نويسنده : cyrus sangari - ساعت 13:10 روز دوشنبه سی و یکم فروردین ۱۳۹۴

شاهان ايراني 9

اليمه[1]

قبل ازآنكه جهانِ تمدنِ عيلامي وعيلاميان را ترك كنيم وبه گوشه ي ديگري از ايران كهن بپردازيم ، لازم است تا درنگ كوتاهي كرده وباگريزِ به جلو خود را به زمان سلوكيان واشكانيان پرتاب كنيم زيرا بنابر متون بازمانده وآنچنانكه مورخين نشان داده اند بقايائي ازعيلاميان ازپسِ چندين سده در زمان سلوكيان ونيز اشكانيان نمودار و در تاريخ آشكار شده اند .

دراينكه پس از ظهور پارس ها وبرچيده شدن تمدنهاي موجود در قرن پنجم قبل از ميلاد نظير ليدي ، بابل وعيلام توسط كوروش هخامنشي ومليت هاي ديگري نظير سوگودو ، آراخوزيا ، سته گوش ، رخج ، مودرائي ، اوژه اي وغيره توسط داريوش ، ساكنين اين تمدنها چه كردند وچرا نتوانستند خودرادرتاريخ تداوم دهند وآن همه شكوه وجلال وقدرت نظامي وهنري آنان چرا به يكباره از صفحه ي روزگار محو شد وتوانائي نمودي دگرباره نيافت مي توان جداگانه سخن گفت اما نكته ي مهم اين است كه هنر وفناوري اين تمدنها ديگربازتاب ورونقي نيافت وآنچه كه درهنر وصنعت هخامنشيان ديده مي شود وبه يادگار مانده فاقد آن غناي موجود درتمدنهائي نظيرعيلام وبابل وحتي حوزه هاي تمدني نظير حسنلو ، مارليك ، زيويه وغيره است .

از روابط بين پارس ها وعيلامي ها وپيش از آن روابط بين عيلامي ها با مادها نيز بجز نام چند شهري كه درمباحث قبل به آن اشاره شده هيچ اطلاع جامعي دردست نيست . بدون ترديد تمدني مانند عيلام كه حدود آن از شمال تا ارتفاعات زاگرس گسترش يافته وحتي زماني لرستان را نيزدربرمي گرفت لاجرم با مردمان ماد وشهرهاي آنان درارتباطي تنگا تنگ قرارداشت . بزعم بعضي از مورخين وپژوهشگران اقوام مادي يا دستكم بخش عمده اي از آنها درابتدا عيلامي زبان بودند وپس از كوچ آريائي ها به مناطق غربي واسكان آنان در نواحي ماد كم كم زبان مادها از عيلامي به آريائي مبدل شد . درجنوب شرقي نيز قلمرو عيلام تا سايت تاريخي موسوم به جيرفت امتداد مي يافت و منطقه ي پارس ها يعني پرسپوليس را نيزدربرمي گرفت ودرارتباط با آنان قرارداشت وطبيعي است كه بين اين قرارگاهها روابط تجاري وبازرگاني وبه تبع آن تبادلات فني وهنري به فراخور صورت مي گرفت وازاينرو مي توان به روابط وبده بستانهاي فرهنگي نيز اذعان داشت كما اينكه در بخشهاي قبل اشاراتي به تلفيق اسطوره هاي عيلامي با آنچه كه ره آورد آريائي هاي به غرب كوچيده بود ، گرديد . با وجود همه ي اين گمانه زني ها ، به دليل عدم وجود منابع لازم ومآخذ مورد اطمينان وفقدان كاوشهاي باستانشناختي ، تاريخ دراين موارد زبان چندان گويائي ندارد واز اينرو بنظرمي آيد كه به اجمال از اين مسئله بايد گذشت .

با ظهور پارس ها همانطور كه قبلا گفته شد حيات سياسي عيلام به پايان رسيد وديگر هيچگاه شاهد برخاستن دوباره ي اين تمدن كهن نيستيم اما حيات فرهنگي آنان ادامه يافت .عيلاميان براي مدتها در دستگاه اداري وديواني پارس ها بكار گرفته شدند وخط عيلامي دركنار خط آرامي يكي از خطوط اصلي مورد استفاده پادشاهان هخامنشي بود . الواح بدست آمده در تخت جمشيد تماما بخط عيلامي بوده ودر آن چنانكه بعدها ادعا گرديد چند لوح به زبان فارسي باستان وبا خط ميخي هخامنشي نيز پيدا شد . حتي كتيبه ي بيستون كه مهمترين سند نوشتاري پارس ها وهمه ي دوران ايران باستان است از آنجا كه خط ميخي ايراني آن اختراع جديدي بود كه به دستور داريوش صورت گرفته بود وبهمين دليل قابل خواندن وفهم براي ديگران نبود به خط عيلامي نيز به نگارش درآمد ومي توان حدس زد كه حضورعيلاميان در دستگاه شاهان هخامنشي امري اجنتاب ناپذير والزامي براي حاكمين هخامنشي بود هرچند كه هيچ نام ونشاني از آن همه مردان فرهيخته برجاي نمانده است .

گذشته از اين هيچ نشاني از حضور سياسي عيلاميان در منطقه موجود نيست وآخرين نشان آنان قيامي است كه پس از بقدرت رسيدن داريوش دراين منطقه وسايرمناطق امپراطوري برعليه وي صورت گرفت وهمه ي آنها به شكست انجاميد وطومارتمامي آ ن ملتها درهم پيچيده شد بطوريكه براي هميشه از صفحه ي روزگارمحو شدند وبا محو آنان همه ي تجارب ، دانش ها ونامهايشان نيزاز اين سرزمين برچيده شد واز حافظه ي تاريخي ايران پاك گرديد .با اينحال درعصر سلوكيدها [2](330-223ق م) وپارت ها (250ق م 226م) قلمروي پادشاهي بنام اليمه[3] وجود داشت كه تا آغاز قرن سوم ميلادي يعني مقارن ظهور ساسانيان به حيات خود ادامه داد ودراين زمان توسط ساسانيان محو گرديد . چنين پنداشته مي شود كه اليمه ها درواقع اعقاب همان عيلامي هاي كهن بودند . اليمه ناحيه اي بود مشتمل بركوهستانهاي خوزستان ولرستان امروزي وماواي اصلي اليمه ها همان ارتفاعات زاگرس يعني خاستگاه اصلي عيلامي ها بود هرچند همانند اعقاب خود درزمان اقتدار به سمت جلگه نيز روي آورده وشوش را مقرخود قرارمي دادند .

 نخستين كسي كه به اليمه ها اشاره كرده است نئارك (يا نارخوس)[4] است . اثرنئارك بدست ما نرسيده ولي دريكي از آثاراسترابن جغرافي دان يوناني حدود63ق م -23ب م از آن نقل شده است .نئارك درياسا لار اسكندر مقدوني بود ودرسال336ق م با كشتي هاي تحت فرماندهي خود از مصب رود سند گذشته وبه سواحل مُكران وتنگه ي هرمز درخليج فارس رسيد . نئارك از خود سفرنامه اي بجاي گذاشت كه قريب450سال پس از وي دريكي از متون يوناني سال150ميلادي درج شده است . اوازدرباريان فيليپ دوم ودوست نوجواني اسكندر بود وبعنوان يكي از سرداران وي درلشكركشي اسكندر به شرق فرماندهي ناوگان دريائي او را درخليج فارس برعهده داشت . به روايت نئارك ، اليمه يكي از چهار قبيله ي شكارچي ساكن درجنوب غربي فارس امروز بود منطقه اي دركنار شوش كه ساكنين آن عموما به راهزني اشتغال داشته ومدام درنبرد ودرگيري با شوش بودند .

قلمروپادشاهي اليمه دقيقا درهمان منطقه اي بود كه قبلا به عيلامي ها تعلق داشت ودر آن حاكم بودند . پايتخت اين قلمرو پادشاهي غالبا شهر شوش بود . بنا بگفته ي استرابن جايگاه اين پادشاهي در شمال شوش بود وبه سه ايا لت گابين[5] ، مسا[6] وباتن كوربين[7] تقسيم مي شد .

به عقيده ي گريشمن اليمه ها داراي اصلي ايراني بودند وازقرن هشتم ميلادي درخوزستان فعلي جاي گرفتند .درنوشته هاي نئارك به بغض وكينه اي اشاره شده كه اليمه ها از شاهان هخامنشي داشته اند ونيز عنوان گرديده كه آنان خداياني غير ايراني رامورد پرستش قرارمي دادند . باتوجه به اين نكته نظرگريشمن درمورد اينكه اليمه ها اصلي ايراني داشتند قابل پذيرش نيست مضافا براينكه با توجه به اين دوخصلت ذكرشده آيا نمي توان چنين نتيجه گرفت كه اليمه ها بواقع اعقاب حقيقي همان عيلامي هائي بودندكه با ظهور پارس ها براي هميشه خاموش گرديدند ؟ درواقع آنچنانكه كه گفته شده اليمه ها همانند عيلامي هاي كهن خدايان سامي ، بابلي وآشوري ونيزعيلامي را مي پرستيدند وتوجهي به خدايان ايراني نداشتند .

پادشاهي اليمه مرزهاي دقيق ومشخصي نداشته و مرزهايشان در طول دوران متناسب با قوت وضعف نظامي وسياسي آنان ن دستخوش تغييرمي گرديد . اليمه ها درعهد باستان درجنوب ماد كه احتمالا اليپي قديم بوده سكونت داشتند .كشور اليپي درمجاورت ناحيه ي همدان واقع بود . ساكنين آنرا بيشتر عيلامي زبان مي دانند وبزعم گروهي آنان عيلامي بودند وخودِ واژه ي اليپي رانيزتصحيفي از عيلامي مي دانند[8] .

شكل گيري اين قلمروپادشاهي به بعد از فروپاشي سلسله ي هخامنشي ودرگيريهاي پس از مرگ اسكندر مي رسد .با اضمحلال امپراطوري هخامنشي بدنبال يورش اسكندر واشغال پارس توسط وي درسال332ق م ومتعاقب آن مرگ اسكندر(323ق م) دربابل ، از آنجا كه وي فاقد وارث بوده برسر مرده ريگ اسكندر بين سرداران مقدوني وي اختلاف ودرگيري پيش آمد . پس از دوره اي آشوب واغتشاش وجنگهاي داخلي بين هريك از سرداراني كه خودراشايسته ي جانشيني اسكندر مي دانستند نهايتا قلمروي را كه اسكندر از پسِ سالها جنگ وستيز فراهم كرده بود بين سرداران وي تقسيم گرديد بدين ترتيب كه آسياي صغير ومقدونيه به لزيماك سردارمقدوني ، يونان به كاساندر ، مصر به بطلميوس( سلسله ي بطالسه بعدي ) وايران وسوريه به سلوكوس رسيد . بدين ترتيب سلوكوس اول[9] در بخش شرقي امپراطوري اسكندر موسس سلسله ي سلوكيدها يا همان سلوكيه گرديد (312ق م ). شوش به سلوكيه تغييرنام يافت وبصورت شهري يوناني در آمد وگرايشي به سوي هلنيسم يافت .دراين دوره زبان وفرهنگ بومي عيلامي دركوهاي شرقي آن كه درواقع خاستگاه اصلي اليمه بود ، حفظ گرديد . درواقع همانند دوران كهن كه هرگاه شوش مورد تجاوز واشغال سامي ها قرارمي گرفت عيلامي ها براي حفظ خود به كوهستانهاي مجاور يعني ارتفاعات زاگرس پناه مي بردند درزمان بقدرت رسين سلوكيدها واستقرارآنان در شوش يكبارديگر اعقاب عيلامي هاي ساكن درشوش براي حفظ ونگهداري از مرده ريگ نياكانشان به همان مناطق كوهستاني پناه برده وتوانستند در آنجا قلمروي مقتدر براي خود پي ريزند .

 پايه ريزي چنين قلمرو مستقلي نمي توانست بدون ضعف وكاهش قدرت سلوكيدها صورت گرفته باشد . درواقع نبردهاي متعدد پادشاهان سلوكي با مصر ويونان وشورشهاي پي درپي درسايرقلمرو آنان ، موجب گرديد كه پايه هاي حكومت سلوكيان در بسياري از متصرفات آنان دربخش شرقي به لرزه درآمده وسست گردد .

درزمان آنتيوخوس[10] سوم (223-187ق م) ششمين پادشاه سلوكي روند ناتواني اين سلسله رنگ بيشتر وآهنگ سريعتري يافت .آنتيوخوس سوم درسال219-220ق م مجبور شد تا به مقابله با مُلُن[11] ساتراپ ماد كه شوش را به تسخير خود درآورده بود بپردازد .اندكي بعد درسال190ق م درجنگ با رومي ها آسياي صغير از تصرف وي خارج شد . پارت ها كه از سال250 ق م به رهبري ارشك داعيه ي استقلال داشتند دراين زمان بدنبال شكت آنتيوخوس سوم از قدرت تازه به دروان رسيده ي روم توانستند ماد وپارس را توسط مهرداد اول پادشاه اشكاني به تسخيرخود درآورند . آنتيوخوس سوم كه درپي شكست ازروميان درسالهاي191و189مجبوربه مصا لحه با آن دولت وپرداخت غرامت سنگين شده بود براي پرداخت اين غرامت ونيزتهيه امكانات مادي ومالي براي جنگي ديگربا روم درسال187ق م اقدام به تاخت وتاز تازه اي در پارس وعيلام كرد ودرپي غارت ذخاير وگنجينه هاي معبد مردوك درعيلام برآمد اما مورد هجوم مردم قرارگرفت وبا تمام افراد دسته ي نظامي خود كشته شد . پس از مرگ آنتيوخوس سوم درسال187ق م تا انقراض سلسله سلوكيان درسال64ق م 20تن به حكومت رسيدند كه اين خود بهترين نشانه ي سستي وضعف مفرط سلوكيدها بود .

مهرداد اول[12] يا اشك ششم (136-173ق م) كه وي را بايد باني عظمت وتوسعه ي حكومت پارت ها دانست  درسال140ق م شوش را به تسخير خود درآورد .ازاين زمان شوش دركنار تيسفون به يكي از پايتخت هاي پارت ها بدل گرديد .مهرداد اول بدنبال فتح شوش ودرطي نبردهاي متعدد ديگري كه با سلوكيان انجام داد ، ساير مناطق جنوب غربي ايران وسپس بابل را نيز به متصرفات خود افزود .

 همانطور كه گفتيم دوران اقتدار قلمرو پادشاهي اليمه ها مقارن بود با دوران سلوكيدها ودوران ابتدائي پارت ها . آنان درزمان اين دوسلسله بزرگ ومقتدر پادشاهي توانستند مدتهاي زيادي بصورت مستقل به حيات سياسي خود ادامه داده وبا استفاده از سياست باصطلاح موازنه ي منفي براي حفظ موقعيت واستقلال سياسي خويش به تناوب وبسته به منافع خود گاهي به سلوكيد ها وگاهي به پارت ها نزديك شده ومبادرت به عقد پيمانهاي نظامي كرده ودر موقع لزوم به نفع يكي از اين دولتها درمقابل دولت ديگر به صفوف نظامي آنان پيوسته ومزايا ئي براي خود كسب نمايند .

درحدود سال 140ق م اليمه ها ازاختلافات ونبردهاي موجود بين سلوكي ها وپارت ها بهره برده وموفق به استقراريك پادشاهي گرديدند . تاريخ وتحولات اين قلمرو پادشاهي چندان شناخته شده نيست واطلاعات اندكي از آن دردست است . تنها منابع بازشناخت آنان سكه ها وكتيبه هاي تنگِ سروك[13] است . سكه هاي اليمه ها به پيروي ازسكه هاي نقره سلوكي ازرواج گسترده اي برخورداربود ودرسده ي نخستين ميلادي به سكه هاي محلي مسين تبديل شد ودرسده ي دوم ميلادي اكثريت يافت . سجع اين سكه ها درابتدا يوناني بود ولي بعدها الفباي محلي اليمه ها جايگزين آن گرديد . اين مسئله البته مخصوص همان نواحي دامنه هاي زاگرس دركوهستان بود ولي درشوش سجع يوناني دوام بيشتري يافت . سكه هاي بازمانده ازآنان نيزمربوط به سالهاي قبل وپس از ميلاد مسيح بوده وبعضي نيزفاقد تاريخ اند ازاينرودرمورداسامي حاكمين ، تعداد ومدت حاكميت آنها توافقي بين محققين ديده نمي شود . بجزاين سكه ها وكتيبه ها ، درمتون كهن تاريخي بندرت به آنها اشاره اي شده است .

نخستين پادشاه اليمه كَمنا سكيِرس[14] اول ملقب به نجات دهنده[15] (حدود147ق م ) بود كه آنرا نامي عيلامي مي دانند . جانشين وي كمنا سكيرس دوم (136-145ق م ) بود . هيچ اطلاعي از او وقلمروي كه برآن حكم مي راند در دست نيست اما با توجه به پيداشدن سكه هائي بنام وي در اكباتان چنين پنداشته مي شود كه حدود قلمرو وي تا ماد هم مي رسيده است . شوش را نيز درپاره اي اززمانها جزء متصرفات وي دانسته اند . برروي سكه هاي بازمانده از او نقش اساطير يوناني ديده شده و درضرب آن ازاسلوب سكه هاي سلوكي تقليد شده است . دراين زمينه گويا آنان نيزهمانند پارت ها درابتدا بسيارمتاثرازهلنيسم حاكم برمنطقه بوده اند . درمورد پايان فرمانروائي كمنا سكيرس دوم اطلاعي دردست نيست .

براساس متني يوناني مربوط به دوره ي اول اليمه ها معلوم گرديده كه آنان به شهرهاي بابل حملات متعددي كرده ودرمقابل سلوكي ها نيز دست به يورش زده تا آنجا كه ساكنين سلوكيه دركناررود دجله (35كيلومتري بغداد امروزي و6كيلومتري شمال بابل قديم ) ازنيروهاي اليمه ترس و واهمه ي بسيار داشته اند .

 مهرداد اول اگرچه موفق به تسخير شوش گرديد اما نتوانست اليمه ها را وادار به اطاعت نمايد .آنان با عقب نشيني به ارتفاعات زاگرس درست همانند نياكان كهن خويش استقلال خودراحفظ كردند . گفته مي شود كه شايد كمنا سكيرس دوم درطول نبردهايي كه با مهرداد اول داشته كشته شده باشد .

پس از وي سه تن به قدرت دست يافتند :

اوكوناپسِس[16] (يا هوكناپسس )[17] 139ق م كه تنها چهار قطعه سكه از وي بجاي مانده كه سجع وسبك آنها كاملا يوناني است .

تيگرايوس[18] (137تا132 ب م )كه با زهم تنها منبع شناخت ما از وي سكه هاي باقي مانده از او مي باشد . تاريخ دقيق فرمانروائي وي قطعي نبوده اما بنظرمي رسد پس ازافول قدرت سلوكي ها ودرزمان حاكميت كامل پارت ها براليمه ها بوده است .

داريوس[19] (132-133ب م )كه شايد اورابايد تنها فرمانرواي كامل اين منطقه دانست فرمانروائي كه كاملا تحت انقياد پارت ها بوده وجزء رعاياي آنان محسوب مي شد . مبناي شناخت ما ازوي تنها يك سكه است با سجع " داريوس شاه ناجي ". دوران فرمانروائي وي بسياركوتاه ومقارن با دوره اي بود كه اليمه كاملا دراختيار پادشاهان پارت قرارداشت .

 دردوره ي كمنا سكيرس سوم وهمسرش اَنزَز[20]پادشاهي اليمه از اهميت بسزائي برخورداربوده كه نشانگر خود مختاري اين منطقه درحوزه ي اقتدار امپراطوري پارت بود . نكته ي جالب درمورد وي آن است كه تصويرمنقوش وي برروي سكه ها براساس طرحي يوناني ولي با مو وريش ولباسِ به سبك ايراني است . منابع بابلي اين دوره به نبردي كه درسال77بين كمنا سكيرس دوم ويكي ازشاهان پارتي كه اردس[21] اول است اشاره كرده اند كه نتيجه ي  دقيق آن مشخص ومعلوم نيست .

شاه بعدي اليمه كمنا سكيرس چهارم است . اوبراي مقابله ويا دفاع در برابرپارت ها درسال65ميلادي سفيراني را بهمراه هدايا به نزد پمپه جنگ سا لار نامي رومي كه در آن زمان در ارمنستان اقامت داشت ، روانه كرد . [22]

ازكمنا سكيرس چهارم نيزسكه هايي با سجع يوناني بجاي مانده است كه در يكطرف آن چهره ي حاكمي يوناني وپشت آن تصويري اززئوس نقش بسته است .

درحدود سال25/30پس از ميلاد اليمه ها توانستند شوش را ازپارت ها پس بگيرند . سلسله ي جديدي دراليمه به قدرت رسيد كه اسامي پادشاهان آن شبيه به اسامي حاكمين پارتي ارشكي نظير ارد وفرائورتس[23] بود وازاينروگمان مي رودكه چه بسا آنان از اعضاي تيره اي ازپارت ها بوده باشند . بعضي ازاين حاكمين بواسطه ي نقش برجسته هايي كه روي صخره ها از خود به يادگار گذاشته اند شناخته شده اند نظيرنقش برجسته ي تنگ سروك نزديك بهبهان درخوزستان . اين اقدام شاهان اليمه درواقع يادآور شاهان عيلام كهن است واينرانيز يكي از دلايل عيلامي بودن آنان مي دانند اگرچه سجع سكه ها ويا كتيبه هاي نقرشده برروي صخره ها به زبان يوناني وآرامي باشد . پذيرش زبان يوناني بدليل همان پديده ي هلنيسم قابل توجيه است وزبان آرامي نيز ازديرباز دراين مناطق بكارگرفته مي شد .

 پس از اُرُد اول فرزند وي اُرُد دوم (به آرامي يورود)[24] حدود55/60م بقدرت رسيد كه از وي نيز سكه هائي به همان سبك وسياق قبلي بجاي مانده است . درمورد حاكمين بعدي اطلاعاتي دردست نيست وتنها سكه هائي از آنان بجاي مانده كه فاقد هرگونه علائم تاريخي دقيق در مورد آنان مي باشد .

 حدود سال 221ب م اردشيربابكان بنيانگذارامپراطوري ساساني بدنبال پيروزيهاي بدست آمده درمقابله با اشكانيان وآخرين پادشاه آنان اردوان پنجم منطقه ي جنوبغربي ايران را نيز تحت سلطه ي خود در آورد . يكي ازكتيبه هاي برجاي مانده ازوي به مناسبت شكست يكي ازشاهان اهواز است كه بزعم بسياري از محققين اين شاهِ اهواز آخرين شاه از اليمه ها بوده است . طبري در كتاب تاريخ خود نام اين شاه اهوازي را" نيروفر"  آورده است .

حكومتي كه اردشيربابكان بنا نهاد تا قرن هفتم ميلادي دوام يافت وآنچنانكه مي دانيم دردوره ي پادشاهي يزدگرد سوم بود كه امپراطوري ساساني ازهم فرو پاشيد وايران به تسخير اسلام درآمد درخلال اين دوره كه چند سده را شامل مي گردد آثارعيلامي هاي كهن درمنطقه بيش از پيش محو گرديد . درقرن اول اسلامي مولفين عرب به حضور مردماني درخوزستان اشاره كرده اند كه به زباني ناشناخته براي آنان تكلم مي كردند كه گمان مي رود زبان مزبور بازمانده اي ازهمان زبان كهن عيلامي بوده است .



[1] - Elimais

[2] Seleucides سلوكيدها يا سلوكيان

[3] به لاتيني Elimaid وبه يوناني Elimais

[4] Nearchus/ Nearque

[5] Gabian

[6] Massa

[7] Batene Korbiane

[8] با توجه به يكي از خصوصيات زبان عيلامي كه طبق آن غالبا p با m جابجا مي شود مي توان Ellipi را Ellimi نيزخواند .

[9] Seleucos

[10] Antiochos

[11] Molon

[12] Mithridata  درفارسي مهرداد شده است

[13] Tang-i-sarvak

[14] Kamnaskires

[15] Soter

[16] Okkonapses

[17] Hyknapses

[18] Tigraios

[19] Darus

[20] Anzaze

[21] Orodes كه درفارسي ارود گفته مي شود .

[22] دركتاب حيات مردان نامي اثرپلوتارك وبخش شرح زندگاني پمپيوس اشاراتي به اليمه ها شده است .

[23]  Fhraortesكه درفارسي فرهاد شده است .

[24] Urud Malka


نويسنده : cyrus sangari - ساعت 20:49 روز پنجشنبه نهم بهمن ۱۳۹۳

زرتشت كه بود ؟[1]
زرتشت نام بنيانگذارِدينِ ايرانِ قبل ازاسلام يا همان دين زرتشتي است ، ديني كه امروزه نيز تعداد كمي ازهنديان وايرانيان هنوزبه آن اعتقاد داشته وخود را پيرو آن مي دانند . سايه ي زرتشت وتعاليم وي برفرهنگ اروپائي اززمان " پريكلس"[2] دريونان تا " دوره ي روشنگري "[3] سنگيني مي كرد هرچند كه اروپا درطول اين دورانِ بسيارطولاني بطورمستقيم آشنائي چنداني با آموزه هاي وي نداشت .
دراروپا اورابنام " زُرواَسْتَْر" Zoroastre) ) مي شناسند كه به نام ايراني وي يعني " زَرَتوسْتْرَ " Zarathustra)) نزديك بوده وبا آن مطابقت دارد . نام زرتشت دراروپا بازهم بگوش رسيد واين بار توسط نيچه[4] متفكر آلماني . نيچه در كتاب "چنين گفت زرتشت "[5] بدون اشاره به آموزه هاي اين پيامبرِ قديمي ايراني ، عقايد شخصي خود را اززبان زرتشت بيان كرده است .
 پس از نيچه نيز توجه به پيامبر شرقي كه پيشرو و مبشر جريانهاي متفاوت فلسفي ومذهبي بوده ، عليرغم فقدان دانسته هاي زياد ومطمئن پيرامون شخصيت وي ، همچنان ادامه يافت . براي بدست آوردن تصويري واقعي از زرتشت وشخصيت وي بايد قبل از پرداختن به او مسائل ديگري را مورد توجه قرارداد وبه تحقيق گذاشت .
 یک نسل پس ازجنگهای مادی[6]، وقتی که یونانیان توانستند نگاهی بی غرض تر به امپراطوری پارس بیاندازند ، نسبت به دینی غیربومی درآن امپراطوری علاقه نشان دادند .هرودت از ترسیم مردمی که به دینی کاملا طبیعی باورداشتند ، احساس رضایت وخوشحالی می کرد .به گفته ی وی: "پارسیان نه معبد دارند ونه بت ونه محراب .آنها دربالای کوهها به پرستش آسمان می پردازند واجساد مردگانشان را درمقابل سگها وپرندگان می گذارند ویا پس ازمومیایی کردن به خاک می سپارند .اخلاقی ساده ومنطقی دارند .آنان به توازن کامل بین کردارهای خوب وبد آدمی درطول زندگی باورداشته وقائل به محاسبه ي هرگناه بطورجداگانه نيستند .پارسیان تنها سه كاربه فرزندانشان یاد می دهند : سوارکاری، تیراندازی باکمان وراستگویی .اعمال روحانی آنها توسط مُغ ها که یکی ازقبایل مادی است ، انجام می گیرد ."
چندین دهه پس ازهرودت (حدودسال۳۸۰ق م) افلاطون دررساله ی " آلکیبیادس اول"[7]، علوم مغان رابه " زرتشتِ اهورمزدا " منتسب می کندکه اين عنوان اشاره ای است به نام بنیانگذاردینِ زرتشت وخدای آن. پس ازاین بودکه زرتشت بصورت يكي ازخاستگاهای ويژه ي دانایی دنیای باستان درآمد .
براساس روایتي سنتی که "کلمنت الکساندری"[8] به "کورنلیوس الکساندرپلی هیستور"[9]، نویسنده ی قرن اول قبل ازمیلاد منتسب می کند ، فیثاغورث دربابل ازتعالیم وآموزه های زرتشت بهره برده بود .فیلسوفان ، دوآلیسم افلاطونی[10] راملهم از آموزه های زرتشت می دانند .ثنویت ایرانی ، دنیا راهمچون صحنه ی کارزاربین نیروهای خوب وبد نشان می دهد بين اهورمزدا یا اورمزد خدای خیروانگرمینویا اهریمن خدای شر.
"پلوتارک"[11] برای نخستین باربه توصیف این دوآلیسم پرداخته ونقل می کندکه اطلاعات خود را دراین زمینه از" تئوپومپه"[12](قرن چهارم ق م) بدست آورده است . دردوران هلنیسم[13]، عنوانِ پدرِجادوگری به زرتشت نسبت داده می شدکه درواقع تحریفی بود ازنام مُغ وعلوم سری پیوسته باهیات وستاره شناسی کلده .
همه ی این مطالبي كه گفته شد چندان قطعي وقابل قبول نيست ؛ به عبارت دیگرزرتشت معاصرفیثاغورث نبود وانتساب ستاره شناسی وکیمیاگری به دینِ کهنِ ایرانی ونیزمُغ ها به هیچ وجه امری شگفت آورنیست .
دریافت اسطوره ای اززرتشت که مرده ریگ دوره ی هلنی بود واورابصورت شاهزاده ی مُغ ها ، استاد ستاره شناسی کلدانی والهام بخش فیثاغورث درنظرمی گرفت ، درطول قرون وسطی ورنسانس وتا قرن هفدهم میلادی برجا ماند وازاین زمان تغییری اساسی درآن بوجودآمد .
درسال۱۶۶۰م " رافائل دومانس"[14] که مدتی طولانی دراصفهان اقامت داشت روایت كردكه درایران هنوزبخشی ازمردم –گبرها - به پرستش آتش پرداخته ودین مُغ ها را ادمه می دهند .چند سال بعد دوسیاح دیگرقرابت عقیده ی آنان رابا دین مسیحی خاطرنشان کردند .تاورنیه[15] اظهارداشت که گبرها- زرتشتیان- شناختی مبهم ازرموزدین مسیحی داشتند وشاردن[16] نیزایمان به خدای برتروبالاترودرعین حال چندین خدای دیگرواعتقاد به دواصل خوب وبد را ازمعتقدات زرتشتیان به حساب آورد .
درآغازعصرروشنگری چنین اطلاعاتی ازشرق نمی توانست با بی تفاوتی همراه باشد . ازسال۱۶۷۰م اندیشمندان آزادانگلیسی نظیر" مارشام "و" اسپنسر" برروی شباهتهای موجودبین بعضی ازآموزه های کفرآمیز ومسیحی تاکیدكرده وبا توجه به واقعيت تاثيرپذيري یهودیان ازفرهنگهای مجاورخود ، به تفسیرآنها پرداختند .
هنگامیکه درسال۱۷۰۰ م توماس هاید[17]درآكسفورد كتاب " دين ايراني "را منتشر نمود ، درآن به تركيب تمامي اطلاعات بدست آمده ازدين كهن ايراني درچشم اندازي محترمانه ازويژگي هاي يهودي- مسيحي پرداخت .بگفته ي هايد ، زرتشت آموزگار فيثاغورث بوده وظهورنجات دهنده اي را اعلام كرده وپيامبران اسرائيلي بطور وسيعي از تعاليم وي استعانت جسته اند . وي زرتشت را با ابراهیم قابل قياس مي دانست ، کسی که توانسته بود برای مدتها مردمش را ازشرك وفساد اعتقاد به خدایان متعدد دورنگه دارد .
ولتر[18]درسال۱۷۵۶م ودراثرخود بنام " رساله ای درمورد اخلاق "[19] توجه ی زیادی به زرتشت نمود .اومی پنداشت درمبارزه علیه مسیحیت می تواند ازآموزه ی زرتشت دربی اعتبارکردن سنت یهودی- مسیحی استفاده نماید .ولترمی نویسد :"موسی تنها نیست .تنها اونیست که منحصرا وحی خدایِ واحد را دریافت کرده است ".
درچنین زمینه ای ازمنازعات فلسفي است که واقعه ای مهم واساسی رخ می دهد .دین قدیمی ایران نه تنها درایران به حیات خود ادامه داده بود بلکه درهند نیزجریان داشت ، جائیکه پارسیان ایرانی پس ازفتح ایران توسط تازیان به آنجا پناه برده ودربرخی ازنقاط ساحل غربی آن جای گرفته بودند . درسال۱۷۲۳م یک پارسی اهلِ سورات[20]، دستنوشته ای رابه یک تاجرانگلیسی اهدانمودکه توسط همین تاجربه کتابخانه ی بادلی [21] آکسفوردفرستاده شد : بدینسان اروپا پی بردکه کتاب زرتشت ازبین نرفته وحال که دردسترس است می بایست به فهم ودرک آن پرداخت ، امری که تنها با رضایت وهمكاري روحانیون پارسی امکان پذیربود . این کارِمهم را "اَنکِتیل دوپِرون "(۱۸۱۷-۱۷۳۱)، شامپولیون [22]مطالعات ایرانی ، به انجام رساندکاری که تا امروزنیزعلیرغم نوشته شدن زندگینامه ي وي توسط "ریموند شواب"[23](۱۹۳۴)، کاملا ناشناخته مانده است .
انکتیل دوپرون در۲۳سالگی ودرسال۱۷۵۴م ، باصرف نظرکردن ازکمک خرجیهای دولتی[24]،به نیروهای ارتش فرانسه درهندکه مرکب اززندانیان بود ، پیوست و به مقصد "پوندی شری"[25] سوارکشتی شد .باکمک ازعبارت "ریموندشواب" ، آغازآشنایی باریشه ی زبان اوستایی ، همانند پایان داستان "مانون لسکو"[26] با بدرقه ی زندانیان به سوی مستعمرات، همراه بود ."انکتیل" با زحمت وخطربسیارسرزمین هند راکه بخاطرجنگهای بین فرانسه وانگلیس[27] ازهم پاشیده شده بود ، در نورديد وسپس با اصرارزیاد به گروههای متخاصمي پيوست که جامعه ی پارسیان سورات را ازهم گسیخته بودند وبا پیداکردن دستنو شته ها و یا دگرفتن آنها ، برابهامات آن چیره شد وبه تشریح وتفسیرخط وزبان آن پرداخت .پرون در۱۵مه۱۷۶۲م به فرانسه بازگشت و ۱۸۰دستنوشته ای راکه درهند بدست آورده بود درکتابخانه ی سلطنتي گذاشت وسپس ده سال ازعمرخودراصرف تجزیه وتحلیل آنها کردونهایتا ترجمه ی اوازاوستا -کتاب معروف زرتشتیان- درسال۱۷۷۱میلادی منتشرگردید .
استفاده از اوستا براي مقابله با مسيحيت نزد فلاسفه ي[28] اين دوره درواقع نمي توانست به مقصودي نائل آيد ونوعي فريب خوردگي سخت براي آنان بود زيرا انكتيل دو پرون بعنوان مردي پارسا ومعتقد به فرقه ي يانسنيسم [29]، ازاينكه اوستا چونان حربه اي عليه مسيحيت مورد استفاده قرارگيرد ، رويگردان بود .ولتر در" دائره المعارف فلسفي "[30] با انتساب اوستا به زرتشت همچون مشتي عقايد نامتجانس ، به تلافي پرداخت . اين تعبيري گستاخانه اما تاحدي واقعي بود زيرا اوستا بطوردقيق تصوير توده اي ازعقايدكم وبيش نامتجانس را بدست مي دهد .
 بازخوانی اوستا توسط انکتیل دوپرون عملی تعیین کننده ونشانگرتغییرآن دوره بود . ازاین پس دین ایرانی وشخصیت خیالی بنیانگذارآن ازقلمرونزاعهاي فلسفی فراتررفته وبصورت موضوعي علمی وریشه شناسی جدی قرارگرفت . شخصیت زرتشت همچنان درذهنیت غربی جا بازکرد وحداقل تا آخرقرن نوزدهم میلادی بعنوان موضوع تتبعات ادبی باقی ماند . درسال۱۸۱۰م ،"کلایست "[31]درشعری تحت عنوان "اي زرتشت "هموطنان خود را به کسب آزا دی فرا خواند ."شِلی"[32] درسخن معروف خود درباره ی زمین درشعر" پرومته ی رها " خواستارتلاقی روح خود با زرتشت گرديد ونهایتا نیچه با صراحت وتندی موجود درزبان خود ، اصطلاح "بی اخلاقی" را دردهان نخستین فرد اخلاق گرا گذاشت ،کسی که نبردِ بین خیروشردرنظراوبمثابه ی موتورمحرک اشیاء بود .
نكته جالب اين است كه شبح زرتشت نه تنها نويسندگان ادبي بلكه ايران شناسان رانيزتسخيركرد . اين پديده ي جدي كه سزاوارتحقيقي تاريخي وتحليلي است ايرانشناسي را بصورت شاخه ي خاصي ازعلمي دقيق در آورد كه در آن انديشه هاي ثابت ، پيش داوريها وتاملات مذهبي گاهگاهي با علم بمعناي دقيق آن ، آميخته مي شوند .
 پس از جنگ جهاني اول پنج اثرمهم درمورد زرتشت از ارنست هرتسفلد[33] ، والتر هينتس [34]، ژان دارن[35] ، مري بويس[36] وپل دوبرويل[37] منتشرگرديد . چهار نفر نخست پژوهشگران بزرگ وشاخصي به حساب مي آيند اما اين آثاررابايد صرفا بصورت داستان درنظرگرفت . هرتسفلد به اين باورغلط اعتقاد يافت كه زرتشت معاصر والهام بخش نخستين شاهان هخامنشي بوده وبر اساس اين تصوروپندارخويش ،كثيري از نتايج نا محتمل را بدست آورد . مري بويس با اعتقادي ساده وجانبدارانه زرتشت را پيامبرِ دينِ پارس ها دانست .
درتفسير هاي ديگري پيرامون شخصيت زرتشت ، بخصوص تفسيرهاي بين دو جنگ جهاني اول ودوم ، بدون شك شاهد روندي هستيم كه طي آن مفسرين تمايل يافتند تا به ايده ي يكتاپرستي درآموزه هاي زرتشت پرداخته و توجه بيشتري به آن نمايند ، ايده اي كه توسط پيامبري غير سامي كشف وعنوان شده بود . البته نمي توان چندان به اين مسئله پرداخت زيرا بررسي هاي تاريخي پيرامون زرتشت و آموزه هاي وي چنين فرضيه اي را بصورت كامل اثبا ت نمي كند .
اكنون پس از بررسي كوتاهِ نظرياتي كه درطول قرون گذشته درمورد زرتشت وجود داشته ، بنظرمي رسد بايد به بررسي منابع وماخذي بپردازيم كه به ما امكان مي دهند تا شخصيت واقعي وي وماهيت دقيق آموزه هاي اورابازشناسيم . اين منابع را دراصل مي توان به سه دسته تقسيم كرد :
1-   اسناد بجاي مانده از ايران باستان
ازپادشاهان بزرگ هخامنشي بويژه داريوش ، خشايارشا واردشيراول از سال520تا425پ م كتيبه هائي بجاي مانده كه هرچند كوتاه اما مستنداتي ارزشمند واصيل درمورد ايران بحساب مي آيند . مطابق اطلاعات حاصل از اين اسناد ، معلوم شده است كه پارس ها ، اهورمزدا را پرستش مي كردند اما در هيچيك ازكتيبه ها ي آنان اشاره اي بنام زرتشت نشده است . تفسير اين سكوت مشكل است واگرمي توانستيم بپذيريم كه پارس ها باوري به نظام مذهبي موجود در اوستا نداشته اند اين مسئله حل شده تلقي مي شد ولي اين فرضيه امروزه مورد قبول كسي نبوده وبه آن پرداخته نمي شود . اگرپارس ها زرتشت را مي شناختند ولي از اوسخني به ميان نياورده اند ، دليلش آن بوده كه اين كاررا بي فايده دانسته و ضرورتي براي ذكرنام اونمي ديدند . اين نظر را مي توان توضيح مناسب ومختاري براي عدم ذكر نام زرتشت در كتيبه هاي هخامنشي دانست منتها اين سخن پرسشهاي بسياري را برخواهد انگيخت  . منابع هخامنشي درمورد شخصيت زرتشت ساكتند وحداقل فايده ي اين سكوت ، واداشتن ما به تفسير آن است .
2-   شواهدِ كهن ترِ يوناني
اولين اشاره به نام زرتشت تحت شكل هلني آن توسط خانتوس ليديائي[38] مورخ معاصر هرودت وكمي مسن تر از او، صورت گرفته است . کتاب اوبدست ما نرسیده اما براساس آنچه که بواسطه ی نویسندگان دیگرازاومی دانیم حداقل دوباردرمورد زرتشت سخن گفته است .یکباردربخشی که توسط نیکلاسِ دمشقی[39](قرن اول میلادی) ازآن ذکرشده وازترس وهراسی حکایت می کندکه بواسطه ی بروزطوفان مهیبی درمراسم قربانی یی که ازسوی "کرزوس" شاه لیدی[40] انجام می گرفت ، برلیدیها مستولی وباعث نا تمام ماندن مراسم قربانی شده بودکه به روایت خانتوس ، لیدیها غیبگوئیهای سیبُل [41]وپیشگوئیهای زرتشت به یادشان آمد ."
یکباردیگر دیوژن لائرسی[42] که درزمان الکساندرسِوِر[43]، ازخانتوس روایتی را درمورد زمان ظهورزرتشت آورده که براساس آن زمان زرتشت شش هزارسال قبل ازلشکرکشی خشیارشا علیه یونانیان ، تعیین شده بود . وبالاخره همانطوركه قبلا گفتيم افلاطون دررساله ی " آ لکیبیادس اول" به زرتشتِ اهورمزدا اشاره كرده است . پس ازاين تا قرن اول پيش ازميلاد هيچ مدرك ديگري وجود ندارد ودراين زمان گفته هاي کورنلیوس الکساندرپلی هیستور[44] را داريم كه توسط " کلمنت الکساندری"[45] و" ديودور سيسيلي "[46] حفظ شده اند .
همه ي آنچه درمنابع يوناني آمده همين است ونمي توان اطمينان چنداني به آن داشت زيرا از سه نمونه ي فوق دو نمونه توسط ديگران روايت شده وخبراصيل ودست اول نيست . اين مستندات كه براساس آن زمان زرتشت را شش هزارسال قبل از نبرد سالامين ووي را بنيانگذارسحر وجادو دانسته اند ، نوعي بيهودگي وپوچي القا مي كنند . درواقع دليل اينكه كتيبه هاي هخامنشي به مُغ ها اشاره دارد ونه زرتشت درحالي كه وارونِ آن ، اوستا به زرتشت اشاره كرده واز مُغ ها سخني به ميان نياورده بخاطراين است كه آنها با يكديگر بيگانه بوده واز هم شناختي نداشته اند  .
با اين حال و عليرغم مطالب گفته شده ، اطلاعات فوق داراي ارزش هستند چراكه براساس آن مشخص گرديده درقرن پنجم ق م افسانه اي پيرامون زرتشت شكل گرفته ودر تاريخ رواج يافته بود واينكه مُغ ها درآغاز قرن چهارم ق م آموزه ي وي را زيرنفوذ وقيادت خود قرارداده بودند  .
 درعصري كه خانتوس تاريخِ خود را مي نوشت ، آموزه ي مذهبيِ منتسب به زرتشت وخاطره ي وي كه دراذهان مردم باقي مانده بود ، داراي تاريخي طولاني بود . اشاره به گفته هاي خود زرتشت نيز خالي از فايده نيست .خانتوس از مجموعه ي متوني كه درست يا غلط به زرتشت منسوب بود ، آگاهي داشت .
3-   اوستا
 تنها منبعي كه مي تواند بطورمفيد ما را با خاستگاه هاي دين قديمي ايران آشنا ساخته واطلاعاتي به دست ما دهد ،كتابِ منسوب به خود زرتشت يعني اوستا ست .
اوستا چيست ؟ نام اوستا كه پارسي ها [47] به مجموعه ي متون مقدس زرتشتي داده اند با واژه ي فارسي ميانه ي ابستاگ / ابستاق (abestāg) انطباق داشته ودقيقا از واژه ي ايراني كهنِ اوپَ اِستاوَ كَ (upa-stāvaka) به معني ستايش يعني "ستايش اهورمزدا "مشتق شده است .
اوستا كتابي يكدست نيست بلكه مجموعه اي پراكنده از متونِ قديمي است كه دراوايل مسيحيت وپس از دوره اي طولاني كه بصورت شفاهي حفظ شده بود ، تدوين وبه نگارش درآمد . اگر آنچه در" دينكرد"[48] آمده است را بپذيريم جمع آوري اوستا درزمان سلسله ي اشكاني آغازوانجام گرفته است . نگارش اوستا را مي توان با اطمينان درزمان حكومت طولاني شا پوردوم ساساني (379-339م) دانست . روحانيون مزدائي براي نگارش اين متون مذهبيِ نوشته شده به لهجه ي فارسي ميانه (پهلوي) الفبائي دراختيار داشتند مشتق ازالفباي آرامي كه صرفا مبتني بر صامتها وفاقد مصوت ها بود اما آنان ازاين الفباي آرامي براي ايجاد الفباي آوائي متفاوتي استفاده كردند كه هريك از نشانه ها ي آن دقيقا معرف يك صدا بود[49] . اين الفباي جديد اختراع شده ، براي نوشتن نمونه ي واحدي از ادعيه ي مذهبي اوستائي بكار گرفته شد ؛ نمونه اي كه متني مرجع وغيرقابل تفسيربراي استفاده ي مدارس مذهبي بود . اين سرنمونه ي ساساني ازبين رفته وبدست ما نرسيده است اما براساس آنچه كه مي توان حدس زد ، مي دانيم كه اين سرنمونه متني خوب ، دقيق وخالي از اغلاطِ ترجمه ونقائص جدي وبزرگ بود .
 دست نوشته هائي كه متن اوستاي كنوني براساس آنها تدوين يافته ، همگي تازه وجديد هستند . قديمي ترين اين دست نوشته ها بجز يك بخش آخرآن ، به تاريخ1278م برمي گردد ومهمترين ومفيدترين آن مربوط به قرن شانزدهم تا هفدهم ميلادي است . اين متون درواقع ازمتني پرده برمي دارندكه بطرز دهشتناكي ازشكل خارج شده ونشانگرآن است كه همه ي متون بازمانده ي فعلي از يك متن اصلي گم شده مربوط به قرن نهم ميلادي كه خودش ناقص بوده ، نشات گرفته اند .
بين متن سرنمونه ي ساساني قرن چهارم ميلادي ودست نوشته ي اصلي قرن نهم ميلادي ، درواقع نوعي انحطاط سنتِ مذهبي ديده مي شود كه ناشي ازفتح ايران توسط تازيان ، نابودي مدارس مذهبي وپراكندگي جوامع مزدائي است . بنابراين تاريخ اوستا كاملا سرشارازآشوب واغتشاش است . متون تشكيل دهنده ي اوستا بازمانده ي يك سنتِ شفاهي بسيار طولاني است كه در مورد بعضي از آنها به بيش از هزارسال مي رسد . آنچه كه از اين متنها باقي مانده بنظر توسط روحانيون ساساني دست نخورده وكامل حفظ شده اما درعين حال گوئي بقايائي ازفاجعه اي بزرگ اند كه در پي آن بخش معتنابهي ازادبيات مقدس مزدائي ناپديد شده است .
 دوره اي كه ازسقوط امپراطوري ساساني تا بازيابي اوستا توسط انكتيل دو پرون را شامل مي گردد ، دوره اي است كه درآن سهل انگاري ، مسامحه كاري وفراموشي  ، بيش از پيش سنتِ نوشتاري را دربرگرفته بود . هرچند خواندنِ اوستا درطول زمان هيچگونه مشكلي بدنبال نداشت -  آگاهي به طرز نوشتن آن هيچوقت فراموش نشد كه اين ازصراحت ومنطق خالق ناشناخته ي آن است –  اما درك وفهمِ زبان آن بتدريج غيرممكن گرديد .
كساني كه در دوره ي ساساني اوستا را به زبان فارسي ميانه برگرداندند ، تعداد قابل توجهي از تعابيرغلط را دراين برگردان داخل كردند . چنانچه توسعه ي گرامر تطبيقي زبانهاي هند واروپائي ومطالعه ي متون قديمي هندي ، مدخل مطمئني براي فهم اوستا به ما ارزاني نمي داشت ، به هيچوجه نمي توانستيم اطميناني از آنچه انكتيل دو پرون توانست با تلاش خود ازعلمِ محدود "دستورهاي سورات"[50] بيرون آورد ، بدست آوريم . حدود سال1830 ميلادي" اِمانوئل راسْك ْ" [51] دانماركي و" اوژن بورنوف "[52] فرانسوي ، زبان اوستائي را به عنوان يكي از زبانهاي هندواروپائي وهم خانواده با زبانهاي لاتين ، يوناني وسنسكريت قلمدادكردند . بايد دانست عليرغم نزديكي بسيارِ زبان اوستا به زبان سنسكريت معذالك تفاوتي اساسي بين اين دوزبان وجود دارد .
زبان اوستائي يكي اززبا نهاي ايرانيِ كهن است كه داراي ويژگي هاي لهجه اي(گويشي) ديگري است وبا زبان پارسي كهنِ كتيبه هاي هخامنشي كه زبان فارسي جديد از آن مشتق شده ، تفاوت دارد . بنابراين آشكار است كه روش درست براي شناخت اوستا توسل به سنت مزدائي زنده وجاري نيست بلكه مقايسه ي دقيق ومنظم آن با زبان سنسكريتِ ودائي است . "مارتين هوگ "[53] با انجام چنين مقايسه اي درميانه ي قرن گذشته متوجه گرديد كه دراوستا مجموعه ي كوچكي وجود دارد كه داراي وزن بوده وبه زباني ويژه ومتعلق به چند قرن قديم ترازسايرمتون نگارش يافته است . دراوستا اين متونِ به شعررا ، گا تاها ناميده اند [54].
درگاتاها به نام زرتشت اشاره شده است . بنابراين ممكن است زرتشت ، آنچنانكه سنت مزدائي برآن است ، سراينده ي همه ي اوستا ، يا بخشي از آن يعني گاتاها باشد . قبل از آنكه به تحليل اين موارد بپردازيم ؛ توجه به نكته اي ديگر لازم وضروري است وآن پاسخ به اين پرسش است كه اوستاي حاضر چه شناختي از زرتشت به ما مي دهد . براي اين كار بايد تمايزي بين سه بخشِ بزرگِ تشكيل دهنده ي كتابِ اوستا ، قائل شويم .
1- در يسنا[55] تنها دردو يا سه قطعه از بخشي اختصاصي به زرتشت اشاره شده است . اين مسئله به سرشت اين مجموعه برمي گردد . يسنا مجموعه اي از دعا ها واورادي است كه به هنگام تشريفات مربوط به آماده سازي" هوم"[56] خوانده مي شود .
2- دربعضي از يشت ها – بمعني سرود – به كساني اشاره شده كه در گذشته براي خدايان قرباني اهداكرده واين سرودها مخصوص آنان است . اين اشخاص اساسا قهرمانان وپهلوانان معتبرونامي اسطوره هاي قديم هند وايراني هستند كه درمتون هندي نيز نامهايشان ديده مي شود . فهرست اسامي اين اشخاص كه پنج يا شش بارتكرارشده همواره وبصورت يكنواخت با نام زرتشت پايان مي يابد . زرتشت به شيوه وروشي غيرازاسلاف وپيشينيان خود قرباني نمي كند اما ازخدايان درخواستي شخصي دارد ، اينكه "ويشتاسپَ "[57] وهمسرش "هوتوسا "[58] به دين او بگروند . اين مطلب اطلاعات اندكي از زندگي زرتشت درخود دارد اما به ما امكان مي دهد تا دريابيم كه يشت ها متعاقب نگراني جمع آوري مجموعه ي ناموزون اسطوره هاي به ارث رسيده از پيشا تاريخ هند وايراني درساختاري زمانمند كه تشكيل تاريخ ملي رامي دهد ، ترتيب يافته تا آنرا بمثابه ي موفقيت زرتشت وارتقاي وضعيت وموقعيت هواداران اوليه ي وي نشان دهد . نسخه ي مبسوط واسلامي شده ي اين اسطوره هاي استعاري درتاريخ ، مواد اصلي حماسه ي ملي ايران يعني شاهنامه ي فردوسي را (قرن دهم ميلادي ) تشكيل داده است .
3- ويدِوْداد Vidēvdād)) يا ونديداد به معني "قانونِ دور دارنده ي ديو" كتابِ قوانين اخلاقي ومذهبي زرتشتي است كه بصورت گفتگو بين اهورمزدا وزرتشت است . زرتشت پرسشي را درموردي فرضي مطرح مي كند تا اهورمزدا اورا راهنمائي نمايد واهورمزدا نيز به او پاسخ مي دهد . زرتشت با جملاتي شايسته ومناسب پرسشهايش رامطرح مي كند و دراين متن عبارت : " پرسيد زرتشت " صد بار تكرارشده است .
درونديداد نمي توان اطلاعات چنداني اززندگي زرتشت بدست آورد اما دراين كتاب زرتشت چونان مخاطبِ ويژه ي اهورمزدا وواسطه اي بين خدا وانسان نشان داده شده است . با وجود اين يكي ازآخرين قسمتهاي ونديداد به روايت بخشي از زندگي وي مي پردازد وآن تلاش روح بدي است كه بيهوده زرتشت را تحت فشار قرارداده تا ازدين مزدائي روي برگرداند . عليرغم اين بخش آخرمي توان گفت كه زرتشت در اوستاي متاخراگرچه همه جا حاضر است اما حضورش همانند شبحي بيش نيست . زندگي واقعي وي هيچ بازتابي نيافته و تنها به چند روايت ضعيف افسانه اي ازآن دركتابهاي دوره ي ساساني بخصوص مجموعه ي " دينكرد"[59] و" زادسپرم "[60] اشاره شده است .خلاصه ي مجموع اين داستانها به شرح زير است :
 زرتشت بدنبال فشردن گياهِ مقدس هوم توسط والدينش زاده شد . ابتدا ديوان بيهوده تلاش كردند تاكاسه ي هوم را ريخته وسپس زنِ جوان[61] رابيماركنند . زرتشت در هنگام زادن برخلاف همه ي كودكان كه گريان به دنيا مي آيند خندان بود ، وقتي كه نوزاد بود يكي ازجادوگران درصدد كشتن وي برآمد اما هنگامي كه مي خواست سَرِكودك را دردستانش خُرد كند ، دستانش به عقب رانده وخشك شدند . پس از آن وي رابرسرراهِ گله ي گاوان واسبان ، روي تلِ هيزم ودرلانه ي گرگي انداختند كه توله هايش كشته شده بودند . اما هيچ يك از اين كارها موثر نيافتاد و زرتشت از همه ي اين دامها به سلامت رهيد . دوران كودكي وي با پارسائي همراه بود وهنگامي كه به سن سي سالگي رسيد " وُهومنَ " براوظاهر شد واورابه همپرسگي اهورمزدا برد . اهورمزدا مدتي طولاني با وي به صحبت پرداخت وپس از آن نيز به همپرسگي شش فرشته ي بزرگِ امشاسپند نشست وپس از اينكه درمقابلِ نيرنگِ اهريمن مقاومت كرد ، به مدت يازده سال به تبليغ دين خود پرداخت ولي نتوانست مردم وشاه ويشتاسپ را به دين خود بگرواند ودراين مدت تنها پيروِوي پسر عمويش "ميديوماه "[62] بود .درهمين زمان به اووحي گرديد تا به نزد ويشتاسپ شاه رفته واورا به دين خود دعوت نمايد . زرتشت دو سال دردربارويشتاسپ بسربرد ودراين مدت به تبليغ آموزه هاي خود پرداخت وآنرا ارتقا بخشيد . در اين مدت آزمونهاي چندي را پشت سر گذاشت . با دانشمندان به بحث پرداخت ، مجبور به گذراندن آزمايش ديني شد ودسائسي را نظير زنداني شدن موقتي پشت سر گذاشت . پس از همه ي اين مصائب نوبتِ موفقيت وي فرارسيد وويشتاسپ شاه به دين اوگرويد . ويشتاسپ شاه به جهانِ ديگريعني بهشت مسافرت كرد ، اين مسافرت به تثبيت ايمان وي انجاميد وپس ازاين ويشتاسب خود را درخدمت دين جديدِ زرتشت قرارداد . با انعقاد چند پيمان زناشوئي زرتشت بصورت عضوي از خاندان شاهي درآمد[63] . سپس آخرين تهديد ظاهرشد . " اَرجاسپَ "[64] پادشاه "هيونان "[65] به قلمرو حكومت ويشتاسپ حمله كرد تا دين اهورمزدا را ازريشه بركند . نهايتا ارجاسپ درنبردي شكست خورده ورانده شد اما براساس منبعي كه درشاهنامه ي فردوسي نيز به آن اشاره گرديده ، زرتشت دركوران اين جنگ كشته شد .
 تقريبا تمامي متخصصين والبته هريك مسلما با تفا وتهائي ، نظير " ارنست رنان "[66] ، براين با ورند كه توانسته اند به همين روش ، به شرح وبسط اناجيل مسيحي وزندگاني مسيح دست يا زند .
افسانه ي زرتشت داراي اساسي تاريخي است كه به راحتي مي توان بخش هائي خاص ازآن را بهمراه تغييروتحولات تصديق شده توسط منبعي يگانه ، ازاغتشاش موجود دراين داستانها ، بيرون كشيد . بنابراين مشخصه ي تاريخ مذهبي ايران اصلاحي است كه خيلي زود درآن صورت گرفته بود .
قبايل ايراني در اصل داراي ديني مشابه با نياكان وهمسايه ي هندي خود بودند كه از آن بواسطه ي متون ودائي آگاهي داريم . آنها گروهي از خدايان را مي پرستيدند كه فاقد سلسله مراتب بودند ، مجمعي كه درآن خدايان خردمند نام نهادي اجتماعي راحمل مي كردند درحاليكه خدايان آشوب طلب معرف پديده هاي طبيعي بسيار تاثيرگذارمانند اجرامِ سما وي ، بادِ ويرانگر وطوفانِ موسمي هند بودند . خدائي كه مورد پرستش بيشترمردمان بوده ويك سوم از اشعارمذهبي به او اختصاص داشته ، ايندرا[67]نام داشت ، جنگاوري شكست ناپذير وشراب خواره[68] .
اين دين موروثي دراثرتاملات شخصي زرتشت كمرنگ گرديد . درگاتاها فردي موسوم به زرتشت به تبليغ حقيقتي مي پردازد كه از آن آگاهي داريم . او خداياني را كه تا آن زمان مورد پرستش قرارداشتند به كناري گذاشت وجايگاهي متعالي به يكي ازخدايان برتر يعني اهورمزدا دادكه شايد برساخته ي خود او بود . در اين مورد اگرچه اطميناني وجود ندارد معذالك تنها خداي موجود در آموزه هاي زرتشت ، اهورمزدا ست . اهورمزدا را مجموعه اي از موجودات مجرد كه درواقع تجسم بعضي ازجنبه هاي قدرت الهي وپارسائي انساني است ، احاطه كرده اند . گرايشها ورفتارهاي متفاوت مذهبي آدميان ازطريق اسطوره اي كه درآغا زهمه چيز جاي دارد ، يعني روح پاكي وروح شر ، توضيح وتبيين مي گردد . تمامي آدميان الزاما مي بايست پيرويكي از اين دو نيرو بوده ، از آن تبعيت كرده وبه آن بپيوندند . زندگي اين جهاني اعم از فردي يا جمعي بايد مطابق وبنابردو اصل خوبي يا بدي شكل گيرد وآدمي پس از مرگ بواسطه ي مجموع اعمالي كه انجام داده پاداش يا كيفرمي يابد .
درقلمرو مراسم آئيني ، هرگونه قرباني خوني ونوشيدن هوم بطوركلي محكوم گرديد . زرتشت ابتدا به تبيلغ اين آموزه درقبيله ي خود وسپس درطول زندگي دربدرانه ي خود كه با تلخ كاميها واندوه هاي بسياري همراه بود ، پرداخت و نهايتا نزد ويشتاسپ شاه پناه گرفت . ويشتاسپ به دين زرتشت گرويد ووي را مورد حمايت قطعي دولت خود قرارداد وازاين پس دين زرتشت تدريجا درهمه ي ايران گسترش يافت ودراين مسير رودرروبا مذهب موجود منازعاتي راپشت سرگذاشت . چند تن از خداياني كه مطرود آئين زرتشت قرارگرفته بودند پس از او دوباره در آئين وي ظاهر شدند اما اين بارتابع ومادون اهورمزدا . همچنين قرباني خوني واستفاده از نوشابه ي سكر آورهوم دوباره معمول گشت واعتبار ازدست رفته ي خودرا با زيافت . بنابراين مي توان تاريخ ابتدائي مزداپرستي را دقيقا براساس نظريه ي هگل يعني برمبناي تز ، آنتي تز وسنتز تصويركرد .
دراين تصويرتزهمان دين موروثي ايرانيان است كه همانند دين هندي ودائي پنداشته مي شود . سنتز همان مزداپرستي تاريخي است آنچنانكه در اوستاي جديد واحتمالا وشايد دركتيبه هاي هخامنشي ونيز درادبيات ديني روحانيون ساساني ديده مي شود وآنتي تز آموزه ي نوآورانه ي كسي است كه چونان پيامبران تاريخي ( اسرائيل‌) ويا اصلاحگر ي ديني ( مانند لوتر)[69] درنظرگرفته مي شود ؛ شخصيت تاريخي مقتدري كه توانست به دينِ عصر خود صبغه اي روحاني واخلاقي دهد وبا تاملات شخصي جدي خود موفق به كشف چند اصل تازه و بزرگ نظير توحيد ، ثنويت ، امكان نجات ورستگاري ، ضرورت همكاري دراستقرارخوبي ، اخلاق مبتني برآزادي وپذيرش مسئوليت ، گردد وآينده ي با شكوهي را درتفكر انسان ، نويد دهد .
دراين زمينه نظريات مخالفي نيز ديده مي شود كه البته چندان توفيقي نداشته اند .براي نمونه "ماريان موله " [70] ازجمله محققيني است كه با اين تصوير ارائه شده ، مخالف است . اودرآغاز دهه ي شصت ميلادي نه تنها منكرهرگونه تحول مزداپرستي گاتاها در زمان امپراطوري ساساني بلكه منكر وجود تاريخي زرتشت نيزبود . بنظروي زرتشت صرفا نمونه ي آرماني يك روحاني (موبد) كامل است .
بهتراست اين ادعا را درتنها متني كه امكان بررسي آنرا مي دهد مورد واكا وي قراردهيم .
بي ترديد مي توانيم شناخت خود را درمورد شخصيت بنيانگذارفرضي مزداپرستي ، برروي تنها سندي كه منسوب به وي است يعني گاتاهاي اوستا بنا نهيم . گاتاها هفده سروده اي هستند كه بطورمتوسط مشتمل برپانزده بند است . گاتاها متني كوتاه با اطلاعاتي اندك وگذشته از اين متني مبهم است . ابهام گاتاها بخاطررازگونگي سخن گوينده وسراينده ي آن نيست بلكه از آنروست كه بسيار موجز واندك است واين ايجاز به ما امكان تعيين دقيق اسلوب شاعرانه گي آنرا نمي دهد و البته در پاره اي از مواقع اين ابهام باعث موفقيت آن شده است . باستثناي چند محقق برجسته ، تمامي ايران شناسان بزرگ  نظير كريستين بارتولومه[71] ، استادان مدرسه ي گوتينگن[72] ، ماريا ويلكينز اسميت [73]، ژاك دوشن گيمن [74]، هلموت هومباخ [75]، والتر هينتس[76] واستانلي اينسلر[77] تفسير خود را از گاتاها ارائه كرده اند .
بارتولومه (1906) را بايد پيشگام اين كار دانست . انتشاراولين ترجمه ي گاتاها  توسط وي صورت گرفت .انجام چنين كارمهم علمي درپي تحقيقات وسيعي بود كه پيرامون زبان اوستائي صورت گرفته بود وبه ماخذي بزرگ  تبديل شده بود نظير چاپ قابل توجهي از اوستا ، توصيف عميق ودقيق دستورآن وتنظيم وتدوين لغت نامه اي درخشان وعالي از واژه هاي اوستا .تدوين گرامر ولغت نامه ي اوستا براي بارتولومه كاري بسيار دشواروسخت بود . ترجمه ي هومباخ (1959) تحولي رابدنبال داشت كه تا امروز نيز قابل اطمينان است . روش هومباخ دراين ترجمه مبتني بر مقايسه ي گاتاهاي اوستا با سنسكريت ودائي بود كه ويرا به نتايج نهائي وكاملي سوق داد . با اينحال كار اينسلر كه بزعم وي مناسب ومبتني برهمين اصول ومعيارها بود نشان دهنده ي تداوم كار وي وزائل نشدني بودن ابهام موجود درگاتاها ست .
آنچه كه درمورد گاتاها مي توان با اطمينان بيان داشت اين است كه زبان گاتاها قديمتر از زبان ساير قسمتهاي اوستاست . بدون شك خود اوستا به ما امكان تعيين زمان تدوين وتنظيم بخشهاي تشكيل دهنده ي آنرا نمي دهد اما زبان آن دسته ازقطعات كه پيوستگي بيشتري با هم دارند به درجه اي از تحولي بزرگ ، نه كهنتر از اوستاي متاخربلكه شبيه به پارسي كهنِ كتيبه هاي هخامنشي ، رسيده بود .اشتباه است كه اين قطعات را مربوط به آغازقرن ششم وپايان قرن پنجم ميلادي بدانيم . ازاينرومي توان باستناد اين نظر، زمان سرايش گاتاها را مربوط به چهار قرن قبل تروبهمين سان زمان زرتشت را حدود سال هزارقبل ازميلاد درنظرگرفت .
هنينگ[78] در كتاب خود بنام " زرتشت "(1951) با اطمينان از سنتي مزدائي متعلق به عصرساساني سخن مي گفت كه زمان زرتشت را 258سال قبل از اسكندريعني نيمه ي اول قرن ششم قبل از ميلاد مي دانست . تا حدودي جاي شگفتي است كه دراين سنت ساساني ، بطرزي ناراحت كننده هيچ اطلاعي از هخامنشيان نيست و در آن آگاهي اندكي پيرامون اشكانيان ديده مي شود ، با اينحال سنت ساساني خاطره اي كاملا مشخص وروشن را درطول نه سده حفظ كرده است .البته سنگيني اقتدارشخصيتي مانند هنينگ بعنوان واضع اين نظريه دراينجا كاملا احساس مي شود .
از اين زمان تا بيشتر ازده سال شك وترديد دراين مورد حاكم بود تا آنكه درسال 1980 ژراردونيولي[79] بالصراحه به تشريح ونگارش آن پرداخت .
 امروزه درمورد زمانِ258سالِ قبل ازاسكندرتوافقي بوجود آمده است اما اين تاريخ براساس داده هاي افسانه اي بنا شده ونه براساس دلايل زبانشناختي درنتيجه نمي توان امتيازي براي آن قائل گرديد . درواقع هرچند مي توان به اين حقيقت باورداشت كه دو لهجه (گويش) ازيك زبان مي توانند با سرعتي متفاوت تحول يابند اما مسلما زبان گاتاها به چند قرن پيش اززبان فارسي كهن تعلق دارد واين چيزي است كه نمي توان منكرآن گرديد ، چراكه همين اندازه زمان لازم بوده تا سيستم فعل كه درگاتاها هنوزبصورت بي نقص درسه بخش زمانِ حاضر ، آئوريست[80] وماضي نقلي تقسيم مي شده ، زائل و نهايتا مانند فارسي كهن واوستاي متاخر تنها در زمانِ حاضربازسازي شود .
ازلحاظ جغرافيائي هنوز بصورت تخميني نيز معلوم نشده كه لهجه ي گاتاها به كدام منطقه ازايران تعلق داشته است . اوستاي متاخرجغرافيائي را ، واقعي يا اسطوره اي ، دربرمي گيرد كه تفسير آن بسيارمشكل است - نيولي در اين مورد تلاشهائي كرد اما نتوانست بيشترازگذشتگان چيزي از آن بيرون آورد - وانگهي هيچ تضميني نيست كه با استفاده ازاين جغرافيا بتوان موقعيت مكاني گويشوران گاتاها را تعيين كرد . به عبارت ديگردرگاتاها اطلاعات جغرافيائي بسياركمي ارائه شده است .اين سكوت را بايد بگونه اي توجيه كرد وچنين نتيجه گرفت كه زبان گاتاها مي توانست زبان هر يك از قبايل ايراني ، بجز پارس ها ، بوده باشد ، چراكه لهجه ي(گويش) آنها داراي ويژگي هاي شناخته شده وبسيار خاصي است . همچنين بايد اعتراف كرد كه هيچگونه اطلاعاتي ازجايگزيني گروههاي متفاوت ايراني درسال هزار قبل از ميلاد در ايران نداريم . بنابراين دانستن اينكه زرتشت دركدام ناحيه از ايران زندگي مي كرد ، غير ممكن است .
شخصيت هاي كاملا گاهاني نيزوجود دارند .درگاتاها به نامهاي متعددِ خاصي اشاره شده كه بنظرمي رسد همه ي اين شخصيتها درآن زمان وجود داشته وزنده بوده اند . دراين متن ، افسانه ، ماجراهاي عجيب وغريب و قصه وحكايت ديده نمي شود . راوي از اين شخصيتها بگونه اي سخن مي گويد كه گوئي آنها را هنگام انجام اَعمال ديني و عبادت درمقابل خود مي ديده است . درميان اين افراد دو تن ارزش توجه ودقت را دارند .
بيشترين اشاره – پانزده بار امري كه درچنين متني زياد بنظرمي رسد – به زرتشت اسپيتمه است[81] . زرتشت به نام فرد واسپيتمه به نام قبيله اي ( درچه گستردگي وشعاعي ؟ ) اشاره دارد كه وي به آن تعلق داشت . اسپيتمه از لحاظ لغوي قابل توضيح نيست زيرا براساس تعدادهجاي آن نمي توان آنرا اسمي مركب دانست ؛ به عبارت ديگر اين واژه يك كلمه ساده است وهرنوع تحليل ديگري از آن غيرممكن است .
براساس فرضيه اي كاملا محتمل واژه ي " زَرَسوشْتْرَ" اسم مركبي است متشكل از دوبخشِ  ZaraѲ صفت فعلي مركب معلوم به معني " پير" وuštra اسم ساده به معني شتر ودرنتيجه " زَرَتوسْتْرَ" بمعني "دارنده ي شترپير" مي باشد .اين معني نبايد چندان عجيب بنظرآيد . " پل تيِم "[82] اخيرا نشان داده است كه اسامي اين چنيني هنوز هم در بعضي از نواحي هند مورد استفاده قرارمي گيرد . اين نوع اسم گذاري برروي بچه ها بمنظورسرپوش گذاشتن برثروت ودارائي آنان است تا مورد حسادت خدايان وسرنوشت قرارنگيرند .
دو شخصيت مهم ديگر اوستائي نيز نامهائي از اين گونه دارند : "كِرْساسپَ "[83] به معني " دارنده ي  اسبهاي لاغر" و" جاماسپَ "[84] به معني " دارنده ي اسبان تكيده " .
اسم مركبي مانند ZaraѲuštra براساس زبان اوستائي مي بايست با دوكلمه وبصورت  Zarat-uštra نوشته مي شد . حرف Tدرآخركلمه ي نخست از لحاظ آوائي بيانگر يك حرف انسدادي بي آواي دنداني است كه بواسطه ي قرارگرفتن درآخر كلمه حا لت انفجاري آن كاهش يافته است .
مشكلي كه درمورد اين اسم مركب وجود دارد آن است كه چرا uštra   ZaraѲ-تنها اسم مركب از اين گونه است كه شكل گرفته وبصورت غيرقابل تغييري نوشتن آن ادامه يافته ؟ علاوه براين صورت نوشتاري Zarat-uštra مي بايست بصورت Zaraduštra نوشته مي شد زيرا حا لت انسدادي بي آواي دنداني حرف آخرZarad كه بواسطه ي هم نشيني حرفu پس ازآن بصورت بين آوائي درآمده ، بدل به حرفي صدادار مي گردد نه يك حرف دمشي بي آوا .بنابراين با توجه به اين بي قاعدگي آوائي مي توان چنين استنباط كرد كه uštra ZaraѲ نامي اوستائي نيست . اين نام پارسي هم نيست زيرا هيچ حروف دنداني درپايان اين واژه وجود ندارد بنابراين شايد بتوان بصورت محتمل  ZaraѲ uštra رابا واژه ي پارسي قديم Zarat-uštra قابل انطباق دانست واين واژه البته وجود داشته چرا كه دركتابهاي يوناني به اين نام اشاره شده است .
اين احتمالات چندان قابل اطمينان نيست زيرا بزعم من زرتوستر يك نام زيباي اوستائي قديمي است كه در سنت شفاهي كهن براساس يك قاعده ي آوائي كاملا قابل توضيح ، تغيير شكل يافته است . انسداد بي آواي دنداني حرف پاياني درچنين كلمه اي قاعدتا به يك حرف صدادار منتهي مي گردد اين واژه چنين چيزي را حفظ نمي كند مگر آنكه از حرف صدادار A پيروي نمايد درحاليكه واجهاي i وu به حرف دمشي بي آوا ختم مي شوند .اين ويژگي در زبان ايراني ميانه به شكل پارتيt  Zrhwš و سغدي Zrwšc يافت مي شود وچنين القا مي نمايدكه سنت شفاهي منتقل شده ازمتون كهن اوستائي در چنين دوره اي ، اگرنه درزبان پارتي وسغدي ، حداقل در منطقه اي كه لهجه اش ويژگي هاي مشتركي با پارتي وسغدي داشته ، پايداربوده است .
"زَرَتوسْتْرَ" داراي عنوان رسمي " مانتران "[85] بوده كه از لحاظ لغوي به معني " دارنده ي مانترا " ست .خدايان اراده وخواست خود را ازطريق گفتارهائي خاص وفني محقق مي نمايند ؛ اراده وخواستي كه مانترا آنرا "بيان مي كند " .
 ويژگي " زَرَتوسْتْرَ" اين است كه تنها اوقادر به شنيدن اين سخنان است ونه هيچكس ديگر. اومانترا را بكار مي برد ، تحقق مي بخشد وپس ازدريافت تعاليم الهي ، راه مراسم آئيني را بازمي نمايد ." زَرَتوسْتْرَ " داناي علمِ الهي است وآنرا به مردم منتقل مي كند . اودرراهِ رسيدنِ مردم به شناخت مذهبي نقشي اساسي دارد وبه آنها امكان مي دهد تا آئين خود را با اَعمال بزرگ الهيِ فراتراز توان خود ، آراسته سازند . زرتشت با مقدس دانستن اهورمزدا دررأس گروهي كه معرف آن است ، موجبات شناخت آن را فراهم مي كند . او درچهارچوب نظام گاهاني عامل انساني شناخت مذهبي وديني است . اما اين شناخت مذهبي عامل ديگري نيز دارد وآن آتشِ آئيني است .آتشي كه براين اساس توانائي چنين شناختي مذهبي را تامين مي نمايد تا آنجا اهميت داردكه  دربعضي ازابيات وقطعات مبهم وكنايه آميزغيرممكن است بتوان تشخيص داد كه از آتش سخن گفته مي شود يا از زرتشت (واين درهم ريختگي شايد امري ارادي بوده است ) .
اين دو يعني آتش وزرتشت تشكيل زوجي با كاركردي واحد را مي دهند كه عبارتست از تامين قابليت نفوذ درجهان الهي ومراسم آئيني انساني . اين دوهمچنين شناخت طبيعت واراده ي خدايان را يادگرفته وبه مردم آموزش مي دهند ووارونِ آن نيز شناخت مردم را به خدايان آشكارمي كنند ؛ آتش بواسطه ي جادوي گرما وروشنائي و" زَرَتوسْتْرَ" ازطريق اِعمال تثليث اخلاقي خود : پندار نيك ، گفتار نيك وكردارنيك .
ظهور اين مسئله در چهاربند از " ويشتاسپ يشت "[86] داراي اهميتي اختصاصي است . گاتاها بهيچوجه تحولات مربوط به اسطوره هاي موجود درآنرا تائيد نمي نمايد اما دراين خصوص كه عنواني خاص را ( كَوي )براي ديگران نپذيرفته ، با آن مطابقت دارد . ويشتاسپ مطابق گاتاها يكي از"كَوي " ها مي باشد . اين مطلب اشاره اي دقيق اما كاملا مبهم است .
 درمتون ودائي هند "كَوي" امتيا زي است كه ازسوي خدايان به انسان اعطا مي شود وآدمي بواسطه ي اين لطف امكان فهم ومشاهده ي جهان الهي را مي يابد . اين واژه همچنين در بعضي اوقات به شاعر" عارف ومُلهِم " نيزترجمه شده است . "كَوي" درگاتاها كاربردي دوگانه دارد . از يكسوعنواني است براي ويشتاسپ بمنزله ي شاه و دارنده ي امتيازي الهي وازطرف ديگر عنواني است مخصوص روحانيون بدكاروشريرومخالفِ تعاليمِ زرتشت .علاوه براين واژه ي "كَوي" دراوستاي متاخركاربرد سومي نيزيافته است و به برخي از پهلوانان اسطوره اي ماقبل زرتشتي اختصاص يافته ويا اينكه آنان خود داراي اين عنوان بوده اند . اين واژه در فارسي نيز بصورت kāw ديده مي شود ونشانگر انساني است كه بواسطه ي برتري اخلاقي يا مادي ازسايرين متمايزمي گردد . گذشته ازاين موارد ، واژه ي "كَوي " ديگر كاربردي نداشته ومورد استعمال قرارنگرفته است . درگذشته چنين پنداشته مي شد كه واژه ي "كَوي" از يك واژه ي ليديائي وام گرفته شده است زيرا آنان نيزروحانيون خود را kave مي خواندند .
بنابراين با توجه به نكات گفته شده مسلما هيچ دليلي ما را برآن نمي دارد تا كَوي (kavi) را به معني شاه بدانيم . در سنت ايراني عنوان پادشاهي با كلمات ديگري ذكر شده است .
 در اوستاي متاخر عنوان شاه با واژه ي " دَنگهوپئيتي " ) daŋhupaiti) بمعني " رئيس كشور" نشان داده شده وفرمانروايان هخامنشي نيز واژه ي "خشايثيَ " (xšāyaѲiya) را بعنوان شاه بكارمي بردند كه همين واژه در فارسي امروز بصورت " شاه "درآمده است .تنها دليلِ قائل شدنِ معني شاه براي واژه ي "كَوي" براساس با ورسنتي ، اين است كه درحماسه هاي  ايراني ، پهلواناني كه نام "كَوي" دارند شاه نيز هستند اما قبلا ديديم كه حماسه ، سنتي را منتقل مي نمايد كه ويژگي آن عبارت ازگردهم آوردن خدايان اسطوره اي ايراني دريك تاريخ استعاري بزرگ ودرقالب وقايعي مربوط به سلسله اي از پادشاهان است كه درواقع اين كاربزعم من با نوعي دستكاري مذهبي ازسوي روحانيت مزدائي يعني شاه دانستن ويشتاسپ صورت گرفته است . آنها مي خواستند "زَرَتوسْتْرَ " وويشتاسپ را بمثابه ي تصويري سرنمونه از زوجِ شاه – پيامبر بنظر آورده ودرعين حال نمونه اي عالي از همكاري سودمند ودوجانبه بين مقامات بلند مرتبه ي ديني ودارندگان قدرت سياسي ارائه دهند . نمي توان بدون نوعي بي نظمي زماني ، يكي ازعوامل مهم گاتاها را همچون شاه درنظرگرفت . اشاره به چند شخصيت زميني واجتماعي درچهارچوب توسعه اي زاينده بخوبي ديده مي شود اما نمي توان دقيقا تعيين كرد كه چه نوع توسعه اي دربين هر يك از آنان وجود داشته است . افراد نام برده ضرورتا ازاعضاي برجسته ي جامعه هستند اما وضعيت دقيق ومشخص حاكميت واقتدار آنان برما معلوم نيست . عنوان "كَوي" چنين القا مي كند كه چه بسا واژه ي ويشتاسپ نيزيكي از عناوين مذهبي بوده است .
اسامي نام برده شده درگاتاها هم بصورت شخصيتهاي نمونه ازيك گروه اجتماعي وهم مانند عوامل مهم تشريفات ومراسم آئيني ومذهبي درنظرگرفته شده اند . استعمال منظم نام خانوادگي و نامي ازگروه مانند "اسپيتمه" نشانگر جنبه ي نخست وجنبه ي دوم آن به روشي كاملا مشخص در بيت 51.20بواسطه ي اسم وصفت yazemna مشخص شده است .[87] بنابراين بدون توجه به اختلافات معنايي كه غالبا به چنگمان نمي آيند ، مي توان چنين نتيجه گرفت كه افراد نام برده شده در گاتاها ، روسا وكساني هستند كه عمل قرباني كردن را به عهده دارند .با توجه به عنوان قرباني كننده بايد دانست آنها نه فقط كساني بودند كه درعمل قرباني كردن شركت جسته بلكه شخصا كنارروحانيون رسمي ، نقشي اجرائي درعمل قرباني كردن بعهده داشتند .
اكنون مي دانيم كه گاتاها براي " زَرَتوسْتْرَ" كاركرد مهم اجتماعي ومذهبي قائل است اما آيا وي را بايد مولف وسراينده ي گاتاها نيزدانست ؟
 مشكلِ پاسخ دادن به اين سئوال ناشي از اين واقعيت است كه ارتباط بين "زَرَتوسْتْرَ" بعنوان اسم ونقش دستوري آن بسيار پيچيده ومتعارض است .از پانزده موردي كه به اسم زرتشت اشاره شده يك مورد آن بصورت اول شخص مفرد ويك مورد آن بصورت دوم شخص مفرد و12مورد آن بصورت سوم شخص مفرد است كه يكي از اين 12مورد نيز از آنجا كه بصورت گفتگو روايت شده با موارد ديگر مطابقت نداشته ويك مورد هم داراي ابهام است به اين معني كه مي توان آنرا هم اول شخص مفرد وهم سوم شخص مفرد تلقي كرد . بررسي موارد فوق هيچ ترديدي در اين خصوص باقي نمي گذارد .
بدون ترديد "زَرَتوسْتْرَ" در بخشي از يازده بند (15-5. 43 ) بصورت اول شخص مفرد ارائه شده است كه اين بندها به شكل ترجيع بندي پيوسته بوده ودرنتيجه بصورت گفتگوئي روايت شده است  (43.16) . دوم شخص مفرد تنها در مواردي مشابه ديده مي شود . بنابراين "زَرَتوسْتْرَ" دقيقا بصورت سوم شخص مفرد آمده است .براي آنكه ويرا سراينده ي گاتاها بدانيم بايد بپذيريم مردي كه درتمام متن ، "من" يا "ما " مي گويد به محض اينكه به نامش اشاره مي شود ، بطورمنظم بصورت سوم شخص مفرد تلقي مي گردد . نهايتا وبويژه سه بارنام "زَرَتوسْتْرَ" در تضادمستقيم با اول شخص مفرد ديده مي شود كه نمونه ي آشكار آن عبارت "براي زرتشت وبراي ما " درقطعه ي 28.6 است كه براساس آن قطعا "زَرَتوسْتْرَ" را نمي توان سراينده ي گاتاها دانست . [88]
آيا درحا لاتي كه برشمرديم "زَرَتوسْتْرَ " را مي توان مولف ومدون گاتاها در نظرگرفت ، بنظرمن پرسش در مورد مولفِ متن معنائي ندارد . گاتاها را ، آنچنانكه بدست ما رسيده ، نمي توان كار يك نفربحساب آورد بلكه آنرا بايد طرز بيان يك گروه مذهبي دانست . گاتاها اثريك شخص نيست بلكه نتيجه ي تاملات استعلائي يك ذهنيت است . طبيعتا ضروري است كه گاتاها سا زنده اي خود را داشته است اما آيا واقعا بايد پرسيد كه اين مجموعه را يكي ازياران بلند قدروعالي مرتبه ويا شخصي ناشناس اما توانا درشعروشاعري سروده است ؟ منطقا فرض وجود چند نويسنده مشكل است زيرا افزودن مولفي ناشناخته چه ضرورتي دارد ؟ بنابراين مسئله ي مهم دانستن اين نكته است كه پيام گاتاها درچه چيزي شكل گرفته وتاكيد يافته ويا اينكه ابداع وابتكاري درخود دارد يا نه ؟
متخصصين در مورد اين مسئله كه نظامِ مذهبي گاهاني مبتني برشرك ، توحيد يا ثنويت است با هم اختلاف دارند . هنينگ در كتابِ خود " زرتشت " گاتاها راخاستگاه ثنويت مي داند . اين ثنويت  ضرورتا از توحيدِ موجود درآن نشات گرفته  وهمچون اعتراضي عليه آن توسعه يافته چرا كه درگاتاها ابتدائا وجود خدائي واحد وبرتربا تحسينِ بسيارپذيرفته شده وازشروبدي با تنفر سخن رفته است ودرواقع ثنويت روشي بوده براي توضيح وجود بدي درجهان  .وارونِ اين در نظرِ "نيولي " يكتاپرستي وتوحيد ،كليدِ نظام گاهاني است واين نوآوري ذهني نشانگر دخالت قدرت شخصيتي تاريخي است چراكه گذارازشرك به يكتاپرستي نمي توانست تحولي آرام باشد بلكه انقلابي واقعي بوده است . اگردرمورد نظام مذهبي اوليه ي موجود درگاتاها با مشكلات زيادي مواجهيم ، بخاطروجود عناصري درآن است كه امكان دفاع ازهرفرضيه اي را بدست مي دهد .
آيا درنظام گاهاني مي توان ازشرك وچند خدائي سخن گفت ؟ مسلما ، زيرا نخستين بند ازاولين شعر با اين كلمات آغاز مي شود : " از شما مي خواهم براي همه ".
آيا مي توان ازوجود توحيد درگاتاها سخن گفت ؟ باز هم بله زيرا اهورمزدا ازچنان مقام بالائي درگاتاها برخوردار است كه موجوداتي كه ويرا احاطه كرده اند ازاو پيروي واطاعت مي نمايند ونمي توان آنها را درعرض اهورمزدا قلمداد كرد زيرا آنان نمايانگرجنبه هاي مختلف كاركردهاي اهورمزدا هستند .
 آيا مي توان درگاتاها از ثنويت سخن گفت ؟ درست همانند دو مورد قبل بازهم پاسخ مثبت است زيرا در يكي از قطعات موجود درگاتاها ما ناظر دو نيروي روحي اوليه ، يكي خوب وديگري بد ، مي باشيم كه بايد در ارتباط با يكديگر تعريف شوند . براي دريافتي بهتر دراين مورد مي توان موجودات فوق طبيعي حاضردرگاتاها را درچهار مقوله گنجاند :
1- اول ازهمه خدائي بالاتر وبرتروجود دارد كه تقريبا درهر بندي به اسم آن اشاره شده وآن اهورمزداست . بطور سنتي اين نام به معني سرورِخردمند وبطوردقيق به معني حاكمِ مطلق است ، حاكمي كه همه چيز درذهن اوحاضراست .اوست كه جهان را اداره مي كند ، عناصر موجودِ در آنرابوجود آورده وقواعد بزرگش نظيرگردش فصول ، توالي روزوشب ، جريان زندگي موجودات و... را تعيين كرده است .
2- پس از اهورمزدا مجموعه وگروهي ازموجودات قراردارند كه همانند وداها ، ويژگي هاي شخصي اهورمزداهستند . در ادواربعد وپس ازگسترش وتوسعه ي آئين مزداپرستي وبراساس فهرست مذهبي آن ، تنها شش تن از آنان تحت نام " اَمْرْتَ اِسْپَنْتَ "[89] به معني "سود رسانان مقدس" برگزيده وپذيرفته شدند . از زمان بررسي دقيق واستادانه ي " جوانا نارتِن "[90] (1982) مي دانيم كه اين فهرست درگاتاها بازاست وتعيين شمارگان اين موجودات تنها بصورت تجربي وبا جستجوي عناصر تجسم جداگانه ي آنان درمتن صورت گرفته است . نارتِن به ده مورد از آنان اشاره مي كند . سه تاي اصلي آن عبارتند از اَرْتَ (Rta) ، وُهُومَنَ (Vohumana) واَرْمَتي (Armati) .
اَرْتَ بيشتر به معناي عدالت وحقيقت تعبيرشده ومخرجِ مشترك ترجمه هاي متفاوتي كه از آن شده درمعناي اسطوره اي عبارتست از ترتيب مناسب اشياء (نظم جهاني) . وُهُومنَ به معني " انديشه ي خوب " يعني فكري كه خوب ودرعين حال الهي است . اَرْمَتي به معني برخوردارازروح آئيني خوب است، فكري كه بدورازتحقير وانصراف ، دقيقا پذيراي راستي ست .
 اين موجودات ازلحاظ سلسله مراتب درپائين اهورمزداقراردارند وبطوراستعاري اهورمزدا پدرآنان است ، البته نه به معناي آفريدگارواقعي بلكه بعنوان وجودي كه داراي تسلط و سيطره برآنان است . در واقع اين اهورمزداست كه نظامِ دقيقِ جهان ، انديشه ي خوب واقدامِ مناسب ودقيق را معين كرده است ووارونِ آن موجودات فوق تنها مظهروتشخص نيروهاي مادي وي هستند . اين فرضيه كه با شدت تمام ازسوي "ماريا ويلكينزاسميت "[91] (1929) تشريح شده براساس يك ديدگاه زبانشناختي است وبر همين اساس هم بطوروسيعي براسامي اين موجودات تاكيد شده است . درحاليكه اهورمزداهرگز با ويژگي مفعول بائي[92] مورد اشاره قرارنگرفته اما اسامي اين فرشتگان بصورت فزاينده اي با مفعول بائي همراه اند .
وقتي كه اهورمزدا ازطريق اَرْتَ ، وُهُومَنَ ويا اَرْمَتي اقدامي مي كند بايد دانست كه او بمثابه ي اَرْتَ ، وُهُومَنَ واَرْمَتي اقدام مي كند . با اين وجود ممكن است مسائل را بروشي ساده درنظرگرفته وهمه ي مفعول بائي هاي گاتاها را بدون خارج شدن ازچهارچوب دستورمعمولي وعادي با احتمال درست توضيح داد . كثرت مفعول بائي از اين واقعيت ناشي مي شود كه واژگاني كه نشانگر اين موجودات هستند همه وغالبا مانند اسامي مشترك عمل مي كنند . مفعول بائي بطورمعمول روش ، وسيله وعلتِ عمل كردن را توضيح مي دهد . عمل كردن بوسيله ي اَرْتَ عبارتست ازعمل كردن مطابق با نظام كهن وازلي اشياء ، بخشيدن بوسيله ي وُهُومَنَ ، بمنزله ي عمل الهي ، عبارتست از آشكارشدن نيكي وبخشش او به دليل برخورداري از روحي است كه نشانگرقرباني كننده است .درضمن يكبارامري انتزاعي به جوهر ي عيني تبديل شده كه حاوي جنبه اي از اهورمزدا نيست بلكه شخصيتي كاملا جداگانه است كه مانند خداي بزرگ با نام اهورا ست .
3- بالاخره دسته اي ديگر از موجودات الهي وجود دارند كه همان "ديو"ها (daivas) هستند . اين واژه ي كهن كه از زبان هندواروپائي به ارث رسيده ، شكلِ ايراني كلماتِ لاتين "دئوس"  (dues)ونام خدايان دين هندي يعني " ِدوَ " (Devá) وهمريشه با آنان مي باشد .[93]
باري درگاتاها  ديوها و پرستش كنندگان آنها محكوم شده اند ونشانگر روح شروبدي هستند . توضيح چنين نفرتي در تفكر مذهبي ايرانيان بواقع مشكل است . واقعيت اين است كه منابع ما نه تنها دربردارنده ي اطلاعاتي جزئي ، بي ارتباط ومنقطع بوده بلكه اين داده ها با يكديگرنيزمطابقت ندارند . قبل ازهرچيزبايدگفت كه مطمئنا درهيچيك از لهجه هاي شناخته شده ي ايراني ، واژه ي ديو به معناي مثبت آن باقي نمانده است . تنها نمونه وشاهدي كه اندكي قابل دفاع است وجود دسته اي ازاسامي خاص درزبان سغدي قرن نهم ودهم ميلادي است كه درابتداي آن واژه ي ديو ديده مي شود كه مي توان آنرا بواسطه ي نفوذ بودائي گري توضيح داد .
بنابراين بخوبي ديده مي شود كه عموميت يافتن معناي ناخوشايند و بدِ ديو درگفتار ايرانيان ربطي به نوآوري آئيني ودرخشان تفكرمذهبي ندارد زيرا اين مسئله كاملا تصادفي است كه محدوده ي انتشار وتوسعه ي آن درنهايت با حدود مرزهاي زباني منطبق ومصادف شده باشد . اين مسئله حاوي يكي ازويژگي هاي دربرگيرنده ي زبان ودين ايراني است كه براساس آن مي توان دانست درگاتاها فرآيندِ ديو شمردنِ daivas به پايان خود نرسيده ودرمباحثات روزقرارداشته وحاوي دريافتهاي متضاد ومتخاصم نيزبوده است .
 اميل بنونيست در سال1967با روشني ودلايل بيشتري به تشريح اين مسئله پرداخت . دئوها درنزد زرتشت هنوز خدايان قديمي وواقعي ولي مذموم وناپسند محسوب شده وپرستندگان خود راداشتند . آشتي دادن نمونه ي زباني ايراني با نمونه ي گاهاني آن مساوي است با تبديل اين دايره به مربع . بنابراين همه ي تلاشها براي توضيح معناي ناخوشايند " دَئِوَ " مبتني است برنشانه اي زبانشناختي بدون توجه به نمونه ي گاهاني آن ويا برعكس . درحالت اول چنين استنتاج مي شود كه دئوها هرگز جزء خدايان ايراني نبوده اند ودرحا لت دوم مجبوريم  دئوها را دراثرخود زرتشت ودر عمل بنيانگذار يكتاپرستي ، طرد نمائيم .
چگونه مي توان از اين تضاد خارج شد ؟ درواقع داده هايي كه دراختيارماست يكدست ومنظم نيستند . نمونه ي گاهاني درتعارض با نشانه ي زبانشناختي مي تواند نسبي باشد زيرا نمي توان مطئمن بود وضعيت تقابلي كه گاهگاهي ازگاتاها برداشت مي شود واقعيت را بيشتر ازخيال تعبيروترجمه نمايد . بايد دانست كه دريسناي هَپْتنگهايتي[94] ، كه متني به نثروبا همان لهجه ي باستاني وكهنِ موجود درگاتاها ست ، به دئوه ها و طرفدارانش اشاره اي نشده است . آيا بين نگارش ويا سرودن اين دومتن اوستاي كهن ( گاتاها ويسناي هپتنگهايتي ) فاصله زيادي بين دويا سه نسل وجود داشته است ؟ ازديگرسوچگونه بايد توضيح داد "دَئِوَ " كه درگاتاها همانند دشمني بسيار هراسناك توصيف شده ، در يسناي هپتنگهايتي هيچ اشاره اي به آن نشده است ؟ درواقع اين مسئله بدون توضيح مانده است .
در اينجا بايد بطوركامل به ويژگي خود نظام گاهاني اشاره كرد كه عبارتست از دوگانگي مفروض درجريان امور، از جهانشناسي گرفته تا سرنوشت نهائي هرفرد . "اَرْتَ" عامل خير جهاني درتقابل با عامل شر يعني "دروج " قراردارد كه معناي تقريبي آن گمراهي است . بدين ترتيب دين ايراني از دين هندي بواسطه ي دو ويژگي نزديك متمايزمي شود . دين ايراني نمونه اي سفت وسخت ونظام يافته از تضاد بين دو مفهوم هندوايراني اَرْتَ ودروج را ارائه مي نمايد كه به ترتيب اولي با آسمانِ روزانه ودومي با آسمانِ شبانه درپيوند اند وهمچنين دين ايراني قاعده ي عملكرد دنيائي را ايجاد مي كند كه نه توالي هماهنگ بين شب وروزبلكه تقابل ريشه اي واساسي بين روشنائي وتاريكي است . چنين نظامي كه واژه ي ثنويت براي توضيح وتشريح آن چندان هم نامناسب نيست البته بشرط آنكه خوب درك گردد چيزي است كه از آن انتظارداريم . اين مسئله مربوط به ثنويت اخلاقي يا روانشناختي نيست ( تقابل بين دوروح ازلي كه در بالا گفته شده وبنظر من خيالي بيش نيست ) بلكه مربوط به زيبائي وخيرثنويتي كيهاني است .
تضاد اَرْتَ / دروج درنظام عالم جاري بوده و تعيين كننده ي سرنوشت همه ي افراد است . آنكس كه از "اَرْتَ " پيروي نمايد پس از مرگ به روشنائي جاويدانِ خانه ي اهورمزدا خواهد رفت اما آنكه طرفدار" دروج " باشد راهي به روشنائي جاودان نداشته وبا همه ي اعمال نادرست خود بيرون از آن خواهد ماند .
وجود رقيب درنظام ثنوي ضرورتي نظري است . اگرقائل به وجود عاملِ بدي درجهان باشيم مسلما بايد پذيرفت كساني هستند كه طرفداروپيوسته درخدمت اويند ، اگر بپذيريم براي مردگان جايگاه بدي وجود دارد طبيعتا آنجا جايگاه شياطين وبدكاران است . بنابراين مي توان پنداشت كه درچنين آئيني عامل شرالهام بخش كارهاي ناپسند بوده واز اين طريق افراد رابه جهنم رهنمون مي گردد . اگرهم هيچ دشمني درواقعيت وجود نداشت براحتي مي توان از طريق يك مكتب الهي رقيبِ آميخته با گمراهي اساسي وقطعي ونيز بطوراستعاري بخاطروجود عناصر نمايشي درگاتاها ، دشمني را تراشيد . بنظرمي رسد آنچه كه آئين گاهاني را از آئين يسنا ي همپتنگهايتي جدا ومتمايزمي كند ، وارد شدن در تشريفاتِ مقدسِ نبردِ شكل گرفته درتكوينِ عا لم است . مطابق ثنويت گاهاني ، عمل كردن به آئينِ خوب ، رسوائيِ آشكاربدي رابدنبال دارد  واين مسئله براي كساني كه  دررابطه با خوبي قرارداشته وبه آن عمل مي نمايند مي بايست مفروض انگاشته شود . دَئِوَها ، خدايان واقعي با پرستندگاني واقعي نيستند .آنها چونان ديوان وشياطيني اند كه ذكرنام آنان صرفا جهت طرد وراندنشان است .
4- درفرضيه ي قبلي تنها يك سئوال آذاردهنده باقي مي ماند . اگر دئوها صرفا شياطيني بيش نيستند ، پس دراوستاي كهن ، خدايان سنتي هند وايراني كجا قراردارند ؟ بعضي ازدانشمندان دورنگرمانند مري بويس عقيده دارند كه غيبت نام خدايان سنتي واينكه بعضي از آنها بهرحال ازنظام ديني منشعب شده اند ، نبايد ماراگمراه كنند ولي اين فرضيه با توجه به وجود يك فضاي زنده ي منطقي با برخورداري ازخدايان ودا يا اوستاي متاخر نمي تواند فريبنده باشد . درسرودهاي گاهاني اهورمزدا بطورمتوالي فراخوانده مي شود وبنظرمي رسد دراين سرودهاكلمه ي اهورمزدا بطوراختياري ودلبخواهانه هم بصورت مفرد وهم بصورت جمع بكاررفته است .علامت جمع بزرگ وجود ندارد وكاربرد شماردر زبان هند وايراني كهن متفاوت نبوده است . بايد پذيرفت كه علامت جمع بصورت مضمر وپنهان است واينكه جمله ي "بدهيد به اهورمزدا " يعني "بده ،تواي، اهورمزدا ، و شمانيز فلان وفلان ".
درزمانهاي اوليه طبيعي است كه بپنداريم اين "فلان وفلان " اشاره به ايزداني هستند اما فرضيه اي ديگر اين اسامي را كه بصورت مضمربيان شده اند نامهاي خدايان سنتي مي داند .واقعيت اين است كه هرچند نام اين خدايان سنتي ذكر نشده با اينحال ظاهرشدن نامشان نمي تواند تصادفي باشد . مولف هرباركه مي توانست بين اشاره ي صريح ومضمر(پنهان ) يكي را انتخاب كند ، اشاره ي مضمر را برگزيده است . بي نامي ويا مجهول بودن مي بايست بمنزله ي روشي دقيق براي تبعيت ازواژه ي اهورمزدا ، تلفظ نظامند نام وحتي صفات بسيار زياد ومتناوبش درنظرگرفته شود. مجادله ي آئيني كه درگاهان جريان دارد مي توانست كاملا به زمانهاي قبل مربوط باشد : برتري اهورمزدا ، بمثابه ي هدف قرباني كردن ، برچه چيزي بنا شده وچه قسمتي از قرباني براي خدايان معبد سنتي حفظ مي گرديد ؟ پاسخِ اولين بخشِ سئوال روشن است . قرباني قبل ازهركس بايد به اهورمزدا اهدا گردد زيرا اوست كه براي قرباني كننده پاداش وجزاي نهائي را تامين مي نمايد . بدين ترتيب آفريننده ي جهان ودنياي مردگان هرچند كه كل دورنماي مذهب دراحاطه وسلطه ي اوست ، بصورت تنها هدف آئيني درمي آيد . آيا مي توان تا همين ميزان ازوجود توحيد سخن گفت ؟ خدايان ديگرنفي ويا طرد نشده اند و بخشي جزئي از قرباني مي توانست ، با استمداد ازخداي بزرگ بصورت خيرخواهانه وبدون ذكري ازنام خدايان ديگر ، به آنها تعلق گيرد .دراينحا يكي از ويژگي هاي مزدائي اوستاي كهن ديده مي شودكه شاهد واكنشي دراوستاي جديد برعليه آن مي باشيم . تامل وتفكر پيرامون معبد خدايان گاهاني ما را رهنمون مي شود تا ازطرفي خصوصيت دين ايراني يعني رقابت وتضاد دوگانه ي اَرْتَ / دروج كه با رنگ آميزي ناهنجار واژه ي "دَئِوَ " همراه است وازطرف ديگر ابداع خاص موجود دراوستاي كهن ، گاتاها و يسناي هپتنگهايتي  يعني اختصاص قرباني فقط براي اهورمزدا را، از آن بيرون آوريم . اين تحول با توجه به دخا لت زرتشتِ پيامبربخوبي تشريح نشده است . تضاد ارت / دروج در تاريكي ماقبل تاريخ گم شده واختصاص يافتن قرباني فقط براي اهورمزدا نيز بحثي قلمي را برمي انگيزاند . در اينجا چيزي شبيه به تحول شديد اعتقادات وجود ندارد هرچند كه بايد ضرورتا بر نسبي بودن نقش زرتشت اذعان داشت .
يسناي هپتنگهايتي ضمنا ما رابه اين نكته توجه مي دهد : دليل اينكه دراين يسنا كه نه چندان قديمي ترومزدائي ترازگاتاها ست ، به نام پيامبراشاره اي نشده ، بخاطرآن است كه خارج ازويا درتضاد با دايره ي ديني يي سروده شده كه مي توانست قدرت خود را درآنجا اِعمال نمايد .
 دردوره ي اوستاي كهن ، مزداپرستي قبلا نيزازسوي مكاتبي چند ارائه شده بود . پذيرش اين مسئله ما را درتنگنا قرارمي دهد تا از نقش زرتشت سئوال كنيم وبرهمين اساس ، اصل مسلمِ وجودِ يك بنيانگذاروتبدل شخصي واساسي تفكر مذهبي را بارديگرمورد پرسش قراردهيم . با اين شرايط طرح سئوال پيرامون اعتبار وصحت تاريخي جماعت انساني ئي كه گاتاها ازآن سخن مي گويد كاملا درست وضروري است . در واقع ما وجود واقعي زرتشت ونقش وي  را در تهيه ي اوستاي كهن فراموش مي كنيم .
 آيا مسئله فقط متن مرجعي مربوط به دايره اي محدود وكاملا مشخص ومعين است كه خداشناسي عالي آن بصورت آرام وغيرقابل مقاومت توسعه يافته يا بايد آنرا به يكباره همچون آئيني يكتاگرا براي گروههاي اجتماعي مختلف درنظرگرفت ؟ در مورد اول افرادي كه درگاتاها به آنان اشاره شده تاريخي هستند وبه تاريخ تعلق دارند وموفقيت متن مذهبي آن ، شكوه مولفش را پس ازمرگ تامين مي كند ودرعين حال باعث شده تا اولين نفردربين آنان به بالاترين اعتباردرافسانه ها دست يابد . در ارتباط با موضوع دوم اين اسامي تنها نامهائي قراردادي واعتباري اند ، كه درمولفات مَدْرسي ارائه شده اند وهر استفاده كننده اي مي توانست آنها را، با ميل خود در مراسم ديني ، باكساني كه از آنان خوششان مي آمد ، جايگزين گرداند ،هرچند دراين مورد هيچگونه اطميناني وجود ندارد .   
[1] اين مقاله ازمجموعه ي" تمدنهاي شرقي" منتشرشده ازسوي دانشكده ي فلسفه وادبيات ليژبلژيك ترجمه شده است . نويسنده ي آن ژان كلنز بلژيكي يكي ازاوستاشناسان بنام حال حاضراروپا واسناد كلژ دو فرانس فرانسه است . كلنز ازطرفداران مكتب تحليل دستوري يا گرامري درتفسيراوستاست . دراين مكتب براساس نقش دستوري واژگان وارتباط آنها بايكديگر به تفسير حوادث وشخصيتها پرداخته مي شود.لازم بذكراست كه پانوشتها تماما ازسوي مترجم مي باشد.
[2] سياستمدار، سخنران وجنگ سالار آتني 429-495 ق م -
[3] عصرروشنگری به جنبشی فرهنگی ،فلسفی وعلمی درکشورهای اروپایی درقرن هجدهم میلادی اطلاق می گردد که هدف آن تحول جامعه وپیشرفت وتوسعه شناخت وآگاهی باتشویق علم وفعالیت ذهنی درتقابل باخرافه پرستی،عدم تسامح وزیاده خواهیهای کلیسا ودولت بود.آغازآنرادرانگلستان مقارن باانقلاب سال۱۶۸۸ودرفرانسه باپایان سلطه ی لوئی چهاردهم(۱۶۴۳-۱۷۱۵)می دانند.گروهی نیزقرن روشنگری رابین سالهای۱۶۷۰تا۱۸۲۰قرارمی دهند.
[4] فیلسوف وشاعرآلمانی(۱۸۴۴-۱۹۰۰)
[5] - Also sprach Zarathustra
[6] جنگهایی که بین یونان وهخامنشیان صورت گرفت به جنگهای مادی معروف است(۴۹۰-۴۷۹ق م).آغازاین جنگها با شورش ایونیها(   ازجزایرواقع دردریای اژه) درسال۴۹۰بود.داریوش پس ازفروخواباندن این شورشها به سمت آتن حرکت كرداما درمنطقه ی ماراتن توسط یونانیها به عقب رانده شد.درسال۴۸۱(دومین مرحله ازجنگهای مادی)خشیارشا شاه با پیروی ازسیاست پدرخود با سپاهی نیرومند وعلیرغم مقاومت یونانیان درترموپیل آتن را فتح كرداما یونانیان به رهبری تمیستوکل ناوگان پارسها رادرجزیره ی سالامین نابود كردند وسپاه پارس که ازحمایت ناوگان دریایی خود محروم شده بود در پلاته عقب نشینی کرده وجنگهای مادی به پایان می رسد.اصطلاح مادی برای این جنگها ازآنروست که یونانیان باستان پارسها رانیزمادی می پنداشتند وبین مادهاوپارسها تفاوتی قائل نبودند.
[7] ازآثارافلاطون که منسوب به اومی دانند.درواقع اصالت شش مکالمه ازمکالمات یاگفتگوهای افلاطون موردشک وتردید است که یکی ازآنهاهمین الکیبیادس اول است والکیبیادس دوم راجعلی قلمدادمی نمایند.
[8] پدرکلیسای یونانی وفیلسوف مسیحی(۲۱۶-۱۵۰م)-
[9] مورخ رومی قرن اول ق م.آثارش بصورت جزئی باقی مانده است وبیشتردرآثار نویسندگان دیگربه آن اشاره شده است.اهل میله درآسیای صغیر بودودردوره ی سیلا زندگی می کرد.نوشته های متعددی منسوب به اوست.
[10] اشاره به نظریه مُثُل افلاطونی است که براساس آن هرچیزمادی دراین جهان صورتی مینوی یامعنوی که همان مُثُل باشد دارد.
[11] مورخ یونانی که بین سالهای ۱۲۰و۵۰میلادی زندگی می کرد.نوشته های وی رابالغ بر۲۱۰کتاب دانسته اند که عمومابه دوقسمت تاریخی وفلسفی تقسیم می گردد.درنوشته های تاریخی اوبه اردشیردوم هخامنشی واسکندروغیره اشاراتی شده است همچنین اطلاعات مفیدی راجع به مذهب ایرانیان قدیم درنوشته های وی موجوداست.
[12] مورخ یونانی(۳۷۸-۳۲۳ق م)نویسنده کتاب تاریخ هلنیها در۱۲جلدوتاریخ فیلیپیک(فیلیپ دوم مقدونی)در۵۸جلد.
[13]عصرهلنیسم دوره ای است که اززمان فتح کشورهای منطقه ی مدیترانه وآسیایی توسط اسکندرتاسلطه ی رومیها را دربرمی گیرد.این عنوان نخستین بارتوسط مورخ آلمانی یوهان گوستاودرویسن(۱۸۴۳و۱۸۳۶)بکاربرده شد.البته تعیین زمان این دوره نه چندان دقیق بلکه قراردادی است ومعمولا آنراازمرگ اسکندرکبیرشروع وبامرگ آخرین حاکم هلنی یعنی کلئوپاترای هفتم ملکه مصردر۳۰ق م پایان یافته می دانند.پادشاهان این دوره خاستگاهی یونانی ومقدونی داشتند.درواقع فتح بین النهرین توسط پارتهادرقرن اول ق م واضمحلال حکومت یونانی بلخ پایانی بود برسلطه ی سیاسی،فرهنگی واقتصادی دنیای یونانی.
[14] سیاح فرانسوی که درسال۱۶۱۳درشهر"مانس" فرانسه بدنیاآمدودرسال۱۶۹۶دراصفهان درگذشت.ازسال۱۶۴۷درایران زندگی می کردورئیس یکی ازصومعه های مسیحی بود.رافائل بواسطه ی اقامت طولانی درایران وآشنایی بازبان فارسی بعنوان مترجم تعدادی ازسفرادردربارشاهان صفوی درآمد وكتابي نيز تحت عنوان اوضاع ايران ازوي باقي مانده كه مربوط به دوران صفوي است.
[15] ژان باپتیست تاورنیه سیاح فرانسوی (۱۶۰۵-۱۶۸۹) که کتاب سفرنامه ی ایران وترکیه ی وی مشهوراست.
[16] ژان شاردن سیاح فرانسوی(۱۶۴۳-۱۷۱۳) که کتاب سفرنامه ی ایران وهندشرقی وی مشهوراست.
[17]  خاورشناس انگلیسی(۱۶۳۶-۱۷۰۳)نخستین آشنایی اوبازبانهای خاوربواسطه ی تعالیم پدرکشیش وی بود،سپس وارد کالج "اتین" وکمبریح شدودرآنجابه زبانهای عربی،سریانی،عبری وپارسی تسلط یافت.هایدازنخستین کسانی است كه دراروپا به زبانهای شرقی توجه مستقیم نشان داد.بزرگترین کاراوتاریخ دین کهن ایرانی است که درسال۱۷۰۰میلادی نگارش آن به انجام رسید.
[18] نویسنده فرانسوی(۱۶۹۴-۱۷۷۸)آثارمتعددی ازوی پیرامون تاریخ وفلسفه وشعربجای مانده است.
[19] essai sur les moeurs
[20] ازشهرهای بندری هنددرسواحل غربی آن وبالاترازبمبئی.
[21] توماس بادلی دیپلمات وسیاستمدارانگلیسی(۱۵۴۵-۱۶۱۳)بنیانگذارکتابخانه ی مشهوراکسفوردمعروف به بادلین.
[22] ژان فرانسواشامپولیون مصرشناس نامی فرانسوی(۱۷۹۰-۱۸۲۳)که برای اولین بارموفق به رمزگشایی خط هیروگلیف مصری گردید.
[23] نویسنده ی معاصرفرانسوی دارای تالیفات متعددازجمله کتابهایی درزمینه ی بیوگرافی(زندگی نامه ی) مشاهیرفرانسه.
[24] پرون زمان بسیاری رادرکتابخانه ی سلطنتی برای یادگیری زبانهای عربی،عبری وپارسی سپری می کردوازاینروماهیانه ی ناچیزی بعنوان دانشجوی زبانهای خاوری به وی پرداخت می شد.
[25] از شهرهاي واقع در ساحل غربي هندوستان
[26]"عنوان اصلی این رمان" داستان شوالیه دگریوومانون لسکو"است که معمولا به آن "مانون لسکو" گفته می شود.رمانی ازکشیش " پرِوُست درهفت جلد که ازسال۱۷۲۸تا۱۷۳۱نگاشته شد.داستان عشق شوالیه " دگریو" به زنی جذاب ودلربا بنام " مانون لسکو" که پس ازپشت سرگذاشتن ماجراهای بسیارنهایتا با مردن "مانون لسکو" درامریکا وبازگشت "دگریو" به پاریس پایان می یابد.
[27] درسال1664م كمپاني هند شرقي فرانسه تاسيس شد واين سرآغازيك سري جنگهاي تجاري انگليس وفرانسه دردرياها وسواحل شرق ومنجمله درهندوستان بود. فرانسوي ها درسال1674نخستين پايگاه خودرادرسواحل هند دربندرپونديچري برپاكردند.انگليسي ها وپرتغاليها به مقابله شديد باورود فرانسويها به عرصه ي تجارت شرق برخاستندواين باعث بوجودآمدن نبردهاي متعدد بين قواي متخاصم شد .فرانسويان درسال1751ازرابرت كلايو انگليسي درآركوت شكست خوردند واين پايان اقتدارآنان درهند بود.
[28] لازم به ذكر است كه عنوان فيلسوف دراين دوره كه مصادف با عصر روشنگري است به نويسندگاني اطلاق مي گرديد كه در زمينه هاي مختلف به نگارش مي پرداختند ونه فيلسوف به معناي دقيق كلمه آنچنانكه انتظار داريم .
[29] جنبشي مذهبي وبعدا سياسي درفرانسه كه ريشه درآراي سن اگوستين داشت . واضع اين فرقه ايپرس كورنليوس يانسن هلندي(1638-1585م) بود. هسته ي اصلي اختلاف يانسن با كليساي كاتوليك درتفسير وي از لطف الهي ، گناه نخستين وچگونگي نجات ورستگاري انسان بود .يانسن عقايد خود رادركتابي بنام اگوستينوس ارائه نمود كه دوسال پس از مرگ وي درسال1640ميلادي منتشرگرديد، يانسنيسم را واكنشي مي دانند درتقابل با تحولات حادث شده در كليساي كاتوليك ، استبداد پادشاهان قرن هفدهم وجنبش اومانيسم .
[30] - Dictionnaire philosophique
[31] هاینریش فون کلست نویسنده آلمانی(۱۷۷۷-۱۸۱۱)نویسنده ی داستانهای کمدی ودرام.
[32] شاعرانگلیسی(۱۷۹۲-۱۸۲۲)نویسنده مقالات واشعارمتعددونیزداستانهای درام.
[33] Ernst Herzfeld
[34] Walther Hinz
[35]Jean Varenne
[36] Mary Boyce
[37] Paul du Breuil
[38] خانتوس اهل لیدی درآسیای صغیر(ترکیه امروزی)که درمیانه ی سده پنحم پیش ازمیلادودرساردپایتخت لیدی می زیست.بیشترتمرکزکاراوبرروی پادشاهان لیدی بودوکتابی نیزدرباره ی تاریخ لیدی بنام لودیاکابه نگارش درآورد.

[39] مورخ وفیلسوف یونانی زبان قرن اول میلادی.دردمشق بدنیا آمدودبیرودوست هروداول پادشاه معروف یهودیه بود.تالیفات زیادی درزمینه تاریخ وفلسفه داشته که هیچیک ازآنهاباقی نمانده وفقط درآثاردیگران به آن اشاراتی شده است ازحمله می توان به کتاب تاریخ عمومی حهان اشاره کرد.
[40] كشورليدي يا لوديا درآسياي صغير وتركيه ي امروز قرارداشت اين دولت بيشتر به خاطرپايتخت خود سارد معروف به سارديس طلائي به ثروت اشتهارداشت .نخستين مواجهه با ليدي درزمان هوخشتره(584-633ق م)سومين پادشاه ماد صورت گرفت كه رودهاليس يا قزل ايرماق درتركيه ي امروزي مرز بين دو دولت قرارگرفت دراين زمان پادشاه ليدي آليات نام داشت . پسروي كرزوس پس از پدر به تخت نشست ودرنبرد باكوروش دوم يا كوروش كبير شكست خورده وليدي وسارد به تصرف سپاهيان هخامنشي در آمد (549ق م).
[41] کاهنه ی آپولون دراساطیریونانی که نمادغیبگویی وپیشگویی بود.
[42] نویسنده ی یونانی قرن سوم میلادی اهل لائرت درکلیکیه که نوشته های زیادی منسوب به اوست ولی هیچکدام ازنوشته های وی باقی نمانده است.
[43] مارکوس اورلیوس سوروس الکساندردرسال۲۰۸میلادی درآرکابدنیاآمدوالکسیانوس نامیده شد.پسربرادرکوچک امپراطورروم کارکالابودودرسال۲۲۱میلادی بعنوان امپراطورروم برگزیده شدوعنوان سوروس الکساندررابرای خودبرگزید.
[44] مورخ رومی قرن اول ق م.آثارش بصورت حزئی باقی مانده است وبیشتردرآثار نویسندگان دیگربه آن اشاره شده است.اهل میله درآسیای صغیر بودودردوره ی سیلا زندگی می کرد.نوشته های متعددی منسوب به اوست.
[45] پدرکلیسای یونانی وفیلسوف مسیحی(۲۱۶-۱۵۰م)-
[46] مورخ ووقايع نگار يوناني قرن اول قبل از ميلاد كه در سيسيل زاده شد . وي معاصردو تن از امپراطوران رومي ، ژوليوس سزار واگوست ، بود .
[47] نويسنده در اينجا ازكلمه ي پارسي ها استفاده كرده كه مقصودازآن نه قوم پارس هخامنشي بلكه پارسي هاي هند ويا همان زرتشتي ها (اعم از ايراني وهندي ) ، مي باشند.
[48] دينكرد به معني اعمال وكارهاي ديني است ودراصل شامل نه كتاب بود كه كتابهاي اول ودوم وبخشي از كتاب سوم ازميان رفته است . بخاطرمفصل بودن مطالب مندرج در آن دينكرد را بمنزله ي دانشنامه ي زرتشتي مي دانند .آذرفرنبغ فرخزادان وآذرباد ايميدان نام دوتن از نويسندگان آن است كه بجاي مانده وهردو درسده ي سوم هجري مي زيستند.
[49] درخط پهلوي كه مشتق از الفباي آرامي بود براي مصوت ها وبخصوص مصوتهاي كوتاه علامت خاصي وجود نداشت وتعداد حروف نيز براي نشان دادن صامت هاي اوستا كافي نبود . خط اوستائي كنوني از روي خط پهلوي كه خود ازآرامي اقتباس شده بود ، اختراع گرديد .
[50]دستور، عنوان روحانيون زرتشتي هندي -
[51] - Emmanuel Rask
[52] - Eugene Burnouf
[53] - Martin Haug
[54] متون گاهاني شامل گاتاها ويسن هاي هپتنگهايتي وچهاردعاي مذكور دريسن27است. گاتاها جمع گاه از واژه ي اوستائي گاثا بمعني سرود است.گاتاها داراي 17سرود است كه درميان يسن ها قراردارد.اين هفده سرود به پنج بخش تقسيم شده ونام اين پنج بخش از نخستين كلمات هر بخش گرفته شده اند.هركدام از بخش ها داراي فصلهائي هستند كه هات يا هاد يا ها ناميده مي شود. اين پنج گاه عبارتند از:اهونودگاه،اشتودگاه،سپنتمدگاه،وهوخشتره گاه ووهيشتويشت گاه.  
[55] يسنا بمعني پرستش ونيايش داراي72ها يافصل مي باشد . درمراسم ديني يسنا شيره ي گياه مقدس هوم را فشرده وبا شيري كه برآن دعاخوانده شده مخلوط مي كنند وتوسط دو روحاني بنامهاي زوت وراسپي به خواندن اوراد يسنا مي پردازند.
[56] گياه مقدسي كه شيره ي آن سكرآور بوده ودرنزد ايرانيان وهنديان ازتقدس آئيني برخورداربوده ودرعين حال يكي از خدايان كهن هندوايراني بحساب مي آيد ودراوستا يشتي بنام هوم يشت به وي اختصاص يافته است .درگاتاها كه منسوب به خود زرتشت است خوردن اين نوشابه منع شده ولي بعدها پرستش آن دراوستا دوباره ظاهر شده است.
[57] - Vishta-aspa ازپادشاهان سلسله ي كيانيان وپدراسفندياركه بعضي ازايرانشناسان اورا با پدرداريوش هخامنشي يكي مي دانندبه معني دارنده ي اسب آماده است.
[58] - Hutausâ
[59] -Dēnkard
[60] - Zâdsparamمجموعه اي كه زادسپرم موبد سيرجان درقرن سوم هجري تدوين كرده است . اين كتاب داراي 35فصل است كه به چهاربخش عمده تقسيم شده .بخش دوم اين كتاب كه فصلهاي 4تا28رادربرمي گيردمربوط به دين است ودرباره ي الهام وابلاغ دين درزمانهاي گذشته به كساني پيش از زرتشت وتولد وزندگي ومعجزات او سخن مي گويد.
[61] مقصود مادر زرتشت است-
[62] -Madyay-mâha
[63] زرتشت با دختر جاماسب وزيروموبد ويشتاسب ودختر زرتشت با جاماسب ازدواج كردند-
[64] - Arjat-aspaبه معناي دارنده ي اسب ارزشمند
[65] -Hyaunasهيون اوستائي نام سرزمين ومردمي بوده كه درآن سوي جيحون مي زيستند ومحتملا ازاقوام ايراني بودند.با جايگزيني اقوام ترك دراين نواحي دراواخر دوره ي اشكاني درادبيات دوره ي ميانه هيون ها با تركها وهياطله يكي دانسته شدند .
[66] - Ernest Renan(1892-1823)
[67] Indraدرادبيات اوستائي ايندراازمقام خدائي به ديوي تنزل مي كند . در اوستا لقب اوورثرغنه ودرپهلوي بهرام بمعناي كشنده ي ديو ورتره در ادبيات زرتشتي نام ايزدي است بسيار مهم كه مظهر دلاوري وجنگاوري است .
[68] منظور از شراب دراينجا همان شيره ي سكر آور گياه مقدس هوم (سومه درودائي) مي باشد كه خود يكي از خدايان هندي است .همچنين بنگريد به زيرنويس شماره55
[69] - Martin Lutherمصلح ديني آلماني وبنيانگذار مذهب پروتستانتيسم(1546-1483م)
[70] - Marijan Moléشرقشناس وايرانشناس معاصر فرانسوي كه در جواني درگذشت
[71] - Christian Bartholomae
[72] رشته ي شرق شناسي دانشگاه شهر گوتينگن آلمان در اواسط قرن 18ميلادي ورشته ي ايران شناسي درسال 1903ميلادي بنيان نهاده شد . ايران شناسان بزرگي نظير فردريش كارل اندرآس ، والتر هينتس ، هانس هاينريش شدر وديويد نيل مكنزي دراين دانشگاه به ندريس وتحقيق اشتغال داشتند.
[73] - Maria Wilkins Smith
[74] - Jacques Duchesn-Guillemin
[75] - Helmut Humbach
[76] - Walther Hinz
[77] - Stanley Insler
[78] -Henning
[79] - Gherado Gnoli
[80] - Aoristeادامه نيافت  ماضي تام يا مطلق كه در زبان فارسي ميانه ودري
[81] -Zarathustra Spitâma
[82] - Paul Thieme
[83] - Krsa-aspaيا گرشاسب باصفتهاي زبردست ،گيسور(دارنده ي گيسوي بلند) وگرزبردار.دراوستا بمنزله ي رستم شاهنامه وياهركول اساطيريونان است وازجاودانگان دين زرتشتي است ودرخواب است تا درروزگار سوشيانت موعود آخرالزمان زرتشتي برخيزد وضحاك را باگرزخويش فروكوبد ونابود سازد.
[84] - Djâma-aspaازنخستين گروندگان به زرتشت وهمسرپوروچيستا جوانترين دختر زرتشت . وي وزيرورايزن ويشتاسپ /گشتاسپ بود
[85] - manthrânيا منثره به اوستائي به گفتارمقدس اهورائي وسخن ايزدي اطلاق مي گردد.
[86] اين يشت جزئي ازاوستاي متاخر است ولي درخود اوستا قرارندارد وآنرا درعداد قطعات بازمانده ي اوستائي مي دانند .داراي 8بخش و65بند شامل مطالبي درباره ي اصول ديني است كه زرتشت به ويشتاسب/گشتاسب مي آموزد.آنرا احتمالا متعلق به نسك هفتم ازبخش هادك مانسريك اوستاي دوره ي ساساني مي دانند. به آن ويشتاسب ساست نيز گويند .دارمستتر آنرا بعنوان يشت24بشمار آورده است.
[87] بند20ازهات51: اي كساني كه همه همكام يكديگريد! اشه ومنش نيك راكه از آموزش آن آرمئيتي فزوني خواهد گرفت به ما ارزاني دازيد.شما رادرنمازمي ستائيم واز مزداخواستاريم كه به ما رامش بخشد(اوستا/دوستخواه/1375)
[88] هات 28بند6: اي اهورمزدا! با منش نيك واشه به سوي ما آي وبه گفتار راست خويش، زرتشت راوهمه ي مارادهش زندگي ديرپاي ارزاني دار.ما را نيروي مينوي وشادماني بخش تابرستيزه وآذاردشمنان چيره شويم.(اوستا/دوستخواه)
[89] - amarta spantaدرمتون پهلوي وفارسي امشاسپند كه معمولا آنرا جاودانان مقدس معني مي كنند اما نويسنده به تبعيت از تعدادي چند از اوستاشناسان كلمه ي اسپنت يا اسپند را سود رسان يا سودمند معناكرده است .
[90] - Johanna Narten
[91]- Maria Wilkins Smith
[92] Instrumental
[93] ديو درلغت به معناي درخشيدن است.دركنار اين كلمه ايرانيان واژگان ديگري نيز براي خدا داشتند : ايزد (جمع يزد) دراوستا وبگَ درفارسي باستان كتيبه هاي هخامنشي
[94] - Yasna Haptahâtiيا يسناي هفت فصل شامل يسن هاي41تا35است.پس ازگاتاها قديمي ترين بخش اوستاست.كاربردآن درمراسم ديني بوده است .شامل دعاهاي دسته جمعي كه زرتشتيان نخستين درانجمن مي خواندند.
نويسنده : cyrus sangari - ساعت 12:22 روز سه شنبه هجدهم آذر ۱۳۹۳

هر تمدني دركنار تغيير وتحولات سياسي ونظامي خود داراي گونه اي از فعاليت هائي است كه به آن فرهنگ گفته مي شود كه نشاندهنده ي خصوصيات روحي – رواني وذهنيت حاكم بر مردمان آن است  و معمولاشامل مجموعه اي ازبا ورها ، ارزشها وسنتها ي مقبول و پذيرفته شده مي باشد . بنابراين دركنار تمامي فراز وفرودهاي سياسي ونظامي كه درنزد هرقومي رخ مي دهد ، شاهد فعاليتهاي ديگري نيز هستيم كه جنبه هايي ديگرگون از حيات و زندگي مردماني است كه در آن سرزمين زيسته وآراء وعقايد و با ورها وصنايع وهنرهائي را پي ريخته اند . دراينجا مقصود ازفرهنگ معناي محدود آن يعني همان آثار ادبي ، هنري ، معماري ، دين وغيره است وگرنه سياست ونظامي گري نيز درمعناي عام فرهنگ قراردارند وهمپاي سايرعوامل تعيين كننده ي هويت تاريخي ما مي باشند .
درمتون تاريخي معمولا به تغيير وتحولات سياسي ونظامي بيشتر وبه جنبه هاي فرهنگي كمتر و يا دردرجه ي بعد پرداخته مي شود ؛ بويژه آنجا كه سخن از تمدنهاي بسيار كهني باشد كه بقاياي چنداني از آن باقي نمانده است . غالبا از شكستها وپيروزيهاي بدست آمده درمقابله با همسايگان وساير اقوام دورونزديك سخن مي رود واين جنبه ازهر تمدني مورد تدقيق قرارمي گيرد و شايد هم آنرا امري طبيعي بايد قلمداد كرد، نه به معناي امري درست ومورد تائيد بلكه بمعناي آنچه كه عموما درهمه ي دورانها وجود داشته ، وآن اين حقيقت است كه تاريخ دروهله ي نخست ، آنچنانكه براي ما باقي مانده ، صحنه ي نمايش مرداني است كه خطر كرده وبراريكه ي قدرت سياسي دست يافته وسپس خواسته اند اعمال خود را كه مجموعه اي از نظامي گري وتصميمات سياسي است درنوشتار جاودانه كنند وپيداست كه براي چنين مرداني فرهنگ وهنر وزندگي توده ي مردم يا ارزشي براي نقل وثبت نداشته ويا از لحاظ اهميت در درجه ي بعد قرار مي گرفته است . [1]
حتي متفكربزرگي مانند هگل نيز معتقد بود كه درتمدنهاي كهن ، نظامي گري وجنگِ ملتها كوششي براي " سر بر آوردن درافق تاريخ " است وجنبه ي اساسي تاريخي شدن وهمه ي اقوامي كه درطول حيات خود چنين سودائي درسرنداشته اند طبعا نتوانسته اند درتاريخ حضوريابند ويا درفرآيند تاريخي شدن سهمي داشته باشند .
با اينحال همه مي دانيم كه جنبه اي اساسي تردرحيات آدمي وجود دارد و عليرغم اينكه هياهوي نظامي گري وسياست بازيهاي معمول را ندارد معذالك نقشي اساسي درتعيين وشكل دهي هويت انساني ما درطول اعصار داشته است . هنر ومذهب بي شك از فعاليتهاي ذهني ورواني كليدي انسان محسوب مي گردند وهمواره در طول شكل گيري ورشد تمدنها ، حضوري پويا ، چشم گير وتاثيرگذار داشته اند . ازاينرو پس از بررسي مختصر آنچه كه حيات سياسي تمدن عيلامي بود ه ، جاي آن است كه اشارتي نيز به اين بخش از تمدن عيلامي كرده وزوايايي از آن را هرچند بصورت موجز  ومختصر بررسي نمائيم .
همانطور كه قبلا نيز گفته شد تمدن عيلامي دوره هاي مختلفي را پشت سر گذاشته است  : عيلامي اوليه ، عيلامي كهن ، عيلامي ميانه وعيلامي نو . اطلاعات ما درخصوص مسائل هنري وبا ورهاي ديني از اين چهار دوره نه به يك اندازه ونه چندان وسيع است .
اگر بخواهيم به هنر عيلامي اوليه اشاره اي داشته باشيم بايد از كوزه هاي سفالي منقوشي يا دكنيم كه تعداد زيادي از آنها درشهر شوش كشف شده اند . بررسي اين سفالها نشان داده كه بين شهر شوش وبا شندگان تمدن  " العُبيد "[2] روابط ديرين ومستحكمي وجود داشته است . اين كوزه هاي منقوش را ازخانه ها ، آرامگاهها ونخستين مراكز شهر نشيني منطقه ي عيلام وبويژه خود شهر شوش بدست آوره اند وغالب آنها ظروف غذاخوري منقوش وليوانهاي مختلف بوده كه عموما داراي نقوشي ازحيوانات مختلف اند كه با دقت خاصي ترسيم شده اند . همچنين مُهرهايي نيزدرشهرشوش يافت شده كه معمولا برروي كا لاهاي تجاري زده مي شد كه اين خود نشان دهنده ي آن است كه شوش يكي از مراكز معروف وپررونق تجاري برسر راه بازرگاني ميانرودان وساير تمدنهاي موجود درفلات ايران[3] بوده است .
 اَشكال رايج برروي سفالهاي بدست آمده عبارت است از شكل حيواناتي نظير بزكوهي با شاخهاي بزرگ پيچ خورده كه آنرا نماد ماه دانسته اند ونيز تصوير ماري كه نماد آبهاي زيرزميني پنداشته مي شود . اين تصاوير مربوط به مردمان ساكن درمنطقه ي كوهستاني عيلام يا همان " سرزمين بالا "[4] بوده ونما دي از قواي طبيعت وناشي از باورهاي ذهني آنان است .[5]
 در شوش گونه ي ديگري از هنر نقاشي نيز ديده مي شود كه موضوع آن انسانها هستند ودر آنها غالبا آدمهائي به تصوير كشيده شده اند كه درحال انجام اعمال مذهبي مي باشند .
 برخلاف هنر عيلامي كه به نمادهاي طبيعت مي پرداخت ؛ هنر شوش[6] بيشتر تمايل به نشان دادن اعمال معمولي وعادي زندگي وكارهاي روزمره نظير امورمربوط به كشاورزي وپيشه وري داشت . مُهرهاي استوانه اي ياد شده نيز داراي كاركردهاي متعد دي بود ولي بيش از هر چيز كاركردي تجاري داشت والبته براي مُهرزدن بر دربهاي قصور ومعابد وحتي امضاي قرارداد مورد استفاده قرارمي گرفت وحاكمين عيلامي نيز پس از صدور فرامين وتصميمات خود از همين مُهرها براي رسميت بخشيدن وابلاغ آن به نقاط مختلف استفاده مي كردند .
دردوره ي عيلامي اوليه ، هنر عيلامي كمتر تحت تاثير فرهنگ ميانروداني قرارداشته وبيشتر به فرهنگ جاري درفلات ايران نزديك بود ." اَنشان " ( تل مَليان درنزديكي شيراز ) طبعا با فرهنگها وتمدنهاي داخل فلات ايران روابط نزديكتر وبيشتري داشته تا تمدنهاي ميانرودان كه همواره درستيزوكشاش با آن بود .
 درهنر اين دوره نيز بيشترازتصا ويرحيوانات استفاده شده است . در آثار اين دوره حيوانات كاركردهاي انسانها را برعهده گرفته وجايگزين انسان دركارهاي روزانه مي شوند . اين ويژگي درتمامي قلمروهاي هنري اين دوره بچشم مي خورد .
هنرمجسمه سا زي نيز دراين دوره از آثار قابل ملاحظه اي برخوردار است . يكي از اين مجسمه ها كه از جنس گل است شيري را نشان مي دهد كه درحالتي كاملا انساني نشسته است وآنرا نماد ديو دانسته اند  . مجسمه ي ديگري كه از نقره است ، گا ونري شبيه به انسان رانشان مي دهد كه لباسي به تن دارد وبصورت احترام آميزي زانو زده ( حالتي عمومي درمعابد ايران كهن ) وظرفي از شراب دردست دارد . بنظر مي رسد كه اين تصوير نشانگر يكي ازرسوم مربوط به آئين هاي قرباني باشد .
با توجه درونمايه هاي هنر "عيلامي اوليه " كه درشوش بيشتر ازهنر تمدنهاي ميانرودان ودر" اَنشان " بيشتر ازسايرتمدنهاي داخل فلات ايران متاثربود ، هنر دوره ي "عيلامي كهن" آميزه اي است از فرهنگهاي مختلف وتاثيرگذار بريكديگر . بي ترديد قويترين ومهمترين اين فرهنگها بازهم همان فرهنگ ميانرودان بود كه در آن زمان مصادف بود با دوره ي پاياني تسلط فرهنگ سومري .
 فرهنگ ميانروداني حتي دردوره هاي قبل و بعد نيز همواره تاثيري قوي برمناطق مجا ور خود بخصوص شهر شوش داشت وبهمين دليل بود كه در شوش حتي چند سده پيشتر هنر مربوط به مُهرهاي استوانه اي توسعه يافته بود .
دراين دوره يكي از ويژگي هاي هنر عيلامي پرداختن به مراسم وآئينهاي مربوط به تدفين وآرامگاهها بود . هنر مجسمه سازي دراين دوره نيز همچنان به فعاليت خود ادامه داده وتوسعه يافت . از اين دوره دو مجسمه يافت شده است : نخست تنديسي است مربوط به  الهه " ناروندي "[7] بصورت نشسته كه ليوان شراب وبرگ‍‍ نخلي دردست دارد ومتعلق به دوره ي حكومت " پوزور- اينشوشيناك "[8] است . اين مجسمه را از لحاظ شكل وپرداخت شبيه مجسمه هاي آن زمان وساخته شده در دوره ي " گودآ "[9] ، " اِنسي "[10] " لارسا "[11] درسومرمي دانند .
مجسمه ي دوم كه از لحاظ تاريخي قديمي ترازمجسمه ي اولي است مربوط به يكي از خدايان عيلامي است بصورت ايستاده با تاجي برسر كه نشان خدائي اوست . اين خدا داراي چهره اي خندان است كه چنين تصويري درهنر دوران باستان بسيار نادر وكمياب مي باشد . جنس اين مجسمه ازمس با روكشي از طلاست . هردوي اين مجسمه ها را درسا خت وپرداخت هنري اش بسيار متاثر از ميانرودان دانسته اند چراكه هر دوي اين خدايان لباس سنتي ميانروداني يعني "كوكا ن "[12] به تن دارند .
با كشف مواد معدني وگسترش استفاده از آن درفلات ايران شاهد شكل گيري فعاليت هنري جديدي مي باشيم كه  همان هنر- صنعت فلزكاري است .مواد اوليه اين كار از شرق فلات ايران وارد مي گرديد وراه تجاري مهمي كه ازعيلام مي گذشت هند را به ميانرودان پيوند مي داد . بعضي از مراكز تمدني داخل فلات ايران نظيركرمان ولرستان كه اين مواد در آنها بوفور يافت مي شد به گسترش نوعي صنعت فلزكاري با برنز پرداختند . آنان موفق به ساخت سلاح شده ودرعين حال اشياي ديگري نظير ليوان وظرف شراب وآلات وادوات زينتي وروزمره راتوليد كرده وبه مناطق ديگرصا دركردند . نظايري از اين اشياء در شوش يافت شده اند . درخود شهر شوش نيزهنركوزه گري وسفال سازي همواره رونق داشته ولي دربين اشياي كشف شده دراين شهر ، تعدادي اشياء فلزي مانند مُهرهاي استوانه اي كه درمبادلات تجاري مورد استفاده قرارمي گرفت نيز كشف گرديد . بعضي از ظروف اين دوره از مرمرسفيد ساخته شده اند كه بهمراه ساير سنگهاي قيمتي از فلات ايران به شوش وميانردوان حمل مي گرديد .
برخلاف شوش كه از لحاظ هنري بسيار متاثر از تمدن وفرهنگ ميانرودان بود درمنطقه ي " اَنشان " هنرمندان به هنر نياكان خود وفادار مانده وهمچنان به اشكالي كه ملهم از حيوانات وقواي طبيعت بوده ودرهنر عيلامي اوليه نيز ديده مي شد ، پرداختند . " سوكَل ماه "[13] هاي بزرگ ومقتدر سلسله ي " اِپَرتي "[14] به نگارگري بر صخره هاي نقش رستم وبخصوص "كورانگون "[15] در " سرزمين بالا "[16] پرداختند . كورانگون جايي بود براي نيايش كه در آن مردمان كوه نشين به ستايش خداي بزرگ خود " نَپَريشَه "[17] مي پرداختند .  درسنگ نگاره ي كورانگون نيز بازبا تصويرمارمقدس مواجهيم كه نماد آبهاي زيرزميني ودوزخ است .[18] برروي اين نقش برجسته كه از پس هزاره ها باقي مانده وچندان دچار آسيب نشده ؛ شاه وهمراهانش با اهداي پيشكشهائي درحال ستايش " نَپَريشَه " ديده مي شوند .
دوره ي "عيلامي ميانه " رابايد بنوعي شاخص ترين دوره ي تاريخ عيلام دانست  زيرا دراين دوره تخيل وذهن عيلامي درقلمرو فرهنگي تا بدان پايه رسيدكه با عبور از هنرميا نرودان به دست آوردهاي نوينِ هنري و خاصِ خود نيزدست يافت .
درآغاز اين دوره بناهاي ساخته شده در شهر "كَبنَك "[19] شديدا متاثر ازهنر ميانروداني و" هوري "[20] بود . " تپتي – اهَر"[21] دراين شهر آرامگاهي براي خود وخانواده اش بناكرد . اما بناي شاخص وقابل توجه ي اين دوره مجموعه اي آئيني است كه توسط " اونتاش نَپَريشَه "[22] در شهر " دور- اونتاش " [23]( چغازنبيل كنوني )[24] ساخته شد . اين بناي بزرگ وخيره كننده كه از پس هزاره ها همچنان شگفتي هر بيننده اي را بدنبال دارد ، زيگوراتي است كه كاملا به سبك وسياق زيگوراتهاي ميانرودان ساخته شده (اگر با لعكس درنظر نگيريم ) وبه خداي "نَپَريشَه " اختصاص داشته است . [25]
دراين دوره همچنين شاهد خلق بهترين وزيباترين آثاري هستيم كه از هنر عيلامي براي ما به يادگار مانده است . از مهمترينِ اين آثار بايد به مجسمه ي برنزي مشهورو متعلق به ملكه " نَپير- اَسو"[26] همسر " اونتاش نَپَريشَه " اشاره كرد كه متاسفانه سر وقسمتي از بازوي آن از بين رفته است . اين اثر نشانگر مهارت كامل وتمام هنرمند عيلامي درهنر فلزكاري است ودرعين حال نشانگر تاثير هنر ميانرودان چراكه آنرا عموما يادآور مجسمه هاي سومري مي دانند زيراچنين پنداشته مي شود كه اين مجسمه بخاطر شكل مخروطي ، وضعيت ظاهري ملكه وفقدان كتيبه اي برروي آن ، يكي از آثار مربوط به تمدنهاي ميانروداني -   سومري – است كه احتمالا عيلامي ها دريكي از تاخت وتازهاي خود درمنطقه ، به عيلام آورده اند [27].
دوره ي حاكميت سلسله ي " شوتروكي"[28] ها نيز يكي از دوره هاي مهم براي هنر عيلامي است . حاكمين اين سلسله در شوش واَنشان استقرارداشتند . آنان به باز سا زي شهر شوش پرداخته وباگرد آوردن آثار زيباي هنري در آن ، شوش را به شهري زيبا وآراسته بدل كردند . آنان همچنين آثار ساخته شده در شهر "دور – اونتاش " (چغازنبيل ) درزمان "اونتاش نَپَريشَه "ونيز آثار تاراج كرده از ميانرودان نظير استوانه ي "نارام – سين "[29] وقانون " حمورابي "[30] را درشهر شوش قراردادند .
"كوتير ناحونته "[31] وپس از او برادرش "شيلهاك اينشوشيناك "[32] معابد متعددي را درشهر شوش بنا نهادند . يكي از اين معابد داراي نقش برجسته اي با تصا ويرخدايان است . اثر ديگر مربوط به اين پادشاه ماكتي است كه آئين "سيت – شَمشي "[33] ( برآمدن خورشيد ) را نشان مي دهد . دراين ماكت دو تن ازكاهنين را مي بينيم كه درمقابل زيگوراتي زانو زده ودرحال انجام آئين مشخصي هستند ودركنار آنها ، دو محراب ، يك كوزه ي بزرگ ودرختي بدون شاخ وبرگ نيز ديده مي شود .
سواي اين آثاربجاي مانده در شهر شوش ، در"اَنشان " مي توان تداوم آئينهاي سنتي مربوط به آب را در فضاي باز بويژه دركورانگون ومالمير مشاهده كرد . برروي صخره ها نقش بزرگي كنده شده كه خانواده ي شاه را درحال نيايش ودادن پيشكشي به خدايان نشان مي دهد . تاريخ اين اثر پيشتر از قرن ششم ق م ودوره ي حكومت سلسله ي "شوتروكي" هاست . درانشان نيز از دوره ي "كا له "[34] وبعد از آن نيز كوزه هاي سفالي توليد مي گرديد ودر دوره ي عيلامي ميانه ( 1300-1000 ق م ) شهر اَنشان دراوج خود بود هر چند كه حاكمين عيلامي معمولا در شوش ساكن بودند .
در ادوار پاياني تمدن عيلامي يك بار ديگر شاهد غلبه ي تاثير هنر ميانرودان در عيلام هستيم معذالك آثار بجاي مانده از اين دوره خصوصيت هنر عيلامي را نيز حفظ كردند . شهر شوش همانطور كه گفته شد داراي زيگوراتي به سبك زيگوراتهاي ميانروداني بود كه در زمان يورش "آشوربانيپال "[35] بهمراه خود شهر ومعابد ديگرِواقع درآن ، مورد غارت قرارگرفت  . با ظهور "پارس "ها وپس ازتسخير مناطق عيلام وسپس ميانرودان توسط آنان ، هنر عيلامي در پيوند مستقيم با "پارس "ها قرار گرفت . درواقع اين "پارس" ها بودند كه بيشتر از هنر عيلامي وميانروداني الهام گرفتند وبهمين دليل هنر اين دوره با نام هنر "عيلامي – پارسي " شهرت دارد .
از ديگر مظاهرفرهنگ عيلامي مي توان به كاربرد خط اشاره كرد . بي شك خط مهمترين كشف آدمي درهمه ي اعصار بوده است تا آنجا كه حد فاصل تاريخ وماقبل تاريخ را همين اختراع وكاربرد خط دانسته اند ، امري كه اساس پايداري وتداوم تمدنها وفرهنگ هاست .
از ويژگي هاي مهم تمدن عيلامي اوليه گسترش خط بود . عيلامي ها خط را از سومريان اقتباس كردند ودر شوش آنرا توسعه دادند با اين توضيح كه توانستند با تكيه برخلاقيتهاي خود درآن تغييراتي بوجود آورند تا آنجا كه بعدها هويت وشخصيت مستقلي يافته واز همين رو موسوم به خط عيلامي گرديد زيرا از لحاظ نگارش وبعضي از علائم با خط سومري تفاوت داشت . [36]كاربرد اين خط نيز همانند ساير خطوط ابتدا صرفا در امور تجاري وبازرگاني بود واين واقعيت را لوحه هاي متعدد عيلامي اوليه كه در منطقه يافت شده بخوبي نشان مي دهد . در اين لوحه ها نشانه ها واعدادي ديده شده كه بكار صورت برداري ازكالا ها مي آمد . اين خط متاسفانه تا كنون رمز گشائي نشده وناخوانا مانده است وتنها آگاهي اندكي از آن بدست آمده وبهمين دليل شناخت ما را از اين دوره بسيار محدود كرده است . با اينحال گفته مي شود كه خط عيلامي اوليه براي نوشتن زبان مردم " سرزمين بالا" بكار مي رفت . خط عيلامي درفلات ايران گسترشي نيافت ودر قرن هجدهم ق م ناپديد گرديد وظاهرا در درازناي زمان هيچ خطي از آن مشتق نگرديد وازاينرو ترجمه ي آن پيچيده وغير ممكن مي باشد .
دردوران حكومت " پوزور – اينشوشيناك " (قرن 24 ق م ) نه تنها شاهد ارتقاي هنر عيلامي هستيم بلكه وي موفق گرديد تا خط جديدي رابا الگوبرداري از خط سومري براي نوشتن زبان عيلامي بنا نهد كه موسوم به خط ميخي عيلامي است . اين خط نيز شبيه خط عيلامي اوليه ودرنتيجه بسيار پيچيده وترجمه ي آن غير ممكن است . خط ميخي عيلامي نيز پس از" پوزور – اينشوشيناك " به حيات خود ادامه نداد ودر آغاز قرن هفدهم ق م شاهد اقدام مبتكرانه ي تازه اي براي خلق خط ديگري هستيم .
 درزمان حاكميت پادشاهان "سيماشكي "[37] خط عيلامي با خط ميخي ميانرودان منطبق گرديد ومورد استفاده قرارگرفت . عيلامي ها از خط "اَكدي " صرفا نشانه هاي هجائي آنرا حفظ كردند ونشانه هاي ايدئو گرام آنرا كنار گذاشتند ؛ البته اين كار بتدريج  وتا پايان دوره ي عيلام صورت گرفت . اين خط دچار تغييرات زيادي شده ونشانه هاي آن بارها تحول يافت وتا زمان هخامنشيان دركنار خط آرامي يكي از خطوط اصلي آنان بحساب مي آمد .[38]
يكي ديگر از جنبه هاي بسيار مهم واساسي در تمدنهاي كهن ونيز درتمدن عيلام مسئله ي دين وباورهاي ديني است . شناخت ما از دين عيلامي نيز درقياس با تمدنهاي ميانرودان بسيار محدود است . عيلامي ها هرگز افسانه ها وباورهاي مربوط به خدايان خويش را همانند همسايگان ميانروداني خود تدوين نكرده ويا زحمت نگارش آنرا بخود ندادند . درواقع تخيل عيلامي در اين زمينه بسيار اندك وكم فروغ است واين خصيصه نه به يك دوره ي خاص بلكه به همه ي دوره هاي عيلام تعلق دارد . ويژگي اصلي دين عيلامي  تقدس زن وپرستش مار است كه آنرا بازمانده ي اعصاربسيار كهن مادرسالاري مي دانند .تقدس زن ناشي از باور به وجود مادري ازلي بود وتاثير مهم اين باور درنزد عيلامي ها وجود ازدواج با محارم است ونيزاين نكته كه در نزد عيلامي ها فرزندان نسب خود را ازمادر مي گيرند ونه از پدر. ازدواج با محارم نيز بعنوان مرده ريگي ازاين تمدن درنزد آريائي هاي هخامنشي وبعدها زرتشتيان مورد قبول وپذيرش قرارگرفت ودراين مورد شواهد تا اندازه اي است كه غيرقابل انكارمي باشد .مار نيز دربا ور عيلامي ها حافظ آب ودرنتيجه بركت بخشي ، خرد وثروت ، جهان زيرزمين ودوردارنده ي نيروهاي شربود .
خداياني كه مورد پرستش عيلامي ها قرارداشتند برخلاف خدايان تمدنهاي ميانرودان ويونان فاقد پانتئون ( جائي كه در آن خدايان متعدد گرد مي آيند ) بودند  وعليرغم ساخت زيگوراتي در" دور- اونتاش " ( چغازنبيل ) باز هم نمي توان آنرا پانتئوني براي خدايان عيلامي دانست . درقلمروتمدن عيلام هر منطقه اي داراي خداي جداگانه اي براي خود بود ومتناسب با اينكه كدام سلسله قدرت سياسي را دردست داشته ، خدايان همان سلسله كه متفاوت با ساير خدايان بودند ، در دوره هاي متفاوت بعنوان خدايان برتر شناخته مي شدند . از اينرو ترسيم تابلوئي از خدايان عيلام بسيار مشكل وپيچيده است . در اين ميان شهر شوش وساكنين آن وضعيت وموقعيت جداگانه اي داشتند چرا كه شوش شهري بود با سنت هاي اَكَدي – بابلي وبهمين دليل خدايان عيلامي در آن چندان مورد پرستش وستايش قرارنمي گرفتند . با اين وجود به كمك بعضي از متون بجاي مانده از دوره هاي مختلف عيلامي مي توان سلسله مراتب خدايان عيلامي راهرچند بطورناقص ترسيم كرد .
دردوره ي عيلامي ميانه مي توان تثليثي متشكل از سه خدا بنامهاي "هومبان "[39] ( كه شبيه به نَپَريشَه است ) ، "كيريريشَه "[40] و" اينشوشيناك [41]" مشاهده كرد[42] كه بنظر مي رسد اين سه خدا از مهمترين خدايان اين دوره اند واز لحاظ قدرت به ترتيب نخست هومبان وبعد از آن كيريريشه وسپس اينشويناك قراردارد . اما ساير متنهاي بجاي مانده از دوره هاي مختلف نشان مي دهد كه سلسله مراتب خدايان در طول تاريخ دچار تحول شده اند .
درزمان سلسله ي " اِپَرتي " ها سه خداي " اينشوشيناك " ، " شيموت "[43] و"ناحونته "[44] از اهميت بسيار بالائي برخوردار بودند واين درحالي است كه " نَپَريشَه " جايگاه بسيار مهم خود را همچنان حفظ مي نمايد . همه موظف بودند كه به مقررات وضع شده از سوي خدايان احترام بگذارند ودر صورت نقض قوانين ، از سوي مقامات مذهبي وقضائي متناسب با خطاي خود مجازات مي گرديدند .سلطه ي قوانين الهي برروي آدميان بسيار نامحدود بود . عنوان " زونكي "[45] كه اختصاص به حاكمان داشت نشانگر اين اقتدار ناشي از حق الهي بود درحاليكه عنوان "مِني "[46] فاقد هرگونه حق الهي بود . " زونكي " نماينده ي خدايان برروي زمين بود . او براي خير وصلاح آدميان عمل مي كرد واز وظائف اصلي او انجام دقيق آئين هائي بود كه مي بايست براي خدايان انجام گيرد .
عليرغم اين موقعيت ، در متوني كه مخصوص تشريح اعمال نظامي حاكمين عيلامي است به اسامي خدايان يا خدائي برنمي خوريم واز آنان سخني به ميان نيامد ه و اين برخلاف سنتي است كه در متون ميانرودان وجود داشته است . بنظر مي رسد كه عيلامي ها جنگ را از اعمال ايزدي وخدائي بحساب نمي آوردند وآنرا عملي كاملا انساني تلقي كرده ودر ارتباط با خدايان نمي دانستند .
همانطور كه گفتيم يكي از بزرگترين خدايان عيلامي "هومبان " است . خداي مقتدري كه بسياري از نيايشها وفديه ها براي اوبود . احتمالا "هومبان " يكي از بزرگترين خدايان مربوط به دوره هاي اوليه ي عيلام بوده ولي بعدها "نَپَريشَه " كه بسيار شبيه او بود جانشين وي گرديد . "نَپَريشَه "خداي حامي وپشتيبان شهر اَنشان يا همان "سرزمين بالا" بود . اين همان خدائي است كه دركوهها ودر فضاي باز، درمناطقي نظير كورانگون مورد پرستش وستايش قرارمي گرفت . " نَپَريشَه "خدائي است كه از دوران باستاني عيلام به يادگار مانده ، خدائي است كه حاكمين مقتدر عيلامي صرفا خدمتگذاران وي محسوب مي شدند ونه بيشتر . او سوار برماري عظيم كه نشانگر آب وحيات زيرزميني است تصوير شده است ؛ موضوعاتي كه الهامات اصلي هنرمندان عيلامي اين منطقه است . اودر دوره ي عيلامي ميانه ويا پيشتر از آن نيز خداي برتر عيلامي بحساب مي آمد .
از ديگر خدايان عيلامي بايد به "كيريريشه "( الهه بزرگ ) ، الهه ي شهر" ليان "[47] در "شِريهوم "[48] ( بوشهر ) نام برد . "كيريريشه " بخصوص درجنوب عيلام از مقام بالائي برخوردار بود ومورد پرستش قرار مي گرفت . همچنين بايد از الهه هايي با كاركردهاي معيني نظير" پينيكير"[49] در شوش و"پارتيكو"[50] در اَنشان نام برد . در بعضي از متون بجاي مانده ، "كيريريشه " مادر و"هوتران "[51] پدر "هومبان " در نظر گرفته شده اند ؛ درحاليكه در ساير متون "كيريريشه" همسر "هومبان " است . بنظر مي رسد كه اين ويژگي ناشي از مقايسه ي "كيريريشه "با موقعيت " ايشتار"[52] در ميانرودان است كه درنقاط وزمان مختلف داراي همسر هاي متفاوت بود ه وهمين مسئله بعد ها به عيلام نيز سرايت كرده است زيرا " ايشتار" در شوش نيز داراي معبد مهمي بود . شايد هم بايد آنرا درچهارچوب ازدواج با محارم مورد تحليل وبررسي قرارداد . بابلي ها الهه هاي عيلامي را همتاي " ايشتار" در نظر مي گرفتند و اين مسئله شاهدي است بر نزديكي وحتي يكي بودن عقايد مذهبي در منطقه ي عيلام وميانرودان . 
يكي ديگر از خدايان عيلامي "ناحونته " است . وي خداي خورشيد ، عدالت ودرواقع همتاي ميانروداني " شَمَش "[53] است وبعضي آنرا همان " آناهيتا "[54] خداي آب وباروري آريائي مي دانند كه درهرحال داراي اهميت بسيار زيادي بود . از اسامي ساير خدايان عيلامي نيز باخبريم خداياني نظير " روهو هاتير"[55] خداي شهر" هوهنور"[56] ( مالامير ) وساير خداياني كه بنظر مي رسد از لحاظ اهميت دردرجه ي بعدي قرارداشتند مانند "ناروندي"[57] ، "شيشيان "[58] و"نيارزينا"[59] وزوج "شيموت – مَنزَت "[60]كه اسامي آنها در متون مختلف ديده شده وداراي معابدي در شهرهاي اصلي عيلام بودند .
خدايان شهر شوش بيشتر متاثر از خدايان ميانرودان بودند تا عيلام . خداي اختصاصي شهر شوش " اينشوشيناك" ( درسومري بمعني صاحب وارباب شوش ) نام داشت . وي حامي وپشتيبان شهر شوش وساكنين آن  وداراي زيگوراتي در اين شهر بزرگ ونيز معابدي دركل منطقه بود . " دور – اونتاش"يا زيگورات چغازنبيل نيز دراصل يكي از جايگاههاي اصلي پرستش " اينشوشيناك " بود . بنظر مي رسد " اينشوشيناك " خداي جهان زيرزمين ( مردگان ) ، خداي دوزخ وداورمردگان بوده كه در اين كار دو الهه ي ديگر نيز اورا ياري مي كردند كه عبارت بودند از" ايشم كَرَب "[61] ( احتمالا داراي اصلي اَكَدي ) و" لَكَمَر"[62] كه مردگان را به نزد " اينشوشيناك "همراهي كرده تا مورد قضاوت وداوري قرارگيرند [63].
همانطور كه بارها گفته شد شهر شوش بسيار متاثر از ميانرودان بوده از اينرو خدايان بابلي نيز درشوش از احترام بسيار ي برخوردار بوده ومورد پرستش قرارمي گرفتند . اين خدايان بابلي عبارت بودند از" ايشتار" الهه ي عشق وجنگ ،" اَدَد "[64]خداي طوفان ، " سين "[65]خداي ماه ، " نَبو"[66]خداي عقل وخرد و"نوشكو "[67]خداي آتش .
خدايان عيلامي دردوره ي عيلامي ميانه وبويژه در زمان حكومت " اونتاش نَپَريشَه " به شهر شوش وارد شده ومورد پرستش قرارگرفتند . " دور – اونتاش " نخستين جاي پرستش شوش است كه براي ستايش ونيايش خدايان عيلامي "سرزمين بالا" ساخته شده بود هر چند چنين هدفي محقق نگرديد واين نشان مي دهد كه شوش بويژه از لحاظ فرهنگي تحت تاثير عناصر اَكدي – بابلي قرارداشت تا عيلامي [68].
معابد عيلامي كه در آن خدايان مورد پرستش قرارمي گرفتند ، داراي طرح ونقشه اي شبيه به معابد ميانرودان است . يكي از ويژگي هاي معابد عيلامي وجود تصاوير بيشه هاي مقدس است . اين مسئله دربعضي از متون ويا بناهاي ساخته ويا بازسازي شده توسط حاكمين عيلامي ، ديده مي شود . دريكي از متون بجاي مانده از " آشوربانيپال " كه درمورد تاخت وتاز وغارت شوش است به اين بيشه هاي مقدس اشاره شده است .
 وجود زيگوراتهائي در عيلام ( شوش وچغازنبيل ) مي تواند دليلي باشد براينكه زيگورات اساسا اصلي ايراني داشته وبرخلاف عقيده ي شايع از ميانرودان به عيلام وارد نشده است . بعضي از پژوهشگران چنين مي پندارند كه خاستگاه اين معابد ( زيگوراتها ) درمراكز قديمي فلات ايران نظير "مونديگاك "[69] ، " آلتين تپه "[70] يا "تورنگ تپه " [71]بوده ضمن اينكه مي توان نشانه هاي چنين زيگوراتهائي رادردشت اصلي كرمان ( هزاره ي سوم ق م ) نيز مشاهده كرد [72].كلمه ي زيگورات رانيز مي توان واژه اي عيلامي دانست .
 يكي ديگر از منابع بسيار مهم براي شناخت منطقه ي عيلام متنهاي كوتاهي هستند كه درزمان ساخت يا بازسا زي معابد برروي آجرهائي بدستورشاه نوشته شده اند . اين متون اطلاعاتي پيرامون خداياني كه مورد پرستش قرارمي گرفتند وهمچنين شور وحرارت پادشاهاني كه مي پنداشتند قدرت خود را از اين خدايان گرفته اند ، دربردارند كه نمونه هائي از آن درزيگورات چغا زنبيل درمقابل چشمان هربيننده اي قراردارد .
درپايان اين نوشتار بجاست تا اشاره اي به موقعيت وجايگا ه زن درتمدن عيلامي به عمل آيد . يكي از جنبه هاي خاص تمدن عيلامي جايگاهي است كه به زنان دراين تمدن داده شده است ، جايگاهي كه درزمان خود بسيار مترقي بود . بنظر مي رسد كه زنان در نزد عيلامي ها از جايگاه مهمي برخوردار بودند ؛ چنين ويژگي خاصي را البته درنزد سومريها نيز مي توان ديد وتنها با ورود اقوام سامي درمنطقه ي ميانرودان است كه موقعيت زنان دچار تزلزل مي گردد .متون حقوقي عيلامي بجاي مانده از دوره ي سلسله ي "اِپَرتي " نشانگر آن است كه زنان داراي حقوق اجتماعي وسيعي بودند براي مثال آنها ارث مي بردند ، حق ما لكيت بردارائي هاي خود راداشتند ، از حقِ دادن شهادت درمحاكم قضائي برخوردار بودند وحتي مي توانستند مديريت وريا ست بنگاههاي تجاري رانيز بعهده بگيرند . اين اهميتِ بسيارِ زنان ، در واقع ريشه درقاعده ي جانشيني شاهان عيلامي داشت كه براساس آن فرزندان نسب از مادرمي بردند نه پدر وبهمين دليل نيز زنان درخاندان شاهي از جايگاه بسيار بالائي برخورداربودند . درواقع آنان حافظ پاكي خون وشرافت ونجابت وعامل تداوم خون پادشاهي دربين خانواده بودند .از ديگر نشانه هاي اهميت زن در تمدن عيلام وجود تعداد زيا دي ازخدايا ن زن است درحالي كه در اين دوران الهه ي " ايشتار" درميانرودان تقريبا جاي تمامي الهه هاي ديگر را اشغال كرده وبخود اختصاص داده بود . شهرهاي متعددي در عيلام داراي الهه اي بودند كه از شهر حمايت مي كرد الهه هايي نظير "پي ني كير" در شوش ، "پارتيكو" در اَنشان ، "كيريريشه " در ليان ، "مَنزَت " در ده ِنوي[73] كنوني وساير الهه ها .
بررسي همه جانبه ي ابعاد مختلف حيات روحي وفرهنگي عيلام دراين نوشتار منظورنظرنبوده است كما اينكه در نوشتارهاي قبلي نيز در واقع مقصود آشنائي اجمالي با تمدني بود كه معمولا مورد بي مهري وتغافل مورخين قرار گرفته وعليرغم تاريخ طولاني وبسيار پربار خود كمتر به آن پرداخته شده است آنهم به يك دليل ساده لوحانه كه آنان را آريائي ندانسته اند ! در حاليكه با دقت ونازك بيني مي توان آثاري از با ورهاي مذهبي آنان را درباورهاي آريائيان ايراني وبخصوص زرتشتي مشاهده كرد وشايد بتوان بقايائي از تحولات مهم سياسي – نظامي وزوايائي از شخصيت پادشاهان بزرگ آنان را درتاريخ حماسي ايران(شاهنامه ي فردوسي ) كه بنوعي بازگوئي اديبانه ي تاريخ بسيار طولاني وپر دامنه ي ايران است ، باز يافت . در واقع با توجه به ديرينه سالي ايران زمين ووجود كانونهاي تمدني مختلف در جاي جاي آن كه هنوز بسياري از آنها كشف وشناخته نشده اند ، واز آنجا كه سرزمين ايران فاقد تاريخ مدون از گذشته هاي بسيار دور خود است  وآشنائي ما با اين تاريخ بواسطه ي خداينامه هائي بوده كه بعدا درقالب شاهنامه ي فردوسي جاودان گرديده ؛ مي توان براين باور بود كه روايات حماسي شاهنامه نه صرفا ساخته وپرداخته ي ذهن افسانه پرداز ايراني ونه تنها داستانهاي مربوط به شرق ايران كهن آنچنان كه گفته مي شود  ،كه ريشه در تاريخ ديرينه سال وطولاني اين سرزمين دارد وچه بسا كه بتوان در آن آثاري از تمدن كهن عيلامي را باز شناخت بويژه آنگاه كه به مباحث اسطوره اي وديني وباورهاي مذهبي عيلاميان مي پردازيم بي ترديد با تكيه برزبانشناسي ونيز اسطوره شناسي عناصري از نوع نگرش ديني عيلاميان درنزد آنچه كه تاريخ آريائيان ايراني گفته مي شود يعني شاهنامه (كه بنظر نمي توان چندان به اين نظر ارجي نهاد ) ، قابل پيگيري است بويژه از آنرو كه منطقه ي تحت نفوذ وحاكميت عيلاميان درمجاورت تمدنهاي كهن داخل فلات ايران نظير شهر سوخته ، جيرفت واَرَتَ[74] ... ونيز اقوام تازه به صحنه ي تاريخ آمده اي مانند ماد وپارس قرارداشته وبي شك بواسطه ي روابط بازرگاني وتجاري تاثير وتاثرات فرهنگي نيز در اين ميان صورت مي گرفته است واز اينروديگرخود راتنگ نظرانه بسته به ماد وهخامنش نكرده وهمه چيز را بي جهت در پيوند با آنها درنظرنگيريم وسهمي براي ساير تمدنهاي ايراني نيز قائل گرديم .
با مطالعه ي تاريخ عيلام ، آنچه كه بودند وكردند وآنچه كه از آنان بجاي مانده است بواقع نمي توان ستايش وشيفتگي خود را از تاريخ وتمدن وفرهنگ عيلامي ابراز نكرد واين احساسي است كه درخلال مطا لعه ي تاريخ عيلام بدست مي آيد ؛ تاريخي كه از يكسوسرشار ازصداي چكاچاك شمشيرها وشيهه ي اسبان و نعره ي مرداني است كه در نبرد با همسايگان متجاوز ميانروداني خود ، حماسه ها خلق كردند واز سوي ديگر ما لامال ازآواي نيايشها وپرستشهائي كه براي خدايان خود با نثار پيشكشهائي به يادگار گذاشته اند وبدينسان تصويري شگفت از تاريخي سراسر پر فراز ونشيب را، چونان ساير مقاطع تاريخي ايران ، درمقابل چشمان ما قرار داده اند .
[1] اينكه دراينجا تاريخ را صحنه ي كاركرد مردان آورده ايم واز زنان سخني نرفته درواقع ناشي از همان خصلت " تاريخ مذكر" است .
[2] واقع درميانرودان وجنوب عراق فعلي
[3] منظور از فلات ايران گستره ي بزرگي است كه از مرزشمالغربي چين وهند كنوني تا غرب ايران فعلي واز خليج فارس تا آنسوي بلنديهاي قفقازامتداد داشته وتمامي كشورهاي فعلي آسياي ميانه را دربرمي گرفته كه امروزه معمولا از آن با عنوان ايران بزرگ فرهنگي نام برده مي شود
[4] درخصوص "سرزمين بالا" به ساير نوشتارهاي مربوط به عيلام درهمين وبلاگ مراجعه گردد
[5] بزعم گروهي از پژوهشگران كوزه هاي داراي نقش بازتاب نوعي مفاهيم ديني هستند وكاركردي جادوئي دارند كه همانا به سلطه درآوردن آن چيزي بود كه منقوش مي كردند وآن رادرراستاي نقوشي كه از انسانهاي اوليه در غارها بجاي مانده ، قلمدادكرده وتفسير مي نمايند .
[6] شهر شوش نيز درمنطقه ي عيلام قرارداشته اما معمولا قسمت كوهستاني اين سرزمين را عيلام وقسمت جلگه اي آنرا شوش يا دشت شوش مي گفتند . شوش از آنجا كه درمجاورت ميانرودان قرارداشته ودسترسي به آن براي ميانرودانيان راحت تر از بخش كوهستاني بوده بنابراين بيشتر تحت تاثير فرهنگ تمدنهاي ميانرودان بوده تا عيلام .
[7] - Narundi
[8] - Puzur – Inshushinak شاه آوان دردوره ي عيلامي كهن كه دوره ي پادشاهي وي باتهاجم گوتي ها پايان يافت
[9] - Gudea حاكم ‍‍ دولتشهر لاگاش از شهرهاي سومري درجنوب ميانرودان
[10] - Ensi ازالقاب حاكمين عيلامي دردوره ي عيلامي كهن بمعني شاه
[11] - Larsa از شهرهاي سومر
[12] - Kaukane
[13] - Sukkalmah عنواني سومري بمعني وزير بزرگ يا نائب السلطنه ي اول از القاب حاكمين عيلامي دردوره ي "اپرتي" ها
[14] - Eparti سلسله ي اپرتي يا سوكل ماه توسط اپرتي اول بنا نهاده شد حدود1500-1850ق م
[15] - به نقش هاي عيلامي كورانگون نخستين بار هرتسفلد درسال1924 اشاره كرده است . كورانگون درده كيلومتري فهليان درارتفاعات فارس قراردارد.
[16] - منظور از سرزمين بالا براساس تقسيم بندي معمول همان منطقه ي كوهستاني عيلام است وقسمت جلگه اي آنرا شوش مي ناميدند .
[17] - Naparisha بمعني صاحب وسرور عيلام
[18] مار نماد آب وخرد وجاودانگي نيز هست ودرعيلام به باور گروهي اساسا دين مار پرستي وجود داشته درست همانند هندوستان . درداستان آفرينش تورات نيز مار دارنده ي عقل ومظهر خرد است وفريبنده ي حوا واز شيطان خبري نيست . دراساطيراسكانديناوي نيز اودين خداي برتر براي آنكه به خرد وشاعري دست يابد دربالاي چاه آبي مي رود كه مالك آن ماري است وتنها بادادن يك چشم خود به مار موفق به بدست آوردن شعور وتوانائي شاعري مي گردد .درآثار بدست آمده از تمدن جيرفت نيز نقش مار برروي كوزه ها به وفورديده مي شود .
[19] - Kabnak هفت تپه ي كنوني درنزديك شهر شوش درخوزستان
[20] - هوريان از اقوام هند واروپائي
[21] - Tepti – Ahar از شاهان سلسله ي كيدينوئي دردوره ي عيلامي ميانه حدود1400ق م
[22] - Untash- Naparisha از شاهان سلسله ي ايگي هالكي دردوره ي عيلامي ميانه 1305-1345
[23] - Dur- Untash
[24] این بنا که در ۱۹۷۹ در فهرست میراث جهانی یونسکو جای گرفت در استان خوزستان ، جنوب شرقی شهر باستانی شوش جای گرفته‌است. ساخت آن در حدود ۱۲۵۰ پیش از میلاد تخمين زده مي شود. این بنا در حمله آشور بانیپال به همراه تمدن عیلامی نابود شد و پس از آن زیر خاک از دیده‌ها ناپدید گرد تا دراوايل دوران پهلوي توسط رومن گریشمن ایلام‌شناس فرانسوی از آن خاکبرداری ومعرفي گردید.
[25] چغاز زنبيل بمعني زنبيل وارونه است . معمولا اين واژه را ازريشه اي اكدي بمعني صعود به آسمان مي پندارند .بناي چغازنبيل بصورت مكعبي پنج طبقه اي ازآجر وگل است كه بلنداي آن را52متر برآورده كرده اند كه اكنون تنها 25متر ازآن برجاي مانده است . زيگوراتها را نياي اهرام مصر دانسته اند . شكل يك طبقه اي آن همان كعبه ي مسلمين درشهر مكه است .
[26] - Napir- Asu اين مجسمه درموزه ي لوورپاريس نگهداري مي شود
[27] جالب اين است كه در نوشته هاي محققين خارجي عمدا يا سهوا ديدگاهي جانبدارانه ديده مي شود كه همه چيزرابه ميانرودان نسبت مي دهد گوئي براي آنان پذيرش اينكه ممكن است ساخت زيگورات يا مجسمه ويا خط ويا هر فعاليت هنري ديگر دردامن تمدني واقع در فلات ايران شكل گيرد، بسيار سخت وناگواراست وهمه چيز اين سرزمين راوامدار ديگران مي دانند !
[28] - Shutrukides سلسله ي پادشاهي دردوره ي عيلامي ميانه حدود 1100- 1215 ق م
[29] - Naram- Sin پادشاه اكدي حدود2218- 2255 ق م
[30] -  Hammurabi پادشاه بابلي كه قانون منسوب به وي شهرت بسياري دارد . درواقع استوانه ي نارام – سين وقانون حمورابي دردوره ي پادشاهي شوتروك ناحونته (1155-1185 ق م ) از شاهان مقتدر سلسله ي شوتركي به عيلام آورده شد
[31] - KUTIR- Nahhunte از شاهان عيلامي دوره ي عيلامي ميانه حدود 1700 – 1730 ق م
[32] - Shilhak- Inshushinak از شاهان عيلامي دوره ي عيلامي ميانه حدود 1150 -1120 ق م
[33] - Sit- Shamshi
[34] - Qaleh
[35] - Assurbanipal پادشاه مقتدر آشورحدود 669 – 631 ق م
[36] درواقع عيلامي ها درابتداخط واژه نگار سومري را اخذ واز آن استفاده كردند .
[37] - Simashki سلسله ي عيلامي كه درمنطقه ي سيماش واقع درنزديك كرمان حدود1900 -2030 ق م توسط گيرنام بنا نهاده شد وبيشتر بربخش شرقي عيلام حاكم بود
[38] خط ميخي دراصل از خط تصويرنگاري پديد آمده ولي چون تصويرنگاري در لوحه ها وسنگ ها مشكل بوده خط مزبور ساده شد و بصورت ميخ هاي كوچكي درنگارش تبديل گرديد واز حالت تصويري بصورت هجائي در آمد كه خط عيلامي نيز از اين خط منشعب گرديد اما هنوزبايد زماني بگذرد تا خط الفبائي اختراع گردد .

[39] - Humban ايزد معروف خورشيد وآسمان ، فرمانده ي درخشان آسمان خداي مذكري كه الهه هاي بزرگ قبل ي مجبور به پذيرش برتري او شدند . هومبان در طول هزاره ي سوم در مقام سوم قرارداشت ولي از اواسط هزاره ي دوم ق م در راس خدايان عيلامي قرارگرفت .اوشوهر ايزد بانوان پيني كير وكيريريشه به شمار مي رفت .حاصل ازدواج او باكيريريشه بدنيا آمدن خدائي بنام "هوترن " بود .
[40] - Kiririsha الهه ي فراواني وتوليد كه در آثار باقيمانده با شكل ماهي ودرخت ، دو مظهر اين الهه ، نشان داده شده است . اورا مادر خدايان قسمت كناره ي جنوبي خليج فارس مي دانند .
[41] خداي شهر شوش كه بزعم والتر هينتس ، او را دردين عيلامي بنام " پدرمستضعفان " مي خواندند .اين خدا ايزد جهان مردگان بود ودراين كار ايشم كرب ولكمرهمكاران وي بودند .
[42] چنين تثليثي رادرنزد آريائي هاي ساكن درفلات ايران نيز مي توان مشاهده كرد نظير تثليث اهورامزدا ، مهرواناهيتا ،آيا نمي توان تاثير باورهاي ديني عيلاميان را درمعتقدات آريائي بازشناخت ؟
[43] - Shimut پيك نيرومند خدايان همانند سروش ونريوسنگ در آئين زردشتي .
[44] - Nahhunte ايزد ماه ( وخورشيد در دوره هائي) مركب از" نا " ( روز- روشنائي ) و" حيت " يا "حونته " ( منور كننده ) اسم اورا دراصل " نن هونده"  وبمعني خالق روز مي دانند . او خداي مخصوص اجراي قوانين هم بود.  
[45] -    Zunki درزبان عيلامي بمعني شاه
[46] - Meni
[47] - Lian
[48] - Sherihum
[49] - Pinikir اين ايزد بانو درابتدا درراس خدايان عيلامي قرارداشت (قرن 23ق م ) وبزرگ مادر خدايان عيلامي بود كه يادگاري از دوره ي مادرسالاري بحساب مي آمد ولي بعدها هومبان كه ايزدي مذكر بود درراس جهان خدايان عيلامي قرارگرفت (اواسط هزاره ي دوم ق  م )
[50] - Partiku
[51] - Hutran خداي نيرومند حافظ عيلام كه قدمت زيادي داشت
[52] - Ishtar
[53] - shamash
[54] - Anahita درواقع بزعم پاره اي از محققان ناحونته واناهيتا دوتصحيف از يك كلمه هستند كه در نزد عيلامي ها وآريائي ها تلفظ مختلف پيداكرده است .
[55] - Ruhuhatir
[56] - Huhnur منطقه اي بين شوش وانشان
[57] ايزد بانوي پيروزي
[58] - Shishian حافظ قصرخدايان
[59] - Niarzina
[60] - Shimut- Manzat درواقع منزت همسر شيموت بود
[61] - Ishme Karab از ايزدان اكدي كه از روزگار فرمانروائي "سوكل ماه " ها درعيلام شناخته شده بود
[62] - Lakamar
[63] همانند سروش ورشن درباورهاي زرتشتي كه ياوران مهر داور مردگان بودند .دراينجا نيز مي توان ردپاي باورهاي عيلامي را درنزد آريائي هاي ايراني بازشناخت !
[64] - Adad
[65] - Sin
[66] - Nabu
[67] - Nushku
[68] درواقع اونتاش نپريشه حاكم مقتدر عيلامي قصد داشت تا باساختن دوراونتاش (چغازنبيل ) خدايان مردم كوه نشين يا همان سرزمسن بالا راباخدايان مردم شوش در يك جا گرد هم آورد تا بدين ترتيب هم باعث وحدت بيشتر بين اين دومنطقه ي عيلام گردد وهم درمقابل زيگوراتهاي موجود درميانرودان نمونه ي بهتر وبزرگتري از آن را بنا نهد.
[69] - Mundigak
[70] - Altyn- Depe
[71] - Tureng- Depe منطقه اي دردشت گرگان
[72] بدرستي معلوم نيست چرا باوجود تمدنهاي بسيار كهني كه در جنوب وجنوب شرقي وشمال وشمال غربي وحتي جنوب درياي خزر يافت شده وهمه نيز درهمين گستره ي ايران فعلي است ( فعلا كاري به ساير نقاط تمدني ايران كه درخارج از مرزهاي كنوني ماست نداريم ) پژوهشگران غربي يا همان مستشرقين وبه تبع آنها محققين ايراني اصراردارند تا همه چيز رابه تمدنهاي ميانرودان مربوط نمايند !
[73] روستائي در18 كيلومتري جنوب غربي هرسين نزديك كرمانشاه
[74] Arrata منطقه اي درجنوب شرقي ايران درهمسايگي شهر سوخته ي سيستان كه قدمت آنرا به ده هزار سال پيش تخمين مي زنند
نويسنده : cyrus sangari - ساعت 21:11 روز سه شنبه بیست و نهم مهر ۱۳۹۳

عیلام[1]

   زایش عیلام

از ابتد ای هزاره ی ششم ق م مردمانی روستا ئی با تمدنی مبتنی برکشاورزی در دشت  شوش( سوزیانا ) زندگی می کردند .سوزیانا که درامتد اد جلگه ی میانرودان با تمدنهایی تاثیر گذار قرارداشت به گذرگاهی درشبکه ی تجاری بدل شد که این منطقه را به فلات ایران مرتبط می ساخت و از این طریق مواد اولیه ای را که تمدنها ی میانرودان فاقد آن بودند ، فراهم می کرد . دشت شوش منطقه ای است که بواسطه ی داشتن تمدنی درخشان از غنای خاصی برخوردار بوده وبه همین دلیل درصدر سایرتمدنهای ایرانی قرار می گیرد . درچنین منطقه ای ودرپایان هزاره ی پنجم ق م شهر شوش بنا گردید . این شهر براساس طرحی از شهرهای میانرودان ساخته شد که نشانگر تاثیر این منطقه بر شهر شوش است . با اینحال شوش پیوند خود را با سایر نقاط فلات ایران نیزحفظ کرد . جلگه ی شوش غالبا درمعرض رفت وآمد وگذرقبايل مستقردرکوههای زاگرس بود و با توجه به این حقیقت ، شوش بصورت محل تلاقی و اختلاط این دو قومِ منطقه و بصورت مکانی برای تبادلات انعطاف پذیر درآمد .

ساکنین تمدن میانرودانی " العُبید "[2] شبکه ی مبادلات ما بین ایرانیها را به نفع خود سامان دادند و شوش بصورت یک پايگاه تجاری برای آنان درآمد ودردوره ی " اروک"[3] از همه جهات به شهری نظیر شهرهای میا نرودان بد ل گردید .

ازابتدای هزاره ی چهارم ق م می توان توسعه وگسترش خط را درعیلام همانند سومر ( جنوب میانرودان ) دنبال کرد وازخلال این واقعیت می توان تاثیر تجار میانرودان را برروی سكونت گاههاي تپه ی سیلک ، گودین تپه و حتی درمنطقه ی شمالی تر، درتپه یحیی نیز بازیافت .

عیلام منطقه ای بود که بین دوگروه تقسیم وتحت تاثیر دو طرف قرارداشت : شوش تحت نفوذ سومر و " سرزمین بالا " [4] تحت تاثیر قبايل چادرنشین ؛ قبايلي که نیای واقعی عیلامی ها محسوب گردیده ودرآنجا اسکان داشتند .

استقرارعیلامیان اولیه

درپایان هزاره ی چهارم ق م تمدن سومری اولیه درمیانرودان بحرانی را پشت سرگذاشت ( پایان دوره ی اروک ، ابتدای دوره ی جمدت نصر[5] ) . اگرچه این بحران درخود میانرودان نتایج چندان دامنه داری را بدنبال ند اشت اما بازتا بهای زیادی درشوش برجای گذاشت  . سراسر دشت شوش دراختیار قبایل چادرنشین قرارداشت وتنها شهر شوش به لطف تبادلات خود با تمدنهای فلات ایران بصورت اجتماعی پرجمعیت ومهم باقی ماند . شوش به تصرف قبایل عیلامی درآمد قبایلی که از کوهستان زاگرس بطرف مشرق سرازیر شده بودند . این قبایل موفق شدند ، پیرامون شهر شوش ، تمدنی ازخود بنا نهند که درواقع میراثی بجای مانده از سومری ها بود . با اینحال شوش مرکز وپایتخت این قبایل بحساب نمی آمد وتنها بصورت یک قرارگاه باقی ماند . درحقیقت دراین دوره شهرانشان درمنطقه ی تپه مَلیان فارس ، بنا نها ده شد که بسیار بزرگتر از شهر شوش بود وبه همین دلیل به عنوان مرکز سیاسی عیلام درآمد واین خود نشانه ای بود از تسلط مردم " سرزمین بالا " برشوش . معذالک برغم همه ی اینها شوش بصورت مرکز فرهنگی عیلام باقی ماند شهری که از لحاظ جغرافی درپیوند با میانرودان و بسیار متاثر از تمدنهای آن بود و در زمان صلح  روابط  تجاری تنگاتنگی  با  آنان  برقرار می کرد . تعادل بین این دو قسمت عیلام دراین دوره عملی گردید . عیلامی ها ی اولیه احتمالا از لحاظ فرهنگی درپیوند با مردمانی بودند که دراین دوره ، تمدن درخشانی را درکرمان ( جیرفت ، تپه یحیی ، شهداد ) یعنی دقیقا درشرق منطقه ی انشان بوجود آورده بودند .

گسترش عیلام نو

عیلام نو که بدنبال استقلال خود قدرتی بدست آورده بود به تقلید از سومریها مبادرت به تاسیس کلنی های بسیارمهم درجنوب ایران کرده و به عنوان رابطی با ایرانِ ثروتمند درآمد . آنان به بازرگانانی موفق و وارد تبدیل شدند واین درحالی بود که قدرتهای موجود در میانرودان بواسطه ی فقدان منابع طبیعی مهم ، به سرزمین آنان چشم طمع داشتند . الواح یافت شده به زبان عیلامی درچندین منطقه از اسکان ایرانی ها شاهدی برتد اول واستیلای تجاری عیلامی ها ی اولیه است . چنین الواحی درتپه یحیی و شهداد کرمان ، تپه ی  سیلک ، تپه ازبکی درشمال و همچنین درشهر سوخته ی سیستان نیز یافت شده اند . بنابراین عیلامی های اولیه نقشی اساسی و ویژه درایران ایفا می کردند ایرانی که دراین دوره شاهد ظهور و بروز فرهنگی اصیل ومهم  بود .

دوره ی عیلامی قدیم ( قرن شانزدهم – بیست وپنحم ق م )

پایان تمدن عیلامی اولیه درحدود سال۲۷۰۰ ق م موقتا پایان موازنه ای بودکه آنها با همه ی شدت بر روی راههای تجاری برجای گذاشته بودند ؛ راههائی که بیشتردرعیلام وکمتردرایران گشوده شده بود. با اینحال تمدنهای ایرانی از این بحران بیرون آمدند ومبادلات خود را حتی با تمدن " ایندوس"[6] تحکیم بخشیدند . با نابودی عیلامی های اولیه ، دوره ی جدیدی درعیلام آغاز گردید . سرزمین عیلام به قلمروهای پادشاهی متعددی تبدیل گردید که درتقابل ورقابت با یکدگیر بودند وچادرنشینان بفراخور به کوهستان باز آمدند . شهر شوش مورد تهاجم سومریها قرار گرفت . کهنترین اشاره ای که درمتون سومری به ایران شده راجع به یک شهر قدیمی بنام " اَرته "[7] ( نزدیک کرمان یا دورتردرشهرسوخته ی سیستان ) است که این شهر رقیب شهرهای افسانه ای "کیش "و " اروک "  بود . هرچند که عیلام دراین دوره دیگر وجود نداشت با اینحال این روایات نیمه افسانه ای را باید اشاراتی به نخستین رویارویی بین تمدنهای میانرودان وساکنین فلات ایران دانست .

جغرافیای عیلام

تعیین محل و جایگاه عیلامی ها و قلمرو پادشاهی های آنان پیچیده و مشکل است . تعیین محل انشان بعنوان قلب ومرکز عیلام چندان مشکل نیست چراکه محل آنرا تل ملیان فارس می دانند  . محل پادشاهی " آوان "[8] را بسیاری از متخصصین ، جنوب لرستان ، شمال شهر شوش ودرمجاورت دشت میانرودان دانسته اند . اما جایگاه شهر آوان هیچگاه معلوم نشده است . اگر چه آنرا درکنار شهر کنونی دزفول می دانند . تعیین جایگاه  " سیماشکی "[9] مشکلتر از همه است . می توان پذیرفت که این شهر جدیدتر از شهرهای دیگر بوده زیرا هیچیک از قدرتهای رقیب میانرودان هرگز به آن دست نیافتند . بعضی ها محل این شهر را درلرستان وبیشتر آنرا درشمال آوان به سمت خرم آباد کنونی می دانند . درمقابل ، بعضی ها براین باورند که این شهر درمنطقه ی دورتری یعنی درکرمان واقع بوده است ( ف والات این شهر رادرنزدیکی شهد اد كرمان می داند ) .

دومتن بازمانده ازمنطقه ی  میانرودان به ما کمک می کنند تا جایگاه پادشاهی های ایرانی را درپایان هزاره ی سوم ق م بدست آوریم . متن اول جغرافیای روایت شده از سوی " سارگن " است که حدس زده می شود از سوی وی برای ذکر فتوحات خود نوشته شده که براساس آن فتوحات وی تا حدود " ملوحا "[10] ( دره ی ایندوس ) گسترش یافته و از آنجا به سمت شرق وبه ترتیب از " مرهشی"[11] ( نیز ورخش[12] ، برکش[13] یا پاراشوم[14] ) ، توکریش[15] ، عیلام و ازآنجا تا اَکَد امتداد داشته است . متن دیگر متنی است که به فرمان " ایشبی اِرا "[16] آخرین پادشاه سلسله ی سوم اور ، مرزهای قلمرو " کیند اتو"[17] شاه سیما شکی را مشخص کرده است که عبارت است از: درجنوب به " بشیم "[18] درساحل خلیج فارس ، در شمال هم مرز با پادشاهی " زابشالی"[19] ، درشرق به " اراوا "[20] ودرغرب هم مرز با مرهشی . مرزهای شمال وشرق پادشاهی عیلام غالبا ناشناخته اند . مرز جنوبی به دریا متصل می شد ( مناطق "شریهوم "[21] و بشیم ) . درقسمت غرب بواسطه ی انبوه منابع باقیمانده از تمدنهای میانرودان وتنا وب نبردهای بین این دو منطقه ، مرزهای پادشاهی عیلام کاملا شناخته شده اند . عیلامی ها معمولا تصرفاتی را در سرزمین بالا ، فارس کنونی و پیرامون انشان دارا بودند . انشان درواقع قلب عیلام به حساب می آمد . همچنین آنان داراي تصرفاتی درحد غربی خود ( کرمان ) نیز بودند . جنوب لرستان نیز به عیلامی ها تعلق داشت . شهر شوش بسته به دوره هاي مختلف هم به عیلام وهم به دولت شهرهاي ميانرودان تعلق داشت معذالک تا قبل از هزاره ی اول ق م سوزیانا از لحاظ فرهنگی سرزمینی عیلامی بحساب نمی آمد . همچنین منطقه ی بین سوزیانا وانشان وپیرامون شهر "هوهنور"[22] ( ارجان) نیز جزئی ازسرزمین عیلام محسوب می گردید .

تشکیل پادشاهی عیلام

نظام سیاسی عیلام دارای ویژگی خاص و به گونه ی  اتحادیه ای بود متشکل از قلمروهای پادشاهی که کاملا به تمدن عیلامی تعلق داشتند و یکی از آنها رهبری این اتحادیه را دردست داشت . این اتحادیه ی کشورهای عیلامی کم کم بصورت یک پادشاهی سازمان یافته درآمد . رئیس این مرکز" زونکی"[23] ( درزبان عیلامی به معنی شاه ) نامیده می شد که گاهگاهی با یک نا ئب ا لسلطنه یا "سوکَل "[24] ( واژه ای سومری ) همرا هی می شد . درطول دوره هایی که درطی آن قدرت شاه ضعیف بود ، قدرتهای محلی از آزادی بیشتری برخوردار می شدند . دربین این قدرتهای محلی آنکه ازجاه طلبی بیشتری برخوردار بود حتی سعی می کرد با انجام کودتا قدرت را دردست گیرد . تغییر سلسله ها معمولا به تغییر درنظام رهبری بستگی داشت . گرچه خاندانهای مقتدر به تفکیک با توجه به شهر ومنطقه ی اولیه ی خود ( آوان ، سیماشکی ) مشخص می شدند اما بعد ها انشان وشوش ، شهرهای بسیار معتبرعیلام را بعنوان پایتخت خود انتخاب کردند . این نظام سیاسی درتمام طول تاریخ عیلام حاکم بود .

سلسله ی آوان

پادشاهی های جدید عیلامی درمنطقه ی خود فعال باقی مانده ودرگیر مبارزه با تمدنهای میانرودان شدند . آوان از نخستین قلمروهای پادشاهی عیلام بود که خود را مطرح کرد . مطابق فهرست شاهی ، یکی از شاهان نیمه افسانه ای " کیش"[25] بنام " اِن مِبرا گاسی "[26] ، با شاهانِ شهر آوان درقرن هجد هم ق م به مقابله برخاسته وآنها را شکست داد . آوان درآن زمان یکی از شهرهای مهم عیلام بود وتوانست برشهرهای دیگر برتری وسلطه یابد . پادشاهان این شهر در راس اتحادیه عیلامی ها ، حملات چندی را درمیانرودان خصوصا علیه شهر کیش ترتیب دادند . آنان اتحادیه ای از پادشاهی های عیلامی را رهبری کردند که هم مستقل بودند وهم جزء رعایای آنان محسوب می گردیدند . این اتحادیه ، " سرزمین بالا " را که بمنزله ی قلب عیلام و مجزی ازسایرقلمروها بوده ، شامل نمی گردید و بهمین خاطر پادشاهی انشان درحاشیه ماند . متحدین اصلی پادشاهان آوان ، خاندان سلطنتی مرهشی بود که درشمال غربی شهر کنونی ایلام یا کمی دورتر از آن درایران مرکزی استقرارداشتند . مطابق متون بجای مانده ازمیانرودان بنظر می رسد که این پادشاهی دارای سازماندهی مشابه ای با پادشاهی عیلام بود . شاهان آوان اولین خاندان شاهی درعیلام هستند که فهرستی ازخود داشته و این مسئله مشخص می کند که آنان را باید یکی از نخستین پادشاهی های عیلامی بحساب آورد . "پِلی"[27] اولین شاه شناخته شده ايست که درقرن بیست وپنجم ق م حکومت می کرد . اما براساس این فهرست تنها هفت تن از پادشاهان نخست این سلسله قابل شناسائی اند . دو شاه بعدی را نیز می توان براساس متون میانرودان شناسائی کرد . سارگن اکدی دراوایل قرن بسیت وسوم ق م موفق به شکست اتحادیه ای به رهبری شاه " لوهیشان"[28] ومتحدش ، شاهِ مرهشي ، گرديد . " ریموش"[29] پسر سارگن توانست "هیشِپ- راتِپ"[30] شاهِ  آوان  و" اَبَل گَمَش"[31] شاهِ مرهشی  را شکست  دهد . جانشین او "ما نیشتوسو"[32] لشکرکشی دیگری را برعلیه شریهوم و انشان سا زمان داد .

پوزور- اینشوشیناک

درمقابل مقاومت عیلامی ها ، نارامسین آخرین شاه قدرتمند اَکَد شوش را تسخیر کرد وآ نرا بصورت مرکز استانی درآورد که سوزیانا رانیز دربرمی گرفت . سپس "پوزوراینشوشیناک"[33] ( که "کوتیک اینشوشیناک"[34] نیز نامیده می شود ) زاده ی  شهرِ" زَبَن"[35] در"سیموروم"[36] ( که جایگاه آن معلوم نیست ) حاکمِ شهر شوش گردید . بلطف وی این شهر بعنوان مرکز عیلام اهمیت سیاسی بالایی پیدا کرد . پوزور اینشوشیناک ولی نعمت خود نارامسین را دردفاع ازاین منطقه درمقابل کوهنشینان "گوتی"[37] یاری نمود . سپس قرارداد اتحادی با عنوان شاهِ اَکَد با "کیتا"[38] شاهِ آوان امضا نمود و پس از مرگ شاه آوان بعنوان حانشین وی برتخت سلطنت آوان تکیه زد . پس از مرگِ نارامسین وبدنبال هرج ومرج ناشی از سقوطِ اکد به دست گوتی ها درپایان امپراطوری اکد درمیانرودان ، پوزور اینشو شیناک شوش را از یوغِ اکدی ها آزادکرد و پس از آن بخاطر اعتبار بسیاری که بدست آورده بود توانست سایر قلمروهای پادشاهی عیلام را نيز به انقیاد خود درآورد . حاکم سیماشکی ، قلمرویی که قدرت او را دراین دوره تحکیم بخشید ونیز کوهنشینان زاگرس غربی نیز درمقابل او اظهار انقیاد کردند . وی برای نخستین بار عنوان داشت که تمامی پادشاهی های عیلامی باید تحت سلطه ی یک شاه قرار گیرند . پوزور اینشو شیناک حتی دست به تعرضاتی درمیانرودان زد و بدینسان توانست خود را به مانند همتای اکدی خویش بعنوان " شاه چهارمنطقه "اعلام نماید . او متاثراز نوعی ملی گرایی زبان عیلامی را رونق داده وخط جدیدی را براساس این زبان خلق کرد که البته پس از او باقی نماند . اقدامات پوزور اینشو شیناک چندان دوامی نداشت وتهاجم آشوب گرانه ی گوتی ها ، بر دوره ی حکومت وی درعیلام پایان داد . درواقع گوتی ها قبل از دست یازیِ شاهان سومین سلسله ی اور برمنطقه ی سوزیانا ، باعث گردیدند تا این منطقه پس از چند سالی که تحت سلطه ی عیلامی ها قرارگرفته بود ، بار دیگر به دامن قدرتهای مستقر درمیانرودان باز گردد .

سلسله ی سیماشکی / سلطه ی حاکمین اور

شهر سیماشکی که در دوره ی پوزور اینشوشیناک دارای قدرت فزاینده ای شده بود توانست پس ازاین بحران و با تحریک یکی از نخستین حاکمان خود بنام "گیرنام " قلمروهای پادشاهی عیلام را در پایان هزاره ی سوم ق م "[39] تحت سلطه ی خود درآورد . سومین سلسله ی اور توسط " اور- نامو"[40] بنیان گذاشته شد کسی که درآغاز قرن یازدهم ق م توانست میانرودان را تسخیرنماید . جانشین او "شولگی"[41] ( ۲۰۴۷- ۲۰۹۴) شهرشوش را که تحت حاکمیت یک "شاکانکوم"[42] ( حاکم ) و با دستورات " لوگا لِ"[43] ( شاه ) "اور"[44] اداره می شد ، تسخیرنمود . سلسله ی سیماشکی باندازه ی سلسله ی اوردارای اهمیت بود اما نسبت به آن  ضعیف ماند . این مسئله باعث شد تا شولگی برای پیشرفت قدرت خود ، دخترانش رابه ازدواجِ  شاهان مرهشی و انشان درآورد . با این وجود شولگی دست به شورش زد ولی همانند شاهِ زابشالی سرکوب ودستگیر گردید . شولگی برای برخورداری از حمایت قدرت سیماشکی که همواره غیرقابل کنترل بود ، دست به تشکیل یک دسته ی نظامی بیگانه متشکل از جنگحویان کوه نشین ایرانی زد وپس از فتح عیلام آنها را درهمانجا بکار گماشت . جانشین وی " اَمَرسین"[45] علیه هوهنور منطقه ای بین سوزیانا وانشان دست به تاخت وتاز زد .

نیاکان شاهان شیماشکی

سالهای پس از سلطه ی شولگی دیگر هیچ مانعی برای اوج گرفتن قدرت سیماشکی وجود نداشت وعیلامی ها بصورت تهدیدی درمنطقه درآمدند تا آنجا که "ایبی سین"[46] درحدود سال۲۰۲۰ ق م با ازسرگرفتن سیاستی مبتنی براتحاد ، مجبور به مداخله درهوهنور شد . با اینحال پادشاهی او متلاشی وسوکالِ او درشوش بنام "ایر- نانا"[47] ، کنترل مرز شرقی پادشاهی را از دست داد . ایبی سین برای انقیاد شوش وآوان به عیلام بازگشت واین درحالی بود که پادشاهی او متلاشی شده و با جدائی شهر" ایسین"[48] تحت رهبری "ایشبی اِرا" تجزیه وتقسیم گردیده بود . پادشاهی سیماشکی ، تحت رهبری حاکم خود ( احتمالا "هوتران- تمتی"[49] ) از این موقعیت برای تصرف کامل عیلام وشوش بهره برد . بنظر می رسد که عیلامی ها برای تحقیرشهر اور، درابتد ا از شوش حمایت کردند . درسال ۲۰۰۷ ق م "کینداتو" شاهِ عیلام دراتحاد با ساکنین شمال میانرودان (سوبارتو)[50] وشوش به شورش جاری درجنوب حمله وآنرا سرکوب کرد ولی توسط "ایشبی اِرا" شاهِ ایسین به عقب رانده شد . این رقیبِ بحال خود رها شده سه سال بعد باردیگربه مقابله برخاسته و این بار هیچ چیزی نمی توانست پیشروی او را متوقف نماید . شهر اور تسخیر ومورد غارت قرارگرفت . عیلام با گنجهای بدست آمده از اور ثروتمند گردید ؛ "ایبی سین" شاهِ اوردستگیر وبه انشان تبعید شد ، شهری که قبلا توسط خودِ او ویران شده بود. "ایبی سین" پس از تبعید  به  انشان دیگر هیچگاه از آن بازنگشت  و تا  پایان عمرش همانجا در تبعید  بسر برد . با تسخیر شهر اور سلسله ی سوم اور پایان یافت وبدنبال آن سلطه ی تمدن سومر نیز در میانرودان  پایان پذیرفت . این واقعه خسارتی واقعی برای ساکنین میانرودان بود . اهانتی بزرگ از سوی عیلامی ها که نشانگر یک رسوائی عظیم وپرسروصدا بود . "کینداتو" از این  پیروزیها  برای تحمیل خود بر تمام عیلام وسوزیانا بهره برد و با استقرار مجدد نظم ، ساز وکارهای چندی درخصوص ایجاد مبادلات بین ایرانیها برقرارکرد . معذالک اونتوانست ازاین فرصتِ مغتنمِ ناشی از پیروزی اش برای استقرارسلطه ی خود درمیانرودان استفاده نماید . اکدی ها  از آشوب وهرج ومرج های بوجود آمده بهره برده وشاهانِ "ایسین" وسپس "لارسا"[51] میانرودان را بین خود تقسیم کردند و ازآن بدتر به عیلام یورش برده وآنرا شکست دادند .

سلسه ی سیماشکی پیشینه ی خود را به پادشاه بعدی یعنی "اینداتو- اینشوشیناک"[52] ، حاکم قدیمی شوش وجانشین او" تن رهوهاتیر"[53]دوم (معاصر شاهان ایسین یعنی "سو- ایلیشو"[54] و"ایدین دَگَن"[55] )  می رساند . این دوشاه درشهر شوش استقراریافتند . آنان با شاهزادگان میانرودان پیمان زناشوئی بسته که نشانه ی سازش وتوافق مناسب بین این دو سرزمین بود . دراین دوره عیلام دیگراز لحاظ فرهنگ اولیه ی خود توسعه ای نیافت . میانرودان از طریق پایتخت جدید خود ، بمثابه ی شهری که بین دو تمدن قرارگرفته تاثیرزیادی دراین سرزمین برجای گذاشت . هنرعیلامی دراین دوره به هنرمیانرودان شباهت یافت و این تاثیرات درتمام ایران کهن به چشم می خورد . عیلام متاثر از تحمیل فرهنگ میانرودان دیگر نتوانست فرهنگ اصلی و اولیه خود را نشروتوسعه دهد . دنیای خالص عیلامی ، سرزمین بالا ، سیماشکی وکمی آنسوتر انشان که ازلحاظ فرهنگی وابسته به شوش بودند ، شدید ا تحت تاثیر فرهنگ میانرودان قرارگرفته ودیگرازلحاظ سیاسی برکشور تسلطی ند اشته وتعادل موجود بین این دومنطقه ازبين رفت .

تقسیم و سقوط شیماشکی

پادشاه بعدی که درفهرست سلطنتی به آن اشاره شده ، "اِپَرت/ اِبَرت"[56] دوم است ( نخستین شاه خود را "زونکیکِ انشان شوشنکا"[57] ، " شاه انشان وشوش " می نامید عنوانی که از سوی جانشینان وی بلادرنگ  رها گردید) که درواقع بنیانگذارسلسله ی بعدی محسوب می گردد چنانچه "شیلهاها"[58] پسر وی را بنیانگذار این سلسله ند انیم . بنا براین آغاز سلسله ی "سوکَل ماه"[59] را دراین تاریخ  باید تعیین کرد . درحقیقت بنظر می رسد که آخرین پادشاهان سیماشکی یعنی "ایند اتو اینشوشیناک" دوم ، "اید اد "[60]دوم ، "اید ادو نا پیر"[61] و"اید ادو تمتی"[62] ( که فقط درفهرست به او اشاره شده ) دراطراف سیماشکی حکومت می کردند و هنگام به قدرت رسیدن نخستین شاهان اپرتی درانشان به مقابله با آنها برخاستند . سلسله ی سیماشکی زوال یافت ودرپایان قرن بیستم ق م هنگامی که "گونگو نوم"[63] شاهِ لارسا ، قبل ازاشغال شوش ، عیلام را مورد تاخت وتاز وغارت قرارداد  ، لطفی به این شهر کرد و به حاکمین اپرتی اجازه داد تا به تنهائی قدرت را درآن بدست گیرند . معذالک این دوره نیزآنچنانکه  باید مورد شناسائی درخوری قرارنگرفته است .

سلسله ی اپرتی ها (یا سلسله ی سوکَل ماه )

شروع دشوار

درحالیکه سلسله ی سیماشکی درطول قرن نوزدهم ق م درحال انحطاط وفروپاشی بود ، انشان قدرت سیاسی رادرعیلام بدست گرفت و بدینسان سرزمین بالا وساکنینش یعنی مردم عیلام با خاستگاهی قبیله ای ، با تمدن اکدی با مردمی یکجانشین درشوش درتقابل با هم قرارگرفتند . این موقعیت نشانگر چرخشی درتاریخ عیلام است چر كه  شوش بصورت یکی از مستملکات میانرودان ( پادشاهی لارسا) درآمد . با توجه به اینکه شیلهاها پسراپرتی/ ابرت دوم بوده بنظر می رسد که سلسله ی سوکَل ماه شاخه ای جانبی از سلسله ی شیماشکی باشد . او اولین کسی است که خود را سوکَل ماه " نائب السلطنه يا وزير بزرگ ( نامی اکدی بجای مانده از عنوان اورسوم که نام خود را به این دوره داده ) "  نامید .

نخستین حاکمینِ غالب این سلسله ، انشان را بازسازی کرده وآنرا پایتخت پادشاهی خود قراردادند . اما این دوره نیز دوره ای آشفته بود و شاهانِ انشان برای تثبیت وتحکیم قدرت خویش با موانع ومشکلات زیا دی مواجه بودند . شناخت مناسبی از نخستین شاهان این سلسله دردست نیست . بنظر می رسد که " اتاهوشو"[64] ، نهمین فرمانروای این پادشاهی درحدود سال۱۹۰۰ق م و پس از انحطاط سلسله ی سیماشکی بدنبال حملات کونگونوم پادشاه لارسا ، توانست با قدرت خویش به شکلی قطعی عیلام را متحد سازد . درواقع ممکن است او نسبتی با خاندان اپرتی نداشته و با آن بیگانه بوده و هیچوقت خود را با عنوان "سوکَل ماه" مورد خطاب قرارنداده باشد .

اجد اد سلسله ی اپرتی

عیلامی ها پس ازایجاد اتحاد بین خود به دخالت درامورهمسایگان درمنطقه ی میانرودان پرداختند . این منطقه درآغاز قرن۱۸ق م بین فرمانروایان آموری یعنی حکومت "ماری"[65] و قلمروهای پادشاهی شمال میانرودان ، " اِشنونا"[66] ، بابل به رهبری حمورابی ولارسا به فرمانروائی "ریم سین"[67] ، تقسیم شده بود . بنظر می رسد سوکَل ماه " شیروکتو"[68] ازموقعیت بالاترو برتری درمیان سایر حاکمین آموری برخوردار بود (دکترشارپن درمقاله ای بنام" امپراطوری عیلام" از این مسئله سخن گفته است ) . با این وجود این برتری صرفا درحرف بود و نه درعمل تا آنجا که عیلام هیچ دیدگاهی درمورد شرق نزدیک نداشت . " سیو- پَلَر- هوپک"[69] وارث این مرده ریگ به میانجیگری منازعه ای بین ماری و بابل درمورد شهر مرزی "هیت"[70] پرداخت . اما وی به این میزان خرسند نبوده و جاه طلبی های بیشتری درسر می پروراند . درسال۱۷۵۶ق م او با کمک  برادرخود" کودوزولوش"[71] که سوکَلِ شوش بود تهاجمی را علیه میانرودانِ سفلی ترتیب داد و شهر قدرتمندِ " اِشنونا" را اشغال کرد ودراین بین با کمک بابل وماری که با دقت زوال دشمنِ قوی خود را می نگریستند ، شاهِ اشنونا " ایبال- پی ال"[72] دوم را به قتل رساند . عیلامی ها مسیرخود را بدون توقف ادامه دادند . ارتش آنها که با برخورداری از دسته های نظامی اشنونا تقویت شده بود به مناطق بالای دجله حمله برد . حمورابی بابلی با بهره بردن از شکستِ اشنونا برای اشغال مرزهایی که قبلا به این پادشاهی تعلق داشتتند ، با سربازان " سیو- پَلَر- هوپک" که به آن حمله کرده بود ، به مقابله پرداخت . " زیمری-لیم"[73]  شاهِ ماری که بد نبال پیشروی عیلامی ها درمیانرودان علیا ( اشغالِ شهر" شوبات- انلیل"[74] توسط ژنرال عیلامی " کونام"[75]) خود را مورد تهدید می دید ، معاهده ی اتحادی با شاه حمورابی منعقد کرد . درسال۱۷۶۴ق م عیلامی ها "هیریتوم"[76] را که آخرین منزل تا شهر بابل بود بعنوان مقرخود قرار دادند . با اینحال متحدین آموری اشغالگران را پراکنده کردند . عیلامی ها دربرابر قدرت متحدینِ مخالفِ خود مجبور به ترک میانرودان علیا وسپس اشنونا شدند . از آنجا که عیلامی ها درمنطقه ی خود مورد تهدید نبودند بنا براین بدور از امور میانرودان مشاهده کردند که چگونه درنهایت حمورابی بابلی اکثر رقبای خود ( لارسا، اشنونا ، ماری ) را شکست داده و به یک پادشاهی بزرگ ونیرومند تبدیل گردید . اما علیرغم چنین وضعیتی هیچ چیز نشانگر ضعف پادشاهی عیلام نبود . برعکسِ عیلام ، پادشاهی بابل پس ازمرگ حمورابی به ضعف گرائید . بازی قدرت در بابل بین فرزندان دو پادشاه پیشین جریان یافت . درزمان حکومت پسر حمورابی ، " سمسو- ایلونا "[77] ، پادشاهی بابل درحالت شورش نیمه دائم بود معذالک دولت درمقابل این شورشها مقاومت می کرد . دراین موقع " کوتیرناحونته" اول حاکم عیلام با بهره برداری از عواقب شورشی که در"اروک " بطرزمهیبی ازسوی بابل سرکوب شده بود ، باحمله ای قاطع به اشغال شهر ثروتمند بابل دست یازید . شهرغارت شد ، تندیس الهه ی " ایشتار"[78] به عیلام منتقل گردید و به مدت بیش از هزارسال در آنجا باقی ماند تا زمانی که آشور بانیپال دوباره آنرا به بابل باز گرداند . کوتیر ناحونته اول از این پیروزی اعتبارزیادی بدست آورد که بصورت خاطره ای بزرگ برای عیلامی ها باقی ماند . اما عیلام پس از این اقدام درخشان ، باردیگر درتاریکی قرار گرفت . نخستین سلسله ی بابلی یک قرن بعد براثرحملات " هیتی" ها مضمحل گردید ، چند سالی قبل از سلسله ی اپرتی که درپایان قرن شانزدهم ق م ودرزمان سلطه ی شاه کوتیرناحونته دوم نابود شده بود . بنابراین عیلام درانشان نیز بحران بزرگی را پشت سر گذاشت وبدنبال تاخت و تازهای آموری هایِ میانرودان بطور قابل ملاحظه ای به ضعف وسستی گرائید . شاهان اپرتی یادگارهائی ازخود درعیلام برجای گذاشتند. سرزمین بالا نشانه هایی از این حاکمین را برخود دارد ، آنچنانکه اماکن سرباز پرستش آسمان درمناطق دورترنظیر" کورانگون" ونقش رستم درفارس کنونی شاهدی براین مدعاست . عیلامی ها دراین اماکن خدای اصلی خود " نپریشه"[79] را که سوار برماری بزرگ و نماد آبهای اولیه ومرده ریگ خدایان کهن وباستانی محل بود ، مورد پرستش قرارمی دادند . سوزیانا از لحاظ فرهنگی تحت نفوذ وتاثیر میانرودان باقی ماند ونشانه های کمی از پادشاهی های خود حفظ نمود . عیلام درعین حال ازتنها مناطقی بود که دچار بحران باقی ماند بحرانی که نشانگر پایان سلسله ی اپرتی وعیلام کهن بود و نشان دهنده ی موقعیت محوری ئی که عیلام دراین مجموعه چه از لحاظ جغرافیایی و چه ازلحاظ فرهنگی دارا بوده است . انشان به مدت زیادی تحت تاثیر تحولات سیاسی قرارداشت و ساکنین آن پراکنده ومنطقه دوباره محل سکونت چادرنشینان و قبایل گردید . سایر تمدنهای ایرانی متاثر از سقوط تمدن " ایندوس" درشرق ، با رهایی نمایندگی های عیلامی خود که درزمان عیلام اولیه بنا نهاده شده بود ، به انحطاط و نابودی گرائیدند . عیلام به مدت دو سده درسکوت خود غوطه ورگردید ودرانزوا باقی ماند .

طریقه ی جانشینی شا ها ن

بنظر می رسد دراین دوره شاهان سیماشکی عنوان امپراطوری " اورِ" سوم را به مثابه ی مدل سیاسی قبول کردند . بدین ترتیب ایند اتو- اینشوشیناک خود را " ایشاکو"[80]ی شوش و" شاکانکوم"[81] عیلام نامید و جانشینان وی نیز به همین کار پرداختند . بنظر می رسد که عنوان ایشاکویِ شوش به شاهِ آینده اطلاق می گردید البته قبل از آنکه قدرت سیاسی رادرکشوربدست آورد . درزمان سلطه ی اپرتی ها این موقعیت تغییر یافت . دراین دوره ودرسلسله مراتب قدرتِ عیلام سوکَل ماه ، نائب السلطنه ، مقام بسیار بالائی را اشغال می کرد ، مقامی که از سلسله مراتب قدرت سومین سلسله ی اور به یادگار مانده بود . سوکال ماه برتمامی شاهزاده های دیگر عیلامی تفوق یافت . تاج وتخت عیلام درخانواده ی حاکم تا زمان خلع توسط دیگری ، باقی می ماند . نحوه جانشینی شاه درعیلام شکلی خاص و ویژه داشت . این نظام با یک عنوان اختصاصی ، بویژه اصطلاح " روهو – سک"[82] (پسرِخواهر) مشخص و به دو صورت مختلف تعبیرشده است . بنظر می رسد کسی که سوکَل ماهِ شوش بود وارث تخت وتاج نیز درنظرگرفته می شد . این شیوه ی جانشینی مسئله ای است که مورد بحث عیلام شناسان است . ازدیدگاه مدافعین نگرش سنتی این عنوان منسوب به خواهرِ شاهِ پیشین است درنتیجه عنوانِ پسرِخواهر به معنی این است که وی پسرِخواهرِ شاه از ازدواج با مرد دیگری است . دراین مورد فقط نیاکان زنانه هستند که مقام اول را دارا می باشند . براساس فرض دیگری که از سوی ف والات[83] پیشنهادگردیده شاهانِ عیلامی عمدتا با محارم خویش ازدواج می کردند . شاه با خواهر خود ازدواج می کرد وپسرِخواهر ، پسری است که حاصل ازدواج شاه با خواهر خویش بود . انتقال پادشاهی همواره با جایگاه ویژه ی زنان درارتباط بوده هرچند مردان نیز نقش مهمی در آن داشته اند . براساس این نظریه " روهو- سک" تقدم پسرانی درجانشینی برتخت شاهی است که ازازدواج شاه ویکی ازملکه های خانواده شاهی (سک) بدنیا می آمدند . بنا براین ازدواج  با محارم ( زنای با محارم) درنزد عیلامی ها تضمینی برای پاکی وطهارت بود . بلطف ازدواج  با محارم ، خون خاندان شاهی حفظ می گردید (سنتی که درسایر تمدنها نیزدیده شده است ) . ف والات این نظر را درمورد خاندان سلطنتی " شوتروکی"[84] ها نیز صادق می داند .

دوره ی عیلامی میانه (قرن پانزدهم – قرن یازدهم ق م )

سلسله ی کیدی نوئی ها

پس از بحرانی که انشان را دربرگرفت ، کشوربین قلمروهای پادشاهی دوگانه تقسیم گردید که درطول قرن پانزدهم ق م روابط خصمانه ای با یکدیگر داشتند . شوش بمنزله ی شهری موفق وپیشرفته همواره روابط خود را با میانرودان حفظ کرد اگرچه همچنان درتسلط قبایل عیلامی قرارداشت .

سلسله ی " کیدی نوئی"[85] ها نام خود را ازبنیان گذارش " کیدینو"[86] گرفته است که درآغاز قرن پانزدهم ق م ( درزمان آخرین سوکَل ماه  ، " کو- ناشور"[87] سوم ) حکومت می کرد . او خود را شاهِ شوش و انزان ( شکل جدید انشان ) می خواند . تنها یکی ازچهار تن جانشینان وی بنام " تپی- آهار"[88] کاملا شناخته شده است . او شهر " کبناک"[89] ( درهفت تپه کنونی ) در ده کیلومتری جنوب شوش را بنا نهاد که پایتخت وی محسوب می گردید . او در زمینه ی ایجاد بناهای مختلف بسیار فعال بود . " کیرواشیر"[90] یکی از خدایان عیلامی که چندان شناخته شده نیست مورد پرستش وی قرارداشت . هنرِکبناک نشانه ای از تاثیر شدید هنر و معماری میانرودان ، " کاسی" ها ( مردمانی که بعدا بابل را تسخیر وبرآن تسلط یافتند ) وحتی "هوری" ها ( مستقر درغرب زاگرس ) دراین منطقه می باشد . بدینسان می توان گفت عیلام سرزمینی بود متشکل از مرد مان ساکن  زاگرس بویژه هوری ها که بتازگی درمنطقه مستقرشده بودند ونیز کاسی ها ، گوتی ها و" سوبارین"[91] ها . این سلسله دوران کوتاهی داشت ودرتاریخ عیلام بهیچوجه دوره ی مهمی به شمارنمی آید. با اینحال سلسله ی کیدی نوئی ها نشانه ی آغاز تاثیر شدید عیلام برشوش است و شهر کنباک شاهدی براین ادعا .

سلسله ی ایگه هالکی

نخستین شا ها ن

درزمان سلطه ی سلسله ی " ایگه هالکی"[92] ( شاید اصلا از منطقه ی ما لمیر) که توسط شاه ایگی هالکی درآغاز قرن چهاردهم ق م بنیان نهاده شد ؛ عیلام بصورت یک سرزمین متحد درآمد . چند ویژگی مربوط به هوری ها دراین سلسله دیده می شود نظیر نامها ( ترکیب هالکی احتمالا هوری است ) ومراسم تدفین آنان ( با مرگ " اونتاش ناپیریشه"[93] براساس یک رسم هوری جسد اورا سوزانده وخاکستر کردند ) . شاید بتوان " پهیر- ایششان"[94] پسر و جانشین ایگی هالکی را بعنوان بنیانگذار واقعی این سلسله درنظرگرفت زیرا وی نخستین کسی بود که با ذکر اعمال نظامی اش کتیبه هایی را از خود به یادگار گذاشت . او بادخترِشاهِ بابل " کوریگالزو"[95] اول ازدواج کرد که نشانگرتوافق بین این دو پادشاه بود. پس از پهیر- ایششان برادرش " آتارکیتا "[96] جانشین وی شد وتوانست نهایتا شوش را بازپس گیرد واز این طریق خود را شاه شوش وانشان بنامد . سپس دو پسرش " اونپهش- نپریشه"[97] و" کیتن هوتران"[98] اول یکی پس از دیگری به سلطنت رسیدند . پس از این پنج شاهی که به سرعت ودرکمتر از نیم قرن بطور متوالی حکومت کردند ، " هومبان نومنا "[99] که دراواسط قرن چهاردهم درانزان حکومت می کرد فتوحات خود را گسترش داده وامپراطوری خود را بطور قابل ملاحظه ای وسعت بخشید . او خود را با عنوان کسی که باعث بزرگ شدن امپراطوری شده ، معرفی کرده است . هومبان نومنا ، معاصرِ " بورنا بوریاش"[100] دوم پادشاه کاسی ها بود .

اونتاش – ناپیریشه وجانشینان وی

سلسله ی ایگی هالکی قبل از هرچیز بواسطه ی سلطنت پسرايگي هالكي يعني " اونتاش ناپیریشه" شاهِ شوش وانشان مشخص شده است . او به بابل حمله کرد وشکست سختی را بر" کاداشمن – انلیل"[101] شاهِ بابل تحمیل کرد ومنظقه ی اشنونا را همانند نیاکان سلسله ی اپرتی خود موردغارت قرارداد ؛ عملی که نشان می داد عیلام آماده ی حمله به میانرودان است . اونتاش ناپیریشه  با بنای شهر" ال – اونتاش"[102] (چغازنبیل) درچند کیلومتری شهر شوش براعقابِ خود برتری يافت . چغازنبیل مرکز آئینی ومذهبی وقف شده برای " اینشوشیناک" خدای شوش و همتای انشانی آن " نپریشه" بود که بنای اصلی آن " سیان- کوک"[103] بمعنی "جایگاه مقدس" مرکز آئین های شهر وقف شده به خدایان اصلی عیلام ، زیگورات با شکوهی بود که پس ازآن بقیه زیگورات ها را نیزدراین مکان برپا می کردند . این شهر که به امیدِ اتحادِ عیلام بنا شده بود چندان دوام نیافت . بااین وجود " ال- اونتاش" (چغازنبیل ) شاهدی است براراده ی عیلامی کردن شهر شوش ، خواستی که قبلا دردوره ی پیشین درشهر"کبناک" نیزدیده می شد . یکی از ویژگی های اصلی دوره ی عیلامیِ میانه تاثیر شدید عیلام برشوش است . درمورد دو حاکم بعد از " اونتاش نپیریشه" یعنی دو پسر وی باسامی " کیتن هوتران" دوم و" نپیریشه- اونتاش" اطلاعات درستی دردست نیست . بنظر می رسد که " توکولتی نینورتا "[104] ی آشوری درشمال عیلام دست به تخریب وویرانی وحشتناکی زده باشد .  " کیتن هورتان" دوم حاکم بعدی عیلام درزمان حکومت "انلیل- نادین- شومی"[105] و " ابد- شوما – ایدینا"[106] دردو مرحله به نابودی بابل دست یازید و با این کارموجبات تضعیف کاسی ها را که درنبرد نیمه دائم با آشوری ها بودند ، فراهم آورد . درمورد این دوره اطلاعات اندکی وجود دارد دوره ای که درآن شاهد استحاله ی " ایگه هالکی" ها و"شوتروکی" ها هستیم . ضمنا ممکن است این دو سلسله درواقع یک سلسله بیشتر نباشند زیرا درجایگزینی این دو با هم هیچ گسست ووقفه ای دیده نشده است .

سلسله ی شوتروکی ها

دومین مرحله از دوره ی عیلامیِ میانه درپایان قرن سیزدهم ق م و با سلسله ی "شوتروکی" ها آغاز می گردد . امپراطوری آشور پس از مرگ " توکولتی نینورتا " به شکل قابل ملاحظه ای ضعیف وناتوان گردید و کاسی ها نیزدربابل درست همین وضعیت را دارا بودند واین موقعیت به "هلوتوش- اینشوشیناک"[107] نخستین شاه سلسله ی شوتروکی امکان داد تا وی پس از سپری کردن دوره ی کوتاه نبردهای مربوط برسرجانشینی ، قدرت خود را مجددا تحکیم بخشد .

نبردهای نظامی

عیلامی ها درزمان "شوتروک- ناحونته"[108] (۱۱۵۵-۱۱۸۵) جانشین "هلوتوش اینشوشیناک" یکی از بهترین دوره های خود را تجربه کردند . شوش بصورت مرکزِ فاتحینِ خستگی ناپذیر سلسله ی جدید درآمد . شوتروک ناحونته درسالهای اولیه ی سلطنت خود به شهرهای واقع دردره ی دیاله ، منطقه ی اشنونا که درهمه ی دورانها بهترین وبرترین هدف حاکمین عیلامی بود ، حمله کرد . این منطقه با توجه به موقعیت خود منطقه ی مقابله با بابل وآشور نیز بود . شوتروک ناحونته بهمراهی پسر خود " کوتیر ناحونته"[109] توانست درمقابل دشمنان خويش که بواسطه ی سالها جنگ بایکدیگر ضعیف شده بودند ، قد برافرازد . درخشانترین پیروزی این شاه درحدود سال۱۱۶۰ق م بدست آمد . زماني كه امپراطوری آشور بواسطه ی نزاع های موجود برسرجانشینی بر اریکه ی قدرت درحالت ضعف وفتور به سر می برد ، ارتش قوي شوتروك ناحونته  به  سمت  بابل بحركت درآمد . " زببا- شوما- ایدینا "[110] حاکمِ ناتوانِ کاسی نتوانست مدت زیادی مقاومت کند وکشته شد . کشورش مورد تاخت وتاز قرار گرفت وشهر غارت شد وآثار مشهوری نظیر استوانه ی قانون حمورابی و مجسمه ی مردوک خدای ملی بابل به شوش منتقل گردید . شوتروک ناحونته پسر کوچک خودکوتیرناحونته را بعنوان حاکم " کَردونیاش"[111] (بابل) تعیین کرد . اما پس از مدتی کوتیرناحونته بابل را برای حکومت برعیلام ترک نمود . یکی از آخرین شاهانِ کاسی " اِنلیل- نادین- اَهِه"[112] موفق شد درسال۱۱۵۷ق م تاج وتخت بابل را بازپس گرفته و به مدت سه سال آنرا حفظ نماید اما شاهِ عیلام بازگشته و باردیگر بابل را فتح وتاج وتخت را بازپس گرفته و او را خلع كرد . این شاهِ عیلامی درسال۱۱۵۰ق م ناگهان مرده و شاید هم به قتل رسید وبرادرش "شیلهاک اینشوشیناک"[113] (۱۱۲۰-۱۱۵۰ق م ) جانشین وی گردید . پادشاهِ جدید اعمال پدرخود را ادامه داده وعیلام بصورت یک امپراطوری نظامی قوی وحریص برای فتوحات بیشتر باقی ماند . عیلام تبار خود را تحت سلطنت این حاکم بسیار فعال می شناسد که عملیات نظامی متعددی را رهبری کرد . اوبعنوان رئیس بخشی از میانرودانِ سفلی حملات خود را بویژه به سمت شمال جائیکه آشور به ضعف گرائیده بود متوجه کرد .دامنه های زاگرسِ غربی سالهای زیادی زیر سلطه ی وی قرار داشت . وي با قبایل سامی ، هوری ها وکاسی ها مقابله کرد . او به انجام چنین عملیاتی نیازداشت تا منطقه ی مزبور را زیرنظر داشته باشد جا ئیکه در آن ، مقاومت رام نشدنی و غیرقابل کنترل بود . سپس ارتش عیلام به دجله رسید و تا شهرهای " آراپها"[114] و" نوزی"[115] پیشروی کرد وآنها را فتح نمود . با اینحال ارتش عیلام نتوانست به فتوحات خود تا دروازه های آشور ادامه دهد . درواقع شیلهاک اینشوشیناک در طول سالهای ی پیروزی خود از بابل غفلت کرده بود و به همین دلیل شورش دراین منطقه بالا گرفته وفزونی یافت بنابراین لازم بود تا به بابل برگشته وشورشها را سرکوب نماید . دراین زمان حاکمِ شهرِ مستقل مانده ی " ایسین" بنام " نینورتا- نادین- شومی"[116] واقع درجنوب بابل تصمیم گرفت به بابل حمله نماید . درواقع دومین سلسه ی ایسین برای تدارک حمله به عیلام به مدت چند سال درتلاش بود ودراین زمان خود را باندازه ی کافی قوی احساس می کرد وحضورشیلهاک اینشوشیناک نیزدرمنطقه فرصت رویارویی جهت نا بودی وشکست وی را به این سلسله داد . این واقعه درسال۱۱۳۰ق م بوقوع پیوست . عیلامی ها شکست زود هنگامی راپذیرا شده ولاجرم به سرزمین خود بازگشتند . این شکست موجب بروز بحرانی جدی درعیلام گردید وشیلهاک اینشوشیناک همه ی فتوحاتی را که بدست آورده بود یکی پس از دیگری از دست داد و سرزمینهای فتح شده مجددا استقلال خود را بازپس گرفتند . بهنگام مرگ شیلهاک اینشوشیناک درسال۱۱۲۰ق م تنها سایه ای ازعیلام برجای مانده بود .

ازدواج با محارم درسلسله ی شوتروکی ها

این دوره را نمی توان بدون اشاره به نقش ملکه " ناهونته- اوتو"[117] درنظرگرفت . غالبا درکتیبه های منسوب به شیلهاک اینشوشیناک به این ملکه  اشاره شده  است . نظریه ی ازدواج  با محارم در خاند ان سلطنتی عیلام که  از سوی ف .والات مطرح شده ، نقش بسیار مهمی را درسلسله شوتروکی ها به این ملکه می دهد . دخترشوتروک ناحونته ابتدا با پدرخود ازدواج می نماید وپسری بنام "هوتِ لوتوش اینشوشیناک"[118] ودختری بنام " ایشمه-کاراب- هوهون"[119] بدنیا می آورد . بامرگِ پدر ، ملکه به ازدواجِ برادرش " کوتیک اینشوشیناک"[120] در می آید ودو یا سه فرزند برای او بدنیا می آورد اما کوتیک اینشوشیناک تنها پنج سال پس از حکومت می میرد ؛ سپس ملکه به ازدواجِ شاهِ جدید یعنی برادردیگرش شیلهاک اینشوشیناک در می آید . از ازدواج این دو ، چهار یا پنج فرزند بد نیا می آید . سپس ملکه با پسرش هوتِ لوتوش اینشوشیناک درزمان پادشاهی وی ازدواج می کند وبرای او دختری بنام "مِلیرناحونته"[121] به دنیا می آورد . ضمنا همین شاه با خواهرش " ایشمه کاراب هوهون " ازدواج می کند . بدین ترتیب " ناهونته- اوتو" همزمان ودرعین حال دختر و زنِ شاه ، خواهر و زنِ دو شاه دیگر و مادر و زنِ شاهِ چهارم می شود . درحاليكه براساس نظريه ي غالب ومعمول ، اورا باید بسادگی همسر کوتیرناحونته دانست كه پس از مرگ وی به همسری برادر و جانشین وی یعنی شیلهاک اینشوشیناک در آمده واگر اینگونه باشد با یک مورد عملِ ازدواج با زنِ برادر مواجه هستیم ودراین حال هوتِ لوتوش- اینشوشیناک پسر کوتیر ناحونته خواهد بود .

پایان سلسله ی شوتروکی

شاهان ایسین تمایل داشتند بگونه ای عمل نمایند تا عیلام دیگر بصورت یک خطر احتمالی برای آنان نباشد . پس از مرگ شیلهاک اینشو شیناک کشوردچار جنگ داخلی گردید . شاهِ بابل" نبوکد نصر"[122] اول مصمم گردید به عیلام حمله نماید . حمله ی او بادفاع مناسبی از سوی شاهِ جدید عیلام هوتِ لوتوش اینشوشیناک مواجه گردید . تهاجم بابلی ها دفع وآنها مجبور به عقب نشینی گردیدند . نبوکد نصر اول علیرغم این شکست یکبار دیگر درساحل رودخانه ی کارون به مقابله با عیلامی ها برخاسته واین بار با استفاده از خیانت یکی از روسای عیلام موفق به شکست ونابودی ارتش عیلام گردید . هوتِ لوتوش اینشو شیناک اجبارا به انشان گریخت وسرزمین او مورد تهاجم وغارت قرار گرفت . بابل انتقام خود را گرفته وشهر شوش درمعرض تاخت وتاز وغارت قرار گرفت . مجسمه ی مردوک به معبدش در" اِساجیل" [123]دربابل باز گردانده شد . ساکنین میانرودان ، بابلی ها وحتی آشوری ها که اشغال استانهای غربی خود را توسط عیلامی ها دیده بودند دراین لحظه ی مناسب دیگر هیچ ترس و واهمه ای از عیلامی ها به خود راه نمی دادند . از آخرین شاهِ این سلسله یعنی " شیلکینا- همرو- لَکَمَر"[124] تنها دریکی از فهرست های سلطنتی نام برده شده است .

دوره ی عیلامی نو ( قرن یازدهم –  قرن دهم  ق م )

دوران آشفته ی آغاز هزاره ی اول ق م

درپایان هزاره ی اول ق م ایران تغییرات نژادی بزرگی را شاهد بود . دراین دوره مردمانی موسوم به هند واروپایی از آسیای میانه به فلات ایران وارد شدند . مادها ، پارسها وپارتها مشهورترین قبایل دربین این تازه واردان بودند . البته پارتها دراین دوره از اهمیت کمتری برخوردارند . دراین دوره قبایل هند و اروپایی درشمال غربی ایران پیرامون دریاچه ی ارومیه مستقرگردیدند . مادها کم کم مردمان دیگر را زیر سلطه ی خود در آورده  و با توسعه ی قدرت خود امپراطوری جدیدی را بنا نهادند و برای پادشاهی های میانرودان ودروهله ی نخست برای آشور ی های قدرتمند بصورت تهدید بزرگی درآمدند . کمی بعد یعنی حدود قرن هشتم وهفتم ق م پارس ها درجنوب وپیرامون انشان مستقرگشته وسعی کردند اندک اندک این منطقه را باعقب راندن عیلامی ها به سمت شوش به اشغال خود در آورند . شوش بعد ها بعنوان مرکز عیلام درآمد شهری که درطول چندین هزاره بعنوان مرز موجود با میانرودان گردید . دراین دوره یعنی از زمان حمله ی نبوکد نصر یکم به عیلام ونابودی سلسله ی شوتروکی ، عیلام درسستی و خمودی سیاسی غوطه ور وتنها سایه ای از عیلام گذشته بود تا آنجا که دیگر هرگز نتوانست اعتبار گذشته ی خود را بدست آورد . با اینحال وعلیرغم همه ی اینها عیلام نمی توانست به مدت بسیار طولانی دراین سستی وفتور قرار گیرد . درواقع همسایگان هند واروپایی عیلام یعنی مادها وپارس ها بتدریج از اهمیت بالایی برخوردارگشته وبصورت تهدیدی در منطقه در آمدند . معذالک برای عیلام باز هم پادشاهی های میانرودان بعنوان خطر واقعی محسوب می شدند . دراین دوره امپراطوری آشور بشكلي مهيب وخونریز بزرگترین قدرت منطقه بود وکسی یارای مقابله وایستادن درمقابل آنرا نداشت . بنظرتوسعه ی مرزهای آشور پایان ناپذیر می رسید واین به  تعبیری به معنای آن بود که نهایتا عیلام روزی برای حفظ بقای خود می بایست درتقابل با این قدرت قرارگیرد . دراین زمان بابل درموقعیت مشابهی بسر می برد وبدون هیچ امیدی دست به تعرضاتی علیه آشور می زد . عیلامی ها علیرغم ضعف خود به بهره برداری ازاین موقعیت پرداختند .

تقابلات عیلام وآشور

شرق میانه از آغاز هزاره ی اول ق م تحت تسلط آشوری های ترسناک ومهیب قرارداشت ، جنگحویان بیرحمی که جز با گسترش مرزهای خود متوقف نمی شدند . اورارتو رقیب سرسخت آشور همسایه ی ثروتمند عیلام بود . بین این دو منطقه روابط تجاری برقرارگردید ، روابطی که به یک اتحادیه نظامی منتهی شد آنهم زمانی که آشوری ها ، شمال غربی ایران را تسخیر کرده بودند یعنی منطقه ای که در آن راه های مواصلاتی عیلام و اورارتو قرارداشت . دراین زمان که عیلام اندک اندک به تدارک خود پرداخته بود توانست مقداری از قدرت گذشته اش را بدست آورد و زمانی که اورارتو شکستهایی تا حد سقوط درمقابله با آشور تحمل کرد ؛ حاکمین عیلامی بنوبه ی خود وارد جنگ ونبرد با آشور شدند . درپایان قرن هشتم موقعیت به نفع آشوری ها تغییر یافت . " تیگلات پیلسر"[125] سوم (۷۴۵-۷۲۷ق م ) باردیگر با شکست دادن رقبای خود و با ضمیمه کردن دشتهای اورارتو ،که  شکست  سنگینی را بهمراه متحدانش تحمل کرده بودند ، پادشاهی خود را رونق بخشید . جانشین وی " شلمنصر"[126] پنحم (۷۲۲-۷۲۷ق م ) درمدت سلطنت کوتاه خود ، پادشاهی اسرائیل را ویران کرد .  بدینسان همسایگان آشور تهدید بزرگی را پیرامون خود احساس می کردند وجز نبرد با آن هیچ گزینه ی دیگری درمقابل خود نداشتند . با اینحال شکست اورارتو نشان داده بود که مقابله با ارتش آشور نوعی خودکشی بحساب می آمد . درمقابله با این موقعیت ، رقبای آشور دست به اقدام واحدی زده وشورشهایی را در سراسرامپراطوری آشور دامن زدند . عیلام ، مصر و اورارتو سه رقیب بزرگ سلسله ی سارگن که با به کرسی نشستن سارگن دوم آغازشده بود به حمایت از هریک از حاکمین دست نشانده ی آشور درمناطق مجاورخود پرداختند . اولین شاه عیلامی این دوره که مورد شناسایی قرارگرفته " هومبان تبرا "[127] اول است که درنیمه ی قرن هشتم ق م حکومت می کرد . دو پسر او جانشین  وی گردیدند . اولین پسر بنام " هومبان اومنا"[128] ی دوم کمتر شناخته شده است . پسردوم "هومبان نیکَش"[129] (۷۱۷-۷۴۳) به جنگ علیه آشور پرداخت . اودشمنان قدیمی کشور خود یعنی بابلی ها را مورد حمایت قرارداد که از سوی " مروداخ- بالادان" آشوب طلب كه موفق به رهائي از يوغ آموري ها شده بود ، همراهی می گردیدند . " مروداخ – بالادان " درسال۷۱۰ق م  از بابل طرد و به عیلام نزد شوتروک ناحونته دوم (۷۱۷-۶۹۹) پسرهومبان اومنای دوم پناهنده گردید . عیلامی ها به رهبری شاه خود درسال۷۰۳ق م به یاری کلدانی ها برای بازپس گرفتن شهرخود پرداختند . اما "سناخریب"[130] شاه آشور شورش را سرکوب کرد ومروداخ - بالادان پس از فرار به حنوبِ میانرودان برای همیشه ازصحنه ناپدید گردید . پس از این عیلام مورد حمله ی آشوری ها قرارگرفت که البته مراکز اصلی عیلام از این حمله مصون ماند . " هلوشو- اینشوشیناک" [131]برادرخود شوتروک ناحونته دوم را به قتل رسانده وخود بجای وی قدرت را دردست گرفت . او بابل را تسخیرکرد و" آشور- نادین- شومی"[132] پسرکوچکترسناخریب را که توسط پدرش به حکومت شهر رسیده بود به قتل رساند . اما آشوری ها موفق شدند بابل را بازپس گیرند . هلوشو- اینشوشیناک بنوبه ی خود توسط یکی از" کودور"[133] ها به قتل رسید اما وی به نفع هومبان- اومنا سوم ازقدرت کناره گیری کرد (۶۹۳-۶۸۷) . درسال۶۹۱ق م هومبان اومنا سوم به حمایت ازشورش جدیدی درجنوب میانرودان پرداخت ودرکل شکستی را در" هَلولِه"[134] برسناخریب تحمیل کرد اما سناخریب  باز آمده و بابل را مورد تاخت وتاز قرارداد بابلی که دربقیه ی سلطنت وی خارج از تنازعات  بعدي قرارگرفت . عیلام درمیانرودان ديگر پشتیبانی نداشت ومی بایست مدت زمانی در انزوا قرارگیرد . حتی بنظر می رسد که روابطِ با بابل نيز بخاطر این شکست بصورتي تحریک آمیز ونامناسب درآمد . درزمان پادشاهی " هومبان-هالتاش" اول (۶۸۸-۶۸۱) سناخریب تصمیم گرفت تا به کمک رعایای فنیقی خود وبرای تنبیه شاهزادگان بوشهر دست به یک اقدام جسورانه دریایی بزند . معذالک این اقدام علیرغم میل واشتیاق شدید شاهِ آشور ، به شکست خفیفی انجامید . درسال۶۷۵ق م شاه هومبان هالتاش دوم (۶۷۵-۶۸۰) وارد بابل شد اما از سوی بابلی ها طرد گردید زیرا جراحات بجای مانده بواسطه ی حملات سناخریب هرچند که وی مرده بود ، هنوز باز وتازه بودند . از آنجا که عیلام دراین زمان بخاطر جنگهای داخلی دچار ضعف وبحران شده بود تنها كاري كه مي توانست انجام دهد ایجاد شورش وآشوب در امپراطوري آشور بود . هومبان هالتاش دوم توسط شیلهاک اینشوشیناک به قتل رسید اما وی نیز بلافاصله توسط " اورتاکی"[135] (۶۶۴-۶۷۴) سرنگون گردید . شاه جدید اجازه داد که " اَسَرحَدون"[136] درکشورهای همسایه ، بویژه نزد "گامبولو"[137] ها ی ساکن حدود لرستان ، شاهانی را بگمارد که  به او وفادار بودند . وی حتی مجسمه های ربوده شده توسط شاهانِ پیشین را به میانرودان برگرداند . اوحتی با فرستادن سفیری دائم به نینوا خود را متحد آشور نمایاند . اسرحدون نیز " اورتاكي " را به هنگام بروزقحطی درعیلام با فرستادن گندم ومايحتاج عمومي مورد حمایت خود قرارداد . رفتار اورتاکی برای سایرشاهزادگان عیلامی غیرقابل قبول بود ویکی از آنان بنام " تی- اومان"[138](۶۵۳-۶۶۴) درحدود سال ۶۶۴ وی را به قتل رساند . پسرانِ شاهِ قدیم طبیعتا به دربار شاه جدید آشور یعنی آشوربانیپال پناهنده شدند ؛ شاه جدید عیلام خواستار استرداد آنان گردید اما آشوربانیپال پیشنهاد وی را نپذیرفت وبدنبال آن تی- اومان شورش جدیدی را پی ریخت که حاکمین دست نشانده ی اسرحدون ومتحدین مخالف آشور را در بر می گرفت . آشوربانیپال با اطلاع از این تحرک به مقابله پرداخته وبا ایجاد اتحادیه ای ، موفق به شکست عیلامی ها در ساحل رودخانه ی " اولای"[139] (کا رون کنونی) گردید . تی- اومان بهمراه پسرش کشته و سربریده ی او به نینوا برده شد . پس از این واقعه عیلام بین دوپسر اورتاکی تقسیم گردید . " هومبن نیکش" دوم در" ماداکتو"[140] مستقر شده وعیلام غربی را دردست گرفت  و" تامریتو"[141] در" هیدالو"[142] بخش شرقی پادشاهی عیلام را رهبری نمود . بدین ترتیب شوش از قدرت بي نصيب گردید . توافق وسازش بین این دو قلمرو شاهی چندان بطول نیانجامید . حدود سال ۶۵۳ تامریتو دوم (پسرتا مریتو) عموی خود هومبان نیکش دوم راشکست داده وبا نابودی او، عیلام را باردیگر بصورت یکپارچه درآورد . تامریتو دوم (۶۵۳-۶۴۸) کمترازپدرش به آشوری ها وفاداربود وبه حمايت از شورش شاهِ بابل "شَمَش شوما- اوکین"[143] برعليه برادرش آشوربانيپال پرداخت ، شورشي كه به کمک گامبولا ها ، نَبو- بِل- شوماتی پسرمروداخ بالادان وحاکم سرزمین مصر برپا شده بود . اما تامریتو نتوانست مدت زیادی برسرقدرت بماند زیرا درسال۶۴۹ق م توسط ژنرال خود " ایندابیگاش"[144] خلع گردید . تامریتو بجای اینکه نزد متحد خود شمش شوما- اوکین  پناهنده گردد به نینوا جا ئیکه دشمن قدیم  وی آشوربانیپال منتظر پذیرائی از او بود ، روانه گردید . شاید این انتخابِ عجیب را بتوان با توجه به این حقیقت توجیه نمود که درآن زمان آشوربانیپال درنبرد با برادر خود ازبرتری بیشتری برخوردار بود. معذالک ایندابیگاش برای بابل چندان مناسب نبود زیرا وی به آشوربانیپال بیشترنزدیک بود واسرای عیلامی ر ا دراختیار اوگذاشت . ایندابیگاش نیز مدت زیادی برسرقدرت باقی نماند و درسال۶۴۸ق م پس ازیکسال فرمانروائی توسط هومبان هالتاش سوم سرنگون گرديد . درطی این مدت آشوربانیپال اوضاع  بابل را سامان داده وتحکیم بخشید ونبو- بل- شوماتی را که دربابل نزد " ایندابی بی"[145] پناهنده بود ، مجبور به تسلیم نمود . هومبان هالتاش سوم که درموضع ضعف قرارداشت پیشنهاد آشوربانیپال را پذیرفت اما نبو- بل- شوماتی قبل از آن كه خود را تسليم آشوربانيپال نمايد ، دست بخودکشی زد . موافقت با تسلیم نبو- بل – شوماتی از سوی هومبان هالتاش سوم برای شاه آشور کافی نبود . آشوربانیپال به بهانه ی آنكه تامریتو را ( که هنوز درقصرش درنینوا پناهنده بود) برسرقدرت بازگرداند ، به عیلام حمله کرد . اما در واقع  هدف شاهِ آشور از بین بردن تهدید عیلامی ها بود . تامریتو درسال۶۴۸ ق م دراتحاد با مناطق مرزی عیلام ، پادشاهی کوچک " بیت- ایمبی"[146] را اشغال کرده وعیلام غارت شده را به تسخیرخود در آورد . هومبان هالتاش زمان لازم را برای گریختن داشت ولی این مانعی برای به قدرت رسیدن دوباره تامریتو نگردید . با این وجود بمحض اینکه آشوربانیپال ، تامریتو را ترک کرد ؛ تغییر وتحولی درقصر شاهی باعث مرگ تامریتو و با زگشت دوباره ی هومبان هالتاش به قدرت گردید . آشوربانیپال خشمگین وعصبانی ازاین واقعه تصمیم به آغاز جنگی بی رحمانه علیه عیلام گرفت . اوسرزمین بیت ایمبی ، " رَشی"[147] و"هَمَنو"[148] را ویران کرد اما توسط عیلامی هایی که برروی ساحل رودخانه ی کرخه موضع گرفته بودند ، متوقف گردید . با اینحال آشوری ها موفق شدند خطوط مخالفین را عقب رانده و وارد سرزمین عیلام شوند وبه سرعت آنجا را تسخیر نمایند . شهرهای بزرگ کشور تسخیر ، غارت و از بیخ وبن  ویران گردیدند . شوش کاملا تخریب شد و ارتش پیروز آشور حتی به معابد شهر مقدس نیز نفوذ کرده وبه غارت آنها پرداختند . عیلام بطورکلی خراب و ویران گردید .

پایان عیلام

عیلام پس از این شکست ، دیگر تهدیدی برای آشور محسوب نمی گردید . پس ازسال۶۴۶ق م سلطنت به شوتور- ناحونته پسرهومبان هالتاش سوم رسید . دو شاه بعدی عبارتند از"هلوتاش- اینشوشیناک" و " اتا- همیتی – اینشوشیناک"[149] . بین این سه شاه هیچگونه رابطه ی خانوادگی وجود نداشت . دیگر شاهزادگان عیلامی از ضعف قدرت سلطنتی بهره برده وبه كسب استقلال خود پرداختند وبدينسان درآغاز قرن ششم ق م عيلام به دو قلمرو پادشاهی تقسيم گردید . درشوش سه شاه از پدر به پسر متوالیا جانشین هم گردیده وحکومت کردند که عبارت بودند از" اومانونو"[150] ، " شیلهاک اینشوشیناک" و " تپتی- هومبان – اینشوشیناک"[151] .

شوتور- ناحونته پسرایندابیگاش درمالمیر حکومت می کرد . هومبان- شوتوروک نیز بطورقطع در" گیزَت"[152] حاکم بود ونیز نام " پَهوری"[153] نیز شناخته شده که در" زامین"[154] حکومت می کرد . شاهان دیگر در" ساماتی"[155] درلرستان ودر" زَری"[156] حاکم بودند . منطقه ی انشان از قرن هفتم ق م یعنی از زمان استقرار پارسها درآن ، درانقیاد شاهان پارس(سلسله ی هخامنشی) قرارگرفت . امپراطوری آشور تنها مدت اندکی پس از عیلام به حیات خود ادامه داد . پس از مرگ آشوربانیپال امپراطوری آشور دچار ضعف وفتور گردید واین امر امکان داد تا عیلام استقلال خود را بدست آورد . درسال۶۱۲ق م بابلی ها و مادها ، نینوا مرکز آشور را اشغال وآنرا ویران کردند . آخرین مقاومتها ی آموری ها نیز توسط مادها و بابلی ها سرکوب وبدینسان امپراطوری آشور تجزیه گردید . چنین سرنوشتی درانتظار عیلام نیز بود . سوزیانا از لحاظ نظری وابسته به بابل بود اما مستقل باقی ماند . پارسها درکوران قرن ششم ق م به بزرگترین قدرت درایران بدل گردیدند . آنان میراث عیلام را دردست گرفتند میراثی که به آنها امکان می داد از تجربیات این تمدن کهن بهره برند ، میراثی که دربقدرت رسیدن پارس ها کمک قابل ملاحظه ای به آنان بود . پارس ها درزمان پادشاهی کورش بزرگ (دوم) ماد و بابل را برانداخته وکنترل تمام شرق میانه را بدست گرفتند . واقعیت این است که پارس تقریبا درمکان قدیم انشان قرارداشت که دراین ناحیه به آن پویائی لازم را می داد . شاهان هخامنشی نیزخود را شاه انشان می خواندند که نشانگر تاثیرشدید تمدن عیلام برروی تمدن پارس هاست . زبان عیلامی یکی از زبانهای اصلی امپراطوری پارس بود . کتیبه ی بیستون که توسط داریوش نقرگردیده دارای یک نسخه به زبان عیلامی است . درزمان داریوش بزرگ شوش بهمراه تخت جمشید و سارد بصورت یکی از سه پایتخت  امپراطوری درآمد و راه شاهی از این هرسه پایتخت عبور می کرد . شوش هنوز هم مانند گذشته دارای اعتبار واهمیت ونيزمحل وقوع داستان " کتاب استر"[157] است .فرهنگ عیلام همراه با مردمانش درامپراطوری پارس به حیات وبقای خود ادامه داد ، امپراطوري ئي كه درحدود سال ۳۲۳ ق م بدنبال حمله ی اسکندر نابود گردید . زبان عیلامی تا قرن چهارم ق م درمتون اداری باقی ماند .درچندين متن عربی مربوط به هزاره ی اول میلادی روایت شده است که دربعضی ازمناطق عیلام هنوز به لهجه هایی سخن گفته مي شود كه آنرا اشتقاقی از زبان عیلامی مي دانستند . این آخرین نشانه واشاره به بقای فرهنگ عیلامی است ، فرهنگی که ديگراز آن زمان درامپراطوري پارس ادغام وکاملا ناپدید گردید .

 

 

 



[1]  انتخاب وترجمه شده است  .www.AngelFire.fr متن حاضرازسايت   

[2] Al Ubaid

[3] Uruk

[4] منطقه ی انشان

[5] Jemdat-Nasr ازپادشاهان سومری

[6] تمدن هند که درکنارآبراه ایندوس قرارداشت

[7] Aratta

[8] Avan

[9] Simashki

[10]Melluha

[11] Marhashi

[12] Warakhshe

[13] Barakhshe

[14] Parashum

[15] Tukrish

[16] Ishbi-Erra

[17] Kindattu

[18] Bashime

[19] Zabshali

[20] Arawa

[21] Sherihum

[22] Huhnur

[23] Zunki

[24] Sukkal

[25] Kish

[26] Enmeberagasi

[27] Peli

[28] Luhhishan

[29] Rimush

[30] Hishep-ratep

[31] Abalgamash

[32] Manishtusu

[33] Puzur-Inshushinak

[34] Kutik-Inshushinak

[35] Zaban

[36] Simurrum

[37] Guti

[38] Khita

[39] Gir-Namme

[40] Ur-Nammu

[41] Shulgi

[42] Shakkanakum

[43] Lugal

[44] Ur

[45] Amar-Sin

[46] Ibbi-Sin

[47] Ir-Nanna

[48] Isin

[49] Hutran-temti

[50] Subartu

[51] Larsa

[52] Indattu-Inshushinak

[53] Tan-Ruhuhatir

[54] SU-ilishu

[55] Iddin-Dagan

[56] Eparti/Ebarat

[57] Zunkik Anshan Shushunka

[58] Shilhaha

[59] Sukkalmah

[60] Idaddu

[61] Idaddu-napir

[62] Idaddu-temti

[63] Gungunnum

[64] Atta-hushu

[65] Mari

[66] Eshnunna

[67] Rim-Sin

[68] Shiruktuh

[69] Siwe-palar-huhpak

[70] Hit

[71] Kuduzulush

[72] Ibal-pi-el

[73] Zimri-Lim

[74] Shubat-Enlil

[75] Kunnam

[76] Hiritum

[77] Samsu-iluna

[78] Ishtar

[79] Naparisha

[80] ishakku

[81] Shallanakkum

[82] Ruhu-sak

[83] F.Vallat

[84] Shutrukid

[85] Kidinuide

[86] kidinu

[87] Kuk-nashur

[88] Tepti-ahar

[89] Kebnak

[90] Kirwashir

[91] Subareen

[92] Igehalkid

[93] Untash-Naparisha

[94] Pahir-Ishshan

[95] Kurigalzu

[96] Attar-kittah

[97] Unpahash-Naparisha

[98] Kiten-Hutran

[99] Humban-numena

[100] Burnaburiash

[101] Kadashman-Enlil

[102] Al-Untash

[103] Siyan-Kuk

[104] Tukulti-Ninurta

[105] Enlil-nadin-shumi

[106] Adad-shuma-idinna

[107] Hallutush-Inshushinak

[108] Shutruk-nahhunte

[109] Kutir-Nahhunte

[110] Zababa-Shuma-iddina

[111] Karduniash

[112] Enlil-nadin-ahhe

[113] Shilhak-Inshushinak

[114] Arrapha

[115] Nuzi

[116] Ninurta-nadin-shumi

[117] Nahhunte-utu

[118] Hutelutush-Inshushinak

[119] Ishmlkarab-huhun

[120] Kutik-Inshshinak

[121] Melir-nahunte

[122] Nabuchodonosor

[123] Esagil

[124] Shilkina-hamru-lakamar

[125] Teglat-Phalasar

[126] Salmanazar

[127] Humban-tabra

[128] Humban-Umena

[129] Humban-nikash

[130] Sennacherib

[131] Hullushu-Inshushinak

[132] Assur-nadin-shumi

[133] Kudur

[134] Halule

[135] Urtaki

[136] Assarhaddon

[137] Gambulu

[138] Te-Umman

[139] Ulai

[140] Madaktu

[141] Tammaritu

[142] Hidalu

[143] Shamash-shuma-ukin

[144] Indabigash

[145] Indabibi

[146] Bit-Imbi

[147] Rashi

[148] Hamanu

[149] Atta-hamiti-Inshushinak

[150] Ummanunu

[151] Tepti-Humban-Inshushinak

[152] Gisat

[153] Pahuri

[154] Zamin

[155] Samati

[156] Zari

[157] Livre d,Esther


نويسنده : cyrus sangari - ساعت 12:35 روز دوشنبه نهم تیر ۱۳۹۳
  عيلامي نو

دوره ي عيلامي نو ( حدود 1100 – 539 ق م ) ازآنجا كه به لحاظ صورتبندي وبازسازي داراي پيچيدگي است معمولا به سه بخش تقسيم كرده اند : 1) عيلامي نو اول ( حدود 1100 تا 743 ق م ) 2) عيلامي نو دوم ( حدود 743 تا 646 ق م ) 3) عيلامي نو سوم ( حدود 646 تا 539 ق م ) دركتيبه هاي برجاي مانده ، از بخش نخست ذكري به ميان نيامده است ومستندي درباره ي آن وجود ندارد . از بخش دوم اطلاعات بهتري دردست است اما اين اطلاعات مأخوذ از منابع ومآخذ آشوري است يعني از كساني كه درنبرد و كشمكش دائم با عيلام واز دشمنان هميشگي آن بوده واز اينروروايتي است كه باصطلاح از سوي فاتحان درمورد شكست خوردگان نوشته شده و چه بسا رعايت انصاف درآن صورت نگرفته وآلوده به اغراق هائي باشد . بخش سوم نيز به زماني اختصاص دارد كه قلمروهاي پادشاهي عيلامي بطورمستقل وجود داشته وهنوز درامپراطوري پارس ها ( هخامنشيان ) هضم وجذب نشده بودند .

دوره ي اول عيلامي نو

اين دوره به دوره ي اغتشاش نامبردار است كه بازه اي زماني درحدود 350 سال را دربرمي گيرد واطلاعات اندكي از آن موجود است . هيچيك از شاهان عيلامي اين دوره شناخته شده نيستند . اين دوره با ورود مادها درصفحات شمال غرب ايران ( اطراف درياچه ي اروميه وهمدان ) ونيز پارس ها ( درفارس كنوني واَنشان ) همراه است . اين اقوام تازه وارد موفق به برپائي چندين قلمرو پادشاهي كوچك درمناطق تحت نفوذ خود شده واندك اندك به توسعه آنها پرداخته وبا قدرتهاي آن دوره نظير آشور وعيلام مجاورگرديدند . حضورپارس ها در" اَنشان" كه از مراكز اصلي سكونت عيلامي ها بوده ، نشاندهنده ي كاسته شدن قدرت عيلام وبه انقياد درآمدن بخشي از عيلام كهن ودرعين حال نشانگر تغييري اساسي درمنطقه ي جنوب غرب ايران است . عيلام دراين دوره به ايجاد اتحادي با بابل درمقابل قدرت رو به تزايد آشور دست يا زيد . براساس يكي از متون وقايع نگاري بابلي درسال 984 – 978 ق م شاهِ بابل يكي از جنگ سالاران عيلامي بنام " مار- بيتي - اَپلا- اُزور" بود كه هفتمين سلسله ي پادشاهي بابل را تاسيس كرد اگرچه اين سلسله پس از او دوام چنداني نيافت . همچنين درسال 819 – 813 ق م عيلامي ها دركنار شاهِ بابل " مردوك - با لاتسو – ايكبي " به مقابله با " شمشي اَداد " پنجم ( 824 – 800 ق م ) امپراطور آشور پرداختند . عيلامي ها درنبرد با آشور شكست خورده و" شمشي اَداد " پنجم پس از اين پيروزي حمله ي تازه اي را عليه بابل طرح ريخت . درآغاز قرن هشتم ق م امپراطوري آشور پس از جنگهاي بزرگ توانست بابل وحتي بخشي از مناطق زاگرس رابه انقياد خود درآورد . با اين پيروزي ها عيلام نيزمورد تهديد آشوري ها قرارگرفت . دراين دوره عيلام بصورت پادشاهي هاي كوچك ومجزي درآمده بود . شوش همچنان بعنوان يكي از مهمترين شهرهاي عيلام باقي ماند اما ساير شهرها نيز بصورت مراكز وپايتخت پادشاهي هاي مختلف عيلام درآمدند ؛ شهر هائي نظير "هيدالو" و" ماداكتو" . درواقع پس از دوره اي كه عيلام درمحاق قرارگرفته بود ، حدود اواسط قرن هشتم ق م باري ديگر واين بار از شوش ، گام درروشنائي تاريخ مي گذارد .

دوره ي دوم عيلامي نو

دراين دوره شاهد تقريبا يك قرن جنگ ونبرد با امپراطوري آشورمي باشيم . اين دوره درعين حال مصادف است با مهاجرت گسترده ي اقوام ايراني يا با صطلاح آريائي وجايگزين شدنشان درفلات ايران واز جمله درمنطقه ي جنوب غربي . درحدود سال 800 ق م به نام ما دها ي قدرتمند درمنابع آشوري برمي خوريم كه هم شامل مادها ي ساكن درغرب ايران وهم مادهاي دوردست است ، همانهائي كه بعدها با نامهاي مشخص تري نظير "پارت "ها ، "ساگارتي" ها ، "باختري" ها ، "سغدي" ها و . . . درتاريخ نامبردارگرديده اند . درميان اين اقوام قبيله ي پارس كه قبلا درساحل جنوب شرق درياچه ي اروميه ساكن بود ، درپايان همين دوره درمنطقه ي جنوب غرب ايران ودرمنطقه ي اَنشان سكني گزيده وبا تثبيت خود مقارن سال 844ق م وفزوني يافتن از عيلامي ها ، كمي بعد موفق به تاسيس امپراطوري هخامنشي گرديدند . نخستين شاه شناخته شده ي اين دوره ي عيلامي نو ، " هومبان تارا " اول ( 760 ؟ ق م ) است . ازاو وجانشينش يعني " هومبان نيكش " اول ( 743-717ق م يا همان " اومَنيگَش " درمنابع آشوري ) اطلاعات بيشتري دردست است . براي مثال او از شورشي كه درجنوب ميانرودان درگرفته بود حمايت كرد . همچنين به دفاع از شاه بابل " مردوك اَپلا ايدينا " دوم ( يا " مِروداخ با لادان " 722-710ق م ) درمقابل " سارگن " دوم امپراطور آشور پرداخت . "سارگن " دوم موفق به شكستن اين اتحاد شده درنتيجه " هومبان نيكش " اول مجبور به عقب نشيني وشاه بابل نيز مجبور به فرارگرديد . شاه بعدي عيلام " شوتروك ناهونته " دوم (717-699 ق م ) است كه درمتون آشوري وبابلي ونيز كتيبه هاي موجود درشوش ازاو سخن رفته است . متون شوش حكايت از اشتغال وي به ساخت معابد مختلف درشهردارد . او نيز همانند اسلاف خويش وبنابردلايل استراتژيك ازبابل درمقابل آشور حمايت مي كرد . اوبهمراه شاه بابل شهر " دور- اَتَرا " را تسخيركرده وتعداد زيا دي از ساكنين آنرا اسير وتبعيد مي نمايد سپس شهرهاي " سَم اونا " و" باب دوري " را تسخير ونهايتا شهر "بيت ايمبي " را مقرخودقرارداده ومنطقه ي فرات رانيز جهت دنبال كردن اهداف ديگرخود ضميمه ي فتوحاتش مي كند . همچنين هنگامي كه " مردوك اپلا ايدينا " دوم از بابل رانده وبه عيلام پناهنده مي شود " شوتروك ناهونته " دوم درسال 703 ق م با فرستادن هشتادهزارتيرانداز وسواره نظام اورا دربازپس گرفتن بابل ياري مي رساند . باروي كارآمدن " سناخريب " ( 705-689 ق م ) درآشور ، بابل بارديگر توسط آشوري ها اشغال و" مردوك اپلا ايدينا " دوم مجبور به ترك تاج وتخت خويش مي شود . " سناخريب " ابتدا " بل ايبني " بابلي راكه درآشور بزرگ شده وتربيت يافته بود بعنوان حاكم بابل منصوب مي كند ." مردوك اپلا ايدينا " دوم درسال 700ق م يكبار ديگر وتحت حمايت " شوتروك ناهونته " دوم به بابل حمله برده ولي با مداخله ي مجدد " سناخريب " مجبور به عقب نشيني مي گردد . سناخريب پسركوچك خود " آشور نادين شومي " (700 – 693 ق م ) رابعنوان حاكم بابل منصوب كرده وسپس به عيلام مي تازد . " شوتروك ناهونته " دوم اندك زماني پس ازاين واقعه توسط برادرش "كالوتوش اينشوشيناك " دوم به قتل مي رسد ." شوتروك ناهونته " دوم آخرين پادشاه عيلامي بود كه خود را با عنوان قديمي " شاهِ اَنشان وشوش " مي ناميد . "كالوتوش اينشوشيناك " دوم ( 693 – 699 ق م ) درسال 699 ق م بقدرت رسيد . اوشمال بابل را به اشغال خود درآورد وبنظر مي رسد شهرهاي منطقه راچند صباحي دراختيار داشته است . " آشور نادين شومي " بمدت طولاني دربابل باقي ماند ودرسال693ق م توسط بابلي ها سرنگون وبه شاه عيلام تسليم گرديد . "كا لوتوش اينشوشيناك " دوم اورابا خود به عيلام برد ومورد آذاروشكنجه قرارداد . اين مسئله باعث شد تا " سناخريب " حمله ي شديدي را عليه عيلام آغاز نمايد ودرهمين زمان بود كه "كا لوتوش " توسط "كوتيرناهونته " چهارم (693 – 692 ق م ) به قتل رسيد . آشوري ها درحملات متعدد خود موفق به تسخير"ماداكتو" شدند شهري كه بنظر مي رسد مركز عيلام بوده است . دوره ي سلطنت "كوتيرناهونته " چهارم بسياركوتاه بود وبه نفع "هومبان اومنا " سوم (692 – 689 ق م ) قدرت رارهاكرد . "هومبان اومنا " سوم براي مقابله با آشور دست به ايجاد اتحاديه اي با سايرشاهان جنوبِ غرب ايران مانند اَنشان ، " اليپي " و" پارسوا " زد . وي درسال 691 ق م با ارتش جديدي كه حاصل اتحاديه ي فوق بود به حمايت شورش بابلي ها درساحل رود دجله ودرجنوب ميانرودان پرداخت . نتيجه ي اين جنگ معلوم نيست زيراهردو طرف درسالنامه هايي كه تنظيم كرده اند مدعي پيروزي بررقيب خود شده اند . اما چنين بنظرمي رسد كه " هومبان اومنا" سوم شكست قاطعي را برارتش آشور تحميل كرده باشد زيرا " سناخريب " خشمگين از مقاومت بابلي ها ونيز مرگ پسركوچك خود مصمم گرديد تا ضربه اي مهلك وكشنده به بابل وعيلام وارد آورد . اويكبار ديگر به بابل حمله كرد وپس از تسخير شهر آنرا مورد غارت وتاراج قررارداد وساكنين آنرا تبعيد نمود وخود را بعنوان شاه بابل تحميل نمود . پس از اين شكست بار ديگر عيلام درميانرودان بدون حامي ومتحد باقي ماند ومدت زماني دراز تنها ومنزوي درمنطقه بسر برد . با به قدرت رسيدن " هومبان هلتش " اول ( 689 – 680 ق م ) درعيلام بارديگربابل ازدست آشوري ها باز پس گرفته شد . با اينحال "هومبان هلتش " اول مقبول با بلي ها قرار نگرفته وطرد گرديد . درحالي كه عيلام ناتوان از درگيري با آشور وحتي ايجاد اختلاف واغتشاش در امپراطوري آشور بود ، " سناخريب " توسط يكي از پسرانش بنام " اَرَد موليسو " درجريان شورشي دريكي از معابد به قتل رسيد . روابط عيلام وبابل عليرغم تسخيرشهر" سيپار " به وخامت گرائيد . از آنجا كه درجنوب بابل يك حاكم عيلامي بنام " نبو – زر- كيتي – ليشير" شورش كرده وشهر " اور" را تسخير ودرآن مستقر شده بود ، " اسرحدون " معاهده اي با مادها جهت مبارزه عليه عيلام امضا كرده وبدنبال اين معاهده ، حاكم عيلامي توانائي مقابله با ارتش آشور راعملا ازدست داده وبه عيلام مي گريزد . " هومبان هلتش " دوم ( 680 – 675 ق م ) جانشين پدرش درعيلام گرديد . درزمان حكومت وي عيلام دچار جنگ داخلي شد وبراي اوچاره اي جز اين نماند تا حكومت را با " شيلهاك اينشوشيناك " دوم و" اورتاكي " تقسيم نمايد .پس از مرگ " هومبان هلتش " دوم بدست "شيلهاك اينشوشيناك " دوم ، " اورتاكي " توانست با تبعيد وي قدرت رابراي مدتي دردست گرفته وروابط مناسبي با امپراطور جديد آشور يعني " آشوربانيپال " برقرارمي كند تا آنجا كه پس از بروز قحطي درعيلام امپراطور آشور مواد غذائي نظيرگندم به شوش ارسال نمود . حدود سال 664ق م " اورتاكي " به بابل حمله كرد . آشوري ها برغم آنكه درجنگ با مصري ها بودند به بابل كمك كرده ودرنتيجه عيلامي ها درمقابل نيروهاي آشور عقب نشيني كردند ." اورتاكي " براي تحكيم موقعيت خود وپرهيز ازحمله ي آشور با فرستادن سفيري دائمي به " نينوا " پايتخت آشور خود را به عنوان متحد آشور معرفي كرد . ساير شاهان عيلامي رفتار" اورتاكي " را مردود دانسته ويكي از آنان بنام " تپ هومبان اينشوشيناك " ( 663 – 653 ق م ) يا " تي اومان " اوراخلع وتاج وتخت سلطنتي اش را از او گرفت . " اورتاكي " به دربارآشور ونزد " آشوربانيپال " پناهنده شد ." تپ هومبان اينشوشيناك " ( يا تي اومان ) درخواست استرداد ويرا از شاه آشوركرده اما درخواست وي رد گرديد . " تپ هومبان اينشوشيناك " ناراحت وناراضي از رد درخواستش توسط " آشوربانيپال" شورش بزرگي را دامن مي زند اما " آشوربانيپال " موفق به سركوب شورش مي گردد . درسال 653 ق م " تپ هومبان اينشوشيناك " درنبرد ساحل رودخانه ي " اولاي " ( كرخه يا كارون درشوش فعلي ) كشته مي شود وشوش به اشغال آشوري ها در مي آيد . اين واقعه برروي نقش برجسته اي دريكي از سالنهاي قصر " نينوا " به يادگار نقر گرديد . پسر" تپ هومبان اينشوشيناك " يعني " اَتا – هومبان – اينشوشيناك " ( 648-653 ق م ) جانشين وي گرديد . ازاين شاه عيلامي اطلاعات چنداني بدست نيامده است . مقارن شكست عيلامي ها درساحل رودخانه ي " اولاي" ، درشمال غرب ايران دولت ماد به اشغال "سكا " ها در آمد . اين امر منجر شد تا قبيله ي " پارسوا " به منطقه ي " اَنشان" نقل مكان كند هرچند كه شاه آنان " تس پس " اول ( 640 =675 ق م ) اسيرسكاها شده بود . برغم جايگزيني پارس ها در" اَنشان " معذالك شاهان عيلامي همچنان از عنوانِ " شاه اَنشان وشوش " استفاده مي كردند . " آشوربانيپال " پس از اشغال شوش به بازسازي دولت آن پرداخت . اودوتن از پسران " اورتاكي " را به حكمراني دوقلمرو پادشاهي عيلام منسوب كرد : "‌هومبان نيكش " دوم ( 652 – 653 ق م ) را در" ماداكتو" و" تامريتو" اول ( 651 – 648 ق م ) را در"هيدالو" . بدينسان عيلام تحت انقياد آشور قرارگرفته ويكي از دست نشاندگان آشور گرديد . درسال 651 ق م " تامريتو " اول با كمك آشوري ها توانست " هومبان نيكش " دوم راشكست داده ونابود كند وبه عنوان تنها حكمران وشاه عيلام درآيد . اوپس از يك دوره حكومت كوتاه مدت جايش را به پسرش " تامريتو " دوم ( 648 – 647 ق م ) داد . " تامريتو" دوم مانند پدرش به آشور وفادار نبود . اودرسال 652ق م از شاه بابل " شمش – شوما اوكين " ( 668 – 648 ق م ) ، برادر آشوربانيپال ، وقتي كه وي به شورش عليه آشور پرداخته بود ، حمايت كرد . " تامريتو" دوم نتوانست مدت زيادي بعنوان شاه عيلام درراس قدرت بماند وتوسط ژنرال خود " ايندَبيگاش " ( 647 – 649 ق م ) سرنگون گرديد . "تامريتو" دوم به " نينوا " ونزد آشوربانيپال پناه برد ." ايندبيگاش " نيزمدت چنداني قدرت رادردست نداشت زيراتوسط " هومبان هلتش " سوم ( 647 – 642 ق م ) درسال 647 خلع گرديد . درطول اين مدت " آشوربانيپال " پس ازمدت دوسال اقامت دربابل اين شهررابازسازي وسروسامان بخشيد . " آشوربانيپال " كه هنوز عيلام رابصورت تهديدي براي خود مي ديد به بهانه ي بازگرداندن " تامريتو " دوم كه درقصر وي پناهنده بود ، به عيلام حمله كرده وآنرا اشغال نمود ." هومبان هلتش " سوم مجبور به فرارگرديد و" تامريتو" دوم به قدرت رسيد اما خيلي زود با شورشي كه درقصروي رخ داد كشته شد ومجددا " هومبان هلتش " سوم قدرت رادردست گرفت . " آشور بانيپال " ناراحت وخشمگين ازاين واقعه جنگي سهمگين راعليه عيلام ترتيب داد . اومناطق " بيت ايمبي " ، " رشي " و" همنور" رانابود كرد و وارد سرزمين عيلام شد وبه سرعت آنرا تسخير نمود . شهرهاي بزرگ عيلام بدست آشوري ها افتاد ومورد غارت ونابودي قرارگرفتند . "هيدالو" ، "ماداكتو" و" شوش " درسال 646 نابود شدند . عيلام به كلي تخريب گرديد ونتوانست ازاين شكست مهيب جان بدر برد وكاملا دركنترل واختيار آشوري ها قرارگرفت . درسنگ نبشته اي كه درسال 1845 كشف گرديد " آشوربانيپال " از آنچه كه درعيلام كرده به خود مي بالد : شوش ، شهر بزرگ مقدس ؛ جايگاه خدايان ومقر اسرارعيلامي ها رافتح كردم . من وارد قصر آن شدم وگنجهاي آنرا گشودم ، جائي كه نقره و طلا ، اشياي قيمتي وثروتهاي انباشته شده قرارداشت . من زيگورات شوش رانابود كردم ومعابد عيلام راباخاك يكسان كردم . خدايان والهه هاي آنانرا دربادها پخش كردم ، قلمروشاهان قديمي وجديدشان رانابود كردم واستخوانهايشان رابه سرزمين آشور حمل كردم . من سرزمينهاي عيلام رانابود كردم وبرروي خاك آنها نمك پاشيدم .

دوره ي سوم عيلامي نو

از سومين قسمت ازدوره ي عيلامي نو ( 646 – 539 ق م ) اطلاعاتي كلي دردست است . پس ازتسخيرعيلام توسط آشوري ها درزمان " آشوربانيپال " عيلام بصورت چندين منطقه ي شاهي كوچك نظير" مالمير" ، شوش ، "سماتي" ، "زامين " و. . . درآمد . تجزيه عيلام به شاه نشينهاي كوچك موجب شد كه آنان نتوانند عليرغم سقوط امپراطوري آشور درسال 609 ق م جاي خالي آنراگرفته وقدرت رادرمنطقه بدست آورند ؛ زيرادراين زمان هرچند آشور بواسطه ي اتحاديه ي ماد وسكاها نابود شده بود اما درمنطقه ي عيلام شاهان پارسي " اَنشان " دروهله ي نخست وسپس شاهان هخامنشي موفق به ايجاد يك قدرت بزرگ وپيشرونده شده بودند كه اتفاقا براي پي ريزي قدرت شاهنشاهي خود ازميراث عيلامي ها استفاده كرده واز اين لحاظ به آنان شبيه بودند . درزمان "كوروش " دوم يا "كوروش بزرگ " ( 550 – 529 ق م ) قلمروهاي پادشاهي عيلام يكي پس از ديگري به تسخير وي درآمد وبا تسخير ساير مناطق نظير ماد ، ليدي وبابل پايه هاي امپراطوري بزرگي موسوم به امپراطوري هخامنشي بنيان نهاده شد . درواقع سقوط بابل درسال 539 ق م وفتح آن توسط كوروش بزرگ آخرين سرزمين عيلامي نيزبه امپراطوري هخامنشي پيوست . حاكمين بسيار معروف پادشاهي ها يا قلمروهاي پادشاهي عيلام درزمان ظهور قدرت پارس ها عبارتند بودند از " اومانونو" درشرق ، " شوتورناهونته " درمالمير( ايذه كنوني درخوزستان) ، " هومبان شوتروك " در"گيزت" ، " پاهوري " در" زامين " ، " شيلهاك اينشوشيناك " و" تپتي – هومبان اينشوشيناك " ، شاهان " سَمَتي " ، " زري" ، " پارسَ " و" اَنشان " . باتجزيه ي عيلام به پادشاهي هاي فوق بديهي است كه آنان قدرت وتوان مقابله بانيروهاي تازه اي كه درمنطقه پيدا شده وكمي بعد قدرت وسلطه ي خود را برهمه ي دولت شهرهاي مجاور تحميل كردند را نداشتند . درواقع جنگهاي متعددآنان با آشوري ها تنها نتيجه اي كه دربرداشت قدرت گرفتن مادها درابتدا ونابودي آشوروسپس ظهور پارس ها ونابودي خود عيلامي ها بود . شايد اين راهم بايد امري طبيعي درتاريخ دانست ! جائي كه شاهد ظهور وافول هاي متعدد وپي درپي اقوام وتمدنهاي مختلفي هستيم كه زماني آمدند وفتوحاتي كردند وبعد توسط نيروي تازه وارد وجوان تري با آرمانها وخواسته هاي تحريك شده ازميدان بيرون رانده شدند .

ازديدگاه تاريخي بقدرت رسيدن مادها وپارس ها درگوشه اي ازفلات ايران مي تواند نقطه ي عطفي بنظرآيد زيراگروههاي مهاجري كه از سده ها قبل درجاي جاي فلات ايران جاي گرفته بودند نهايتا درجريان تضادها واتحادهايي كه با مردمان محلي وبومي داشتند توانستند وارث سرزميني گردند كه از آن آنان نبوده ، هرچند چنين ديدگاهي براي آن دوره نمي تواند چندان معناي محصلي داشته باشد . نكته ي قابل توجه اما اين حقيقت تاريخي است كه تمدني درجنوب غرب ايران براي هزاره ها تداوم داشته وعليرغم شكستهاي متعدد همواره توانسته بود بارديگر برخيزدوقدرت خودرا درمنطقه به رخ همسايگان هميشه مهاجم خود بكشد . با اين وجود درزمان پارس ها اين نيروها چنان به تحليل رفته بودند كه ديگرهيچگاه شاهد برخاستن مجدد عيلام نيستيم والبته اين واقعيت رانيزنبايد فراموش كرد كه تمامي جنبشهاي استقلال طلبانه ي بعدي درمنطقه به شديدترين وجهي توسط پارس ها سركوب گرديد . سركوبي با ابعادي بسياربزرگ وفجيع كه براي هميشه خاك سكوت وفراموشي بر صفحاتي از سرزمين ايران پاشاند تاجائي كه هيچگاه ديگر صدائي از آن برنيامد . سركوبي همه جانبه وتماميت خواه كه بعنوان راه كاري هميشگي براي تمامي خودكا مگاني قرارگرفت كه تا امروز نيزآنرا بهترين راه حل تثبيت وتدام خودكا مگي خود مي دانند وبكار مي گيرند .

با وجود نابودي واضمحلال همه ي پادشاهي هاي كوچك عيلامي توسط كوروش بزرگ وضميمه شدن عيلام به امپراطوري هخامنشي ، اگرچه قدرت پارس ها مورد تعرض هيچ پادشاهي از عيلام قرارنگرفت ولي توده هاي مردم هرجا كه توانستند نارضايتي خودرا ازاين تازه به قدرت رسيدگان ابرازكردند تا آنجاكه داريوش اول يا همان داريوش بزرگ (516-486 ق م ) مجبورگرديد با چندين شورش برخاسته عليه وي درعيلام به مقابله بپردازد درست مانند شورشهايي كه درسايرقلمرو سلطنت وي عليه او صورت گرفته بود . كتيبه ي بيستون درواقع شرح اين شورشها ونيز چگونگي سركوب اين شورشها ومجازاتهاي سران اين شورشها ست وتنها پس از سركوب شورش هاي درگرفته درعيلام بود كه عيلامي ها سرخورده وناچار از پذيرش قدرت وي جذب امپراطوري پارس ها شده وبويژه به اموراداري ومالي آنها پرداختند . لوحه هاي كشف شده درتخت جمشيد نشانه اي ازحضوركاتبان عيلامي دردستگاه اداري داريوش بزرگ است . اين لوحه ها به خط عيلامي نگاشته شده وبيشترمربوط به مسائل اداري ومالي است واين نيز شايد از شگفتي هاي تاريخ است كه پارس ها حتي خطي ازخود نداشتند وهنوز به آن مرحله از تمدن وفرهنگ دست نيافته بودند وازاينرومي توان پنداشت كه نيرويي بودند جنگجو كه با تدبيرسرداربزرگشان توانستند تمدنهاي دوران خود را پي درپي فتح نمايند . آنان حتي نحوه ي زمامداري وكشورداري را نيزازبابل وآشوراخذ نمودند والبته با بهره برداري از آن مواريث وپس از مدتي توانستند امپراطوري خودراوسعت داده واداره نمايند . درهرحال ظهور پارس ها وقدرت گيري آنها عملا مصادف بود با اضمحلال هميشگي عيلام اما اين اضمحلال رابابد بگونه اي ديگر دانست زيرا چنانكه گفتيم آشوربانيپال آنگونه كه دركتيبه ي خود آورده درواقع عيلام راباخاك يكسان كرده بود معذالك بازشاهد شكل گيري قلمروهاي شاهي كوچك عيلامي درتمام سرزمين موسوم به عيلام هستيم ولي با روي كارآمدن پارس ها ديگرازعيلام هيچ اثري بجزهمان لوحه ها باقي نماند كه آنهم ناشي ازنيازواحتياج پارس ها به خط عيلامي بود . بنابراين يا بايد بگوئيم پارس ها كه ازمدتها قبل درمنطقه ي اَنشان ساكن شده بودند درطول زمان با عيلامي ها پيوند خورده وبين آنان چنان آميزه اي صورت گرفته بود كه بين خود چندان تفاوتي احساس نمي كردند وخود را درتقابل با پارس ها نمي ديدند وبهمين سان قدرت گرفتن پارس ها براي عيلامي ها نيزدرواقع بمنزله ي قدرت گرفتن قومي بيگانه ومتجاوز نبوده وشورشهاي بعدي عليه داريوش را درراستاي كودتا شمردن عمل داريوش درقتل برديا پسركوروش بزرگ وغصب حكومت وي دانست ؛ هم ازاين روشايد فتح آسان وبدون خشونت بابل توسط كوروش بزرگ را، آنچنانكه نقل شده ، ناشي ازاين واقعيت دانست كه بابل تا سده ها بصورت يكي از شهرهاي عيلامي شناخته مي شد وهمواره بين آشور وعيلام دست بدست مي گشت ، بارها به تسخيرعيلامي ها درآمده بود وشاهان عيلامي سده ها براين شهرحكم مي راندند وبهيمن دليل كوروش بزرگ راكه از منطقه ي اَنشان عيلام برخاسته بود بعنوان يك عيلامي وحتي ناجي آنان از دست آشوري هاي متجاوز درنظرگرفته وفتح بابل رابنوعي بازپس گرفتن شهري عيلامي از فا تحين آشوري توسط نيروهاي عيلامي مي دانستند ،كه البته چنين برداشتهائي بيشتر به مذ اق مورخ ايراني مي نشيند ؛ يا سكوت عيلامي ها وجذب شدنشان درقوم پارس را ناشي ازهمان سركوب شديد وفجيعي بدانيم كه پارس ها نه تنها درمقابل عيلامي ها كه درمقابل همه ي اقوام ديگرساكن درفلات ايران وحتي ساير تمدنهاي آن دوره درآورده اند ؟ ويا مي توان حتي پارس ها را بمانند ناجياني براي منطقه ي ميانرودان دانست منطقه اي كه درطول سده ها قبل از ظهور آنان درآتش جنگ وخونريزي مداوم وبي امان قرارداشته وتنها درزمان داريوش بزرگ بود كه توانستند حداقل دو سده اي را درآرامش وصلح بسر برند ؟ بهرحال آنچه كه مسلم است طومارحيات عيلام وعيلامي ها با ظهور پارس ها براي هميشه درهم پيچيده شد وديگراز آنها درتاريخ خبري نيامد . اشاراتي هم كه بعدها درزمان سايرپادشاهان هخامنشي وسلوكي ها وپارتها وحتي مورخين وجغرافي دانان وسياحان عرب پس از اسلام ، از مردمان وساكنين جنوب غربي ايران واهواز ولرستان به ميان آمده ، درواقع تنها اشاراتي است به مردماني كه گمان مي رود بازمانده ي قومي باشند كه قرنها قبل از آن چنان تمدني را درآن مناطق بوجود آورده وچنان قدرتي داشتند كه با بزرگترين امپراطوري دنياي كهن ( آشوري ها ) بارها جنگيده وحتي به پيروزيهاي درخشان وبزرگي نيز نائل شده بودند ، مردماني كه بزرگي وعظمت هنر وتمدنشان از پس هزاره ها همچنان فريبنده وشگفت انگيز وتحيرآوراست ونمي توان آنان را دربررسي تاريخ ايران صرفا بدان دليل كه آريائي نيستند از نظردورداشت وسهمشان را درتكوين فرهنگ وهنر وتمدن وهويت ايران وايراني درنظرنگرفت . ادامه دارد


نويسنده : cyrus sangari - ساعت 13:46 روز جمعه دوم خرداد ۱۳۹۳

 دوره ي عيلامي ميانه[1]

با اضمحلال سلسله ي اِپَرتي ( يا سوكل ما ه) دوره ي معروف به عيلامي كهن درحدود1500ق م پايان مي يابد . هرچند در اين دوره از لحاظ منابع باستانشناختي ونيزكتيبه اي شاهد گسستي با دوره ي بعدي هستيم معذالك مرحله ي معروف به عيلامي ميانه (1500 – 1100ق م) با به قدرت رسيدن سلسله اي ازانشان درحدود سال1500ق م آغاز مي گردد .

ويژگي اصلي اين دوره حركتي است كه از آن به " عيلامي كردن " نام مي برند كه نشانه هاي آن ، عيلامي شدن شهرشوش كه همواره متاثرازفرهنگ تمدنهاي ميانرودان بوده و نيز عدم استعمال عنوان " سوكل " و بكاربردن عنوان " شا هِ انشان وشوش " مي باشد .

 دراين دوره شاهد روي كارآمدن سه سلسله ازپادشاهان عيلامي هستيم كه به ترتيب ظهورشان عبارتند از كيدي نوئي ها[2] ، ايگي ها لكي ها[3] وشوتروكي ها[4] . اگرچه كيدي نوئي ها به كاربرد زبان اَكَدي دركتيبه هاي خود پرداختند با اينحال شاهان بعدي سلسله هاي ايگي هالكي وشوتروكي نه تنها زبان اكدي را كنار گذاشته  وبه زبان عيلامي روي آوردند بلكه به رواج فرهنگ عيلامي علي الخصوص درشهر شوش كه ازمراكز مهم عيلامي ها بود ، كمك بسياري كردند .

سلسله ي كيدي نوئي (حدود 1400-1455ق م )

اين سلسله ي پادشاهي درشهرانشان شكل گرفت . بنيانگذ ار آن فردي بنام كيد ونو[5] ( ياكيد ينو 1445-1455ق م ) بود وبهمين دليل به سلسله ي كيد ي نوئي نامبردارگرديد . اين سلسله داراي پنج شاه بود كه با توجه به داده هاي موجود از اعضاي يك خاندان سلطنتي نبودند زيرا هيچ دليلي دردست نيست كه چهارتن شاه بعدي از اعقاب كيد ونو بوده اند  مضافا  اينكه نحوه ي جانشيني آنان نيز مشخص و معلوم نيست .آنان خودرا "خد متگذ ار كيرواشير[6]" يكي ازخد ايان عيلامي مي دانستند وبهمين دليل معابد متعد دي براي خد ايان مختلف عيلامي درشوش برپا كردند .

شناخت ما ازشاهان اين دوره نيز چند ان زيا د نيست با اينحا ل شناخته ترين شاه اين دوره آخرين پادشاه اين سلسله يعني " تپتي- اَهَر"[7] (1400ق م) است . منابع ومتون اين دوره به شاه ديگري همزمان با " تپتي – اَهَر" درشهري بنام " هوهنور"[8] اشاره مي كند شهري عيلامي درشرق شوش . اين مطلب نشان مي دهد كه عيلام دراين دوره از لحاظ سياسي به مراكز پادشاهي متعددي تقسيم شده بود .

كاوشهاي انجام گرفته وجود " تپتي-اَهَر" را تائيد مي نمايند و محققين براساس همين كاوشها ، مركز حكومت وي را شهر" كَبناك "[9] (هفت تپه درخوزستان فعلي) واقع درنزديك شوش مي دانند . اودراين شهر مجموعه اي از آرامگاهها وبناهاي مهم راتاسيس نمود .كاوشهاي انجام گرفته درسال هاي1960و1970 ميلادي ، به كشف مجموعه اي شامل معبد ي با چندين اسكلت وآلات وادوات مربوط به آئين هاي تدفين ونيزبناهاي اداري وكارگاههاي پيشه وري انجا ميد . دراين مجموعه همچنين استوانه ها ولوحه هاي زيا د وگوناگوني كشف شدند كه بعضي از آنها مربوط به آئين هاي تدفين وسايرامورمذهبي بودند .اين كشفيات را عموما مربوط به زمان حكومت " تپتي – اَهَر" ولي درعين حال قسمتي از آنرا به يكي از شاهان قبلي بنام " اينشوشيناك – زونكير – نَپي پير"[10] مي دانند .

 پس از اكتشافات صورت گرفته واشياء بدست آمده درمورد اينكه آيا شهركبناك بعنوان مركز وپايتخت پادشاهي " تپتي- اَهَر" بوده بين محققين اختلاف نظربوجودآمد .

درنظربعضي ازپژوهشگران "كبناك " نه مركز سياسي بلكه شهري براي برپايي آئين هاي مذهبي بوده است همانند تخت جمشيد پارس ها كه هنوز درمورد اينكه يكي از پايتخت هاي هخا منشيان بوده يا معبدي براي انجام مراسم ديني دربين محققين اختلاف نظروجود د ارد . با اينحا ل بدست آمدن مهرهايي از " تپتي- اَهَر" كه درآن خود را خدمتگذار خداي " كيرواشير و اينشوشيناك " مي نامد اين گمان رابرانگيخته كه شهركبناك بيشترشهري براي انجام آئين هاي مذهبي بوده است . اينشوشيناك خداي اصلي شهرشوش است . همچنين " تپتي- اَهَر"براساس چندين لوح گلي بجاي مانده بناهاي متعددي درداخل شهركبناك احداث كرده بود .

 بنظرمي رسد كه قلمرو پادشاهي وي چندان گسترده نبوده وتمام عيلام را دربرنمي گرفته است . متوني كه اززمان حكومت وي يافت شده بيشتر مربوط به بايگاني هاي اداري است .

حكومت " تپتي- اَهَر" بدنبال نبردي با پادشاه بابل " كوريگا لزو"[11] اول (1388-1401ق م) كه منجربه تسخير شهركبناك وشوش از سوي بابلي هاگرديد ، خاتمه يافت . با سقوط " تپتي- اَهَر" پادشاه بابل شخصي بنام " ايگي ها لكي "[12] رابرتخت حكومت عيلام نشاند وبدينسان سلسله ي جديدي درعيلام مستقر گرديد .

سلسله ي ايگي هالكي (حدود1400-1312ق م )

درحدود سال1400ق م سلسله جديدي درعيلام بقدرت رسيد كه دست نشانده ي بابل بود . اولين پادشاه اين سلسله ايگي ها لكي (1400-1385ق م) نام داشت . اين سلسله داراي ده پادشاه بود كه همگي عنوان " شاه انشان وشوش " را براي خود برگزيده بودند . شاهان اين سلسله ازروي فهرستي كه درزمان سلسله ي بعدي يعني شوتروكي ها تنظيم گرديده قابل شناسائي اند .

درزمان اين سلسله روابط سياسي خوب ومسالمت آميزي با حاكمين سومين سلسله ي كاسي بابل برقرارگرديد تا آنجا كه بعضي از شاهان سلسله ي ايگي هالكي با شاهزادگان كاسي بابل ازدواج كردند . براي نمونه يكي از شاهان ايگي ها لكي بنام " پهير- ايش شان "[13] اول (حدود1375-1385ق م) با يكي از دختران (خواهران) " كوريگالزو" اول شاه بابل ازدواج كرد .

 مهمترين واصلي ترين شاهان اين دوره عبارتند از " هومبان اومِنا "[14] اول كه ازخود آثاري برجاي گذاشته ومرزهاي پادشاهي خود را بطور قابل ملاحظه اي وسعت داده بود ونيز پسر وجانشين او" اونتاش نپيريشه "[15] يا " اونتاش گال "[16] كه مادرش يكي ازشاهزاده خانمهاي كاسي بود . نام اصلي واوليه ي وي " اونتاش كومبان "[17] بود اما بعدا آنرا به نپيريشه كه بمعني خداي بزرگ است تغيير داد . شهرت وي بيشتر بخاطرآن است كه درچند كيلومتري شهرشوش مبادرت به ساخت شهر" دوراونتاش "[18] (چغازنبيل) نمود كه بعنوان معبد ومركزي آئيني وقف شده به " اينشوشيناك" خداي شوش وهمتاي انشاني آن " نپيريشه " بود . دوراونتاش " (چغازنبيل) بدنبال هجوم " آشوربانيپال "[19] (669-631ق م ) پادشاه مقتدرآشوردرسال640ق م اشغال ونابود گرديد .

بعضي ازمحققين بواسطه ي وجود معابد بسيار زياد ومحرابهاي متعدد در" دوراونتاش " (چغازنيبل) براين با ورند كه " اونتاش نپيريشه " درصدد بود تا براي ايجاد اتحاد بين عيلامي ها مركز مذهبي جديد ي بنا نهاده وبا گردآوردن خدايان مختلف عيلامي آنراجايگزين شهرشوش نمايد .

" اونتاش نپيريشه " معابدي درشوش وسايرشهرها نيزبنا نمود . يك اثرهنري بسيارنفيس ازدوره ي وي بجاي مانده كه مجسمه ي برنزي همسرش " نَپير- اَسو"[20] مي باشد واينك درموزه ي لورپاريس قراردارد . اين مجسمه با ظرافتهاي هنري بكاررفته درآن نشانگر غنا ومهارت فني سازندگان آن است . حكومت " اونتاش نپيريشه " ازلحاظ سياسي چندان شناخته شده نيست . بنظر روابط خوبي با شاهان بابل داشته تا آنجا كه با دختر " بورنابورياش "[21] دوم ( يكي از شاهان بابلي ) ازدواج مي نمايد .

درزمان وي بجاي خط اَكَدي ازخط عيلامي براي نوشتن كتيبه ها ولوح ها استفاده گرديد . جانشين وي شخصي بنام "كيدين هوتران "[22] دوم (1305-1275ق م ) بودكه ازدوره ي وي و شاهان بعد ي نيز اطلاعات بسياراندكي دردست است .

شاه بعدي " نپيريشه- اونتاش "[23] (حدود1275-1245ق م ) به بابل حمله برد وبا تسخير وتاراج  شهر " اِشنونا "[24] شكست سختي رابرشاه بابل "كَدَ شمَن- اِنليل "[25] دوم وارد آورد .

 حدود سال130ق م "كيدين هوتران " سوم ( حدود1245-1215ق م ) حملات يكي از شاهان كاسي بابل يعني " كَشتيلياش " [26]چهارم را دفع نمود ولي نتوانست درمقابل امپراطورآشور" توكولتي- نينورتا "[27] اول درشما ل مقاومت نمايد . كمي بعد اوبه بهانه ي انتقام شكست خود به بابل حمله وشاهان كاسي را نابود كرد و چندين شهربزرگ مانند " نيپور"[28] و" ايسين "[29] را درمعرض غارت وتاراج قرارداد . دردوره ي سلسله ي ايگي ها لكي كتيبه هاي نوشته شده بخط اَكَد ي بسيارنا درند وخداياني كه مورد ستايش كوه نشينان عيلامي بود درشهرشوش استقراريافتند .

سلسه ي شوتروكي ( حدود 1100-1215ق م)

دردوران شاهان اين سلسله عيلام به اوج قدرت وشكوه خود رسيد . نخستين شاه اين سلسله " كا لوتوش- اينشوشيناك "[30] اول(حدود1215-1185ق م ) بود . گروهي سلسله ي ايگي هالكي و شوتروكي را درواقع  يك سلسله مي دانند .

درزمان " كا لوتوش –  اينشوشيناك " اول امپراطوري آشور همانند كاسي هاي بابل بطور قابل ملاحظه اي تضعيف شده بود وتصور مي شود كه وي از اين خلاء قدرت بوجود آمده توانست استفاده كرده وسلطه ي خود را با تاسيس يك سلسله ي جديد درعيلام تحكيم بخشد .جانشين وي نيزبا استفاده از ضعف اين دو رقيب يكي از مهمترين وبزرگترين فتوحات اين سلسله رارقم زد .

" شوتروك ناهونته "[31] اول ( حدود1185 – 1155 ق م ) با سلطه ي دراز مدت خود باعث شد تا عيلامي ها يكي از بهترين دوره هاي خود را تجربه نمايند . شوش بصورت پايتختي ثروتمند درآمد . او عنوان "شاه انشان وشوش " رابراي خود برگزيد و خودرا دركتيبه هاي مختلف ومتعدد فرزند "كالوتوش – اينشوشيناك " اول ناميد امري كه درهيچ منبع ديگري به آن اشاره نشده است .

ازاو وپسران وجانشينانش كتيبه هاي متعددي برجاي مانده است كه درآن به ساخت معابد وبناهاي مختلف درشهر شوش تصريح شده است . دوران حكومت اين پادشاهان بواسطه ي آثارهنري متعددي كه از سايرشهرهاي عيلام وبويژه از غارتهاي منظم بابل درشهر شوش گردآوري شده بود كاملا بصورت مستند باقي مانده است .

" شوتروك ناهونته " اول به منطقه ي " اِشنونا " وشهرهاي واقع دردره ي ديا له حمله كرد . پيروزي درخشان وي درحدود سال 1160 ق م بود زماني كه ارتش قدرتمند وي توانست درتقابل با شاه كاسي بابل " زَبوبا – شوما – ايدينا "[32] به پيروزي دست يابد . شاه بابل كشته شد وشهر نيز غارت گرديد . آثار مشهوري نظير استوانه ي قانون "حمورابي"[33] ، مجسمه ي "مردوك"[34] خداي بابل ، ستون "مانيشتوسو"[35] يا استوانه ي پيروزي " نارام – سين "[36] اكدي ونيز بسياري از اشياي ديگر به غنيمت گرفته شد .

كتيبه هاي مختلفي از " شوتروك ناهونته " اول بجاي مانده كه درهمه ي آنها  وي خود را با القاب زيرمي نامد : " شوتروك ناهونته پسر هلوتوش اينشوشيناك ، خدمتگذاردوست داشتني اينشوشيناك ، شاه انشان وشوش وگسترنده ي امپراطوري وشاهنشاهي ، حامي عيلام ، شاهزاده ي عيلام " .

دربعضي از اين كتيبه ها بدنبال عناوين فوق به ذكر پاره اي از اعما ل وي نيز پرداخته شده است . " شوتروك ناهونته" اول با " ملي سيپا "[37] دختر شاه بابل ازدواج نمود كه سه پسر حاصل اين ازدواج بود . اوپسركوچك خود " كوتيرناهونته "[38] سوم رابعنوان حاكم بابل منصوب كرد وتا زمان حيات خود توانست قلمروي راكه بدست آورده بود حفظ نمايد .

" كوتيرناهونته " سوم كه كوچكترين پسر" شوتروك ناهونته " اول بود دراواخر حكومت پدرش اورا درنبردهاي واقع درميانرودان همراهي وياري مي كرد . اوكه بعنوان حاكم بابل منصوب شده بود پس ازمرگ پدرش بابل را ترك تا جانشين وي درعيلام گردد .

 درزمان غيبت وي " انليل – نادين اهه "[39] از فرصت استفاده وخود را پادشاه بابل عنوان كرد . اين امر موجب گرديد تا بابل درسال 1155ق م يكبارديگر واين بار تحت رهبري "كوتيرناهونته " سوم به تسخير عيلامي ها درآيد . " انليل – نادين اهه " اسير و به عيلام گسيل ودرآنجا كشته شد . با اين شكست سومين سلسله ي كاسي هاي بابل كه چهارسده دوام يافته بود ، بطور قطع نابود گرديد .

 پس از فتح بابل مجسمه ي مردوك خداي بزرگ بابل به عيلام منتقل گرديد . وجود همين مجسمه درعيلام باعث شد تا بابليها به فكر باز پس گرفتن آن بيافتند . "كوتيرناهونته " سوم نيز بناهاي متعددي را پي افكند . درشوش محرابي براي اينشوشيناك خداي بزرگ شوش  ودروازه ي بزرگي براي معبد الهه " لاگمار" [40]( لاگمال) وقف نمود ودربوشهر معبد بزرگي رابازسازي كرد .

"كوتيرناهونته " سوم پس از يك سلطنت كوتاه درسال 1150ق م ازدنيا رفت وبرادرش " شيلهاك اينشوشيناك "[41] اول ( 1150 -1120 ق م ) جانشين وي گرديد . اودومين فرزند " شوتروك ناهونته " اول بود .بعضي از محققين اورا حاصل ازدواج پدرش با دختر خود " ناخونته – اوتو"[42] وبعضي ديگر "ناخونته – اوتو" راخواهر وهمسر " شيلهاك اينشوشيناك " اول مي دانند كه نه تا فرزند براي وي بدنيا آورد ازجمله " كوتولوتش اينشوشيناك "[43] كه بعدا جانشين وي گرديد .

"شيلهاك اينشوشيناك "اول اقدامات پدرخود را ادامه داد وعيلام درزمان وي نيز بصورت يك قدرت نظامي بزرگ باقي ماند . اوكه برميانرودان سفلي نيزسلطه يافته بود بدنبال ضعف آشور تصميم گرفت تا به شمال ميانرودان نيز حمله كند . اومناطق واقع درزاگرس غربي را تحت انقياد خود درآورد ودولت شهرهاي مختلف با شاهك هاي آنان را به رعاياي خود افزود سپس به دجله دست يافت وشهر" اَرَپَه "[44]را كه جزء مستملكات آشور بود مورد غارت قرارداد . دراين زمان امپراطوري عيلام دراوج گسترش مرزهاي خود قرارداشت وبصورت تهديدي جدي براي تمامي ميانرودان درآمد .

" شيلهاك اينشوشيناك " عليرغم فتوحات متعدد بدست آورده هيچگاه به بابل توجهي نشان نداده بود تا اينكه درگرفتن شورشي بزرگ دربابل ، وي رابرآن داشت تا به دفع آن بپردازد .

شاه "نينورتا – نادين – شومي "[45] (1131  - 1125 ق م ) كه درشهر " ايسين "[46] استقلال خود راحفظ كرده بود درسال 1130ق م حمله ي سختي عليه عيلامي ها ترتيب داد . عيلامي ها شكست بزرگي رامتحمل شده ومجبور گرديدند تابه منطقه ي خود عقب نشيني نمايند . با اين شكست عيلام دچاربحران بزرگي گرديد وتمامي فتوحاتي راكه بدست آورده بود يكي پس ازديگري ازدست داد .

" شيلهاك اينشوشيناك " اول تنها يك جنگجو وجنگ سالار نظامي نبود . اوبا الهام از نحوه ي اداره دولت شهرهاي ميانرودان تغييراتي را دراداره ي دولت خود اعمال كرد . درزمان وي قلمرو او به 22ايا لت تقسيم شده بود . كتيبه هاي بجاي مانده از او نشاندهنده ي آن است كه وي علاوه برنبوغ نظامي وفتوحاتي كه بدست آورد مردي پارسا ومذهبي نيز بوده ومعابد متعددي رابازسازي كرده است ازجمله درشهر شوش ، معبد خداي بزرگ يعني اينشوشيناك ومعبد "نينورساگ "[47]را بازسازي نمود . بسياري از كتيبه هايي كه مربوط به ساخت بناهاي مختلف هستند به اوتعلق دارند . يكي از اين كتيبه ها كه درمعبد اينشوشيناك يافت شده ازاهميت بسيار با لايي برخورداراست زيرا درمتن آن به حاكمين قبل از وي اشاره شده است .درشهرها ئي نظيرانشان وچغازنبيل نيز آثار وابنيه ي ساخته شده ي منسوب به وي ديده شده است .

پس از" شيلهاك اينشوشيناك " فردي بنام " كوتولوتوش اينشوشيناك " ( يا هوتولوتوش اينشوشيناك 1120 – 1110 ق م ) جانشين وي گرديد كه دوره ي حكمراني بسيار كوتاهي داشت . اودرنبردي با شاه " ايسين " وبابل يعني " نبوكد نصر"[48] اول به پيروزي تقريبا آساني دست يافت وتوانست اورا درساحل رود كارون شكست داده وفراري نمايد معذالك نبوكد نصر اول بدنبال خيانت يكي از روساي عيلام توانست ارتش "كوتولوتوش "را منهدم واورامجبور به فرار نمايد . "كوتولوتوش " به اَنشان پناهنده شد . قلمرو وي مورد تاخت وتاز بابلي ها قرارگرفت و شوش پس از غارت وتاراج ، ويران گرديد . مجسمه ي مردوك خداي بزرگ بابلي ها كه سالها قبل از بابل به عيلام منتقل شده بود با زپس گرفته شد ومجددا به بابل ومعبد خود منتقل گرديد . اين شكست پاياني بود برامپراطوري شكوهمند عيلام .

"كوتولوتوش " پس از مدتي به شوش بازگشت وپس از وي برادرش "شيلهَنَ – هَمرو – لاگَمَر"[49] ( 1110 -1100 ق م ) جانشين وي شد . " شيلهَنَ "  آخرين شاه سلسله ي شوتروكي بود . عيلام پس از اين پادشاه به قهقرا وخاموشي تاريخ افتاد معذالك اين پايان كار عيلام نبود .

                                                                                  ادامه دارد



[1] - Medio Elamite

[2] - Kidinuide

[3] - Igehalkide

[4] - Shutrukide

[5] - Kidunu

[6] - Kirwashir

[7] - Tepti-Ahar

[8] - Huhnur

[9] - Kabnak

[10] - Inshushinak-Zunkir-Napipir

[11] - Kurigalzu

[12] - Ige-Halki

[13] - Pahir-Ishshan

[14] - Humban-Umena

[15] - Untash-Napirisha

[16] - Untash-Gal

[17] - Untash-Khumban

[18] - Dur-Untash

[19] - Assurbanipal

[20] - Napir-Asu

[21] - Burna buriash

[22] - Kiddin-Hutran

[23] - Napirisha-Untash

[24] - Eshnunna

[25] - Kadashman-Enlil

[26] - Kashtiliash

[27] - Toukoulti=Ninourta

[28] - Nippur

[29] - Isin

[30] - Khallutush-Inshushinak

[31] - Shutruk-Nahhunte

[32] - Zabuba- Shuma- Iddina

[33] - Hammourabi

[34] - Marduk

[35] - Manishtusu

[36] - Naram-Sin

[37] - Melisipah

[38] - Kutir-Nahhunte

[39] - Enlil – Nadin - Ahhe

[40] - Lagmar/Lagmal

[41] - Shilhak - Inshushinak

[42] - Nakhkhunte - Utu

[43] - Khutelutush - Inshushinak

[44] - Arrapha

[45] - Ninurta- Nadin- Shumi

[46] - Isin

[47] - Ninhursag

[48] - Nabuchodonosor

[49] - Shilhana - Hamru- Lagamar


نويسنده : cyrus sangari - ساعت 12:42 روز جمعه دوازدهم اردیبهشت ۱۳۹۳


Normal 0 false false false EN-US X-NONE FA /* Style Definitions */ table.MsoNormalTable {mso-style-name:"Table Normal"; mso-tstyle-rowband-size:0; mso-tstyle-colband-size:0; mso-style-noshow:yes; mso-style-priority:99; mso-style-parent:""; mso-padding-alt:0cm 5.4pt 0cm 5.4pt; mso-para-margin-top:0cm; mso-para-margin-right:0cm; mso-para-margin-bottom:10.0pt; mso-para-margin-left:0cm; line-height:115%; mso-pagination:widow-orphan; font-size:11.0pt; font-family:"Calibri","sans-serif"; mso-ascii-font-family:Calibri; mso-ascii-theme-font:minor-latin; mso-hansi-font-family:Calibri; mso-hansi-theme-font:minor-latin; mso-bidi-font-family:Arial; mso-bidi-theme-font:minor-bidi;}
پادشاهان ایرانی 5 / عيلام 4
دوره ي عيلامي اوليه[1]
سلسله ی اَوان[2]
دوره ی عیلامی کهن به با ور برخی از پژوهشگران با دوره ی عیلامی اولیه یکی بوده ونمی توان آن دو را از یکدیگر جدا نمود و درواقع یک دوره را تشکیل می دهند .
ازدوره ی عیلامی اولیه بواسطه ی کمبود منابع نوشتاری چندان اطلاعی دردست نیست وتنها اطلاعات محدودی بدست مارسیده است اما می دانیم که محدوده ی جغرافیایی آنان درشرق دجله وفرات ودشتهای رسوبی آن وجنوب غرب ایران درخوزستان تا نزديكي هاي شيراز وارتفاعات زاگرس بوده است . درواقع منطقه ی زیرنفوذ عیلامی های اولیه شامل زمینهای جلگه ای ودشتهای رسوبی دردشت شوش و مناطق کوهستانی ومرتفع درشما ل آن بوده است .
درمتون میانرودانی ، عیلام را بعنوان " سرزمین بالا " می خواندند و این مسئله باعث اختلاف نظربین محققین برسرموقعیت جغرافیایی آن شده است وبهمین دلیل گروهی شوش ودشت سوزیانا راکه جزء اراضی جلگه ای محسوب می گردد عیلام واقعی نمی دانند وارتفاعات زاگرس واطراف شيراز ویا حتی دورتریعنی کرمان را موضع واقعی عیلام بحساب می آورند .
 دردوره ی عیلامی اولیه سه دولت یا سه شهر باهم مجتمع ومتحد شدند که عبارت بودند از اَوان ، اَنشان[3] وسیما شکی[4] . با توجه به منابع ومتون برجای مانده ، پیشینه ی شهر اَوان عموما کهن تر از شهر اَنشان است وبه با ورگروهی از پژوهشگران این دو دولت دردورانهای مختلف بریک سرزمین ومنطقه حکمرانی می کردند . درعین حال بعضی از سکونتگاهای عیلامی اولیه درخارج ازاین منطقه وعمدتا درداخل فلات ایران مانند وَرَخش[5] ، سیلک وجیرفت دراستان کرمان نيزمشاهده شده اند.
 مداخلات وتجاوزات مداوم پادشاهان میانرودانی وبخصوص دراین دوره پادشاهان سومری را شايد بتوان بعنوان یکی ازدلایل شکل گیری اين اتحادیه بین سه دولت شهر مذكوربحساب آورد .
همانطورکه قبلا گفته شد دوره ی عیلامی اولیه با روی کار آمدن سلسله ی اَوان پایان یافت که استقرار این سلسله را مصادف با دوره ی عیلامی کهن درحدود سا ل۲۷۰۰ – ۲۲۱۰ ق م می دانند .دراین دوره عیلام بصورت یک قدرت سیاسی قابل توجه درآمده وبه مقابله با دولتهای میانرودانی می پردازد .
نخستین سلسله ی پادشاهی شناخته شده ي عیلامی ، مربوط به شهراَوان است . اگرچه جایگاه قطعی ویقینی این شهرتا کنون مشخص نشده است اما بطورمعمول براین با ورند که این شهردرتَل مَلیان نزدیک شیراز فعلی قرارداشته است .
حاکمین این سلسله توانستند سایرمناطق وقلمروهای پادشاهی عیلام را زیرسلطه ی خود درآورند . نخستین شاهی که به وی اشاره وبنای شهر اَوان نیزبه اونسبت داده شده ، پِلی[6] ( ۲۴۵۰ -۲۴۰۰ ق م ) نام دارد . اما طبیعی است که این فرد اولین شاه یا حاکم عیلامی نباشد چراکه قبل از آن دوره ی عیلامی اولیه بوده وجنگهایی که بین آنان وپادشاهان میانرودان صورت پذیرفته وبدلیل عدم وجود نوشتار ذکری از اسامی آنان به میان نیامده است . برای نمونه فهرست پادشاهی سومری خاطرنشان می کند که " اِنمِن بَرَگسی"[7] شاهِ دولت شهرکیش[8] موفق به شکست یکی از شاهان عیلامی شده که این واقعه مربوط به حدود ۱۵۰ سال پیش ازحکومت وحکمرانی پِلی بود . همچنین براساس همین فهرست سومری بدست می آید که شاهِ دولت شهرِ لاگاش[9] بنام " اِ- آنا – توم "[10] ( ۲۴۵۵- ۲۴۲۵ ق م ) با چند اتحادیه ي عیلامی به مقابله برخاسته بود وحتی این فهرست اشاره می کند که حاکمین اَوان درزمانی موفق به تسخیر میانرودان سفلی شده بودند .
بنابراین آشکاراست که عیلامی ها درزمانهایی بسیاردورتر چندین باربه جنگ ونبرد برعیله پادشاهان سومر واَکَد پرداخته بودند . دریکی ازاین فهرستهای یادشده بنام ۱۲تن از پادشاهان عیلامی سلسله ی اَوان اشاره شده است که بدلیل قلت منابع نمی توان همه ی نامهای ذکر شده را دقیقا درست دانست . دراین دوره عیلام مبادلات تجاری زیا دی با شهرهای میانرودان نظیرلاگاش برقرارکرد وبه مبادله ي محصولات غذائی ، چهارپایان ، پشم ، نقره وحتی برده مي پرداخت . همچنین عیلام ازمنابع معدنی بویژه سنگهای قیمتی برخورداربود ویکی از تجارت اصلی آنان با میانرودان ونیز تمدنهای داخل فلات ایران صادرات سنگهای تزئینی بود .  شهرشوش دراین زمان به یکی از شهرهای مهم تجاری منطقه بَدَ ل گرديد . شاید یکی از دلایل تجاوزات ومداخلات میانرودانی ها به سرزمین عیلام موقعیت اقتصادی آن بود.
 متون باقیمانده مربوط به این دوران روایتگر نبردهای متعدد شاهان سومر ، اَکَد ، بابل وآشورعلیه عیلام وفلات ایران است . درواقع یکی ازدلایل نبرد عیلامی ها با سومر واَکَد ظاهرا هجوم سومریها به قلمرو پادشاهی وَرَهش ( وَرَخش ) ازمتحدین مهم عیلام درشرق فلات ایران بود . محدوه ی جغرافیایی وَرَهش یا وَرَخش هنوز بدرستی معلوم نشده است . درنبردهای اولیه بین شاهان اَکَدی وعیلامی این عیلامی ها بودند که شکست را پذیرا شدند . یکی از نخستین شاهان اکدی که به عیلام حمله کرد سارگن ( ۲۲۷۹ – ۲۳۳۴ ) نام داشت که توانست شاه عیلامی اَوان " لوهی – ایش شان "[11] ( یا لوه – ایشان یا لوهیش شان حدود۲۳۲۰ ق م ) رامغلوب نماید . ازاین زمان به بعد است که درمنابع ومآخذ میانرودانی ازعیلام بسیاریاد می گردد . دلیل این تهاجم سارگن را نیز می بایست از نوع اقتصادی دانست زیرا همانطور که گفتیم گسترش مبادلات تجاری ووجود اقلامی نظیرسنگهای قیمتی ، چوب وفلز وتبدیل شدن شهرشوش به یک مرکز مهم تجاری و وجود بازرگانان متعدد وتجارت سودبخش درشوش همگی توجه ی همسایگان عیلام را بخود جلب می نمود .
 پس ازتهاجم سارگن وشکست عیلام وبعد از روی کارآمدن " کیتا "[12] ( هیتا ۲۲۵۰-۲۲۸۰ ق م ) عیلامی ها به رهبری وی وبا کمک وحمایت "سید گا ئو"[13] شاه وَرَخش به شورش علیه " ریموش " [14]( یا اورموش ۲۲۷۰- ۲۲۷۹ ق م ) پسرسارگن برخاستند .
 بعضی ازعیلام شناسان این شاهِ عیلام را نه " کیتا " بلکه "هیشِب راتِپ "[15]می دانند . براساس منابع بجای مانده ، "ریموش"حدود ۱۶۲۱۲نفر از عیلامی ها راکشته و۴۲۱۶نفر را نیز زندانی واسیرکرد ؛ با اینحال اَوان توانست استقلال خود راحفظ نماید وحتي تا دوره ی پادشاهی " نارام سین " ( ۲۲۱۸ – ۲۲۵۵ ق م ) بصورت تهدیدی علیه اَکَدی ها باقي بمانَد .
درحدود سال ۲۲۵۰ ق م "نارام سین" معاهده ی صلحی با "کیتا " منعقد نمود كه بدنبال آن ، اَوان بصورت یکی از دست نشاندگان اَکَد درآمد . این معاهده ، قدیمی ترین سند نوشته شده به خط عیلامی است که تاکنون یافت شده است . اگرچه سلسله ی اَوان شکست رادرمقابل اَکَدی ها پذیراشد اما عیلام همچنان به حیات خود ادامه داد وبهیچوجه درتمدن میانرودان هضم نگرديد ، ضمن اینکه مرکز این سلسله یعنی شهراَنشان که درقسمت کوهستانی قرارداشت یعنی درمناطق مرتفع ترازشهر شوش هرگز به تسخیراَکَدی ها درنیامد وبه آن دسترسی حاصل نشد وعلاوه براین همواره برای اَکَدی ها تا سقوطشان بدست " گوتی" ها بعنوان تهدیدی بالفعل وبالقوه محسوب مي گرديد .
 پس از " نارام سین " جانشین وی بنام "شار – کالی – شاری "[16] ( ۲۱۹۵ – ۲۲۱۸ ق م ) نتوانست امپراطوری ئی را که به ارث برده بود حفظ نماید . " لولوبی" ها و"گوتی" ها مردمانی که درناحیه ي زاگرس ایران سکنی داشتند با تهاجما ت پی درپی خود موجبات ضعف امپراطوری اورا دامن زدند وبرغم نبردهای چند ی كه وي برعلیه عیلامی ها ومتحدین آنان صورت داد معذالک نتوانست کنترل خود رابر شهرشوش حفظ نماید وناچار به عقب نشینی و وانهادن شوش گردید و شوش درمدت کوتاهی تحت سلطه ی سلسله ی سوم " اور" ونیز اَکَد قرارگرفت که جنوب عیلام را تحت اداره وکنترل خود داشتند .
 با سقوط امپراطوری اَکَد بدنبال تهاجم گوتی ها ، " پوزوراینشوشیناک "[17] شاه جدید اَوان از موقعیت بوجود آمده استفاده کرد وتوانست یک دولت قوی را درشوش بنا نهاده وشوش رابعنوان پایتخت خود برگزیند . قبل ازاین و درحدود سال۲۲۵۰ ق م " نارام سین" وی را بعنوان حاکم شوش منصوب کرده بود مشروط براینکه از سرزمین وی درمقابل گوتی ها دفاع نماید . اما پس ازمرگ نارام سین ، پوزوراینشوشیناک آزادی خود رابدست آورد وضمن قراردادن شوش بعنوان مرکز پادشاهی خود ، سایرقلمروهای پادشاهی عیلام را تحت سلطه ی خويش درآورد و شهرهای مجاور" سیماش "[18] و"هورتوم" [19]راکه برعلیه وی به شورش برخاسته بودند تخریب ونابود کرد . سپس تهاجماتی رابه سمت میانرودان ترتیب داد وشهرمهم " اِشنونا "[20] را به تسخیر خود درآورد . حتی براساس کتیبه ای از شاهِ اور بنام " اور- نمو"[21] ( ۲۱۱۲ - ۲۰۹۵)  وی موفق به تسخیر چندین شهر در دره ی دیا له گرديد .
پوزوراینشوشیناک  پس از فتوحات متعد دي كه  بدست آورد ، خود را "شاه قدرتمندِ اَوان" و"حاکم چهارمنطقه " ناميد ؛ عنوانی که قبل از وی به نارام سین تعلق داشت .
درفهرست سلطنتی عیلامی بجای مانده ب از او عنوان دوازدهمین وآخرین شاه سلسله ی اَوان نام برده شده است . دریکی ازکتیبه های وی به فتوحات چندی که درفلات ایران بدست آورده بود اشاره شده است .
پوزوراینشوشیناک تنها یک جنگ سالار وفاتح نظامی نبود وهمه ی نبوغ خود راصرف جنگ وکارزار نکرد بلکه درکنارفتوحات خود به بازسازی عیلام نیز پرداخت . درکنار متونی که به زبان اَکَدی برشته تحریردرآوَرد ، درزمان حکومت خود یک شکل جدید نوشتاری براسا س زبان عیلامی بوجود آورد هرچند كه پس از وی ادامه نيافت درست مانند خط میخی پارسي باستان که بدستور داریوش ابداع گردید ولی پس از اودوامی پیدا نکرد .
 اکثر کتیبه ها ي باقي مانده به زبان عیلامی خطی مربوط به دوره ی حکومت وی است . دردوره ی پادشاهی او شهرشوش با ساخت معابد وبناهای بزرگ وباشکوه درآن ، بَدَل به مهمترین شهرعیلام گردید. با اینحال دوران حکومت ونیزاوج پادشاهی وی چندان دوامی نداشت . تهاجم گوتی ها به عیلام نه تنها به دوره ی پادشاهی وی پایان داد بلکه باعث نابودی سلسله ی اَوان نیزگردید .
درمورد سقوط سلسله ی اَوان وپادشاهی پوزوراینشوشیناک بعضی از پژوهشگران نظریه ي دیگری دارند ومعتقدند که قدرت گرفتن شوش وفتوحات متعدد پوزوراینشوشیناک درمیانرودان سفلی ، بطورطبیعی وی را درمقابله با مقاصد گسترش طلبانه ی حاکمین نوسومری یعنی شاهِ لاگاش وشاهِ اور بنام " اورنامو" قرارداد که هردو ی آنها معتقد بودند که می بایست باهم متحد وعلیه عیلام وارد نبرد شوند . اتحاد این دو نهایتا منجربه فروپاشی عیلام وشوش درزمان حکومت پسرِ پوزوراینشوشیناک یعنی " شولگی "[22] ( ۲۰۴۷ – ۲۰۹۴ ق م ) گردید . پس ازفتح شوش وروی کارآمدن یک دولت سومری در آن ، شولگی به حملاتی علیه انشان وشوش كه بصورت دولتهای وابسته درآمده بودند ، دست يا زيد . بدینسان پادشاهی پوزوراینشوشیناک که زمانی شامل چندین شهر درمیانرودان سفلی نیز می گردید درحمله ویورش حاکمین سومر و اور نابود شد . پس از مرگ پوزوراینشوشیناک عیلام توسط گوتی ها تسخیرگردید وچند تن ازاعقاب وبازماندگان وی که بعدها ظهورکردند شناخته شده نیستند . از پوزوراینشوشیناک درمحموع ۱۲کتیبه برجای مانده است . متن اصلی این کتیبه ها عموما درمورد ستایش خدایان مختلف است اما در یکی از آنها به تسخیر۸۱ شهر توسط وی دریکی ازحملات نظامی وهمچنین دریکی ديگربه کندن کانالی اشاره شده است .
 پادشاهان عيلامي دراین متون مختلف القاب متفاوتی نظیر اِنسی شوش ، حاکم ، لوگا ل وشاه داشتند . با توسعه ی سلسله ی سوم اور، غربِ عیلام باردیگر زیرسلطه ی یک سلسله ی میانرودانی قرارگرفت ولي درشرق ، جوهر سیاسی عیلام مستقل ودست نخورده باقی ماند . تاریخ این منطقه دراین دوره با سلسله ی سیما شکی ادامه می یابد . شاهان سیما شکی موفق به تسخیر سایر پادشاهی های عیلامی شده وسپس درسقوط پادشاهی اور نیز شرکت نمودند .  
سلسله ي سيما شكي  2030- 1900ق م
خاستگاه اين سلسله شهر ( يا منطقه ي ) سيماشكي ( يا سيماش ) واقع درلرستان ياكرمان بود وبه همين نام يعني سلسله ي سيماشكي نامبردار گرديد . جايگاه ومحل اين شهر هيچگاه بصورت دقيق ومطمئن شناسائي نشده است اما غالبا آنرا درحوالي كرمان دانسته اند . فهرستي از اين سلسله برجاي مانده كه متشكل از12شاه است .
سلسله ي سيماشكي توسط گير – نام [23]( حدود2300ق م ) بنا نهاده شد كه مصادف بود با شكوفائي سلسله ي سوم اور . سيماشكي تحت قيادت ورهبري گير – نام درهمان زمانهاي اوليه توانست برساير قلمروهاي شاهي عيلام برتري يابد وسپس بصورت رقيبي جدي درمقابل شاهان اور قرار گيرد .
پادشاهان اور چنين مي پنداشتند كه سيماشكي خود را از قيموميت وتبعيت آنها رهانده ويا درحا ل رهاندن است . بخش غربي عيلام شامل شوش همچنان زيرنفوذ شاهان اور قرارداشت . آنان توانسته بودند تا شاهان انشان ، ورهش ( يامرهشي ) وزابشالي[24] رابه انقياد خود درآورند و از آنجا كه زابشالي را تهديدي براي خود مي دانستند به دفعات مختلف آنرا مورد تهاجم قراردادند .
 اين جنگها احتمالا باعث تحكيم قدرت سيماشكي شد وآنان چندين جنگ راعليه سلطه ي اور باحمايت سايرشاهان عيلامي ترتيب دادند .
درخلال نخستين سالهاي پادشاهي سيماشكي ، عيلام بطور متناوب از سوي گوتي ها وميانروداني ها مورد حمله قرار گرفت كه همراه با مذاكرات سياسي وصلح نيز بود . درهمين راستا براي نمونه "شوسين"[25] شاهِ اور دختر خود را به ازدواج يكي از شاهزادگان اَنشان درآورد . معذالك با روي كار آمدن شاهِ بعدي يعني " ايبي سين " [26]امپراطوري اور وارد جنگهاي بي وقفه اي گرديد كه نهايتا منجر به ضعف وفتور آن گرديد .
حاكمين سيماشكي به علت عدم مد اومت شاهان درحكومت خود نتوانستند ازچنين وضعيتي استفاده كنند . درواقع درطول 25سال چهارتن از شاهان متناوبا جايگزين هم گرديدند كه اين به معناي ضعيف شدن قدرت شاهي بود كه درراس حكومت قرارداشت درحاليكه وجود تداوم شاهي وتوافق برروي يكي از آنها ومتحد كردن همه ي قوا بهترين فرصت براي سيماشكي بود تا خود را از سيطره ونفوذ اور رهايي دهد . چراكه غلبه وبرتري سومري ها دراين زمان امكان افزايش نداشته و رو به كاهش بود .
" ايبي سين " بيشتر درگير مبارزه عليه پادشاهان هوري وميتاني بود كه بيش ازپيش قدرت گرفته وتهديدي براي مرزهاي امپراطوري اور درآمده بودند . با اينحال با ضعف دولت اور ، دولت شهرهاي ديگر مانند اِشنونا ، شوش ، لاگاش واومّا  استقلال خود را با زپس گرفته ومستقل مي شوند. درهمين دوره آموري ها سومر رااشغال مي كنند .
 در شهر " ايسين "[27]، " ايشبي اِرا "[28] درسال2017ق م با دفع اشغالگران آموري موفق به كسب استقلال سرزمين خود مي شود . سپس شهرهاي نيپور[29] ، كيش و اشنونا را اشغال وبه كمك عيلامي ها دولتهاي مجاور را نيزفتح مي نمايد . درسا ل 2009ق م " ايبي سين " درشهر" اور" و" ايشبي اِرا " درشهر" ايسين " ، ميانرودان رابه اشغال خود درمي آورند .
 حدود سال 2007ق م " كينداتو"[30] پسر " اِبَرت " [31]اول بعنوان شاهِ جديد سيماشكي انتخاب مي گردد . او از ضعف " ايبي سين " بهره برده نخست شهرخود را آزاد وسپس به " ايبي سين " يورش مي برد . درسال 2007- 2006ق م وارد شوش شده وپس از عبور ازدجله به شهر" اور" جائيكه " ايبي سين " به آن پناه برده بود ، حمله مي كند .
" ايشبي اِرا " با درك خطر عيلامي ها به حمايت از " ايبي سين " آمده وشهر را از اشغال عيلامي ها درمي آورد . اما اين اتحاد باعث گرديد تا عيلامي ها يكبارديگر واين بار با شدت بيستري به تدارك حمله بپردازند ودرنهايت درسال2004ق م شهر" اور" به تسخير "كينداتو" درآمده وشهرمورد تاخت وتاز وغارت قرارگرفت وكساني كه موفق به فرار نشده بودند بي محابا ازدم تيغ گذرانده شدند ." ايبي سين "اسير وبه انشان تبعيد گرديد . غنائم بسياري بدست آمد كه موجب ثروت عيلامي ها گرديد .
 با تسخير " اور" از سوي عيلام سلسله سوم اور نيز پايان يافت . كينداتو پس ازاين پيروزي درخشان تمامي سرزمين عيلام را به سلطه ي خود درآورد . اونظام تازه اي را پي افكند وتحرك نويني به تجارت وبازرگاني بخشيد . با اينحال كينداتو نتوانست سلطه ي خود را برميانرودان سفلي كه بين پادشاهان " ايسين " و " لارسا " تقسيم شده بود ، حاكم گرداند . دراين دوره برغم قدرت وسلطه ي شهر سيماشكي ، شهرهاي شوش وانشان نيز ازجايگاه بالائي برخورداربودند . زبان اَكَدي كه همواره مورد استفاده قرارمي گرفت دراين زمان بتدريج كنارگذاشته شد وزبان عيلامي با خطي كه برگرفته از خط ميخي ميانرودان بود جايگزين آن گرديد .
با اينحال بنظر مي رسد كه سلسله ي سيماشكي بيشتر بخش شرقي عيلام را زير سلطه ي خود داشته است . اوج اين سلسله به زمان پادشاهي " اينداتو – اينشوشيناك " [32]اول (1960-1980ق م ) برمي گردد .او پسركينداتو بود وپس ازوي جانشين پدرش گرديد .
 " تن رهوراتير"[33] (1960-1950ق م ) پس ازاينداتو جانشين وي گرديد وبا جنگها وعقد پيمانهاي متعدد سياست خارجي جاه طلبانه اي را درسرمي پروراند . دراين زمان روابط با ميانرودان كه به چندين قلمروپادشاهي مستقل تقسيم شده بود ، آرام وصلح طلبانه بود . براي نمونه تن رهوراتير با " مِكوبي " [34]يكي از دختران " بيلالاما "[35] شاهِ اشنونا ازدواج كرد ويا يكي از شاهان ديگر كه اسمش معلوم نيست شايد " ابرت " دوم با يكي ازدختران " ايدين دَگَن "[36] شاهِ ايسين ازدواج كرد . اين آرامش البته چندان بطول نيانجاميد .
شاهان آموري ايسين ، لارسا ، سومر واَكَد شكستهاي متعددي رابر" تن رهوراتير"  تحميل كردند . شاهِ لارسا بنام "گونگونوم " [37]عيلام را مورد تاخت وتاز قرارداد واندكي بعد نيزشهرهاي بَشيم [38]، اَنشان وشوش به تسخيرآنان درآمد واين پاياني بود برسلسله ي سيماشكي وروابط دوستانه بين عيلام وميانرودان .
سلسله ي اِ پَرتي ( سوكل ماه )[39] حدود1500-1850ق م
درزماني كه آخرين پادشاهان سلسله ي سيماشكي درنبرد با پادشاهان ميانرودان شكست خورده ونابود گرديدند ، سلسه ي جديدي دراَنشان شكل گرفت كه بنام سلسله ي اِپَرتي معروف ونا مبردارگرديد . نام اين سلسله ازنام بنيانگذ ار آن يعني " اپرتي " اول ( يا اپرتي دوم ) اخذ گرديده است . پاره اي ازمحققين بنيانگذ ار آنرا پدر اپرتي يعني " شيلكاكا " يا " شيلهاها "[40]مي دانند .همچنين گروهي از پادشاهان اين سلسله خود را سوكل ماه ( عنوان سومري بمعني وزير بزرگ يا نائب السلطنه اول ) مي ناميدند وبهمين دليل اين سلسله بنام سلسله ي سوكل ماه نيز شهرت دارد .
 به باور بعضي از پژوهشگران نخستين شاهان اين سلسله برهمان منطقه اي حكم مي راندند كه آخرين حاكمين سيماشكي درآنجا حكومت داشتند وسپس قدرت خود را بتدريج برساير نقاط عيلام گسترش دادند .
 اپرتي اول پس از آنكه تمام قلمروهاي پادشاهي عيلام را بدنبال فتوحات درخشانش تحت فرمان خويش درآورد خود را شاه " اَنشان وشوش " ناميد . از آنجا كه اَنشان وشوش از مراكز مهم عيلام محسوب مي شدند چنين عنواني نشان دهنده ي سلطه ي وي برمناطق بسيارمهم وكليدي عيلام بود .
 پسراو "شيلهاها "[41](1840-1835ق م ) دنباله ي كارهاي پدرخودراگرفت معذالك وي عنواني راكه پدرش براي خود انتخاب كرده بود را كنار گذاشت وعنوان سومري " سوكَل ماه " را انتخاب كرد كه بمعني وزيربزرگ بود . اين مسئله مي تواند نشانگر آن باشد كه وي تحت نفوذ وسلطه ي سومين سلسله ي اور قرارداشت وبهمين دليل خود را نه شاه بلكه جانشين شاه يا همان وزيربزرگ يا نائب السلطنه مي دانست عنواني كه البته از سوي شاهان بعدي نيز مورد استفاده قرارگرفت . سايرحاكمين اين سلسله نيزعناويني ديگرر امورد استفاده قراردادند كه ازبين اين عناوين مي توان به عنوان " شبان مردم شوش " و" شبان خداي اينشوشيناك " اشاره كرد .
نخستين حاكمان اين سلسله اَنشان را بازسازي كرده وآنرا بعنوان مركز و پايتخت پادشاهي خود انتخاب كردند . عيلام تحت رهبري آنان قدرت زيادي بدست آورد . يكي از حاكمين قدرتمند اين سلسله " شيروكدو "[42](1792-1773ق م ) بود . معاصرين وي از اوبعنوان حاكمي برتر يادكرده اند . شاهان آموري بابل ، اشنونا ، لارسا يا ماري همديگر را برادرخطاب مي كردند درحاليكه اورا بعنوان پدرموردخطاب قرارمي دادند .
" شيموت- وارتاش " [43]پسر شيروكدوه مدت كوتاهي حكمراني كرد . درعوض جانشين وي" سيو- پلر- هوپك " [44](01770-1745ق م ) پادشاهي مقتد ربود وبنوعي برشاهان ميانرودان برتري وحاكميت داشت تا آنجا كه وي را با عنوان پدر وگاهگاهي نيز "شاه بزرگ " مورد خطاب قرارمي دادند . اوحتي درسال 1765-1766بعنوان ميانجي به حكميت درمورد اختلاف بين حمورابي شاهِ بابل و" زيمري – ليم "[45] شاهِ "ماري "[46] درشهر"هيت "[47] انتخاب گرديد .
"سيو- پلر- هوپك " حمله اي رابراي تسخيرشهراشنونا درميانرودان سفلي ترتيب داد .پادشاهان بابل وماري نيز كه بعنوان رعاياي وي محسوب مي شدند اورا دراين حمله ياري كردند ؛ هرچند كه بابل وماري نبرد مزبور را بعنوان وسيله اي براي آزادي از دشمني بزرگ كه درمقابل دروازه هاي شهرشان قرارگرفته بود ، ارزيابي مي كردند .
اِشنونا درمقابل اين اتحاد سه گانه بلافاصله شكست خورد وتسخيرگرديد . شاه اشنونا به قتل رسيد وحاكمي از سوي فاتحين براي اشنونا تعيين شد . ارتش عيلام درشهر مستقر گرديد واز آنجا به فتح منطقه ي دجله ي عليا وسپس " كابور" يا "خابور"[48] پرداخت .
" سيو – پلر- هوپك " سپس ارتش خود را به دوقسمت تقسيم كرد . يك بخش ازارتش را تحت فرماندهي ژنرالي عيلامي بنام "كونام " [49]ويك آموري بنام " اَتامروم " [50]درشمال مشرف برشهر" اِكَلَتِه " [51]( يا اكلتوم ) گمارد . اين شهرداراي قلعه اي بود وبرمنطقه ي شرق دجله حكومت داشت ومركز يكي از پادشاهي هاي جديد آشور بود كه توسط "شمشي اداد"[52] اول (1814-1775ق م ) بنا نهاده شده بود . شمشي اداد زودتر از آنچه كه فكرش رابكنند مي ميرد وقلمرو او بصورت لقمه ي آساني درمي آيد ؛ شهر همانند شهر "شكنا "[53] ( شوبات اِنليل[54] ) بسرعت تسخيرومورد غارت قرارگرفت .
بخش دوم ارتش وي به سمت جنوب وبطرف بابل يعني عليه متحدين سابق خود به حركت درآمد . بابل با غافلگير شدن حمورابي و زيمري – ليم تسخير شد . شاهِ ماري كه با اين پيشروي مستقيما درمعرض تهاجم عيلامي ها قرار مي گرفت وارد اتحادي با شاهِ بابل وچندين شاه آموري ديگر نظير شاهِ " اَلِپ "[55] ، " سومو- اِ پوك " [56] گرديد ودرتقابل با عيلام قرارگرفت .
 درسال 1764 اين اتحاديه دردوجبهه موفق به جلوگيري از تهاجمات عيلام گرديد . حمورابي ارتش عيلام را زماني كه آماده رفتن بطرف بابل بود متوقف كرد . زيمري- ليم نيز درمنطقه ي خابور با نيروهاي نظامي ارسا ل شده توسط حمورابي در"هِريتوم"[57] با "سيو- پلر- هوپك "به مقابله برخاست . " اَتا مروم " آموري باخيانت به سيو- پلر- هوپك به زيمري –ليم پيوسته وعيلامي ها براحتي شكست را پذيرا شدند .
 ارتش عيلام به اشنونا بازگشت . سيو- پلر-هوپك هدايت ارتش عيلام رابه پسرخود ( يابرادرش ) " كودو زولوش " [58] اول وبه ژنرالهايش سپرد . با اين شكست عيلام درميانرودان حاميان خود را ازدست داد اما نه به آن اندازه كه بابلي ها بتوانند عيلام را مورد تهاجم قراردهند .
 كودوزولوش اول جانشين پدرش گرديد ودرتمام طول سلطنت خويش به كاربا زسازي وسا زماندهي مجدد عيلام پرداخت . اودراين كار به موفقيت بسياري دست يافت وبراي پسرش " كوتير- ناهونته " [59]اول (1730-1700ق م ) يك پادشاهي قدرتمند برجاي گذاشت . كوتير-ناهونته اول از شورشهاي بوجود آمده درشهر" اروك "[60] استفاده برده وبه تسخيرآن نائل آمد وآنرا مورد تاراج قرارداد . سپس موفق به شكست خيلي آسان شاهِ بابل " سَمسو- ايلونا " [61]گرديد معذالك پس از اين آخرين فتح درخشان ، عيلام درسراشيبي سقوط وتاريكي فرو غلطيد .
 درمورد سالهاي پاياني اين سلسله اطلاعات بسياراندكي دردست است . منابع ومآخذ پراكنده اي ازاين دوره وجود دارد كه متعلق به دوره ي سلطنت شاهانِ كاسي سومين سلسله ي بابل است . براساس اين منابع چنين دانسته مي شود كه بدنبال حكومت كوتير- ناهونته اول هفده تن بعنوان شاه بقدرت رسيدند ودرزمان سلطنت كوتير- ناهونته دوم (1500-1505ق م ) كه آخرينِ اين شاهان بود ، سلسله ي اِپَرتي نابود گرديد . عيلام دچار بحران بزرگي مي گردد كه آميخته با تهاجمات آموري ها ي ميانرودان است . دوره ي بعدي كه به عيلامي ميانه معروف است با بقدرت رسيدن سلسله اي از اَنشان درحدود سال 1500ق م آغاز مي گردد .
                                                                                                              ادامه دارد
 
[1] Proto-Elamite
[2] Awan
[3] Anshan
[4] Simashki
[5] warahsh(waraksh)
[6] peli
[7] Enmen-Baragesi
[8] Kish
[9] Lagash
[10] E-Anna-Tum
[11] Luhi-Ishshan
[12] Khita
[13] Sidgau
[14] Rimush
[15] Hishep- RateP
[16] Shar-kali-sharri
[17] Puzur-Inshushinak
[18] Simash
[19] Hurtum
[20] Eshnunna
[21] Our-Nammou
[22] Shulgi
[23] Gir-namme
[24] Zabshali
[25] Shu-Sin
[26] Ibbi-Sin
[27] Isin
[28] Ishbi-Erra
[29] Nippur
[30] Kindattu
[31] Ebarat
[32] Indattu-Inshushinak
[33] Tan-Ruhuratir
[34] Mekubi
[35] Bilalama
[36] Iddin - Dagan
[37] Gungunum
[38] Bashime
[39] Sukkalmah
[40] Shilkaka
[41] Shilkhakha/Shilhaha
[42] Shirukduh
[43] Shimut-wartash
[44] Siwe-Palar-Khuppak
[45] Zimri-Lim
[46] Mari
[47] Hit
[48] Khabur
[49] Kunnam
[50] Atamrum
[51] Ekallate
[52] Shamshi-Adad
[53] Shekhna
[54] Shubat-Enlil
[55] Alep
[56] Sumu-Epukh
[57] Hiritum
[58] Kuduzulush
[59] Kutir-Nahunte
[60] Ourouk
[61] Samsu -Iluna
نويسنده : cyrus sangari - ساعت 12:37 روز جمعه دوازدهم اردیبهشت ۱۳۹۳

Normal 0 false false false EN-US X-NONE FA /* Style Definitions */ table.MsoNormalTable {mso-style-name:"Table Normal"; mso-tstyle-rowband-size:0; mso-tstyle-colband-size:0; mso-style-noshow:yes; mso-style-priority:99; mso-style-parent:""; mso-padding-alt:0cm 5.4pt 0cm 5.4pt; mso-para-margin-top:0cm; mso-para-margin-right:0cm; mso-para-margin-bottom:10.0pt; mso-para-margin-left:0cm; line-height:115%; mso-pagination:widow-orphan; font-size:11.0pt; font-family:"Calibri","sans-serif"; mso-ascii-font-family:Calibri; mso-ascii-theme-font:minor-latin; mso-hansi-font-family:Calibri; mso-hansi-theme-font:minor-latin; mso-bidi-font-family:Arial; mso-bidi-theme-font:minor-bidi;}

پادشاهان ایرانی ۴

عیلام ۳

دوره ی عیلامی اولیه چنانکه گفته شد با استقرار سلسله ی اَوان درشوش پایان می یابد . می توان چنین پنداشت که پویشهای بسیار زیادی ازلحاظ سیاسی ، اجتماعی ، فرهنگی وقومی لازم است تا نهایتا مردمی به درجه وحدی از تمدن وفرهنگ دست یابند وبتوانند یک نظام اجتماعی متمرکز بهمراه یک دولت برقرارنمایند . بدلیل فقدان آگاهی وهمچنین قلت منابع  ومستندات درمورد دوره ی عیلامی اولیه ، اطلاعات چندانی از این دوره دردست نیست وتنها ازروی حدس وگمان والبته اشاراتی برگرفته از قرارگاه های باستانی می توان به حقائقی هرچند نامطمئن دست یافت .

این مسئله درمورد دورانهای بعدی تفاوت دارد زیرا درمتون وسنگ نبشته های باقی مانده ازتمدنهای میانرودان اشارات مستقیمی به عیلامی ها شده است . شاید به یک معنی سرزمین عیلام راباید بعنوان کانون نخستین تمدن شهری درایران دانست .

داستانها واسطوره های ایرانی قدمت شهرنشینی و تمدن درفلات ایران رابه گذشته هایی بسیاردور و به اعماق تاریخ می رسانند . از طرف دیگر با شناسائی تازه ازقرارگاه های تمدن درفلات مرکزی ایران که چه بسا بدون طرح وبرنا مه ی قبلی و از روی اتفاق صورت گرفته و اطلاعات تازه ی بدست آمده ، پیشینه ی تمدن درایران به هزاره هائی بسیار دورتر می رسد . برای مثال سایت تاریخی جیرفت  بزعم  پژوهشگران به ده هزارسال قبل برمی گردد که با توجه به اشیاء کشف شده درآن وهنربکاررفته دربقایای باستانشناختی آن ، مسلم است که مردمانی با آن مایه ازهنر نمی توانستند بناگاه درتاریخ ظهوریابند بلکه مستلزم طی کردن راهی بسیاردورو دراز بوده است .

اطلاعات ما درخصوص تمدنهای پیشاهخا منشی وماد بسیاراندک بوده وتوجهی هم به آن تمدنها نمی شود گویی که بین مورخین ومحققین یک تفاهم ازپیشی دراین مورد وجود دارد که ملت سا زی وگردهم آوردن اقوامِ مختلفِ ساکن درایران که با فرهنگ ها وآداب ورسوم متفاوت خود دورهم جمع شده اند تنها با وجود یک امپراطوری قابل توجیه می باشد ؛ زیرا دریک نظام سیاسی موسوم به امپراطوری است که می توان قائل به یک قدرت مرکزی مقتدرگردید وسپس اقوام مختلف را باحفظ تفاوتهايشان درآن جای داد تا بتوان ملتی راهرچند بزرگ اما متفاوت ظاهرکرد و لابد به همین دلیل سایرتمدنها که برمنطقه ی جغرافیایی کوچک یا بزرگی ازفلات ایران حاکم بودند نمی توانستند چنین آرمانی را تحقق بخشند .

همچنین عدم اطلاع ما از تمدنها ی پیشا هخامنشی وماد وفاصله ی دور زمانی آنها با ما ونیزعدم دریافت ارتباطی بین آنان ومیراثهای فرهنگی و دینی شان با تمدنهای بعدی مانع ازآن شده است که بتوانیم به آن تمدنها توجهی نشان دهیم . منابع بسیارکهن تاریخی ما نیزدرسیربررسی خود ازتاریخ ایران هیچ اشاره ای به این تمدنها نکرده اند . درداستانهای اساطیری ما نیزآنچنانکه دیدیم میراثِ شرق ایران بعنوان تاریخی واقعی برای همه ی ایران درنظرگرفته شد وکسانی که بعدها به دریافتی ازتاریخ واقعی ایران براساس یافته های باستانشناختی رسیده اند برای پرکردن چنین خلائی  دست به تفسیر وتعبیر زده ومعتقد شده اند که خاطره ی همه ی این تاریخِ گسترده درفلات ایران به اشکالی دیگرگونه درهمان داستانهای اساطیری ونیمه افسانه ای ما آمده است .

بقایای باستان شناسی ، حضورعیلامی ها را درمنطقه ی جنوب غرب ایران تا سال۶۰۰۰ق م تائید وتصدیق می نمایند . این بقایا مانند انواع گورستانها ونوع تدفین مردگان وابزاروآلات مختلف ، نشان می دهد که این منطقه  از ایران جایگاه مردمانی ازقوم ونژاد مختلف بوده است . همچنین ازاین بقایا می توان به این نکته پی برد که درمنطقه ی عیلام ازبرنز و مس توسط هنرمندان استفاده می شده است . عیلامی ها ازلحاظ هنری نیز توسعه یافته وبویژه درهنرمجسمه سازی به پیشرفتهای بسیاری دست یافتند .

 مرکزعمده ی تمدن عیلامی دردوره ی عیلامی اولیه که ازحدود۳۲۰۰ تا حدود۲۷۰۰ق م را دربرمی گیرد دراطراف دو شهرعمده یعنی شوش واَنشان شکل گرفته بود .

شهرشوش درحدود چهارهزارق م بنا نهاده شد و می توان گفت که قدیمی ترین شهر پا برجای جهان است . این شهر از زمان تاسیس خود همواره بین شاهان میانرودان وعیلام دست بدست می گشت  .

درمورد جایگاه شهر اَنشان نیز اگرچه هنوزتوافقی بین محققین صورت نگرفته ولی معمولا آنرا درمحل کنونی تَل مَلیان درنزدیکی شیراز می دانند .

رابطه ی این دومرکز تمدنی با تپه ی سیلک ( حومه ی کاشان ) وتپه یحیی ( درمنطقه ی جیرفت کرمان ) پس ازکاوشهای انجام شده اثبات گردیده است . این سکونت گاهها زمینه های باستانشناختی بسیارنزدیک ومشابهی با هم دارند واین نشان دهنده ی آن است که دراین دوره ، تمدنهای مذکور مجموعه ی فرهنگی یکنواخت ومشابهی راشکل می دادند وبدین ترتیب می توان پیشینه ی تاریخی عیلام را حتی تا ده هزارسال به عقب راند .

 دوره ی عیلامی اولیه شدید ا ازفرهنگ تمدنهای میانرودان متاثربوده است . درمورد این ادعای محققین نیزباید اندکی درنگ نمود زیرا براساس یک توافق نا نوشته گویی همه اذعان و اقراردارند که میانرودان وتمدنهای شکل گرفته درآن از لحاظ زمانی واز لحاظ فرهنگی برسایرتمدنها ی منطقه تقدم ولذا برتری دارد ؛ البته شاید بتوان این قضاوت را از آنجا که اطلاعات ومنابع ومستندات ومآخذ ما ازمیانرودان به مراتب بیشترازداخل ایران است ، بنوعی قبول کرد اما با توجه به کشفیات جدید درسایرمناطق فلات ایران وعدم پیگیری درانجام کاوشهای باستانشناختی دراین مناطق ، بواقع نمی توان چندان به برتری تمدنهای میانرودان با ورداشت ؛ برای نمونه چگونه می توان هنرمند مارلیکی یا جیرفتی ویا سیلکی ویا زیوه ای و... را ازلحاظ دانش فنی  ، مهارت وغنای فرهنگی کمترازهنرمند میانرودانی دانست ؟

شاید یکی از چیستانهای حل نشده درمورد تمدنهای کهنِ فلاتِ ایران عدم وجود خط ونوشتاراست . این مسئله نیزبا توجه به داستان طهمورثِ دیوبند وغلبه ی وی بردیوان ویاد گرفتن سی گونه خط ازآنان واینکه طهمورث ازشاهان پیشدادی بوده که نشانی از پیشینه ی بسیارکهن آن است ، نیازمند درنگ بیشتری است ؛ بویژه آنکه درسایتِ تاریخی جیرفت خطوطی یافت شده که معروف به خط هندسی بوده ولی هنوزرمزگشائی نشده است .

 بطورمعمول اختراع خط راهمواره به میانرودانی ها منتسب کرده اند . خط عیلامی معروف به پروتوعیلامی یا همان عیلامی اولیه نیزبرگرفته ازخط مرسوم درمیانرودان و الهام گرفته  از آن بوده است والبته همانطور که گفتیم تفاوتهایی نیزبا آن داشته تا آنجاکه علیرغم خوانش متون میانرودانی هنوزموفق به رمزگشایی کامل خط عیلامی نشده اند . درکنارتمدنهای میانرودانی نظیرسومر ، اَکَد ، بابل و آشور ، تمدنهای داخل فلات ایران نیزشکل گرفته ورشد یافتند هرچند اطلاعات ما از آنها اندک است .

سقوط تمدن اروک دراواخرهزاره ی چهارم ق م باعث گردید تا این فرهنگهای شکل گرفته درمنطقه ظهوروبروزی بیابند وبه بازسازی وتکمیل خود براساس بده بستانهای فرهنگی بپردازند .

 تَل مَلیان با وسعتی درحدود دویست هکتار دراستان فارس کنونی یکی ازمناطق مهم مربوط به تمدن عیلامی است . محققین براین نظرند که حدود ۱۳۰هکتارازاین محوطه دارای بنا ومسکونی بوده است . دیوارهای بجا مانده ازاین سایت مزین به نقاشی هایی با رنگهای سفید ، خاکستری وسرخ وبه شکل اجسام هندسی نظیرمثلث ودایره است .

چنین پنداشته می شود که تمدن عیلام ازاین منطقه توسعه ی خود را آ غاز و سپس به بخشهای وسیعتری تا میانرودان دست یافته است .

منطقه ی شوش قبل ازاین وحتی بعد از آن همواره درارتباط تنگاتنگ با میانرودان سفلی بوده است . شوش بدنبال هجوم کوه نشینان عیلامی موسوم به "سرزمین بالا " تسخیرودراختیار آنان قرارگرفت .

 بدنبال پیداشدن لوحه های نوشته شده به خط عیلامی ونیزکشفیات بدست آمده درچندین سایت تاریخی مانند شهرسوخته ی سیستان ، شوش ، تپه اُزبَکی درنزدیکی تهران ، تپه ی سیلک کاشان وتپه یحیی وغیره ، معلوم شد عیلامی ها روابط تجاری وبازرگانی گسترده ای با تمدنهای داخل فلات ایران ونیز با میانرودانی ها داشته اند وطبیعی است که دراین داد وستدهای تجاری شاهد بده بستانهای فرهنگی نیزباشیم .

توسعه ی شبکه های تجاری خود نشانگرپویایی اقتصادی آنان از یکسو ومیزان پیشرفت نهادهای اجتماعی وسیاسی آنان بود هرچند دراین زمینه ها اطلاعات بسیاراندکی بدست ما رسیده است .

چگونگی اداره ی سیاسی عیلام دراین دوره نیزچندان برای ما شناخته شده نیست وهمانطور که گفتیم نخستین اطلاعات تاریخی ما ازعیلام مربوط به منابع ومآخذ میانرودانی وازحدود۲۶۰۰ق م است یعنی اززمانی که این منطقه تحت سلطه ی سلسله ی اَوان قرارگرفت .

مدارک ومستندات نوشتاری موجود درمیانرودان اطلاعاتی درمورد موقعیت سیاسی جنوب غربی ایران درنیمه ی هزاره ی سوم ق م بدست می دهد وبه چندین جنگ وستیزبین پادشاهی های میانرودان ونیزحاکمین ایرانی اشاره دارد . هم ازاین دوره است که نامگذاری عیلام بر این منطقه صورت می گیرد . درمتون سومری بجای مانده از پایان هزاره ی چهارم ق م عیلام با علامت NIM  مشخص شده که بمعنی "سرزمین بالا " ست .

 نخستین اشاره ی روشن وصریح در منابع میانرودانی وبه تبع آن اطلاع درست ما ازعیلام مربوط به فهرست شاهنشاهی سومری ها ست که درحدود آخرهزاره ی سوم ق م نوشته شده ودرآن به نبردی بین عیلامی ها ویکی از پادشاهان دولت شهرِکیش یعنی " اِنمِن بَرَگسی " (حدود ۲۶۱۵-۲۵۸۵ق م ) اشاره شده است . این فهرست بویژه به شاهنشاهی اَوان اشاره دارد .

 عیلام چندین باروارد نبرد با شاهان میانرودان شده وفهرست مزبورروایت می کند که یکی از پادشاهان عیلامی موفق گردیده بود تا میانرودان سفلی را نیزتسخیرنماید . معذالک همانطورکه درابتد ا نیزگفته شد اطلاعات ما پیرامون این دوره  یعنی عیلامی اولیه که با ظهورسلسله ی اَوان پایان می پذیرد ، بسیاراندک وناچیز می باشد .  

 


نويسنده : cyrus sangari - ساعت 12:34 روز جمعه دوازدهم اردیبهشت ۱۳۹۳

Normal 0 false false false EN-US X-NONE FA /* Style Definitions */ table.MsoNormalTable {mso-style-name:"Table Normal"; mso-tstyle-rowband-size:0; mso-tstyle-colband-size:0; mso-style-noshow:yes; mso-style-priority:99; mso-style-parent:""; mso-padding-alt:0cm 5.4pt 0cm 5.4pt; mso-para-margin-top:0cm; mso-para-margin-right:0cm; mso-para-margin-bottom:10.0pt; mso-para-margin-left:0cm; line-height:115%; mso-pagination:widow-orphan; font-size:11.0pt; font-family:"Calibri","sans-serif"; mso-ascii-font-family:Calibri; mso-ascii-theme-font:minor-latin; mso-hansi-font-family:Calibri; mso-hansi-theme-font:minor-latin; mso-bidi-font-family:Arial; mso-bidi-theme-font:minor-bidi;}

پادشاهان ایرانی ۳

عیلام ۲

شناخت ما ازتاریخ عیلام وآنچه که آنان درطول چند هزاره ازحضورخویش برحای گذاشته ووقایع بسیاری که برآنها گذشته اعم ازروابط سیاسی ویا نبردهای نظامی آنان با تمدنهای داخل فلات ایران ونیزتمدنهای میانرودان ، چندان زیاد نیست وحتی درمقایسه با دوران طولانی ظهورو افول آنان بسیاراندک وناچیز است وهمانطورکه قبلا نیزگفته شد آگاهی ما ازعیلامی ها مرهون متون ومنابع بجای مانده ازدشمنان آنان یعنی تمدنهای آشور، بابل ، سومر و اَکَد است و اگرچه سنگ نگاره ها ولوحه هایی نیز از خود عیلامی ها  بجای مانده اما بدلیل عدم رمزگشائی کامل زبان عیلامی ، اطلاعات ما محدود به همان منابع گفته شده می باشد .

مطالعه ی مطالب این متون ومنابع موجود ، روشنائیهای اندکی براین دوره انداخته است . درکتابها ومقالات تحقیقی نه چندان زیادی که درمورد عیلامی ها به رشته ی تحریردرآمده با انبوهی ازاطلاعات مواجهیم که عموما به ذکروقایع بگونه ای پرداخته اند که بدست آوردن تصویری جامع وکلی ازخط سیراین تمدن اندکی مشکل بنظرمی رسد . ازآنجا که برای دریافت بهترهرمدخلی لازم است تا ابتد ا تصوری مرتبط وپیوسته ازموضوع بدست آورد ، به همین خاطرتلاش شده است تا با ایجاد نوعی نظم ، هرچند نه چندان محکم وپیوسته اما چونان رشته ای نگه دارنده ، نگاهی به تاریخ سیاسی عیلام انداخته تا نهایتا اطلاعات اندکِ مربوط به این دوره درقالبی منطقی به نمایش درآید وازپراکنده گوئی و درهم تنیدگی مطالب پرهیزگردد .

تعیین قدمت تاریخی برای این دوره ویا هردوره ی دیگری نمی تواند چندان دقیق وعلمی باشد .برای نمونه آشنائی وشناخت ما ازمادها ، براساس منابع ومآخذ آشوری ، به قرن هفتم ق م وبا پارس ها نیزاندکی به بعد از آن برمی گردد ؛ ولی آیا این سخن بمعنای آن است که این دو قوم قبل از آن وجودنداشته ویا درمنطقه ساکن نبوده ودارای نظم ونظاماتی نبوده اند ؟ اگر درکتیبه های آشوری وبابلی به عیلامی ها درهزاره ی دوم ق م اشاره شده وپيش از آن ذکری از آنها به میان نیامده دلیل آن است که عیلامی ها درمنطقه ی جنوبغربی ایران تا آنزمان حضورنداشته ویاصاحب تمدن نبوده اند ؟ اگرمعتقد به وجود تمدن اَرَتَه ویا جیرفت که بزعم  پژوهشگران قدمت آن به ده هزارِق م می رسد ، باشیم آیا نمی توان پنداشت که عیلامی ها بازمانده ی آن تمدنها بوده ویا حداقل با آنان در ارتباط بوده اند ؟ نباید فراموش کرد که درمورد خاستگاههاي اوليه ي عیلام وحتی ماد وپارس با قلت مدارک ومستندات مواجهیم وتمام آنچه که گفته می شود وقضاوتهائی که صورت می گیرد براساس همین شناخت اندک است واینکه بواقع اگرهمین بیگانگان نبودند چه دراعصارباستان وچه دردوران جدید ما خود ازتاریخ خویش چه می دانستیم و چه می دانیم ویا چه یافته ایم ؟ و ازهمه مهمتر اینکه هنوزنیزدرنوعی فترت وبی تفا وتی بسرمی بریم ودل سپرده ایم به واگوکردن سخنان همان کسانی که برایمان تاریخ نوشته اند . ازدیگرسومعلوم نیست علیرغم این همه بزرگ نمائی وگفتمانِ عظمت طلبیِ ایرانی واشاره به تمدنهای بسیارقدیمی ازطرف ایران دوستان چراهیچ اقدام عملی برای پیداکردن علائمی از آنها صورت نمی گیرد ؟ بعبارت دیگرادعای ما با آنچه که دردست داریم وآنچه که هستیم بنظرچندان مناسبتی ندارد؟

درهرحال براساس اطلاعات اندک ما ازعیلامی ها ، تاریخ سیاسی عیلام بطورسنتی به چهاردوره تقسیم می گردد هرچند گروهی دودوره ی اول را با هم یکی دانسته ومعتقد به سه دوره بیشتر نیستند که برروی هم بازه ی زمانی حدود بیش ازدوهزارسال را شامل می گردد . این تقسیم بندی برای شناخت بهترونیزتعیین سلسله های حاکم ووقایع تاریخی هردوره صورت گرفته تا شناخت بهترودنباله داری رابرایمان بدست دهد وازاینروما به تقسیم بندی چهاردوره ای آن اشاره می نمائیم :

۱) دوره ی عیلامی اولیه[1]

ازحدود ۳۲۰۰ تا حدود۲۷۰۰ ق م .این دوره با استقرارسلسله ی اوان[2] درشهرشوش پایان می یابد . بدیهی است که این تقسیم بندی همانطورکه ذکرگردید برای بدست دادن تاریخی سلسله وار ازعیلام است وگرنه استقرار سلسله ی اوان طبیعی است که خود نیازمند سده ها حضور پویا وفعال عیلامی ها درمنطقه بوده وعلی القاعده می بایست برای آن تاریخی به مراتب کهن تر درنظرگرفت .

۲) دوره ی عیلامی کهن[3]

ازحدود۲۷۰۰ تا۱۶۰۰ق م . این دوره از سلسله ی اوان تا سلسله ی اپرتی ها[4] را شامل می شود . براساس متون سومری قدیمی ترین اشاره به عیلام مربوط به شکست عیلامی ها ازاِ نمِن بَرَگسی[5] شاهِ دولت شهرِکیش[6] ( ۲۵۸۵-۲۶۱۵ ق م ) می باشد که منحربه فتح عیلام گردید با اینحال تاریخ واقعی عیلام را از آغاز امپراطوری اَکَد درحدود سال۲۳۳۰ ق م می دانند . عیلامی ها درحدود سال۲۰۰۰ق م شهر اور[7] راتسخیرکرده وبه سلطه ی گوتی ها درآنجا پایان داده وسپس درحدود سال۱۸۹۵ ق م درصد د سلطه برآموری های بابل وتسخیردولت شهر بابل برآمدند .

۳) عیلامی میانه[8]

ازحدود ۱۵۰۰تا حدود ۱۱۰۰ق م که پایان سلسله ی اپرتی ها وسلسله ی ایگی ها لکی[9] را دربرمی گیرد. عیلام درطی سده ها تحت سلطه ی کاسی ها ئي قرارداشت که بربابل حکمرانی می کردند . درقرن ۱۳ ق م و پس از سرنگونی شاهانِ کاسی حاکم بربابل ، عیلامی ها توانستند استقلال خود را بدست آورند . اوج قدرت عیلامی ها دراین دوره مربوط به دوران حکومت " اونتاش- نپیریشه "[10] (۱۳۴۵-۱۳۰۵ق م) می باشد  . همچنین درسال۱۱۶۸ق م "شوتروک ناهونته"[11] ی اول (۱۱۸۵-۱۱۵۳ ق م ) یکی دیگر از شاهان عیلامی به کمک آشوری ها به بابل حمله کرد و پس ازتسخیر شهر، سنگ نبشته ی معروف به قانون حمورابی را به شوش منتقل نمود .

۴) عیلامی نو [12]

ازحدود ۱۱۰۰تا ۵۳۹ ق م . مهمترین مشخصه ی این دوره روی کارآمدن پارس ها ( سلسله ی هخامنشی ) می باشد. بابلی ها درحدود سال۱۱۰۰ق م ضربات مهلک وکشنده ای برامپراطوری با شکوه عیلام که درقرون ۱۲و۱۳ ق م به موفقیتهای درخشانی نائل گردیده بود ولی درنبردهای متمادی با آشور متحمل شکستهای سنگینی شده بود ، وارد کردند  پس از آن عیلام به تسخیرنیروی تازه واردی که همان پارس ها باشد درآمد ودرزمان کوروش دوم ( کوروش کبیر) برای همیشه به امپراطوری هخامنشی منضم گردید .

 با قدرت گرفتن هخامنشیان که منحر به تسخیرتمامی دولت شهرهای میانرودان وسایرنقاط متمدن آن دوره گردید عیلام نیزبه قلمروهخامنشیان پیوست ودیگرهیچگاه نتوانست به استقلال خود دست یابد . دربخشهای بعدی خواهیم دید که عیلامی ها درحد ال ونبردهای مداوم با همسایگان میانرودانی خود چگونه پس از هربارتحمل شکستهای سنگین ودرست زمانی که بنظرمی رسید به خاموشی کامل گرائیده اند ناگهان با حرقه ای درگوشه ای ازسرزمین خود نیروهای خفته رابیدارکرده وبا بیرون راندن دشمن به ادامه ی حیات سیاسی خود باز می گشتند ؛ اما همچنانکه ضربه ی وارد شده از سوی هخامنشی ها باعث نابودی و زوال تمدنهای میانرودان با آن پیشینه ی شگفت وطولانی خودگردید تا آنجا که نه تنها دیگر نتوانستند هرگز به دوران شکوه وعظمت قبلی خود برگردند که حتی نامی از آنان نیزبرای بعد باقی نماند ، عیلام نیز ازاین قاعده مستثنی نگشته وبرای همیشه درخاموشی ومرگ فرورفت وآخرین مقاومتهای عیلامی ها ودیگرتمدنهای منطقه نیز درزمان داریوش بزرگ به شدیدترین وجهی سرکوب گردید . عیلام به اعماقِ تاریکِ تاریخ فرورفت وسرزمین آنها بدست پارس ها افتاد .

اما براستی با توجه به حوزه ی جغرافیایی عیلام که تا شیراز وخرم آباد وخوزستان فعلی را دربرمی گرفت و اینکه یکی ازمهمترین دولت شهرهای آن اَنشان ، هم مرکز عیلام وهم  قوم پارس بود تا آنجا که کوروش کبیر نيزبه تبعیت از شاهان عیلامی بعدها خود را شاهِ انشان وشوش می نامید ، نمی توان چنین نتیجه گرفت که بواقع خودِ این قوم پارس یا سلسله ی هخامنشی برآمده از آن ، دنباله ی منطقی وحتی تاریخی همین عیلام باشد ؟ فراموش نکنیم که اطلاعات ما دراین دوره بسیاراندک است وآنچه می دانیم براساس نوشته های مستشرقین است ؛ که بزعم آنان عیلامی ها اساسا درمنطقه ی جنوبغربی ایران تافته ای جد ابافته ازسایر اقوام اند !

 آیا براستی دراین نظر نمی توان خدشه ای وارد آورد ازآنروکه همین محققین خود اذعان دارند که عیلامی ها دراموردیوانی هخامنشیان همه کاره بودند ، از آنرو که هزاران لوحه ی گلی بزبان عیلامی درتخت جمشید پیداشده واز آنروکه پارس ها درست درمیان همین عیلامی ها ودرمحدوده ی جغرافیائی آنان ، سده ها زندگی کرده ولاجرم می بایست با آنان حشر ونشری داشته باشند ! معذالک چنین پنداشته می شود که گوئی پارس ها بناگا ه از تاریکی تاریخ سردرآورده وناگهان با ضربه ی چوبِ جادویی موفق به تسخیرتمامی تمدنهای کهن وقدرتمند آن زمان گردیده اند ؟

دربخشهای بعدی به هریک ازاین دوره های چهارگانه ی تاریخ عیلام بطورمختصروکوتاه خواهیم پرداخت .



[1] Proto - Elamite

[2] Awan

[3] Paleo - Elamite

[4] Epartide

[5] Enmen-baragesi

[6] Kish

[7] Ur

[8] Medio - Elamite

[9] Ige halkide

[10] Untash-Napirisha

[11] Shutruk – Nahhunte

[12] Neo - Elamite


نويسنده : cyrus sangari - ساعت 21:14 روز چهارشنبه دوم بهمن ۱۳۹۲
Normal 0 false false false EN-US X-NONE AR-SA /* /*]]>*/ /* Style Definitions */ table.MsoNormalTable {mso-style-name:"Table Normal"; mso-tstyle-rowband-size:0; mso-tstyle-colband-size:0; mso-style-noshow:yes; mso-style-priority:99; mso-style-qformat:yes; mso-style-parent:""; mso-padding-alt:0in 5.4pt 0in 5.4pt; mso-para-margin-top:0in; mso-para-margin-right:0in; mso-para-margin-bottom:10.0pt; mso-para-margin-left:0in; line-height:115%; mso-pagination:widow-orphan; font-size:11.0pt; font-family:"Calibri","sans-serif"; mso-ascii-font-family:Calibri; mso-ascii-theme-font:minor-latin; mso-fareast-font-family:"Times New Roman"; mso-fareast-theme-font:minor-fareast; mso-hansi-font-family:Calibri; mso-hansi-theme-font:minor-latin;}

عیلام و عیلامی ها[1]

عیلامی ها ازهزاره ی سوم تاهزاره ی اول قبل ازمیلاد درفلات ایران ساکن بودند . درواقع شناخت ما از آنان مرهون اکتشافاتی است که درخاورِ نزدیکِ کهن صورت گرفته است . کتیبه های شاهان هخامنشی که به سه زبان نوشته ودراواسط قرن نوزدهم خوانده شدنددرکنارزبانهای بابلی وپارسی کهن به زبان عیلامی نیز نگارش یافته اند و اگرچه یک قرن ونیم از خوانش این کتیبه ها می گذرد با اینحال هنوزشناخت کافی ومناسبی ازعیلامی ها بدست نیامده است . دراین مقاله قسمت اعظم آنچه ازتاریخ عیلام به آن پرداخته می شود درواقع ازخلال نوشته ها و اطلاعاتی است که از تمدنهای همسایه و محاور عیلام قبل از حایگزینی متوالی آنان درمیانرودان بدست ما رسیده است و البته دراین خصوص نیزمشکلات فراوانی به چشم می خورد نظیراینکه وقایع نگاریها همواره بصورت دقیق ودرست صورت نگرفته واینکه هنوزتردیدهای زیادی درمورد حغرافیای تاریخی عیلام وحود دارد .

این وضعیت ناشی ازعوامل چندی است . نخست اینکه آگاهی ودانش ما از زبان عیلامی ، واژگان ، نحو و دستورزبان آن کماکان بسیار محدود و اندک است و لذا ترحمه وتفسیرمتون متعدد آن غیرقابل اطمینان می باشد ؛ دو دیگر آنکه چنین متونی هنوز هم بسیار قلیل و ناچیزهستند . برای مثال تاکنون هشتصد لغت عیلامی شناخته شده اند . علاوه براین ، علیرغم اینکه انشان / انزان درطول سده ها به عنوان پایتخت عیلام درتل مَلیان فارس واقع بوده معذالک کاوشهای وسیعی درآن بعمل نیامده است درحالیکه شهرشوش درمقایسه با آن موردکاوش وشناسائی کامل تری قرارگرفته است . بخشی ازاین کاوشهای باستانی درانشان مربوط به ادوار اولیه است یعنی زمانی که هنوزروشهای کاوش کامل نبودند . شوش را به تنهائی نمی توان عیلام دانست . سوزیانا- خوزستان فعلی- دنباله وامتداد منطقه ی میانرودانِ حنوبی است . سوزیانا گاه ازتمدنهای میانرودان وزمانی ازتمدنهای موحود درفلات ایران تاثیر پذیرفته است . سومریها منطقه ی عیلام را"NIM " می نامیدند که درمعنای محدود آن به معنی (سرزمین )  "بالا"  است .

خط معروف به عیلامی اولیه(پروتو عیلامی)[2] همزمان است با شروع نوشتار و کاربرد خط میخی درحنوب عراق ؛ بنابراین می توان تاریخ پیدایش آنرا نیمه ی دوم هزاره ی چهارم قبل ازمیلاد دانست اما این خطِ مشخص را باید درعین حال یک ابداعِ مستقل نیز بحساب آورد . اصطلاح پروتوعیلامی می تواند فریبنده باشد . ما نمی دانیم که کاربران این خط آیا به همین زبان سخن می گفتند یا نه با اینحال می توان چنین نظری را مقرون به حقیقت دانست . بیشترین آثار بحای مانده ازخط عیلامی مربوط به متنهای حسابداری وصورتهای مالی است که خود نشانه های تمدنی هستند که کاوشهای صورت گرفته درتپه ی سیلک وتپه یحیی غنای آنرا آشکارکرده است . خط پروتوعیلامی به تدریح درتمام فلات ایران انتشاریافت وتا حدود سال۲۲۰۰ق م بکارمی رفت هرچند که در اواخر تنها در شوش کاربرد داشته است .

تعدادی ازپادشاهان "ماقبل سارگن"[3] درمنطقه ی میانرودان ازحمله وتاخت وتاز درفلات ایران به خود می بالیدند . این حمله ها درمتون افسانه ای مکشوفه نظیر" گیل گَمِش[4]" ، "اِنمِرکار[5]" یا " لوگال باندَ[6] " انعکاس یافته و نشانگرآن است که آنان تردیدی درحمله و نبرد با همسایگان مهیب شرقی خود نداشته اند . ثروت عیلام با معادن و سنگهای قیمتی خود همواره مورد توحه همسایگانش بوده است . سارگنِ اکدی دربین تمامی پیروزیهای خود ، از پیروزی بدست آمده برعیلام درزمان سلطنت سلسله ی اصلی " آوان "[7] ، برخود می بالید . شورشهای بعدی عیلامی ها از سوی پسران وحانشینان سارگن سرکوب گردید وحتی "مانیش توسو "[8] توانست بر " انشانِ " دوردست نیز دست یابد . با این وحود سلسله ی " آوان" نابود نگردید . دراین دوره خط میخی از میانرودان به عیلام وارد و برای نگارش زبان عیلامی بکارگرفته شد . کهن ترین سند دراین مورد، معاهد ه ای است که درحدود سال۲۲۵۰ق.م بین یکی ازشاهان سلسله ی آوان باهمتای اکدی خود ، "نارام - سین" [9]منعقد شده است . این لوح که درشوش کشف گردیده متاسفانه وضعیت چندان مناسبی نداشته وتنها یک حمله از آن خوانا بوده که عبارتست از: " دشمن نارام - سین دشمن من است و  دوست او دوست من".

اضمحلال امپراطوری اکد این امکان را به عیلام داد تا قدرت خود را در زمان پادشاهی "پوزوراینشوشیناک" [10] (حدود سالهای۲۱۵۰ق م) توسعه داده و فتوحات خود را تا اکد گسترش دهد . ازاین پادشاه محموعه ای ازکتیبه ها به زبانهای اکدی و عیلامی بحا مانده که برروی استوانه یا صخره ها نقرشده اند . عنوان او "شاهِ (اِنسی ) [11]شوش ورهبر نظامی ( شَگین )[12] ایلام " بود .

هنراین دوره ازهنرتمدنهای میانرودان تاثیربسیاری گرفته است . توسعه ی میانرودان دردوره ی "سومری نو" اندکی به ضررعیلام انحامید . "گود ه آ "[13] شاهِ " لاگاش[14] پیروزی برارتش انشان را پیش بینی کرده بود . شولگی[15](۲۰۴۷-۲۰۹۴ق م) ، شاهِ "اور"[16] ، سوزیانا را ضمیمه ی امپراطوری خودکرد و در شهر شوش معبدی برای یکی ازخدایان محلی بنام" اینشوشیناک " [17]که به او قدرت و ثروت اعطا کرده بود ، بنا نمود . شوش بصورت یکی از حاکم نشینان "اور"درآمد که مستقیما با "سوکل ماه"[18] نخست وزیرتام الاختیار شاهانِ" اور" درارتباط و وابسته به آن بود . روابط بین "اور" و"انشان" ، حائیکه قدرت دردستان سلسله ی "شیماشکی"[19] قرارداشت ، عموما نامناسب بود . شاه "شوسین"[20] سعی کرد این روابط را با ازدواح یکی ازدختران خود به شاه انشان بهبود بخشد اما این کار بی فایده  بود .

معمولا سقوط سومین سلسله ی "اور" به حمله ی" آموری"[21] ها واشغال" اور" توسط آنها نسبت داده می شود . اگرچه آموری ها دراین مورد نقش مهمی ایفا کردند اما نباید فراموش کرد که در واقع این عیلامی ها بودند که تحت رهبری شاه "کینداتو" [22]درسال۲۰۰۴ق م "اور" را اشغال کردند . آنها شاه "ایبی-سین"[23] را به اسارت گرفته و درطی چندین سال قبل از آنکه "ایشبی اِرا"[24] شاهِ "ایسین" آنها را از آنحا بیرون راند ، شهر را مورد غارت و تاخت وتازخود قراردادند .

روابط بین عیلامی ها و پادشاهان مختلف آموری که خاورمیانه را از سال ۲۰۰۰ تا۱۶۰۰ق م بین خود تقسیم کرده بودند ، پیچیده بوده وتنها بخشی از آن مورد شناسائی قرارگرفته است . بعضی ازشاهان آموری خواستار روابط مسالمت آمیز وصلح طلبانه با قدرتهای حاکم درفلات ایران بودند . معمولا حاکمین ، یکی ازدختران خود را بعنوان همسر به یکی از شاهان عیلامی می دادند . "اِشنونا"[25] یکی از قلمروهای پادشاهی درمیانرودان بود که پس از تحزیه ی امپراطوری" اور" شکل گرفت . این شهرکه درمنطقه ای نه چندان دوراز بغداد کنونی واقع بود ؛ یکی از راههای دسترسی به سمت فلات ایران برفرازدره ی دیا له را تحت کنترل خود داشت . بلادرنگ روابط تنگاتنگی بین سلسله ی محلی حدید وسلسله ی انشان بوحود آمد . "بیلالاما"[26] یکی ازدختران خود بنام "مِکوبی"[27] را به ازدواح " تَن رُهورَ تیر"[28] ، انسی (شاهزاده ی ) شوش که بعدها شاهِ سلسله ی شیماشکی شد ، درآورد .کمی بعد "ایدین دَ گن"[29] شاهِ ایسین(۱۹۵۴-۱۹۷۴ق م) هم یکی ازدختران خود را به ازدواح شاهِ انشان در آورد .

 درطول قرن بیستم قبل از میلاد سلسله ی حدید ایلامی توسط "اِپَرتی"[30] ها- یا اِبَرَت ها- شکل گرفت که عنوان پادشاه انشان وشوش را داشتند . چگونگی انتقال قدرت درداخل این سلسله ی معروف به " اِپَرَتی " بویژه باتوحه به مسئله ی ازدواح با محارم دربین خانواده ی پادشاهی ، یکی ازمباحث مورد اختلاف دربین عیلام شناسان است . دوگانگی قدرت حانشینان اِپَرَتی بواسطه ی حدایی بین شاه انشان که سوکال ماه نامیده می شد وحاکم شوش محسوس است .

درآغاز قرن هحدهم قبل ازمیلاد بیش ازپیش شاهد اشاره به عیلامی ها درمتون تاریخی همسایگانشان درمیانرودان می باشیم . این مسئله درپاره ای ازموارد مانند حدود سال۱۷۷۰ق م مربوط به مذاکره ای است برای دستیابی به توافقی درمورد تعیین مرزی مشترک درفرات بین سوکال ماه با حمورابی و"زیمری لیم "[31] حاکم شهر"ماری"که به نتیحه ای نیانحامید ودرپاره ای از مواقع مربوط به اداره فرمانروائی قلمروخودِ عیلامی ها بوده است .

پس ازمداخله ی متعدد فرمانروایان سابق عیلامی دردیاله ، سوکال ماه نهایتا درنیمه ی دوم قرن نوزدهم ق م "اِشنونا" را به تسخیرخود درآورد . نمایندگانِ متعددی از سوی شاهِ "ماری" نزد سوکال ماه و نیز برادرش "کودوزولوش"[32] شاهِ شوش روانه گردیدند . عیلامی ها پس از آن درگیراشغال"شوبات اِنلیل"[33] درشمال شرقی و سپس بابل درحنوب غربی گردیدند .

اکثر پادشاهان آموری درمقابل این وضعیت بحرانی به نزاع های بین خود پایان داده و با یکدیگر متحد شدند . رهبراین اتحادیه ی ضد عیلامی ، حمورابی بابلی بود . حزئیات بسیاری ازاین حنگ بواسطه ی بایگانی قصر "ماری"[34] بدست ما رسیده است . درپایان این نبرد عیلامی ها شکست خورده و عقب نشینی کردند.

پس ازاین حنگ برخلاف آنچه که غالبا تاکنون گفته شده عیلام بمدت چندین قرن از صفحه ی بین المللی آن زمان ناپدید نگردید . بویژه آنکه گمان می رود عیلامی ها نقش بسیار تاثیرگذاری درنابودی امپراطوری بابل درزمان پسرحمورابی داشته اند هرچند منابع مربوط به این دوره فعلا ناقص اند .

کاوشهای انحام شده درشهرشوش مربوط به بایگانی های خانوادگی و نشانگر تاثیر بسیار زیاد فرهنگ سومری اکدی دراین شهر است . دلیل این مسئله شاید بخاطر سکونت خانوادهایی دراین شهر بوده که محبور به ترک شهرهای" اوما"[35] و"لاگاش" درپایان سلسله ی اور شده بودند . این درحالی است که بزحمت می توان چند دعا به زبان عیلامی در بابل پیدا کرد .

دوره ی عیلامی میانه ازنیمه ی قرن پانزدهم تاپایان قرن۲۲ق م را دربرمی گیرد . سه خاندان سلطنتی دراین دوره بطورمتوالی حاکم بودند :   خاندان کیدینو[36] (۱۴۵۵-۱۴۰۵ق م )

             خاندان ایگه هَلکی[37] (۱۴۰۵- ۱۲۰۵ق م )

             خاندان شوتروکی[38] (۱۲۱۵- ۱۱۰۵ق م )

مشخصه ی دوره ی ایگه هَلکی عیلامی کردن امور است . شاهان این دوره با عنوان شاهِ انشان و شوش مشخص شده اند . اکثرکتیبه های یادگاری به زبان عیلامی نگاشته شده و این درحالی است که اسناد یافت شده دربایگانی هفت تپه نزدیک شوش هنوز به زبان اکدی بوده اند . متنهای اداری مربوط به تاریخ۱۰۰۰-۱۳۰۰ق م تقریبا در"انشان" پیدا شده اند . این حنبش عیلامی کردن به معنای بازگشت بخود نبود . بسیاری از شاهان عیلامِ میانه باشاهزادگان بابلی ازدواح کردند .

 دربین کارهای بزرگ این دوره باید به ساخت شهر"دوراونتش ناپیریشه"[39]- چغازنبیل - در۴۰کیلومتری حنوب شوش اشاره کرد که ویرانه هایش توسط یک گروه فرانسوی بین سالهای۱۹۳۵و۱۹۶۲موردحفاری وکاوش قرارگرفت . شوش شهرنوئی بود که توسط "اونتاش ناپیریشه"[40](۱۳۴۵-۱۳۰۵ق م ) بنا نهاده شد ؛ محموعه ای ازمعماری با بنای باشکوه ومحللی بنام زیگورات ، برحی با طبقات مختلف که ساختار آن با حزئیاتش مورد مطالعه قرارگرفته است .

در سال ۱۱۵۸ق م حمله ی شاه "شوتروک ناحونته"[41] به بابل به سلطه ی کاسیها پایان داد اشیای متعددی به شوش منتقل گردید که درابتدای قرن بیستم کشف شدند . این اشیا نظیراستوانه ی نارام سین ، قانون حمورابی و... مربوط به دوره ی اکد بودند . بخشی از محموعه ی بابل درموزه ی "لوور" به لطف همین غارتها تهیه گردیده اند . پس از این ، بابل بیش از یک قرن تحت کنترل دومین سلسله ی ایسین (۱۰۲۶-۱۱۵۸ق م ) قرارگرفت . مشهورترین حاکم این سلسله نبوکد نصر یکم[42] (۱۱۰۵- ۱۱۲۶ق م ) بود . براساس یکی از نوشته ها که درآن پیروزی قاطع شاهِ بابل برعیلام روایت شده است ، محمسه ی خدای مردوک که به تبعید برده شده بود به بابل بازگردانده شد . انشان درخلال قرن دهم ق م رها گردید وتاریخ سیاسی قرون بعدی آن کاملا نامعلوم وازدیده دورماند و تا قبل از"هوبان نیکش اول"[43] (۷۱۷-۷۴۳ق م) دیگرازهیچ شاه عیلامی ذکری به میان نرفت .

ازنظرگاه فرهنگی مشخصه ی دوره ی سالهای۷۱۷تا۶۴۰ ق م تفاوتهای زیاد درکاربرد نوشتارزبان عیلامی است . درآثارمکشوفه علاوه برکتیبه های سنتی مربوط به نذر و وقف ، کتیبه هائی برروی صخره ها ، استوانه ، متون متعدداقتصادی ، چندین قرارداد و معاهده وحتی دو نوشته ی ادبی ازحمله یک محموعه ی مربوط به تفال نیزیافت شده اند .

تاریخ سیاسی عیلام درهزاره ی اول درحریان دوره ی موسوم به" نوعیلامی" ابتدا بواسطه ی روابط عیلام با همسایگان غربی وقبل از همه باامپراطوری" نوآشوری" مشخص شده است . حزئیات این روابط بسیار پیچیده است . عیلامی ها ازکلدانیهای حنوب بابل درمقابل آشوریها حمایت کردند هرچند این مسئله با نابودی کلدانیها خاتمه یافت . روابط خصمانه بین عیلامی ها وآشوریها پس ازنبرد هلوله[44] (۶۹۱ق م ) ونابودی بابل توسط سناخریب[45] درسال ۶۸۹ ق م آرام گرفت .

درنیمه ی اول سلطنت آشوربانیپال[46] و درسال۶۶۴ ق م شاهد یک نبرد ناگهانی و خشن می باشیم . مشهورترین خاطره ی این حنگ بیرحمانه درنقش برحسته ی مشهوری درقصرِنینوا معروف به "ضیافت زیرشاخه ی مو" به یادگار مانده است : آشوربانیپال وهمسرش درباغی نشسته اند درحالیکه سرِشاه عیلام ، تی اومان[47] ، که بدنبال شکست وی درساحل رودخانه ی "اولای"[48] ازبدنش حدا شده بود به شاخه ی درختی آویزان است . روایت تسخیرشهرشوش درسال ۶۴۹ ق م توسط آشوربانیپال که درسالنامه هایش آمده نیز شاهدی است برتداوم درگیریها وتقابلهای بین دوقدرت بزرگ عیلام وآشور . بااینحال دولت عیلام علیرغم همه ی حنگها  و مصیبتهائی که تحمل نمود به بقای خود ادامه داد .

هنگامی که امپراطوری نوبابلی حایگزین اسلاف نوآشوری خود شد روابط با عیلام نیز محددا برقرارگردید . " نَبو پُلسَر"[49] درزمان به قدرت رسیدن درسال۶۲۷ ق م محسمه های خدایان خود را که توسط آشوریها به اروک برده شده بود ، بازگرداند . دولت عیلام با دولت ماد درشمال ایران با مسالمت درکنار هم به کارخود ادامه داده و باعث به قدرت رسیدن پارسها دراستان فارس گردیدند . با فتوحات کوروشِ پارسی وتسخیرتمامی مرزهای ایران درحدود سال۵۴۰ ق م تاریخ عیلام نیز به پایان خود رسید معذالک فرهنگ عیلامی نه تنها نابود نگردید بلکه به بقای خود ادامه داد . زبان عیلامی از سوی شاهان هخامنشی درکتیبه هایی که برروی صخره ها نقرگردیده ، مانند کتیبه ی داریوش دربیستون ، مورداستفاده قرار گرفت . هزاران قطعه ازالواح مربوط به حسابداری وصورتهالی مالی به زبان عیلامی درتخت حمشید کشف گردیده که خود شاهدی است برحضور نویسندگان عیلامی دردستگاهِ اداری امپراطوری هخامنشی .  



[1]- این مقاله نوشته ی دومنیک شارپَن مدیرمطالعات بخش تاریخ ونسخه شناسی دانشگاه سوربن فرانسه است که درسایت رسمی آن دانشگاه به چاپ رسیده وتوسط اینحانب ترحمه شده است . لازم بذکر است که کلیه توضیحات ذیل پاورقی درمتن اصلی وحود نداشته وحهت استفاده بهتر ازمقاله توسط مترحم افزوده شده است.

[2] Proto-elamite

[3] Pre-sargonique

[4] Gilgamesh شاه نیمه افسانه ای اروک (قرن۲۷ق م ) که حماسه ای سومری- اکدی پیرامون وی به یادگارمانده است

[5] Enmerkarپادشاه شهراروک یا اوردرحنوب میانرودان ازشهرهای سومر

[6] Lugalbanda-ازپادشاهان اولیه بابل

[7] Awan-تختگاه عیلام  که درسراسردوره های نخستین تاریخ سرآمد شهرهادرمشرق زمین وبه مراتب مهمتراز شوش بود

[8] Manishtusu- ازپادشاهان سلسله ی اکد وپسرسارگن

[9] Naram-Sin-

[10] Puzur-Inshushinak

[11] Ensi

[12] Shagin

[13] Goudea

[14] Lagashازشهرهای قدیم سومردرحنوب میانرودان درعراق کنونی

[15] Shulgi

[16] Urیااورکلدانیان درتورات شهروناحیه ی قدیم سومر وازمراکزمهم فرهنگی وزادگاه حضرت ابراهیم بود

[17] Inshoushinak-مهمترین خدای عیلامی

[18] Sukal-mah

[19] Shimashki-

[20] Shu-Sin

[21] Amorrite-مردمی سامی نژادباخاستگاهی قبیله ای ساکن درسوریه حدود۲۰۰۰قبل ازمیلاد و۹۰۰ق م درمیانرودان.آموری ها درزمان قدرت حمورابی توانستند سلسله ای پادشاهی رادربابل بنانهند.آموری ها درقرن۱۲ق م حای خودرا به آرامی ها دادند.

[22] Kindattu

[23] Ibbi-Sin

[24] Ishbi-Erra

[25] Eshnunna

[26] Blalamaحاکم شهراشنونا

[27] Me-Kubi

[28] Tan-Ruhuratirن

[29] Iddin-Dagan

[30] Eparti/Ebarat

[31] Zimri-Lim

[32] Kuduzulush

[33] Shoubat-Enlil

[34] Mariازشهرهای شمال باختری میانرودان

[35] Ummaازشهرهای بابل

[36] Kidinuide

[37] Igihalkide

[38] Shoutroukid

[39] Dur-Untash-Napirisha

[40] Untash-Napirisha

[41] Shutruk-nahunte

[42] Nabuchodonosor

[43] Huban-nikash

[44] Haluleناحیه ای برکران دحله درشمال بابل

[45] Sennacherib

[46] Assurbanipal

[47] Te umman

[48] Ulaiرودخانه ای درنزدیکی شوش که آنراکرخه ی کنونی می دانند

[49] Nabopolassar ازشاهان بابل وپدرنبوکد نصردرحدود سالهای ۶۱۵ق م وهم پیمان هوخشتره پادشاه ماد درحمله به امپراطوری آشور که منحربه سقوط آشورگردید 



sisang

cyrus sangari

sisang

http://sisang.blogfa.com

تاریخ،فرهنگ وزبانهای ایران باستان

تاریخ،فرهنگ وزبانهای ایران باستان

تاریخ،فرهنگ وزبانهای ایران باستان

<-BlogAbout->

تاریخ،فرهنگ وزبانهای ایران باستان

قالب پرشین بلاگ

قالب پرشين بلاگ

قالب وبلاگ

Free Template Blog