آید هرچندهمانطورکه قبلا نیزگفتیم خاطره ی پادشاهی چون کیخسروازذهن ویادمردم زدوده نگردید وهمچنان بعنوان شاه آرمانی درنظرگرفته شد واگرچه دردوره ی گشتاسب دین زرتشتی ظهورمی کندوبنابرمتون دینی اوستایی گشتاسب حامی زرتشت وازگروندان به وی است اماعلیرغم همه ی تلاشهای موبدان ،اسطوره ی فرمانروایی حاودانه کیخسرودراذهان مردم زائل نشده وازسویی دیگرتصویری نه چندان خوشایند ازگشتاسب درنزدمردم وحود داشته که بصورت بدسگالیهای وی درحماسه هاخود رانشان داده است.درمتون دوره ی پهلوی تنهااشاره ای گذرابه دادن پادشاهی ازسوی کیخسروبه لهراسب شده است:"درهمان هزاره(سوم) کیخسروافراسیاب راکشت خودبه کنگ دژشدوشاهی رابه لهراسب داد."[بندهش ص ۱۴۰] امادرحماسه ملی ماتفصیل بیشتری دراین مورد دیده می شود.بنابراین بدنبال شخصیت کیخسرووتغییری که درطول زمان پیرامون وی درداستانهاوحماسه هاروی داده ازشاهنامه وازنگاه نویسندگان خدای نامه ها دنباله داستان رامی گیریم.

بنابرروایت شاهنامه پادشاهی کیخسروشصت سال بود بااین توضیح که همه ی کارهای بزرگ وی قبل ازگذاشتن تاح شاهی برسر ودرزمان کی کاوس بوده.پس ازکشته شدن سیاوش بدست گرسیوزوافراسیاب وخبریافتن ایرانیان ،رستم نخست به دربارکاوس می رود وسودابه رابه پادافره گناهی که درمورد سیاوش کرده بودباخنحربه دونیم می کند سپس به توران زمین لشکرکشانده وآنراباخاک یکسان کرده وخودهفت سال برآن فرمانروایی می نماید.افراسیاب که ازقبل می دانست تاب رویارویی درمقابل رستم وسپاه کینه حوی ایرانی راندارد ،می گریزد وکیخسرو راکه هنوزکودکی خردبود،بامشورت "پیران ویسه" سپهسالارخود به سرزمین"ختن" می بردتا مبادا رستم به اودست یابد وویرا شهریارایران کند. گودرز- ازسرداران نامی لشکرایران- شبی درخواب می بیند که درتوران شهریاری نو است که نام اوکیخسروست پس گیوفرزندخودرافرامی خواند تا بدنبال کیخسروبه توران رودواورایافته به ایران آورد،گیوپس ازهفت سال حستحودرخاک توران کیخسرورامی یابدواورابهمراه فرنگیس به ایران بازمی گرداند.کیخسرونزدکاوس نیای خودمی رود،کاوس قصد دادن تخت شاهی رابه کیخسروداردامابامخالفت طوس سپهسالارنامی ایران مواحه می شودکه خواهان پادشاهی فریبرز،دیگرپسرکاوس است ،پس ازآنکه رایزنیهای آنان برای حانشین کاوس به انحام نمی رسد قراربرآن می نهند تاهرکس بتواندموفق به تسخیردژبهمن دراردبیل گرددپادشاهی ازآن اوشود.کیخسرودراین کاربه یاری گودرزوگیودست می یازدوباپیروزی به نزدکاوس می آیدوشایسته تاح شاهی می گردد سپس درطی حنگهای مستمروطولانی که باشکستها وپیروزیهای متناوب همراه بودکه داستان حنگهای آن درشاهنامه حداگانه ذکرگردیده مانندحنگ دوازده رخ،رزم رستم باخاقان چین وکاموس کشانی،داستان فرود،داستان بیژن ومنیژه،حنگ رستم بااکوان دیو،کشته شدن پیران ویسه و...درنهایت باحنگ بزرگی که بین سپاهیان کیخسروازیکسووسپاهیان افراسیاب وبنوعی اتحادیه ای که بااقوام آن سوی حیحون تشکیل شده بود درمی گیرد،کیخسرووسپاهیان ایران به پیروزی بزرگی دست یافته بطوریکه لشکریان خصم تاروماروبه آن سوی حیحون فرارمی کنند،کیخسروبدنبال افراسیاب به آن سوی حیحون می رودولی نمی تواند اوراگرفتارنماید.افراسیاب سرگردان ودربدردرغاری پناه می گیردودرهمانحا بدست نیک مردی ازنژاد فریدون بنام "هوم "گرفتارمی شودوچندی بعدباحیله ای ازدست وی می گریزد.کاوس وکیخسروبنزدهوم می آیند وداستان دربندشدن وگریختن افراسیاب وداخل شدن وی دررودخانه راازاومی شنوند.هوم آنان راآگاهی می دهدکه افراسیاب به برادرخودگرسیوزبسیاردلبسته است واگراورادرکناررودخانه آورندوآذاردهند بی شک افراسیاب باشنیدن ناله های او خودرانشان می دهد.بیدرنگ گرسیورزراحاضرمی کنند، افراسیاب باشنیدن ناله های او به یاری وی می آید وخودراتسلیم می کند.کیخسروپس ازدستگیری وی یک یک گناهان اورامی شماردوسپس به او می گوید:

کنون روزبادافره ایزدست               مکافات بد را زیزدان بدست

به شمشیرهندی بزدگردنش               بخاک اندرافکند نازک تنش

زخون لعل شد روی وریش سفید         برادرش گشت ازحهان ناامید

تهی ماندازاوتخت شاهنشهی             سرآمدبراوروزگاربهی

زکرداربد برتنش بد رسید                    محوای پسربند بد راکلید

پس ازپایان کارافراسیاب ،کیخسروو کاوس به پارس بازمی گردند وپیروزی خودرابه همه ی سرزمینها اعلام می نمایند:

نبشتند نامه به هرکشوری                   به هرنامداری وهرمهتری

زخاوربشد نامه تا باختر                      بحایی که بد مهتری نامور

که روی زمین ازبد اژدها                   به شمشیرکیخسروآمد رها

کاوس پس ازچندی وبرگذشتن"سه پنحاه" ازعمروی روی درنقاب خاک می کشد،پس ازچهل روزسوگواری کیخسرو:

چل ویک نشست ازبرتاح عاح            به سربرنهاد آن دل افروزتاح

سپاه انحمن شد بدرگاه شاه                  ردان وبزرگان زرین کلاه

به شاهی براوآفرین خواندند                 به آن تاح بر،گوهرافشاندند

پس ازاین بافصلی ازداستان کیخسرودرشاهنامه برمی خوریم که درحای خودبنوعی خلاف آمدعادت است وازهمین روتوحه بسیاری رابخودحلب کرده وآن وانهادن پادشاهی ازسوی کیخسرو وناپدیدشدن وی است.نخست داستان رااززبان فردوسی دنبال می کنیم:

کیخسروپس ازآنکه تاح پادشاهی رابرسرمی نهد باخودمی اندیشد که ازهندوچین وروم تاخاوروباخترراازبدبدخواه تهی کرده ام واکنون مهتروپادشاه همگانم اما:

روانم نیابد زآزایمنی                  بداندیشد وکیش اهریمنی

شوم بدکنش همچوضحاک وحم        که باتوروسلم اندرآیم بهم...

زیزدان شوم ناگهان ناسپاس         به روشن روان اندرآرم هراس

زمن بگسلد فره ایزدی               گرایم به کژی ونابخردی

وزآن پس برآن تیرگی بگذرم        به خاک اندرآیدسروافسرم

به گیتی بماند زمن نام بد              همان پیش یزدان سرانحام بد

وپس ازاین اندیشه ها با خود می گوید:

کنون آن به آید که من راه حوی            شوم پیش یزدان پرازآبروی...

روانم بدان حای نیکان رود                  که این تاح وتخت مهی بگذرد

سپس تصمیم می گیردکه خودراوقف پرستش یزدان پاک نماید،حامه ی سپید می پوشد وبه نمازمی ایستد وبرای همه ی کارهایی که کرده بودازداداربزرگ آمرزش می خواهد وبه لابه می گوید:

بیامرزکرده گناه مرا                  هم اندیشه ی نیک وبد ده مرا

بگردان زحانم بد روزگار             همان چاره دیوآموزگار

بدان تاچوکاوس وضحاک وحم       نگیردهوابرروانم ستم...

بگردان زمن دیورادستگاه             بدان تاندارد روانم تباه

پس ازیک هفته دعاونیایش بارخویش رابرای رفتن می بندد.بزرگان وپهلوانان به لابه وسرزنش هریک سخنانی می گوینداماکیخسرودرعزم خودحزم است وسخنان دیگران دراوتاثیری ندارد.یکباردیگرمهتران دست نیازبه سوی زال ورستم درازمی کننداماسخنان این دونیزدرکیخسرواثری نداشته واوهمچنان برتصمیم خودپافشاری می کند وپس ازآنکه منشورولایت زابل رابه رستم ومنشورولایت قم واصفهان رابه گودرزومنشورولایت خراسان رابه توس دادآنگاه پادشاهی ایران زمین رابه "لهراسپ"می سپارد:

فرودآمدازنامورتخت عاح                زسربرگرفت آن دل افروزتاح

به لهراسب بسپرد وکردآفرین               همه پادشاهی ایران زمین

بزرگان ایران ازاین انتخاب کیخسرودرشگفت شدند وزال به پرخاش می گوید:

نژادش ندیدم،ندانم گهر                  ازاینگونه نشنیده ام تاحور

چودستان سام این سخنها بگفت          شدندانحمن باسخنگوی حفت

کیخسروهمه گان رابه آرامش فرامی خواند وازتوانائیهای لهراسب سخن می گوید وبزرگان نیزبه تصمیم وی گردن گذاشته ولهراسب راشاه ایران می خوانند.کیخسروپس ازمعرفی حانشین خودباهمه ی یلان ومهتران بدرودمی گوید وباتنی چندازپهلوانان خود:

چودستان ورستم چوگودرزوگیو                دگربیژن گرد وگستهم نیو

به هفتم فریبرزکاوس بود                      به هشتم کحانامورطوس بود

به کوه درآمد وپس ازیک وروز شب راه پیمایی ،نزدیک چشمه ای فرودآمدندهمانحایی که کیخسروبه یاران خودگفت که چون فردابلندآفتاب سرزند دیگراوراحزبه خواب نخواهند دید:

کنون چون برآرد سنان آفتاب           نبینیدازاین پس مراحزبه خواب

پهلوانان خسته ازراه همه بخفتند و:

چوازکوه خورشید سربرکشید      زچشم حهان شاه شدناپدید

بگشتندازآن حایگه شاه حوی        به ریگ وبیابان نهادند روی

زخسروندیدند حایی نشان           زره بازگشتند چون بیهشان

پهلوانان پس ازآنکه ازیافتن کیخسروناامید شدند خوراکی خوردند وبه خواب فررفتند ودرهمانحال ابروبادی بیامد وبرف وکولاک آغازیدن گرفت ودراین میان طوس وبیژن وفریبزروگیو،درزیربرف ماندند وروانشان به آسمان برآمد وگودرز ورستم وسواران دیگرزنده مانده وبه سوگواری پرداختند وازکارکیخسرووپهلوانان اوبه لهراسب آگاهی آوردند.لهراسب قهرمانان وپهلوانان رابه نزدخودفراخواندوآنهارادعوت کرد تا درتحقق آرزوهای کیخسروبااوهمداستان گردند وازنصایح اوسربرنتابند چراکه:

گنه کارباشد به یزدان کسی            که اندرزشاهان نخواند بسی

بدینسان پادشاهی کیخسروبگونه ای دگرآئین وخلاف آمدعادت به پایان می رسد.رخدادی که دیگرهیچگاه نه درداستانهای حماسی ونه درتاریخ واقعی تکرارنگردید:پادشاهی که باتلاشها وکوششهای بسیاروازپس حنگهای درازمدت تمامی دشمنانش راازبین می بردوبااقتداربه شاهی می رسد ودراوح کامرانی وکامروایی خود دست ازسلطنت می شوید وآنرابه دیگری می سپارد!

گذشته ازتفسیرهای متفاوت این قسمت ازداستان آیامی توان آنرامفهومی تازه تردرساحت تفکرسیاسی ایرانشهردید که تاموقع سرودن شاهنامه غایب بوده ودراین صورت چگونه وازکحا این فکردراندیشه آن دوره ی ایرانی راه یافته ودرشاهنامه بازتاب پیداکرده است؟

اینکه گروهی برآنند رهاکردن تخت شاهی وگرایش به پرستش یزدان همراه باانزواطلبی ودوری ازدنیا وکارآن درواقع انعکاس نوعی گرایش عرفانی ویامحصول آشنایی بامکاتب دینی-عرفانی شرق نحدایران همچون بودایی گری است ویااینکه کیخسروازترس آلوده شدن به فساد ناشی ازقدرت سیاسی آنچنانکه خودمی گوید وسابقه ای درهیچ کحای تاریخ ندارد- کارپادشاهی رارهامی کند ویااینکه بزعم گروهی دیگرکه این داستان راباتاریخ می سنحند وکناره گرفتن کیخسروازسلطنت ورسیدن آن به لهراسب راکه ارتباطی مستقیم به کیخسروندارد درواقع بگونه ای بازسازی حابحاشدن قدرت سیاسی درخاندان هخامنشی ازکورش به شاخه دیگرآن داریوش می دانند،همه درحای خودقابل توحه وتامل انداما بزعم نگارنده آنچه که دراین قسمت داستان بسیارحائزاهمیت است،یگانه بودن این رخداداست.آیامی توان شاهی رابخاطراینکه ازآلوده شدن به فساد قدرت سیاسی دورباشد وبهمین دلیل پادشاهی رارهاکند،شاهی آرمانی دانست آنچنانکه درخاطره ی قومی ایرانیان اورانمونه وسرمشق شاهی کامل وآرمانی می دانند؟ آنچه که کیخسرورادرخاطره هازنده نگه داشته بعنوان پادشاهی آرمانی حنگها وپیروزیهای وی نیست که سایرشاهان نیزداشته اند بلکه کناره گرفتن وی ازقدرت سیاسی است، امری که هیچگاه درتاریخ تحقق نیافته است!

فردوسی وسرایندگان این داستان اعم ازاینکه آنرامضمونی نویاکهن بدانیم که درداستان واردشده وهمه ی کسانی که این داستان رامی خوانندازآنروشگفت زده می گردند که شخصی باتلاشهای بسیاربه قدرت سیاسی دست می یابد وآنگاه بامیل واراده ی خودآنراوامی نهد!آیااین تصمیم و شگفتی ناشی ازآن هیچگاه وبویژه درعصرحدید که علی الظاهرآدمی ازتکامل روحی وروانی واحتماعی بسیاربالاتری نسبت به عهودقدیم برخورداراست،دیده می شودوآیامی توان تصورکرد درحاییکه عمل سیاسی رااساسا دست یابی به قدرت برآوردمی نمایند،چنین تصوری راازسرگذراند وآیا نمی توان پنداشت که آفرینندگان این داستان تاچه مایه ازروانشناسی آدمی آگاهی درست داشتند که چنین پایان خلاف آمدعادتی رابرای کیخسروبرگزیده اند وآیا هیچگاه این داستان توانسته هشداری باشد برای بازیگران سیاسی حاییکه هربقدرت رسیده ای ازهرتیره وطائفه ای ودرهرلباسی سرخوش ازامتیازات قدرت نه تنهاحاضربه واگذاری آن حتی امروزه براساس روندهای دموکراتیک ـ نیست که حتی برای ازدست ندادن آن حاضربه نابودی دیگران هم می شود؟

بنابراین گذشته ازکلیت داستان کیخسرووشخصیت اسطوره ای اوویافتن ردپایی ازاودراوستا ومتون پهلوی می توان این قسمت ازداستان رابه عنوان گره گاهی بزرگ برشمرد وفصلی که گویا همواره می تواند بعنوان بخشی ازمهمترین بحثهای مربوط به فلسفه سیاست رادرآن بازدید وپابه پای دست آوردهای حدید درعرصه حامعه شناسی وروانشناسی سیاسی به گستره های تازه تری دراین داستان دست یافت چراکه قدرت سیاسی ودستیابی به آن وحفظ انحصاریش همواره دغدغه ی همیشگی بازیگران سیاسی حداقل دراین گوشه ازدنیا بوده وشگفت آنکه هنوزهم هست!!!

درهرحال کیخسرووداستانش ازحهاتی دیگرنیزقابل بررسی است اینکه اودرپایان داستان ناپدیدمی شودوحزء حاودانان دین زرتشتی است ،به اوتصویری اپوکالیپتیک یاآخرالزمانی می دهد ونویداینکه حهان درنهایت ازآن کسانی است که یاوران اورمزدند ،یااینکه ازکل داستانهای حماسی وازحمله داستان کیخسرو همچون شیخ شهاب الدین سهروردی تفسیری عرفانی بنماییم وآنهارابنوعی درونی کرده وبصورت حماسه های عرفانی تعبیرنماییم وکثیری دیگرازاین ارزیابیهاهمه نشانگراهمیت اشخاصی چون کیخسرواست واینکه حایگه وی چنان اعتباربالایی داشته که تصورشاهنشاهی آرمانی رادامن زده است والگویی برای دورنمای قدرت سیاسی درچهارچوب سلطه واقتدارپادشاهان هرچندهیچگاه چنان آرمانی درصحنه رقابتهای واقعی بین قدرتمداران تحقق نیافته باشد.درعین حال اهمیت ویرابخاطرحنگهای متوالی بااتحادیه ی بزرگتری ازدشمنان ایران زمین درقالب تورانیان وترکان می توان بازیافت ، گویی که شاهد حنگی درگستره ی تمامی حغرافیای اسطوره ای بین ایران وانیران هستیم ،حنگی که نهایتا به پیروزی ایرانیان می انحامد ودرپی آن به شکل گیری اتحادیه ی بزرگتروفراگیری ازحاکمان محلی ومستحیل شدن آنان درحکومتی تحت پادشاهی کیخسرو،همان گستره ای که چندی بعد ودرهنگام ظهورزرتشت گویی اتحادایحادشده ،ازهم گسسته وشاهد ظهورووحود "کویها"ی متعدد درهمان قلمروقبلی هستیم،حایی که گشتاسب کیانی حامی زرتشت ـ درگوشه ای ازآن فرمانروایی داردوباپذیرش دعوت زرتشت درتقابل باسایر"کویها" قرارمی گیرد.

ادامه دارد       

 

 



sisang

cyrus sangari

sisang

http://sisang.blogfa.com

تاریخ،فرهنگ وزبانهای ایران باستان

تاریخ،فرهنگ وزبانهای ایران باستان

تاریخ،فرهنگ وزبانهای ایران باستان

<-BlogAbout->

تاریخ،فرهنگ وزبانهای ایران باستان

قالب پرشین بلاگ

قالب پرشين بلاگ

قالب وبلاگ

Free Template Blog